سه شنبه, ۰۶ تیر ۱۳۹۶

 

سیاق های کلامی " تودوروف " در

سَووشون

جواد اسحاقیان

     " تزوِتان تودوروف " 1 نظریه پرداز بلغاری ، در وجه غالب ، روایت شناسی ساختگراست . او به اعتبار زمینه ی کار روایت شناسی ، ریشه ای در " فورمالیسم " روسیه دارد و ریشه هایی عمیق تر در زبان شناسی ساختگرا و نظریه ی ساختگرایی در فرانسه . با این همه باید افزود ، نیمی از فورمالیست های روسیه ، خود نیز زبان شناس بودند . " رومن یاکوبسن " 2 در 1920 از روسیه به چکسلواکی مهاجرت کرد ؛ یعنی جایی که شماری از اعضای حلقه ی زبان شناسی در فاصله ی دهه ی 1940 تا 1950 الهام بخش ساختگرایان فرانسه شدند . ساختگرایانی که آثارشان به ویژه در دهه ی 1960 تأثیرگذار بودند ، در زمینه های روش شناسی با زبان شناسان فورمالیست همداستان بودند ، زیرا آنان اعتقاد داشتند که اصول ناظر بر فرهنگ ، شبیه همان قانونمندی هایی است که بر زبان هم حاکم است . پس از سرکوب جنبش فورمالیسم در دهه ی 1920 به وسیله ی استالین ، میراث فورمالیسم روسی از رهگذر شخصیت هایی چون " رنه ولک " 3 ، " ژولیا کریستوا " 4 و " تودوروف " به اروپا راه یافت و ساختگرایی در قلمرو زبان ، سبب پیدایی ساختگرایی در مکاتب نقد ادبی ، سبک شناسی و روایت شناسی گردید " (ریوکین 5) .

     گرایش " تودوروف " را به " فورمالیسم " به ویژه از مقاله ی مقولات روایت ادبی 5 می توان دریافت که در مجله ی ارتباطات 6 انتشار یافت . کتاب وی با عنوان فارسی منطق گفتگویی میخائیل باختین 7 در 1984 کوششی برای تفسیر آثار این نظریه پردار روسی از دیدگاه انسان شناسی فلسفی بود . با این همه ، " تودوروف " ، به نوشته یک منبع اینترنتی ، به هنگام تحصیل در " صوفیه " ، پایتخت بلغارستان ، و در رشته ی " فقه الغلة " شاگرد استاد زبان شناسی چون         " یاکوبسن " بود و به هنگام طی دوره ی دکترای خود در دانشگاه پاریس در 1996 با نظریه پردازان ساختگرایی چون " رولان بارت " 8 و " ژرار ژنت " 9 همدوره بوده است (تودوروف) .

     این همه ، ما را وامی دارد تا به شیوه ی کار او در زمینه ی پیوندی که میان زبان شناسی و روایت شناسی ساختگرا وجود دارد ، اشاره کنیم . او می کوشد میان واحدهای ساختاری روایت     ( مانند عنصر شخصیت پردازی و پیرنگ ) و اجزا و عناصر ساختاری مربوط به زبان ( از نوع

1.Tzvetan Todorov           2.  R. Jakobson          3. Rene Wellek            4. J.Keristeva        5. Les Categories du recit litteraire         6. Commonications    7.The Dialogical Principle  8. R. Bartes             9. G. Genette

گفتار و نظم و ترتیب و قرار گرفتنشان در جمله و پاراگراف ) مقایسه ای به عمل آورد ؛ مثلا ً        " شخصیت " به عنوان یک واحد روایت ، در حکم " اسم خاص " ، در مقام یک واحد زبانی است . " کنش " های شخصیت ها ، مانند " فعل " ها در دستور زبان هستند . " اوصاف و اسنادها " به منزله ی " صفت " هایند . " قضایا " در حکم " جمله " ها و " ترتیب و توالی " از نوع              " پاراگراف " هستند . در جمله ی دستوری " او کشت " ، ضمیر " او " همان " نهاد " و " کشت " همان " فعل " یا " گزاره " است . اکنون به زبان روایت می توان گفت : " او " همان               " شخصیت داستان " و " کشت " تعبیری از " فعل " یا " گزاره " و " کنش " است . در جمله ی اسنادی " او شر است " نخستین واژه " نهاد " ، دومین کلمه " مسند " و آخرین واژه " فعل اسنادی " است . در این صورت ، " او " همان " شخصیت داستان " ، " شر " همان " وصف " یا           " صفت " در دستور زبان و " است " همان " فعل اسنادی و بخشی از " گزاره " در واحد جمله است . پس هر " قضیه " یا " گزاره " ای ، ترکیبی از یک " شخصیت " و دست کم یک " کنش " یا یک " اسناد " است (تیسن 227-226) .

     باری ، " تودوروف " به هنگام طرح تحلیل متن ادبی در دومین فصل کتابش با عنوان بوطیقای ساختارگرا 1 با نوجه به سه سطح زبان شناسی ساختگرا ، از سه سطح بوطیقایی خود در تحلیل متن سخن می گوید :

     " مسائل مربوط به تحلیل ادبی متن را می توان بسته به این که به جنبه ی کلامی متن مربوط شوند یا به جنبه ی نحوی یا به جنبه ی معنایی آن ، به سه دسته تقسیم کرد . . . بر همین منوال است که فن بیان باستان ، دامنه ی کار خود را به " الوکوتی یو " 2 ( جنبه ی کلامی ) ، " دیسپوزیتی یو " 3 ( جنبه ی نحوی ) و " این ون تی یو " 4 ( جنبه ی معنایی ) و فورمالیست های روسی ، حوزه ی مطالعات ادبی خود را به سبک شناسی ، ترکیب و درون مایه تقسیم می کردند و در همین راستاست که در زبان شناسی امروز ، واج شناسی ، نحو و معنی شناسی از یکدیگر جدا می      شوند " ( تودوروف 34-33) .

     " تودوروف " در تعریف " سیاق های کلام " 5  می نویسد :

    " اثر ادبی مانند هر گفته ی زبانی دیگر ، نه از کلمات ، بلکه از جمله هایی صورت بسته که به

" سیاق ها " ی گوناگون کلام متعلقند . . . توصیف این سیاق های کلام ، نخستین وظیفه ی ماست ، چرا که باید کار را از آن جا آغاز کنیم که ببینیم ابزارهای زبانی که نویسنده در اختیار دارد ، چه

1.Qu’est-ce que le Structralisme? Poètique               2.elocutio               3.dispositio            4. inventio               5. registres

هستند و دریابیم که ویژگی های کلام پیش از ترکیب آن ها در یک اثر کدامند " ( همان / 43) .                      

  1. سیاق کلامی مجرد و مشخص : نخستین نمود " سیاق کلام " از نظر " تودوروف " شــــامل دو

مقوله ی مهم " مجرد " 1 و " مشخص " یا " انضمامی " 2 می شود : " در یک سوی این پیوستار ، جمله هایی وجود دارند که فاعل آن ها بر موجودی منفرد ، مادّی و مرزمند اشاره دارد و در سوی دیگر آن ، اندیشه های عامّی قرار دارند که بیانگر " حقیقتی " ورای هر گونه ارجاع مکانی یا زمانی هستند " (همان /44) .

     در سَووشون دو مقوله ی " مجرّد " و " مشخص " هسته ی مرکزی و نقطه ی کانونی رمان را تشکیل می دهد . از یک سو ـ چنان که پیش از این نوشته ایم ـ رمان یا بر محور مقوله ی " ظالم و مظلوم " می گردد یا " استعمارگر و استعمار شده " . شخصیت هایی چون " زری " ، " مهری " ،       "  یوسف " و " ملک سهراب " نمودهایی از مقوله ی " مشخص " و شخصیت هایی اساطیری چون      " یوسف کنعان " ، " سیاوش " ، " سهراب " و " یحیی تعمید دهنده " مصداق های ستمدیدگی و " کهن الگو " 3  هایی هستند که فرا زمان و فرا مکان هستند ؛ مقوله هایی جاودانه اند که در ادبیات داستانی     ( منظوم یا منثور ) تمامی جهان بازتاب یافته اند .   

     کوشش " دانشور " در تلفیق آگاهانه ی این دو مقوله با توجه به عنوان رمان " سَووشون " ـ که به معنی " سوک سیاوش " و نقطه ی کانونی اثر است ـ دلالت ضمنی و تلویحی دارد و مضمون کلی و مرکزی اثر را مشخص می کند . از آن جا که ما پیش از این به این دقایق پرداخته ایم ، از تکرار آن ها خودداری و تنها به ارائه ی یک نمونه اکتفا می کنیم . " ملک سهراب " جوان شوریده سر و شیدایی ماجراجوست که آرمان هایی والا اما خیالی و بی پایه در سر دارد . او از یک سو در اندیشه ی انتقام جویی از کسانی است که پیش از اشغال کشور در شهریور ماه 1320 ، یعنی حدود سه سال پیش ، ایلات و عشایر قشقایی و بویر احمدی را سرکوب و غارت می کرده اند :

     " باید انتقام می گرفتیم . تا کی بکشیم ؟ آن عفو عمومیشان که بعد زیرش زدند و چه جور هم زیرش زدند ! راست آمدند ، چپ رفتند رشوه گرفتند . بهانه جویی کردند ؛ کینه ورزیدند و تیرباران کردند . آن اسکان دادنشان که هرچه پول داشتند ، خرج اتینشان کردند . چند تا خانه ی گلی در جاهایی که آب نداشت ، ساختند و گفتند بروید توش بنشینید . عوض کتاب و معلم و دکتر و دوا و دلجویی ، سرنیزه و توپ و تفنگ و کینه تحویلمان دادند . حالا طبیعی است که ما هم برگردیم سرِ کار و کاسبیمان و انتقام بگیریم " (دانشور 47) .

     گفته ی " ملک سهراب " به آن بخش از سرکوب ها و اِعمال فشارهای دولت سرکوبگر " رضا شاه " از سال 1311 به بعد حکایت می کند که به موجب تصویب لایحه ای در مجلس شورای ملی ، قرار شد دولت با اختصاص 18 هزار تومــان اعتبار ، املاک ایلات و عشایر را تعویـــــض و با این سیاست

1. abstrait          2. concrete            3. archetype

گذاری ، سران ایلات را از مناطق نفوذی خود به دیگر نقاط غیر بومی جا به جا کنند . توحـــش فرمان

دهان ارتش سرکوبگر رژیم ، حتی در مجلس شورای ملی بازتاب یافت . " سلطانی " ، نماینده ی مجلس در 23 آبان ماه 1320 گفت :

     " عشایر قشقایی کهکیلویه و بختیاری نه تنها اموالشان غارت شده . . . بلکه دسته دسته برادران کهکیلویه ای را ـ که به هیچ عنوانی در محاکم نظامی نتوانستند گناهی برای آنان پیدا کنند ـ به نام قصد فرار کشتند . از طایفه ی " بهمنی " علاء الدین کهکیلویه در یک روز 97 نفر را کشتند و 400 نفر از این طایفه را در اهواز حبس کردند و قریب 300 نفر آن ها در زندان مردند " (مکّی ج6 ، 66) .

     من به عمد این ادعای " ملک سهراب " را از اسناد تاریخی کشورمان نقل کردم تا تأکید کنم که آنچه نویسنده در رمان خود نوشته ، مستند به مدارک تاریخی و قابل اثبات است ، هرچند در تحلیل متن ، منتقد نیازی به آوردن شواهد و مدارک بیرون متنی ندارد . اما این نکته بدیهی است که نظام خودکامه ، به عنوان نظامی " پدر سالار " در قبال مردم زیر حاکمیت و تابع خود ، نقشی سرکوبگرانه دارد . نتیجه ی چنین سرکوبی ، کشته شدن مظلومانه ی امثال " ملک سهراب " است . با این همه " ملک سهراب " آرمان هایی هم دارد که نه تنها قابل تحقق نیست ، بلکه از ریشه ، خطاست . او از روی ساده لوحی و شیدایی ، از " سِر جنت زینگر " انگلیسی اسلحه تحویل می گیرد تا با آن به پادگان " سمیرم " فارس حمله کند و با کشتار و غارت نظامیان ایرانی ، از گذشته های خود ، انتقام جویی کند و در آینده ای نزدیک ، به قدرت سیاسی در کشور برسد :

     " زینگر به ما قول داد . گفت : ایستگاه اول ، سمیرم . ایستگاه بعدی شیراز و بعد اصفهان و تهران . و ما چه قساوتی کردیم ! خودم بگویم و برادران ما چه اشتباهاتی کردند ! چه جنگ زشتی بود ! " (ص 180)  

     آنچه بر " ملک سهراب " در رمان رفته ، تکرار رفتار تراژیکی است که در روزگار " کی کاووس " بر " سهراب " گذشته است . او نیز به بوی بر تخت نشاندن " رستم " در ایران ، تباهی        " کاووس " و " افراسیاب " نابخرد و دسیسه باز اما با نیروی ترکان و کارگزاران " افراسیاب " یعنی " هومان " و " بارمان " به ایران می تازد تا ضمن یافتن پدر ، به آرزوهای جوان سرانه ی خود تحقق بخشد . " افراسیاب " بداندیش ، سایه روشنی از آینده ای تابناک برای " سهراب " ترسیم می کند :

که گر تخت ایران به چنگ آوری            زمـــانه برآســـاید از داوری

آن که " سهراب " را تباه می کند ، تنها " رستم " ، افراسیاب و " کاووس " نیستند ؛ نظام پدرسالاری است که " گفتمان " آزاد پدر و پسر را برنمی تابد و به پدر ( رستم ، فرمانروای سیستان ) اشاره می کند تا این آرمان ها را پیش از تحقق ، خنثی کند و با آگاهی از زخم کاری " سهراب " از دادن نوشدارو ، تن می زند و از آن سوی ، " افراسیاب " به کارگزاران تباه اندیش خود اشاره می کند که پس از کشته شدن " رستم " ، پسرش را نیز بی جان کنند :

از آن پس بسازید سهــراب را                  ببندید یک شب بر او خواب را

                                                              ( فردوسی 190-189)

" سهراب کشان " ، " سیاوش کشان " ، " یحیی کشان " و تبااه کردن " یوسف کنعان " و همانندان اینان ، مقولاتی عام و جهانی اند ؛ مرزهای زمان و مکان را درمی نوردند و حامل اندیشه هایی         " مجرد " هستند که مصداق هایش دست کم در رمان " دانشور " تکثر و تنوع دارد .

  1. تبدیل عینیت به ذهنیت : " تـــودوروف " به تبعیت از " بنونیست " 1 زبان شنـاس ، برای زبـان   

" عینیت " و " ذهنیت " ی قایل است و برای این که این دقیقه را به گونه ای مشخص نشان دهد ، از اولیس 2  نقل قول می آورد :

     " هر گفته ای ، رد پایی از کنش ویژه و شخصی خود را به همراه دارد ؛ اما این رد پاها می تواند شدت و ضعف داشته باشد . . . . اینک برای نمونه ، بخشی از اولیس را می خوانیم : خنده اش را می برید و پیش تر می رفت . ابری انبوه ، به کندی آفتاب را می پوشاند . . . ترامواها در تقاطع ها به هم می رسیدند ؛ بالا می رفتند ؛ پایین می آمدند و زنگ می زدند . بیهوده اند این کلمات . هم چنینند چیزها ؛ روز از پی روز ؛ دستجات پاسبان ها که وارد و خارج می شوند ؛ ترامواها که می روند و باز می گردند . این دو سبک مغز که ول می گردند " ( همان / 53 و تآکیدها از من است ) .

     چنان که در این بند می بینیم ، آن بخش از نوشته که بیرون از ذهن و حیات روانی گوینده آمده ، وصف " عین " و بیرون است ؛ اما آن بخش از نوشته ـ که ما آن را با حروف خوابیده مشخص کرده ایم ـ بازتاب " ذهن " شخص در قبال " عین " است . واژه ی کلیدی " سبک مغز " در حکم " لحن " و نشان دهنده ی بی اعتنایی و " ذهنیت " شخصیت نسبت به " عینیت " است . این " ذهنیت " به صورت " تک گویی درونی " نمود یافته است . اثر ادبی هنگامی ارزش می یابد که نویسنده بتواند " عینیت " را به " ذهنیت " تبدیل کند . تنها گزارشگر " بیرون " نباشد ، مانند تاریخ نگار و گزارشگر ، ترجمان        " درون " خود هم باشد ، مانند موسیقیدان و شاعر .

     یکی از ایرادهایی که " هوشنگ گلشیری " بر این رمان و نویسنده گرفته ، گویا فقدان چنین هنجاری در روایت است . او ، نویسنده را متهم می کند به این که اثرش ، بیش تر " تاریخی " و        " سیاسی " است ؛ اما " ذهنی " و " درونی " نشده است ؛ اما نویسنده می کوشد نشان دهد که او توانسته امری " عینی " را " ذهنی " خود کند : 

     " وقتی سووشون رو نوشتم ، قصد نوشتن یک رمان فلسغی را داشتم . . . خواستم بگم که زندگی

1. E. Benveniste                     2. Ulysse

تکرار می شه و تاریخ تکرار می شه . خواستم منعکس بکنم که یحیای تعمید دهنده و امام " حسین " (ع) سرنوشت مشابهی دارند . . . این رمان فلسفیه و من هم شهودی ام . تصدیق داری که یحیای تعمید دهنده سرنوشتش شبیه امام حسین (ع) است ؟ " (گلشیری 175-172)

     با این همه ، ما نمونه ها و شواهد دقیق تری برای اثبات نظر نویسنده داریم که مستقیما ً ربطــی به 

" شهودی " بودن یا نوشتن او ندارد . پیش و پس از مرگ " یوسف " ، کابوس ها به سراغ " زری " می آیند و او را از آنچه رخ خواهد داد ، آگاه می کنند . درواقع ، این کابوس ها ، اشارات ناخودآگاه و نیمه هوشیارانه ی " زری " است که به آستانه ی خودآگاهی نرسیده اند اما هشدار دهنده اند . در فصل بیستم رمان " زری " خوابی می بیند که شایسته ی تعبیر و تحلیل است :

     "  یک شب زری خواب دید که یک اژدهای دو سر ، شوهرش را همان طور که سوار مادیان بوده و به تاخت اسب می رانده ، درسته با اسب دویده . و خوب که نگاه کرده ، دیده اژدهای دو سر شبیه سر جنت زینگر بوده . تنبان چین دار اسکاتلندی پایش بوده و دور تا دور دامن را گلدوزی کرده بوده . این خواب را عمه به راحتی تعبیر کرد و گفت که زینگر ، مسخره ی خاص و عام می شود ؛ اما یوسف در شکم ماهی مثل یونس ، صبر و تحمل یاد می گیرد و تاریکی اندرون ماهی به او روشنایی می دهد ، چنان که سر از کار همه ی اسرار دنیا درمی آورد .

     " چند شب بعد باز خواب دید که حاکم ، یوسف را با دست خودش در تنور نانوایی انداخته . یوسف جزغاله شده ، کورمال کورمال از تنور درآمده . عمه در تعبیر این خواب گفت که آتش یعنی همان آتشی که بر ابراهیم خلیل الله گلستان شد و این که از آتش درآمده ، یعنی امتحان خود را داده . . . تنور هم واضح است  ؛ همان تنوری است که زن خولی ، بچه های مسلم را در آن قایم کرده بوده . جزغاله شدن هم علامت روسفیدی است ، چرا که خواب زن واضح است که چپ است " (صص 239ـ238) .

  • این که چرا " زری " افسر انگلیسی را به هیئت " اژدها " یی به خواب دیده ، آشکار است . او یک " متجاوز " و " مهاجم " دد منش انگلیسی است و پیوسته " یوسف " را برای فروش مازاد غله ی تولیدی و انباشته در انبار، مورد فشار قرار می دهد ؛ کینه ی " یوسف " را به دل گرفته ، مترصّد انتقامجویی است . " مک ماهون " یک بار به " یوسف " می گوید : " خیاط کل با تو لج کرده . چشم ندارد ترا ببیند " (ص14) .
  • این که چرا " یوسف " بر " مادیان " سوار است و می تازد ، به این دلیل عینی است که مادیانی در طویله ی خانه ی خود دارد که " سحر " کرّه ی اوست : " سحر ، همان آن پا شد ایستاد . مادیان نافش را با دندان برید و شروع کرد به لیسیدن و بو کشیدنش " (ص29) .
  • این که چرا " زینگر " تنبان چیندار پوشیده ، به این دلیل است که برخی افسران اسکاتلندی حاضر در مجلس عقدکنان دختر حاکم شیراز ، لباس محلی خود را پوشیده اند : " سه تا افسر اسکاتلندی که تنبان چین دار و جوراب ساقه بلند زنانه پا کرده بودند ، به آن ها پیوستند " (ص7) . ناخودآگاه با استفاده از عنصر خیال و تصرف در واقعیت " عینی " لباس اسکاتلندی را به تن انگلیسی می کند و این ، طبیعی است .
  • این که چرا این افسر انگلیسی " دور تا دور دامن را گلدوزی کرده " به این دلیل است که وی سال هاست در شیراز نماینده ی فروش چرخ خیاطی " سینگر " است و ضمن فروش این کالا ، خیاطی و گلدوزی هم به دختران خانواده های اعیان آموزش می دهد : " مفت و مجانی ده جلسه درس خیاطی به او می داد . پشت چرخ خیاطی می نشست و گلدوزی و شبکه و چین دوقلو یاد دخترهای مردم می داد " (ص6) .
  •  این که چرا " زری " در دومین کابوسش خواب می بیند که حاکم " یوسف " را به دست خود در تنور می اندازد ، به این دلیل است که در آغاز رمان یک بار به شایعه ای اشاره می شود که گویا حاکم " برای زهر چشم گرفتن از صنف نانوا ، می خواسته است یک شاطر را در تنور نانوایی بیندازد " (ص6) .
  • تعبیر خواب های " عمه " نیز ریشه های عینی و ذهنی دارد و به خوبی تلفیق ریشه های واقعیت عینی و تخیل و عاطفه ی درونی خوابگزار را توجیه می کند . " عمه " دختر مجتهد جامع الشرایط شهر بوده و آموزه هایی مذهبی دارد . او به احتمال زیاد با استفاده از کتاب تعبیر خواب " دانیال " نبی و " ابن سیرین " و با توجه به آموزه های قرآنی و قصص الانبیا ، می کوشد خواب ها را به گونه ای تعبیر کند که نه تنها مایه ی هراس و ناامیدی " زری " نشود ، بلکه تا آن جا که می تواند او را به آینده ی خود و خانواده امیدوار کند . این دقیقه نه تنها نگاه عاطفی وی را نسبت به " زری " به خوبی نشان می دهد ، بلکه قبول این تصور که گویا خواب زن " چپ " است ، نشانه ی قبول ایده ئولوژی مرد سالارانه ، خرافه گرایی و شاید هم بخشیدن اطمینان به " زری " است . ترکیب و تألیف عناصر عینی و ذهنی ، واقعیت خشک مادّی با عواطف و حساسیت های زنانه ، از یک یک جمله و عبارات آشکار است .
  1. نمود های زمانی : سیاق کلامی مهم دیگری که خواننده را از سخن به داستان هدایت می کند ،

نمــود " زمان " است . " تودوروف " دو گونه " زمان مندی " می شناسد :

     " یکی زمان مندی دنیای بازنموده شده ی داستانی و دیگری زمان مندی سخن بازنموننده [ مبین ] آن .. . دو گونه ی اصلی این زمان پریشی عبارتند از بازگشت زمانی یا عقبگرد و پیشواز زمانی یا استقبال ؛ هنگامی که از پیش گفته شود که بعدا ً چه اتفاقی خواهد افتاد ، ما با پیشواز زمانی سر و کار خواهیم داشت " ( همان / 59ـ58) .

     رمان ، سرشار از این بازگشت ها و استقبال های زمانی است . در نخستین گونه ی زمان پریشی ، نویسنده ، خواننده را با " گذشته های آشیانه ای "  شخصیت ها آشنا می کند و فواصل زمانی میان اکنون و گذشته را پر می کند و در دومین گونه ی زمان پریشی ، نویسنده  نه تنها خواننده را برای دنبال کردن سیر رخدادهای آینده برمی انگیزد ، بلکه با فرونشاندن موقتی عطش اطلاعاتی وی ، به او فرصت می دهد تا به دقایق و ظرایف دیگری در داستان بپردازد .

     نخستین نمونه از بازگشت به گذشته ، هنگامی است که " زری " مـــی کوشد قفل سکــوت " خانم

فاطمه " یا " عمه " رابشکند و با طرح این نکته که " چندین و چند سال است عروس شما هستم اما هرگز نشنیده ام اشاره ای به بچه یا شوهر ناکامتان بکنید " او را به پرده برداشتن از گذشته برمی انگیزد . " عمه خانم " در این بازگشت زمانی ، خواننده را با گوشه های تازه ای از زندگی پدر و مادر خود و " یوسف " آشنا می کند و در واقع تاریخ رخدادها را از سال 1322 ( کابینه ی دوم                          " سهیلی " به روزگار " رضا شاه " و ممنوع المنبر کردن برخی روحانیان متنفذ و مردمی ، خانه نشین کردن و دور کردن ایشان از حوزه ی قدرت اجتماعی می برد :

     " پدرم از تهران که برگشت ، خانه نشین شد . دیگر نماز نرفت . درسش را در مدرسه ی خان مجبور شد تعطیل کند . فقط در خانه مجلس تدریس داشت . تو اتاق ارسی می نشست و آقایان می آمدند و دستش را می بوسیدند و از او مسئله می پرسیدند و من در اتاق مجاور می نشستم و گوش می دادم . . . ده بار بیش تر کاغذهای سرّی حاج آقایم را ـ که با آب پیاز می نوشت ، توی سینه ام گذاشتم و بردم شاه چراغ به آن ها که باید ، رساندم . مثل الآن یادم است . . . وعده گاه میان دو تا شیر رو به روی حرم مطهر بود " (صص 72ـ71) .

     این بازگشت ، دستاوردهایی دارد که در صورت ناآگاهی خواننده ، دشواری هایی جدّی در درک داستان و علل گفتار و کردار شخصیت های اصلی رمان ایجاد می کند :

  • خانه نشینی " حاج آقا " او را از عرصه ی کنش اجتماعی ، به پهنه ی رفتار عشقی می کشاند و حکایت " شیخ صنعان " دیگر بار تکرار می شود . او خود در توجیه این رفتار عجیب خود می گوید : " مسجد و درسم را که ازم گرفته اند ، در کارهای دیگر هم استغفرالله نمی توانم دخالت کنم . کردیم و دیدیم . آخر آدم باید در این دنیا یک کار بزرک تری از زندگی روزمره بکند . . . حالا که کاری نمانده بکنم ، پس عشق می ورزم : تخته ی کعبه است ابجدخان عشق " (ص 72) .
  • یکی از دلایل ایستادگی " عمه خانم " در برابر " خان کاکا " و حمایت از " یوسف " ، آموزه های مذهبی و اجتماعی پدری روحانی است که حاضر نشده ، به سلطنت " رضا شاه " رأی بدهد و با لایحه ی تغییر سلطنت به وسیله ی مجلس مؤسسان مخالفت کرده است .
  • یکی از دلایل ایستادگی " یوسف " در برابر حاکم ، افسران انگلیسی اشغالگر و آزادگی او ، این است که وی ، فرزند خلف چنین پدری است . او پیوسته عبایی بر دوش دارد و حتی هنگامی که جسدش را با ماشین " خان کاکا " به خانه می آورند ، این عبا را با خود دارد (ص 243) . داشتن این عبا ، شباهت روحانی او را با " یوسف کنعان " ، پسر " یعقوب " پیامبر ، نیز توجیه می کند و همانندی تشییع جنازه ی او را با زنجیز زنی و سینه زنی ـ که در دهه ی محرم برای امام  حسین (ع) انجام می شود ـ نیز مدلل می سازد . نقش او در راهنمایی " ملک

     رستم " ، " ملک سهراب " ، " مجید " و " خســـرو " و کوشش برای دادن غله ی مـــازاد به

     انجمن شهر ، به گونه ای ، دنباله ی فعالیت های اجتماعــــی پدر برای کمک به مردم شهـــر              

     ( جهودان مورد ستم کلانتر ) و رسانیدن بیماران و زخمیان به بیمارستان " مرسلین " شهــــر

     است (ص 75) .

     دومین نمونه ی بازگشت به گذشته ، وقتی است که " زری " می خواهد به شوهر خود ثابت کند که پیش از ازدواج با او ـ یعنی هنگامی که در مدرسه ی انگلیسی ها درس می خوانده ـ از شهامت لازم برخوردار بوده است :

     " این شجاعت نبود که آن روز بلوا ، ندیده و نشناخته یا تو راه افتادم . . . کدام دختر . . . ؟ من چند یار جلو همان خانم مدیر ایستادگی کردم ، بی این که بدانم اسم کاری که می کنم ، ایستادگی یا شجاعت است . آن روز که روزه ی مهری را خوردش داد ، همه ی بچه ها از ترسشان دررفتند اما من ماندم " (صص130ـ129) .

     این بازگشت زمانی به خواننده کمک می کند تا :

  • با گذشته های آشیانه ای " زری " در دوره ی جوانی آشنا شود و نقش آموزه های مدرسه ی انگلیسی ها را در رفتار اجتماعی بعدی اش ارزیابی کند .
  • در باره ی آشنایی وی با " یوسف " در روز بلوا اطلاع اندکی بدهد و خواننده را برای شنیدن بقیه ی ماجرا و برخورد عاشقانه برانگیزد و با منش " یوسف " در جوانی آشنا شود .
  • آگاهی های مهمی در باره ی اهداف بلند مدت استعمارگران ، دور سازی شاگردان از فرهنگ ملی و تلقین و تحمیل آموزه های مسیحی و فرهنگ و ادبیات انگلیسی به خواننده بدهد .

     اگر از کابوس ها و خواب هایی بگذریم که پیش از تحقق عملی ، " زری " را در آستانه ی آگاهی از آینده ی نزدیک قرار می دهد ـ مانند آنچه پیش از این در مورد تهدید " زینگر " و " حاکم " گفته ایم ـ در رمان ، موارد متعددی از " پیش آگهی " 1 و سپس تحقق آن آمده است . " ملک رستم " ، برادر بزرگ تر " ملک سهراب " از اعدام نزدیک او برای دوستان و خانواده ی " یوسف " خبر می دهد :

     " می دانم همین امروز و فردا ، برادر بدبخت من ، سهراب را هم می گیرند . در میدان مشق چوبه ی داری بر پا

1. Foreshadowing

می کنند و همه می روند تماشا " (ص 245) .

     ده ـ دوازده صفحه بعد ، صحنه ی اعدام این مظلوم و شهید دیگر ، با جزئیات تمام در کابوس های    " زری " بازسازی می شود :

     " ملک سهراب را می آورند کنار دار ؛ اما به جای این که طناب دار را به گردنش بیندازند ، یک سرباز تفنگ به کول می آید و او را با طناب به چوبه ی دار می بندد . . . همان سرباز می خواهد چشم های ملک سهراب را با یک دستمال سیاه ببندد . ملک سهراب می گوید : هیچ لازم نیست . برو زودتر ماشه را بکش . تو شقیقه  و سط دو تا چشم

، در قلب ، هر جا دلت خواست ، نشانه بگیر " (صص 258ـ257) .

     در یک مورد دیگر ، وقتی " ملک سهراب " درون سراپرده ی ایلخانی ـ که سراسر با نقش هایی از " رستم " ، " اشکبوس " ، " اسنفندیار " و " سهراب " تزیین شده است ـ ایستاده است ، شمایل            " سهراب " را به " زری " نشان داده می گوید : " این ، منم " و :

     " ملک سهراب این بار اشاره به نقش سر ِ بریده ای در یک تشت پر از خون کرد . دور تا دور تشت پر از خون ، لاله روییده بود و یک اسب سیاه داشت لاله ها را می بویید . ملک سهراب گفت : این کاکا [ برادر ] ی خودمه که بی بی [ " بی بی همدم " ، مادرش ] هنوز نزاییده " (ص 44) .  

  1. روایت چند محور : به نظر " تودوروف " گــونه ای از رابطه میان زمــان سخــــن و زمـــان

داستان ، " بسامد " است . او در این زمینه سه امکان پیش ِ رو می بیند : نخست " روایت تک           محور " ـ که :

     " در آن ، یک سخن واحد رخداد واحدی را بازنمایی می کند ؛ روایت " چند محور " که در آن چندین سخن ، یک رخداد واحد را بازنمایی می کنند و در نهایت ، سخن " تکرار شونده " قرار می گیرد که طی آن ، یک سخن واحد ، چندین رخداد ( مشابه ) را بازنمایی می کند  " (همان / 61)  .

  • روایت تک محور : این گــونه روایت ـ با آن که ممکـــن است چند بار نیز تکــرار شود ـ

چندان ارزشی به اعتبار روایی ندارد ، زیرا ممکن است جنبه ی خودستایی ، ادعا یا برعکس حالت انکار فردی داشته باشد ؛ مانند مدعی ای که تنها به قاضی می رود . مثلا ً " زری " بارها خود از شهامت و مقاومت خود در برابر دستورهای مدیر مدرسه ی انگلیسی برای شوهر تعریف می کند :

     " من ، من چندین بار جلو همان خانم مدیر ایستادگی کردم ، بی این که بدانم اسم کاری که می کنم ایستادگی یا شجاعت است " (ص 130) . یا " زری لج کرد . گفت : من سیاهپوشم . من پدرم مرده . [ خانم مدیر ] به بلوز سیاه که رسید ، چنان بلوز را کشید که آستینش کنده شد " (ص 154) .

  • روایت چند محور : اگر رخداد یا سخن واحدی را دو یا چند شخصیت نقل یا بازگوکنند ، به

اعتبار روایت شناسی ، ارزشی به مراتب بیش تر دارد و جنبه ی چند صدایی آن افزون تر است . از دو حال بیرون نیست : یا صداهای مختلف در امری همداستان هستند ـ که در این صورت صحت و ارزش و اعتبار آن سخن یا رخداد مورد تأیید قرار می گیرد ؛ یا در امری یگانه اختلاف نظر وجود دارد که در این حال نیز نفس همین تردید ، تناقض یا تضاد ، به آن رخداد یا گفته اهمیت می دهد و برای خواننده در قبول یا رد آن ، نقش قایل خواهد شد .

     نخستین نمونه را از ایستادگی " زری " در برابر مدیر مدرسه ی انگلیسی نقل کردیم . یک مورد دیگر ایستادگی " زری " در برابر مدیر مدرسه وقتی است که به جای به جای شعر " اگر " سروده ی " کیپلینگ " ، شعر " کوری سامسون " سروده ی " میلتون " را می خواند ( ص155) . خواننده سپس می فهمد که " ِمهری " ، همکلاسی " زری " ، نیز این ادعای او را تأیید کرده است . " یوسف " در نخستین برخورد و آشنایی خود با " زری " به او می گوید :

     " خانم مهرانگیز همه اش حرف ترا می زد . می گفت یک بار سر ِ خواندن شعر کوری سامسون برای هیئت مرسلین شرق ، تو دهنی سختی به مدیر مدرسه زده ای " (ص 265) .

    گاه هدف از تکرار یک سخن ، برطرف کردن یک پندار نادرست و ایجاد تردید در باور گوینده است . مثلا ً " زری " ـ چون نسبت به " خانم حکیم " انگلیسی حالت انکار و عداوت دارد ـ فکر می کند وی قاتل مادر خودش است که گویا سرطان داشته است :

     " خانم حکیم ، پستان مادرش را بریده و او در مریض خانه ی مرسَلین خوابیده و حالا کو تا خوب بشود ! "    (ص 262) .

     اما " یوسف " خبر دیگری به " زری " می دهد :

     " خانم مهری گفت که مادرت از کارد زدن به تنش خوشش می آید . از این که گوشه ای از بدنش را ببرند و دور بریزند ، لذت می برد . هر روز بهانه ای می تراشد و می رود مریض خانه ی مرسلین . یک روز می گوید شست پایم لک شده ؛ یک روز می گوید پستانم غده درآورده " (ص 263) .

     گاه تکرار و تواتر یک خبر یا رخداد بیش از اندازه می شود و خواننده چه بسا تحت تأثیر قرار گرفته ، آن را باور کند . با این همه ، نویسنده ـ راوی با یک خبر و داوری دیگر ، همه ی آن ها را باطل می کند . به نظر " تودوروف " چنین موردی پندار " سه بعدی بودن " را در خواننده برمی انگیزد . پس از " شوکه " شدن " زری " در پی دیدن نعش " یوسف " پندار و گفتاری در ذهن و زبان او پدید می شود که توهم جنون از آن به اذهان دیگران راه می یابد :

     " خان کاکا " علت این حات غیر عادی را در رفتن مداوم " زری " به تیمارستان برای ادای نذرش می داند : " چه قدر به آن ناکام گفتم نگذارد این زن ضعیف بی طاقت ، این همه به دیوانه خانه برود ، به خرجش نرفت که . . . " (ص 274) . " زری " یک بار به " خدیجه " نامی ـ که از دیدن وی یکّه خورده ـ گفته است :

     " مثل تریاک خورده ها شده ام که تازه از مرگ ، نجاتشان داده باشند " (ص 278) .

     " عزت الدوله " گفت : فردوس ، بچه ام از غصه حواسش پریشان شده . طفل معصوم ! ببرش توی اتاق " (ص 181) .

 اما وقتی دکتر " عبدالله خان " ـ که کسی در تخصص و دانایی او تردید ندارد ـ می گوید :

     " نشنوم تو از این حرف ها بزنی . اگر مضطرب بوده ای ، حتی اگر پرت گفته ای ، حق داشته ای " (ص 285)

     و وقتی " خان کاکا " نظر دکتر را در مورد " زری " می پرسد ، جواب می شنود :

     " آشفتگی و اضطرابش کاملا ً طبیعی است . مگر شوخی است ؟ فقط شما اطرافیان سر به سرش نگذارید " (ص 286) .

  1. سخن چند ارزشی : " تودوروف " بسته به " حضــور یا غیاب ارجـــاع به سخنی پیش تر ، دو

مقوله ی دیگر در " سیاق کلام " می شناسد : نخست " سخن تک ارزشی " که هیج ارجاعی به " شیوه

های گفتار " پیشین ندارد و دوم ، " سخن چند ارزشی " که گوشه ی چشمی به دیگر " شیوه های گفتار " قبل از خود دارد . او می گوید :

     " تاریخ ادبیات کلاسیک با بدگمانی با این نوع دوم نوشتار رو به رو شده است . تنها صورت پذیرفته شده ی این نوشتار " نقیضه " 1 است که عبارت است از سخنی که خصوصیت های سخن پیشین را مضحک جلوه می دهد و خوار و خفیف می گرداند . . . واژگان یک سخن چند ارزشی در دو راستا پیش می روند و سخن را از این یا آن راستا محروم داشتن ، به معنای نفهمیدن آن است " ( همان / 48ـ47) .

     در تلمیحی که رمان " دانشور " به " حکایت شیخ صنعان " و رمان بوف کور وجود دارد ، تفاوت هایی هست و مهم در " سخن چند ارزشی " همین تفاوت ها و دقایق آن است . چنان که در مبحث         " بینامتنی " نیز همین دقیقه ، اهمیت خاصی دارد . " فریدالدین عطار " " انسانی کامل " مانند " شیخ صنعان " را در معرض وسوسه های " خنّاس " ( شیفتگی بر دختر ترسا ) می داند و با این داستان ، به پیچیدگی روانی و ذهنی آدمی اشاره می کند تا با " معصومیت " برخوردی خلاق و روشن بینانه داشته باشد . با این همه ، شاعر در پایان حکایت ، به بازگشت " شیخ " به مدار فکری پیشین وی اشاره می کند . در سَووشون " حاج آقا " مجتهد شیراز ، با شاه شدن " رضا خان " مخالفت می کند ، ناگزیر خانه نشین می شود . پس در این الهام گرفتن ، نویسنده به گستره ای وارد می شود که در نوع خود تازه است . مجتهد و مدرس احکام دینی ، این بار دل به نزد رقاصه ای هندی می برد تا آشوب سیاست از خود دور و به تعبیر منشآت چندی هم خدمت معشوق و می کند . گذشته از این ، او هم به نوعی دیگر از شمار " مظلوم " شدگان است ، زیرا شریعت مدارانی که نفوذ ، صداقت ، صلاحیت و ایمان او را ندارند ، بر وی حسد می برند و به طعن ، لعن و طردش برمی خیزند :

     " مرد رندی سفارش یک عالمه پرده ی قلمکار به اصفهان داده بود با نقش شیخ صنعان ، و زیر ِ نقش نوشته بود : شیخ صنعان با مریدش می رود شهر فرنگ . یک پیر مرد انگشت به دهان شیخ صنعان بود که عمامه و عبا و

1. Parodie 

ردا داشت عین حاج آقایم و مریدها سر به دنبالش گذاشته بودند و دختر قرشمال هم در بالا خانه نشسته بود . آن روزها هر خانه ای می رفتی ، یکی از این پرده ها داشتند . مردم وقتی بخواهند بدجنسی کنند ، خوب بلدند " (ص 74) .

     در همین " اپیزود " ، تفاوتی دیگر هم هست . برادر رقاصه ، خورشیدپرست است :

    " محمد حسین ، آفتاب پرست بود . هر صبح می رفت کله ی پشت بام چشم به آفتاب می دوخت . آفتاب ، چشمش را ضایع کرده بود " (ص 73) .

     در این شبیه سازی ، من به یاد داستان کوتاه ماه زده ( لوناتیک ) 1 " صادق هدایت " می افتم که به زبان فرانسه نوشته و با عنوان فارسی هوسباز ترجمه و  منتشر شده است . " هدایت " این داستان را به هنگام اقامتش در " بمبئی " ( 1316) زیر تأثیر " هندوئیسم " نوشته است . یکی از شخصیت های این داستان به نام " فلیسیا " ماه پرست است :

     " دیدم فلیسیا روی پلکان مدخل بندر نشسته با دست های به هم پیچیده مانند راهبه ای در حال عبادت محو تماشای تشعشع نور ماه در روی امواج دریاست . پریدگی رنگ چهره و لرزش لبانش ، حاکی از اضطراب درونی شدید وی بود و چنان مستغرق بحر تفکرات خود بود که ابدا ً توجهی به عابرین نداشت " (هدایت 583) .

     در این تأثیر گذاری ها آنچه برای " تودوروف " اهمیت دارد ، همین تفاوت های اندک اما دلالتگر است . " محمد حسن " با چنین چشمانی هرچند می کوشد " خانم فاطمه " را هیپنوتیزم کند ، به جایی نمی رسد ، زیرا هیپنوتیزم شده باید به آنچه خواب کننده می گوید ، باور داشته باشد اما " خانم فاطمه " به علت داشتن باورهای استوار دینی و منش فردی مستقل ، تحت تأثیر قرار نمی گیرد (ص 73) . و با سیمایی که ما از او ترسیم کرده ایم ، چنین انکاری طبیعی است . " فلیسیا " ـ که چنان به ماه خیره می شود که گویی در حال انجام مناسک عبادی و آیینی است ـ شخصیتی طبیعی دارد و " محمد حسین " ـ که ادای او را درمی آورد ـ به کاریکاتور شبیه تر است . می بینیم آنچه در یک اثر " جدّی " ،            " جادویی " و " مقبول " به نظر می آید ، چگونه با برخوردی متفاوت به " نقیضه " تبدیل و " نوع ادبی " دگرگون می شود .

  1. شناخت عینی و ذهنی : در مورد عنصر " دید " در داستان ، " تودوروف " به طــرح مقــوله

هایی می پردازد که با آن مرتبط است :

     " هر ادراکی حامل اطلاعاتی است که ما را هم از آنچه ادراک شده است ، آگاه می کند و هم از آن کس که ادراک کرده است . گونه ی نخست اطلاع را ، اطلاع عینی 2 می خوانیم و گونه ی دوم آن را اطلاع ذهنی 3 . . . به عنوان مثال ، در جست و جوی زمان از دست رفته 4 ما بیش تر اطلاعات خود

1. Lunatique                  2. objective        3. subjective        4. Recherche du Temps Perdu

را در باره ی " مارسل " نه از کنش های وی ، بلکه از روشی به دست می آوریم که او کنش های دیگران را ادراک و در باره ی آن ها داوری می کند " ( همان / 65) .

     در جایی از رمان ، " زری " با بازگشتی به گذشته در حالی با " یوسف " آشنا می شود که بلوایی در شهر رخ داده و اوباش ( گروه های فشار در روزگار " رضا شاه " برای کشف حجاب کذایی ) امنیت را از مردم گرفته اند . " زری " دارد از " ِمهری " می گوید :

     " مدرسه را ول کرد تا شوهر بکند . . . شوهرش نمی دانم چرا یک سال بعد طلاقش داد و شوهره هم جوان مرگ شد . می گویند قطب [ مرشد صوفیان و عموی " مهری " ] نفرینش کرده بوده "

     " مرد می پرسد : در مدرسه ی انگلیس ها ، این خرافات را توی کله ی شما می کنند ؟ "  (صص 265ـ264) .         

     اطلاعاتی را که خواننده از قول و باور " زری " در مورد " مهری " به دست می آورد ،            " شناخت عینی " می گوییم ؛ اما بازتاب " یوسف " را در قبال باورهای " زری " ، همان " شناخت ذهنی " می دانیم . با شناخت " ذهنی " است که ما از دید " یوسف " آگاه می شویم . دقت کنیم که        " زری " جوان مرگ شدن شوهر " مهری " را از قول دیگران ( و با فعل " می گویند " ) نقل می کند و نه از گفته و دید آموزگاران مدرسه ی انگلیسی ها . با این همه ، " یوسف " ندانسته و بی درنگ چنین باوری را نتیجه ی آموزه های مدرسه ی انگلیسی ها و " غرب زدگی " می داند . و این ، در حالی است که اولیای امور آموزشی همان مدرسه ادعا دارند " در این مدرسه خرافات ، راهی ندارد " (ص 133) .

     در یک مورد دیگر ، " زری " شخصیتی را که در یک پرده ی نقاشی در حال بریدن سر او در روی تشت هستند ، همان " یحیی تعمید دهنده " می داند :

     " یوسف تبسم کرد و گفت : ببخشیدش . زن من از سرِ کلاس یک راست به خانه ی شوهر آمده . هنوز سرش پر از داستان های انجیل است که هر روز صبح در مدرسه مجبور بوده بخواند . . .

     " زری گفت : حالا فهمیدم . سرِ بریده ی امام حسین است . . . آن هم اسب . . .

     " یوسف گفت : بیش تر از این خجالتم نده جانم . این ، سیاوش است " (ص 44) .

     انتساب خطای " فکری " به آموزه های مدرسه ی انگلیسی ها در این عبارت ، نیز آشکار است ، هرچند حقیقت دارد که در آن مدرسه ، " انجیل " و " ادبیات انگلیسی "( آثار " کیپلینگ " 1 و " میلتون " 2) تدریس می شده است . اما اگر " زری " از اساطیر ملی خود آگاهی می داشت ، می توانست دریابد که در یک مجموعه ی نقاشی از اساطیر ایران باستان ، جایی برای " یحیی تعمید دهنده " و      " امام حسین " (ع) وجود ندارد . آموزگار نخستین وی ، پدرش ، میرزا علی اکبر خان کافر " بهترین معلم انگلیسی شهر بوده (ص 6) و به او وصیت کرده که هیچ گاه ، چادر سر نکند (ص 262) . پس

1.Kipling               2.Milton

کمینه آگاهی خواننده این است که پدر در این بیگانه سازی دختر از فرهنگ ملی نقش تعیین کننده تری داشته است تا آموزه های مدرسه ی انگلیسی .

     در جایی دیگر " زری " می کوشد به شوهر خود ثابت کند که در روزگار دانش آموزی خود ، در برابر تحکّم مدیر مدرسه ـ که به زور می خواسته به او لباس سفید بپوشاند ـ ایستادگی کرده است (ص 154) . با این همه " یوسف " به گونه ای غیر منصفانه ، کوتاه آمدن " زری " را در قبال زن حاکم شهر و دادن گوشواره ها و اسب به دختر حاکم ، ناشی از همین آموزه های همسر در مدرسه ی انگلیسی ها می داند و در مقام توجیه داوری خود ، ابتدا به پسر و سپس همسرش می گوید :

     " مربی ها و معلم هایی که مادرت دیده ، سعی کرده اند همیشه از واقعیت موجود ، دور نگهش دارند . . . هی از آرامش حرف می زند . . . زن ، چرا نباید جرئت داشته باشی که تو روی آن ها بایستی و بگویی این گوشواره هدیه ی عروسی شوهرم است ؟ . . . کمی فکر کن . وقتی خیلی نرم شدی ، همه ترا خم می کنند " (ص 128) .

     تناقض میان این گفته و بازتاب ها با شناخت عینی ما از " زری " آشکار است . اگر " زری " زیر تأثیر آموزه های تسلیم طلبانه ی اولیای مدرسه ی انگلیسی است ، چرا در همان هنگام در برابر آنان می ایستد ؟ و کوتاه آمدن اکنون وی را در برابر کسانی که جان و کیان خانواده ی او را در اختیار دارند ، چرا به حساب عمل نکردن به وظیفه ی فردی خود و نقش عوامل اجتماعی نمی گذارد ؟          " یوسف " با برجسته سازی بیش از اندازه ی نقش آموزه های دوران دانش آموزی زن در دگرگونی منش " زری " پس از ازدواج ، خودکامگی خود را نشان می دهد . " یوسف " را با همین بازتاب ها و داوری هایش در قبال " زری " باید شناخت . " زری " راست می گوید :

     " آن قدر با تو مدارا کرده ام که دیگر مدارا عادتم شده " (ص 129) .

  1. دید بیرونی و درونی خواننده : " تودوروف " در پیوند با مقوله ی " دید " ، به موضع گیری

مستقل خواننده در قبال رخدادها ، شخصیت ها و حتی داوری پنهان و آشکار راوی ـ نویسنده اشاره کرده می نویسد :

     " درست به همان نحو که خواننده ناچار نیست به یک دید بیرونی بسنده کند ، بلکه می تواند درون ِ کاملا ً متفاوتی را از آن برداشت نماید ، در این جا نیز می تواند داوری های اخلاقی و زیبایی شناختی درون ِ دید را نپذیرد . تاریخ ادبیات ، نمونه های فراوانی از باژگونگی ارزش هایی را سراغ دارد که باعث می شود ما " چهره های شرور " داستانی را . . . قدر بشناسیم و " چهره های خوب " آن را تقبیح کنیم " (ص 70) .

     رمان سَووشون چهار مقطع زمانی متفاوت دارد : نخست مقطع تاریخی " عصر طلایی " که ناظر به خانه نشین کردن " حاج آقا " ی مجتهد ، حمله ی اوباش برای کشف حجاب کذایی و قلع و قمع ایلات و عشایر می شود و در مطاوی داستان آمده است . دومین مقطع ، دهه ی سوم قرن حاضر است که از اشغال کشور در شهریور ماه 1320 آغاز می شود و تا دو ـ سه سال بعد ادامه می یابد و بخش اصلی رمان را در بر می گیرد . سومین مقطع ، برهه ی نانوشته اما حی و حاضری است که رمان در آن      ( سال 1348) نوشته و منتشر شده است . این دوره با برجسته شدن نقش " جلال آل احمد " در حیات روشنفکری ایران به ویژه در گستره ی ادبیات داستانی مشخص می شود که " یوسف " به گونه ای پنهان تر آن را نمایندگی می کند و چنان که گفتیم  غرب زدگی او در آن برجستگی دارد و " غرب " به عنوان " ام الفساد " و منشأ همه ی رکود و پس افتادگی ما معرفی و برجسته می شود . اما چهارمین برهه ، زمان کنونی است که رمان در آن " قرائت " می شود و ما با " نقد واکنش خواننده " ، نظریه ی " ساختار شکنی " ، رویکرد " ژاک لاکان " و جز آن ها آشنا می شویم .

     بیاییم یک بار دیگر ، منفورترین سیماهای فرهنگ ، تمدن و استعمار سیاه انگلستان را در رمـــان

ارزیابی کنیم ، بی آن که قصد داشته باشیم از آنان دفاع کنیم . سیمایی که " زری " ( راوی ـ نویسنده ) از " زینگر " ترسیم می کند ، خود ِ وی را نیز تحت تأثیر قرار می دهد و او را می ستاید :

     " زری شنیده بود ، اما تا با چشم های خودش نمی دید ، باور نمی کرد . سِر جنت زینگر فعلی ، کسی جز " مستر زینگر " سابق ، مأمور فروش چرخ خیاطی سینگر ، نبود . اقل کم هفده سال می شد که به شیراز آمده بود و هنوز فارسی درستی نمی دانست . هرکس چرخ خیاطی می خرید ، خود مستر زینگر . . . مفت و مجانی ده جلسه درس خیاطی به او می داد . با آن هیکل چاق و چله ، پشت چرخ خیاطی می نشست و گلدوزی و شبکه و چین دو قلو یاد دخترهای مردم می داد . . . دخترهای مردم خوب یاد می گرفتند . زری هم یاد گرفت . جنگ که شد ، زری شنید که مستر زینگر یک شبه لباس افسری پوشیده یراق و ستاره زده و حالا می دید که این لباس واقعا ً به او می آید " (صص 7ـ6) . 

     انصاف دهیم ! کدام ایرانی غیرتمند و وطن پرست حاضر است هفده سال از عمر گران مایه ی خود را در کشوری عقب ماده تر از کشور خود ( افغانستان ) اما برای هدفی درازمدت و سیاسی ـ که در تحقق آن تردید هست ـ تباه کند و رنج زندگی با عقب افتاده های فرهنگی را بر خود هموار سازد و به آنان خیاطی بیاموزد تا روزی ، روزگاری بتواند برای دولت متبوعه اش خدمتی انجام دهد ؟ خواننده به جای آن که چنین شخصیتی را بنکوهد ، بی اختیار می ستاید . این بیگانه در حالی " یوسف " ،         " خان کاکا " و " ملک رستم " و " ملک سهراب " را برای فروش مازاد غله ی خود زیر فشار می گذارد ، که نخست وزیر وقت ، " محمد علی فروغی " ایرانی غیرتمندد و فرهنگ دوست ما ، در آستانه ی ورود میهمانان ناخوانده و اشغالگر :

    " نرخ لیره را نسبت به ریال دو برابر کرده ، در یک ضربت هر آنچه را که سال پیش رضا شاه با استفاده از ضعف انگلیسی ها از شرکت نفت به دست آورده بود ، به جیب آن ها برگرداند "

1.Jacques Lacan

( بهنود 179) . این نکته در رمان نیز تصریح شده است (ص 251) .

     اینک به سیمای " خانم دکتر " انگلیسی دقت کنیم که در بیمارستان " مرسلین شرق " به مداوای بیماران مبتلا به تیفوس ، زنان و زایمان ایرانی ، هندی و انگلیسی می پردازد و " زری " این اندازه از دست او می نالد . این خانم حکیم نیز سال هاست به عنوان پزشکی که باید به خدمات پزشکی و بهداشتی مأموران دولت متبوع خود در شیراز خدمت کند ، به دیدار " زری " آمده تا او را ویزیت کند . به شیوه ی برخورد " زری " و " خانم فاطمه " با وی دقت کنیم که چگونه به او می پرند . سه فرزند " زری " را همین خانم حکیم گرفته (ص 6) و در طول رمان ، پیوسته جویای حال آنان از مادر است:

     " چند ساعت بعد زری روی تخت حوض خانه دراز کشیده بود و خانم حکیم بالای سرش بود . فواره ی حوضچه باز بود و دستمال تر و سردی روی پیشانی اش و سوزش سوزن آمپول را حس می کرد . یکی ، دو تا ، سه تا . . . می دید که خانم حکیم گوشی سرد چوبی را روی شکمش می گذارد و گوش می دهد وشنید که می گوید : ' بچه سالم می باشد . امشب ، موقع دفن کردن می باشد ' و جواب خانم فاطمه را شنید که گفت : ' شما طبابطتان را بکنید . مگر برادرم جنایت کرده که شبانه چالش کنیم ؟

     و باز صدای خانم حکیم که پرسید : ' چرا تلخ می باشید ؟ هر سه بچه از دست من می باشد . بچه ی چهارم هم از دست من می باشد . ' و زری دانست خطاب به اوست که می پرسد : ' چرا زودتر رجوع کرده نمی باشید ؟ '  زری جوابی نداد و عمه به خشونت گفت : ' همبن می باشد ، می باشدها ست که پدر همه را درآورده. . . کاشکی "

     " کاشکی گورتان را گم می کردید ! " کسی این حرف را در ذهن زری زد و گرنه عمه خانم جمله اش را تمام نکرد . با این حال ، خانم حکیم انگار حرف آن کس را که در ذهن زری زده بود ، شنیده . گلایه کرد و صدایش می لرزید : ' دستمزد خدمت و فداکاری می باشد ؟ در شهر غریب در هوای خشک ، دور از برادر و خواهر و دوست می باشیم . دوا مجانی می باشد . معالجه مجانی می باشد " و آن کس ، این بار در ذهن زری فریاد کشید : برو گورت را گم کن . همه تان بروید گورتان را گم کنید " (صص 247ـ246) .

     قابل درک است که " خانم فاطمه " و " زری " انگلیسی ها به ویژه " زینگر " را عامل ترور         " یوسف " بدانند . با این همه ، چنین رخدادی چه ربطی به " خانم دکتر " دارد که پزشک معالج         " زری " است و سه بار نوزادانش را به طور سزارین به دنیا آورده ؟ این ، چگونه برخوردی با میهمانی است که برای معالجه و زدن آمپول مسکن به سفارش " خان کاکا " آمده است ؟ آیا تکرار       " می باشد " های اوست که زهر در دندان " خانم فاطمه " ریخته است و با کلام ، نیش می زند ؟ این سه ، به هر حال " زن " هستند و روابطی عاطفی تر با هم دارند . خواننده حق دارد این زبان آلوده به طعن را نپذیرد و آن را به حساب " حال و روز " آن مصیبت دیدگان بگذارد و " خانم دکتر " را         " مظلوم " و " مغبون " بداند .

 

 

منابع :

 

بهنود ، مسعود . از سیّد ضیائ تا بختیار . تهران : انتشارات جاویدان ، چاپ دهم ، 1384.         

تودوروف ، تزوتان . بوطیقای سلختارگرا . ترجمه ی محمد نبوی . تهران : انتشارات آگه ، 1379.

دانشور ، سیمین . سووشون . تهران : خوارزمی ، چاپ پانزدهم ، 1380 .

فردوسی ، ابوالقاسم . شاهنامه ی فردوسی . چاپ مسکو . تهران : ( افست تهران ) نشر پیمان ، چاپ هفتم ، 1387 .

گلشیری ، هوشنگ . جدال نقش با نقاش در آثار سیمین دانشور . تهران : نیلوفر ، 1376 .

مکّی ، حسین . تاریخ بیست ساله ی ایران . تهران : نشر ناشر ، ج 6 ، 1362 .

هدایت ، صادق . نوشته های پراکنده . به کوشش حسن قائمیان . تهران : امیر کبیر ، 1334 .

     Rivkin , Julie ; Ryan , Michael (eds.) . Literary Theory : An Anthology . Blackwell publishers , 1998 .

Todorov , Tzvetan . The Prince Asturias Foundation . Fundation Principle de Asturias, .http://fundacionprincipeasturias. Org/ing/04 premiados/trayectorias.

Tyson , Lois. Critical Theory Today : A User-Friendly Guide. Second Edition . Routledge , 2006 .

    

 

 

 

 

 

    

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 40 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

ماجرای عجیب بنجامین باتن و داستان های دیگر  . نشر آموت

 

 

 سر سبیلهایت را نجو /فرحناز علی زاده

 

 

درخت /نوشته میترا داور / نشر افراز / چاپ دوم

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت