دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

"مجموعه داستان "ماهی در باد " حسین آتش پرور

فرخنده آقایی

ماهی در باد" مجموعه دوازده داستان کوتاه از حسین آتش پرور است. تاریخ نگارش داستان ها در کتاب درج نشده ، لذا تقدم و تاخر نگارش آنها مشخص نیست. چیدمان داستان ها در مجموعه دورانی ست. داستان آخر(سند سوم)به داستان اول(مدال ها) نقب می زند. سرهنگ خودشیفته داستان مدال ها به کشتن سرگرد اسکندانی افتخار می کند.

" به جقه ی اعلاحضرت با همین تپانچه به سرگرد اسکندانی شلیک کردم."

وتپانچه ای را که به کمر داشت، نشان داد. فرمانده پادگان با وجودی که جدی بود از زیر عینک دودی به خنده افتاد: " تمام پادگان مدعی اند که به سرگرد اسکندانی شلیک کردند و او هنوز زنده است ستوان نادری."ص15

در داستان  "سند سوم" نامه یکی از افسران خراسان ،پنجاه سال پس از واقعه ی گنبد کاووس درج می شود.ستوان یکم حسن نجدی پس از پنجاه سال نامه ای می نویسد و وفاداری خود را به حکومت پنج روزه ی افسران انقلابی خراسان اعلام می دارد.در ادامه در سند چهارم و براساس گزارش رادیو پیک ایران در مورخه 26/2/1325 نه ماه پس از جریانات گنبد کاووس سرگرد علی اکبر اسکندانی طی نطق مهمی  در کنگره ی دمکرات ها از حکومت پنج روزه ی افسران انقلابی خراسان به شدت دفاع کرد.ص134

در"مدال ها" داستان با بازگشت عالیه به خانه ی قدیمی آغاز می شود و با یادآوری خاطرات  تلخ و شیرین او از شوهرش سرهنگ و فرزندانش ادامه می یابد.سرهنگ با یاد گذشته خود زندگی می کند وعاشق مِجری مدال های خود است . مدال هایی که یکی از آنها بابت کشتن سرگرد اسکندانی به او داده شده و در انتها  بازیچه دست کودکی می شود.

"هیچکدام از بچه ها نه مِجری مدال ها را برداشته بودند و نه به لباس رسمی سرهنگ نگاه کرده بودند."ص 18

خاطرات در ذهن عالیه پس و پیش می شوند:کیارش لباس رسمی سرهنگ را به تن داشت. آستین هایش به زمین می خورد. بچه ها، قپه ها و مدال های سرهنگ را از هر کجا که دستشان رسیده بود، آویزان کرده بودند.سرش را آلمانی زده بود. برایش با ماژیک ، سبیل هیتلری گذاشته بودند.بچه ها از نعره ی سرهنگ مثل مجسمه ی گچی خشکشان زد."ص 19

با مر گ سرهنگ، عالیه به تنهایی راهی زندگی در  آپارتمان های مرتفع می شود ووقتی  فرزندانش تصمیم می گیرند خانه پدری را بفروشند برای آخرین بار به آنجا برمی گردد تا شاهد زوال خانه و هر آن چه باشد که بر او و سرهنگ گذشته.

عالیه ، مِجری مدال ها را که دیگر خواهانی ندارد همراه با شکلات به نوه اش کیارش می سپارد.

کودک یکه خورد ..."مال خود ِخودم!"

عالیه گفت:"مال خودِخودت."ص22

در داستان "روز با شکوه" نویسنده باز نقبی به تاریخ سیاسی سرزمین خود می زند.جایی که قصاب ها جای ورزشکاران را در ورزشگاه می گیرند.

سال 1324 بود. ساطورها در آفتاب برق زد.جمعیت یک باره چشم هایش به صف قصاب هایی افتاد که از در اصلی ورزشگاه وارد می شدند.آسمان، آبی بود.جمعیت هورا کشید و موج برداشت.ص97

رئیس صنف قصاب ها ، ساطور را از سینی برداشت، در حرکتی تند جلوی جمعیت که یک پارچه چشم بود، به جان گاو افتاد.مردمی که به صف قصاب ها عادت کرده بودند، کف زدند...گله ی گاوی که برای چاق شدن به ارتش سپرده بودند- بدون آن که چشم هایشان را بسته باشند- با نظم همراه موزیک به مقابل جایگاه رسیدند.ص101

نویسنده در این مجموعه و به ویژه در داستان "چشم زنگاری" نه تنها دعوت به دیدن می کند بلکه در صورت درست ندیدن محکوم و مجازات می کند. آن چشم که نه برای دیدن است باید از چشمخانه به در شود. راوی از خود شروع می کند.

" دست به جیب بردم. قلم تراشی بیرون آوردم. تیغه اش را باز کردم و آن را جلوی چشمم گرفتم.بعد آن را در حدقه ام گرداندم و آن کُره ی شفافِ خونی را با غیظ از چشمخانه بیرون کشاندم و با شدت به طرفِ در بسته پرت کردم و گفتم:" حالا راحت شدی ، مال تو!"ص32

در داستان "چشم زنگاری" احضاریه ای برای بهروز ضیغمی ارسال می شود تا برای پاره ای توضیحات مراجعه کند. راوی راس ساعت مقرر به آدرس بلوار سخاوت ،بن بست ظفر می رود. جرم او این است که از چشم هایش درست و بجا استفاده نکرده است. چشمی در پی او،حال و گذشته اش را به یادش می آورد و او را به جرم درست ندیدن محکوم می کند.

راوی سه بار چشم خود را از حدقه در می آورد و بالاخره آن را  جلوی سگ سیاهی که پشتِ در بسته نشسته می اندازد.

"سگ به چشم نگاهی کرد و پوزه اش را به آن مالید. بعد بو کشید و چشم را قِل داد . چشم از در بسته بالا رفت و در کف همان پنجه نشست و خونسرد به من چشم دوخت. میخ طویله ای از پایِ در برداشتم ورویِ آن مردمک سیاه گذاشتم، با سنگ به گل ِ میخ کوبیدم و چشم را که در کفِ آن دست بود، روی در بسته میخ کردم."ص32

داستان "ماهی در باد،" به اسطوره ها می پردازد. شاید آناهیتا الهه آب و آبادانی راهگشا باشد. عناصر اصلی طبیعت یعنی آب ،باد، آتش و به ویژه خاک از دستمایه های اصلی نویسنده است برای خلق داستان.داستان "ماهی در باد" با نام خود و در شروع ، پایان بی سرانجام خود را آشکار می کند:

شن روان موج خورد و تا ساقِ پای حسینا بالا آمد. گرد و خاک چرخ زد. موج بالاتر آمد و حسینا به نفس نفس افتاد. گلویش خشک شد و زبانش از حلق بیرون زد. گِرد باد او را به خود کشید. زیر پایش ذره ذره خالی شد و تاریکی او را بلعید. باد با خود گفت:" آخرین موجود زنده ی شوراب هم هیچ شد."ص41

 حسینا تنها موجود زنده ی شوراب در صدد است تا با هدایایی که به آناهیتا الهه آب می دهد از نقش سنگ او مددی بگیرد و آبادانی را به شوراب برگرداند ولی سرانجام شوراب قبرستان او می شود وخاک او را می بلعد.

در داستان "...وخاک" مردگان به سخن می آیند و نویسنده از اولین بانوی داستان خود می گوید . نوشتن شرح زندگی ادبی برای ویژه نامه ی هنگام بهانه ای می شود برای نویسنده تا با ادغام مکان ها و شخصیت های داستان پدروپارامو از سرزمین کودکی اش بنویسد.

دیروز که "پدروپارامو" را تمام کردم به سرم زد به "دیسفان"بروم.اتوبوس سوار شدم. نزدیکی های غروب به گناباد رسیدم.ص83

پری با اخم نگاهم می کند و می گوید:ما، در "کومالا" هستیم "دون بهمن" چند بار به تو بگویم که من هم "دونیا ادوویخس" هستم. فهمیدی.

سرم را پایین می اندازم و می گویم: اجازه خانم. ببخشید خانم  "دونیا ادوویخس" و آهسته زیر درختِ پسته ی کهنسال می خزم و بر سر خاک ماه بانو زانو می زنم و کتاب را باز می کنم تا داستانم را برایش بخوانم: آی ماه بانو، اولین بانوی داستان من...

ماه بانو از خاک بلند می شود. خودش را می تکاند و روبه رویم می نشیند.ص95

طنز نویسنده  در داستان "یک روز بهاری" تلخ  وگزنده است. داستانی که در آن خبری از طراوت یک روز بهاری نیست. هر چه هست خوف است و وحشت و ویرانی و مرگ.

گاوی زخمی به  زیرزمین خانه ای پناه می برد. سلاخ به دنبال اوست. آتش نشان ها می آیند و کاری از پیش نمی برند.به کلانتری اطلاع می دهند. پاسبانی می آید وبا شلیک سه گلوله گاو را از پای در آورد. صورت مسئله پاک می شود.

همین طنز در داستان "زیر درخت کاج" با پایان بندی اش خواننده را غافل گیر می کند.

 معلوم نبود که چه چیز باعث شده بود تا وقتی آقای احمد شکیبا از خواب برخاست، خود را شهردار "روشناوند" دانست.ص33   احمد شکیبا با چاپ ده هزارسربرگ  با آرم جدید شهرداری ، فعالیت خود را برای انجام مکاتبات اداری با مرکز و رسیدگی به مشکلات شهروندان شروع می کند. آقای مختارزاده شهردار رسمی شهر وقتی از اقدامات آقای احمد شکیبا مطلع می شود آن را یک شوخی  ساده می پندارد. ولی در انتهای داستان وقتی برای شرکت در جلسه  شهرداران کشور به مرکز می آید؛ آقای شکیبا را بر صندلی خود می بیند.

"مدیر جلسه تنها چیزی که بخاطرش رسید این بود که فعلا یک صندلی برای آقای مختارزاده همان دم در سالن بگذارند."ص40

در داستان "انجمن گل و بلبل" یک جلسه شعرخوانی با حضور طرفداران شعر کهن دایر است.

آقایان اساتید و شعرا،کیفور و سرحال  با شال و کلاه یکی یکی از در وارد می شوند.ص103

زمان:صبح جمعه،ساعت ده و نیم است.مکان: پشت دانشکده ادبیات، منزل استاد فنایی کاشانی متخلص به "فنا"

در اختلاف نظری که بین طرفداران شعر کهن در قرائت شعری پیش میاید به هامبورگ زنگ می زنند تا از استاد وفا استعلام کنند.

وجلسه  این گونه به پایان می رسد:

استاد فنایی اعلام می کند: لطفا عینک.سمعک.عصا و دندان مصنوعی را دوستان در انجمن جا نگذارند.سه ماه بعد از هامبورگ آلمان به منزل استاد فنایی زنگ می زنند. کسی گوشی را برنمی دارد.ص 114

در داستان "هضمِ دیگری"کابوس ها و ترس های دکتر مینایی در میان چرخ دنده های بروکراسی اداری و پرونده های گوشتخواربایگانی ها تجسم می یابد.

دکتر مینایی مثل همیشه با عجله لباس پوشید تا باز خوابی دیگر که غضمفریان باشد، از در وارد شود، دست او را بگیرد و یک راست به بایگانی اداره ی ریشه کنی مالاریا ببرد.ص115

دکتر مینایی با همان یونیفرم بنفش خونسرد بالای چرخ گوشت رفت...سرش را به داخل چرخ گوشت برد. چرخ گوشت ابتدا ایستاد. بعد با صدای خشک ِ زوزه مانندی که انگار استخوان خورد می کرد، به کار افتاد و نالید.آقای غضمفریان با مستخدم قوزی جلو چرخ گوشت غول پیکر منتظر ایستاده بودند. دکتر مینایی از سوراخ های چرخ گوشت فشرده و بنفش بیرون زد. آقای غضمفریان  رو به مستخدم قوزی بلند گفت: چه زجری کشید. بیچاره! راحت شد. چه کابوس وحشتناکی. فردا اول وقت به احترام سابقه ی دوستی مان آگهی تسلیتی به روزنامه های رسمی صبح و عصر باید بدهیم.ص128

در داستان "ساس" کسی خواب می بیند.سگ کشی.

داستان با این جملات به پایان می رسد: "با خودش چند بار زیر لب تکرار کرد: هفت روز طول کشید، چه زمان دراز نامشخصی!"ص66

در داستان"شَبَح، وقتی قرار است خیس باشد" مردی در جستجوی دست های خویش است. به یاد ندارد دست هایش از چه زمانی نبودند یا در کدام شهر از کتف او جدا شده اند. فقط درخوابی طولانی  به یاد می آورد که در مزار شریف ،اسکندریه و استانبول بوده است.

شَبَح با خودش تکرار کرد: همین حالا در اسکندریه دستی را دیدم که به دنبال صاحبش می گشت."

-آن دست کجا بود؟

-به ستون چوبی وسط میدان میخ شده بود.ص81

*ماهی در باد-حسین آتش پرور- چاپ دوم 1390- نشر گل آذین

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 49 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت