پنجشنبه, ۰۸ آبان ۱۳۹۳

جستجو

اخبار فرهنگی ایسنا

ISNA News Feed

ISNA News Feed

تازه ه ی نشر چشمه

تادانه...نشراموت

انتشارات نگاه

فال حافظ

فال حافظ جومینا

 

       جهان داستاني ياسوناري كاواباتا برنده جايزه نوبل سال 1967

  زيبايى تصوير انهدام

    نگاهى به «خانه زيبارويان خفته»  

«خانه زيبارويان خفته» روايت زندگى پيرمردهايى است كه حسرت توانايى‏هاى دوران جوانى‏شان را مى‏خورند و سعى مى‏كنند از طريق تماس جسمانى و سطحى با زنان جوان، شور جوانى را بازيابند. نويسنده به گونه‏اى رمزآميز اين بازيابى جوانى را به‏نحوى به «بازيابى خود» شخصيت‏ها برمى‏گرداند.

    «اِگوچى» پيرمرد شصت و هفت‏ساله از طريق دوست پيرش «كيگا» پى مى‏برد كه در يك خانه دختران زيبا، جوان، باكره و دست‏نخورده‏اى را خواب مى‏كنند. دخترها درقبال پول حاضر مى‏شوند با ترزيق يا خوردن مواد خواب‏آور، به خواب روند و در حالت خواب پذيراى پيرمردهايى شوند كه از لحاظ جنسى به‏حد ناتوانى رسيده‏اند و فقط قادر به لمس و بوسيدن آنها هستند. طبق قوانين اين خانه، مشترى‏ها اجازه پرسش از ماهيت يكديگر و هويت دخترانى را ندارند كه كنارشان مى‏خوابند. زيبارويان خفته پيش از آمدن آنها به خواب مى‏روند و بعد از رفتن آنها از خواب بيدار مى‏شوند. كيگا به اگوچى پيشنهاد مى‏كند سرى به اين خانه بزند، اگوچى براى ارضاى كنجكاوى، پيشنهاد او را مى‏پذيرد و يك‏شب به آن خانه مى‏رود. زنى كه رئيسه خانه است با چاى از او پذيرايى مى‏كند و تذكر مى‏دهد سعى نكند دخترى را كه خوابيده است، بيدار كند. اگوچى به درون اتاق مى‏رود. ابتدا به دختر خفته مى‏نگرد و فكر مى‏كند او چگونه به خواب رفته است. سعى مى‏كند با حرف زدن دختر را بيدار كند، ولى متوجه مى‏شود كه زيبارو به هيچ‏وجه در مقابل وقايع اطرافش عكس‏العمل نشان نمى‏دهد. بعد كنار او دراز مى‏كشد و مدتى دستش را در دست مى‏گيرد، سپس آن را رها مى‏كند. با آن‏كه حس مى‏كند دختر برايش نمادى از حيات است كه مى‏تواند با اعتماد او را لمس كند، اما سعى مى‏كند با بدن او تماس پيدا نكند. همين‏طور كه به دختر نگاه مى‏كند، دچار تنهايى حزن‏آلودى مى‏شود. اين احساس كم‏كم تبديل به دلسوزى و ترحم نسبت به دخترك مى‏شود؛ زيرا حس مى‏كند او را به‏عمد خواب كرده‏اند. پس دوباره سعى مى‏كند با زدن ضربه به شانه دختر و بلند كردن سرش او را بيدار كند، ولى موفق نمى‏شود. يك‏باره حس مى‏كند دوست دارد با خشونت با او رفتار كند تا بيدار شود اما جلوى اين احساس را مى‏گيرد. با خود فكر مى‏كند«آيا اين امر به آن معنى نبود كه پيرمردانى كه ديگر مرد نيستند، مى‏توانند با دخترى خفته در آرامش كه چيزى نمى‏گويد و چيزى نمى‏شنود، حرف بزنند و هرچه دل‏شان مى‏خواهد بگويند؟» (ص 34)

    زيبارو بى‏آرايش، جوان و ساده است و بوى كودكان شيرخوار را مى‏دهد. اين بو به‏جاى آن‏كه او را وادار به صحبت يك‏طرفه با دختر كند، او را به‏ياد فرزندان، نوه‏ها، اولين عشق زندگى‏اش و زنى گيشا كه به زندگى خانوادگى او حسادت مى‏كرد، مى‏اندازد. درواقع، نويسنده با تصوير پاكى و معصوميت دختر، امور معصوم و پاك زندگى را كه با معصوميت آغاز جوانى‏توأم بود به ياد پيرمرد مى‏آورد. به‏نظر مى‏رسد نويسنده به‏جاى آن‏كه كودكى را ابتداى زندگى پيرها بداند، جوانى را چنين آغازى تلقى مى‏كند؛ زيرا جوانى، نماد بيشترين توانايى‏هاى جسمى و روحى انسان است؛ درحالى‏كه كودكى چيزى جز عجز و ناتوانى همراه ندارد، و از اين لحاظ با پيرى شباهت پيدا مى‏كند. با اين تفاوت كه پيرها به‏سختى و خيلى كم مى‏توانند بخوابند، اما كودكان احتياج زيادى به خواب دارند و به دليل فقدان آشفتگى‏هاى ذهنى و روحى به‏راحتى مى‏خوابند. اين انديشه را در كتاب «گل‏هاى بدى و ملال پاريس» اثر مشهور شارل بودلر شاعر سمبوليست فرانسوى هم مى‏بينيم. به‏هر حال، مسؤولان خانه زيبارويان خفته ظاهراً به اين امر آگاه هستند، زيرا زير بالش پيرمردانى كه به آنجا مى‏آيند، دو قرص خواب مى‏گذارند كه اگر خواب‏شان نبرد، قرص‏ها را بخورند تا بتوانند تا صبح كنار موجودى زنده و بى‏حركت بخوابند. خفته بودن دختران كه نماد مرگ موقت است، اعمال جسمانى را از پيرمردان سلب مى‏كند؛ كارى كه در عرصه فعاليت ذهنى به عهده قرص‏ها گذاشته مى‏شود. به‏عبارت ديگر، خواب(نماد مرگ موقت) دختر مسبب توقفى در روح و جسم پيرها مى‏شود كه به‏نوبه خود به‏نوعى يادآور مرگ است؛ مرگى كه به‏زودى نصيب پيرها خواهد شد.

    اگوچى، صبح روز بعد درحالى‏كه محبت زيباى خفته را به دل گرفته است، خانه را ترك مى‏كند. پانزده روز بعد دوباره تمايل پيدا مى‏كند به آنجا برود. اين‏بار هيجانى مضاعف دارد. بانوى خانه به او مى‏گويد دخترى را براى او خواب كرده است. اگوچى به اتاق مى‏رود. زيباروى خفته كه بزرگتر از دختر قبلى است با آرامش به خواب رفته است. نگريستن به دختر، كنار او دراز كشيدن و لمس او سبب مى‏شود كه اگوچى فكر كند زيبارويان خفته درواقع مظهر اهانت و بى‏حرمتى به پيرمردهاست:«براى پيرمردى كه ديگر مرد نبود، رفت و آمد به آن خانه و آرميدن كنار دخترى كه به خواب رفته بود، دور از انسانيت به‏حساب مى‏آمد.» (ص 63) اين تفكر، باعث مى‏شود كه قوانين خانه را زير پا گذارد. با خشونت دختر را بيدار مى‏كند، ولى وقتى لرزش بدن برهنه او را مى‏بيند، دلش مى‏سوزد و فكر مى‏كند داروهايى كه براى خواب كردن به دخترها مى‏دهند سلامتى آنها را به‏خطر خواهد انداخت. دختر ظاهراً خواب است اما ناله مى‏كند و اگوچى حس مى‏كند مغز او خواب است ولى بدنش كاملاً بيدار است. به همين دليل او را به خود مى‏فشارد و نوازش مى‏كند. اما طوفان احساساتش فروكش مى‏كند و در لحظه‏اى متوجه مى‏شود «پيرمردانى كه آنجا مى‏آيند و مى‏روند، اميدوارند بتوانند عواطف و احساسات خود را ارضا و غم‏هاى فراوان خود را فراموش كنند» اما چون اگوچى حس مى‏كند هنوز خيلى پير نشده است، به‏جاى فراموش كردن، احساس پوچى مى‏كند. غم‏هاى زندگى خود را به‏ياد مى‏آورد. به‏ياد دختر كوچكش مى‏افتد كه او را از ديگران بيشتر دوست داشت. دختر، قبل از ازدواج بكارتش را از دست داده بود و به‏جاى ازدواج با مردى كه با او رابطه داشت، با مردى ديگر ازدواج كرده بود. اگوچى هيچ‏گاه فكر نمى‏كرد دخترش چنين كارى بكند، زيرا او را خيلى باهوش و زرنگ مى‏دانست و كاملاً به او اعتماد داشت. عمل دختر باعث شرم و احساس حقارت اگوچى شد. براى رهايى از يادآورى اين غم، قرص خواب‏ها را خورد و به خوابى عميق فرو رود. صبح از بانو تقاضا مى‏كند اجازه دهد تا بيدار شدن دختر آنجا بماند، ولى بانو اين كار را جنايت مى‏داند و تقاضاى او را رد مى‏كند. اگوچى مى‏داند كه «خوابيدن در كنار زيبارويان خفته، نوعى خوشحالى محو، آرامش زودگذر و احساس زنده حيات را القاء مى‏كند.» (ص 92) او هشت روز بعد دوباره به آن خانه مى‏رود. بنابراين روايت به جاى خواب كردن شخصيت داستان، او را به گذشته بازمى‏گرداند و نه‏تنها به او سبكبالى نمى‏بخشد، بلكه بر بار اندوه او مى‏افزايد. به عبارت ديگر موضوع از امرى روزمره و جسمانى به امربرساخته‏اى كه حاصل تداعى و رجعت به گذشته است، بركشيده مى‏شود تا وجه عمده و غالب‏ترى از هستى را به رخ خواننده بكشد. هيچ‏كس منكر عملكرد گاه مهارناپذير غريزه جنسى نيست، اما اينجا نويسنده غريزه را به‏سود انديشه مى‏چرخاند تا سوژه اساسى‏ترى را پيش روى خواننده بگذارد.

    اگوچى بار بعد كنار دخترى مى‏خوابد كه در حال آموزش است. گرماى بدن او وحشى و نارس است. به هر حال اگر دختر هم رسيده بود، براى مردان پيرى كه نمى‏توانند از زن، «همچون يك زن» استفاده كنند بى‏تفاوت بود. خواب عميق دختر و غمى كه در وجود او نهفته است، اگوچى را ياد خوابِ مرگ مى‏اندازد. درحال نوازش دختر وسوسه مى‏شود او را خفه كند، اما يادآورى يك خاطره، اين وسوسه را در او از بين مى‏برد. ياد دختر چهارده‏ساله‏اى مى‏افتد كه يك‏بار در يك هتل نزدش فرستاده بودند. دختر با شنيدن صداى جشنى كه از بيرون مى‏آيد، سراسيمه از آغوش او خارج و پشت پنجره مى‏رود تا بتواند دوست‏پسرش را كه قرار بود با او به جشن برود، ببيند. «حس پدرانه» اگوچى او را وامى دارد اجازه دهد دختر نزد دوست‏پسرش برود. اين‏جا رويكرد زيباشناختى ديگرى مى‏بينم: كهنه بدون جبر به نفع نو كنار مى‏رود. حالا نيز اگوچى نسبت به دخترى كه در كنارش خوابيده است، حس پدرانه دارد. دختر پتو را از روى خود كنار مى‏زند، اگوچى او را مى‏پوشاند تا سرما نخورد. اين احساس باعث مى‏شود اگوچى به خاطر سنش احساس افسردگى و تنهايى كند و دلش بخواهد زود به خواب رود. با وجود اين ميل، بعد از ساعتى قرص‏هاى خواب را مى‏خورد و مى‏خوابد. صبح از بانوى خانه مى‏خواهد از دارويى كه براى خواب كردن دخترها استفاده مى‏كنند، به او نيز بدهد، ولى بانو مصرف آن را براى پيرها خطرناك مى‏داند.

    ملاقات‏هاى اگوچى باعث ايجاد نوعى كرختى در او مى‏شود. اين كرختى در ملاقات چهارم شدت پيدا مى‏كند. او مست در كنار زيباى خفته دراز مى‏كشد. فكر مى‏كند كار اين خانه نوعى ذكاوت، فرهنگ و تمدن است يا نوعى بربريت و وحشيگرى. اين فكر، وسوسه خفه كردن دختر را در او بيدار مى‏كند، اما نگاه كردن به دختر بى‏دفاعى را با حالتى شديد به اگوچى القاء مى‏كند. وسوسه را پس مى‏زند، خود را به‏دليل حضور در آنجا، فاسد و پست‏فطرت مى‏خواند و دلش مى‏خواهد خانه را خراب كند. اما به جاى پر و بال دادن به تفكراتش، براى اين‏كه دختر سرما نخورد، روى او را مى‏پوشاند. قرص‏ها را مى‏خورد و مى‏خوابد.

    در فاصله بين اين ملاقات و ملاقات بعدى، كيگا به او خبر مى‏دهد يكى از پيرمردانى كه به آن خانه مى‏رفت، كنار زيبارويى مرده است. هنگام جان كندن،پيرمرد به منظور طلب كمك روى سينه و گردن دخترك خراشيده بود. بانو براى خفظ آبروى پيرمرد و خانه، او را شبانه به هتلى منتقل مى‏كند. اگوچى در ملاقات با بانو، اطلاعش از اين مسأله را به او گوشزد مى‏كند و مى‏گويد به‏خاطر آن حادثه بايد درِ اين خانه را ببندند. بانو مى‏ترسد، اما خود را كنترل مى‏كند و او را به اتاقى راهنمايى مى‏كند كه دو زيباى خفته در آن خوابيده‏اند. اين‏بار نيز مثل بارهاى گذشته ابتدا حالتى از خشم و خشونت براى كشتن دخترها در وجودش ايجاد مى‏شود. گويى مى‏خواهد آن حالتى را كه در خودش از بين رفته است، در كسانى كه هنوز از آن برخوردارند، از بين ببرد. اين حس در تمام دفعات فورى سركوب مى‏شود و جاى خود را به احساسات پدرانه مى‏دهد. اگوچى عرق صورت يكى از دخترها را پاك مى‏كند و براى اين كه سرما نخورد، رويش را مى‏پوشاند. او از اين‏كه بين دو دختر خوابيده، ناراحت است و حس مى‏كند به هيچ‏وجه دوست ندارد در چنين وضعيتى بميرد. اين‏بار بدون خوردن قرص‏هاى خواب، به خواب مى‏رود. كابوسى مى‏بيند و وقتى از خواب مى‏پرد، متوجه مى‏شود يكى از دخترها نفس نمى‏كشد و مرده است. هراسان بر مى‏خيزد و بانو را خبر مى‏كند. بانو براى آرام‏كردن او مى‏گويد دختر نمرده است. اگوچى خاطرنشان مى‏كند كه دختر نبض ندارد و نفس نمى‏كشد و از بانو مى‏خواهد دكتر خبر كند. بانو اين كار را لازم نمى‏داند و در انتقال جسد به بيرون اجازه كمك به او نمى‏دهد. اگوچى مى‏گويد با اتفاقى كه افتاده است ديگر نمى‏تواند بخوابد. به‏همين دليل روى مبل مى‏نشيند. به اين ترتيب دختران زيبايى كه اگوچى كنارشان مى‏خوابد، يادآور دوران جوانى، گناهان، غم‏ها و خطاهاى او هستند و آخرين دختر با مرگ خود، هراس او را از مرگ و انتظارى كه بايد براى آن بكشد، به او يادآور مى‏شود.

    داستان در لايه فوقانى بيانگر بازگشت انسان‏هايى است كه بسى بيشتر از دوره معمول زيسته‏اند، روزگارشان به سر آمده و از نظر انسان‏شناختى و روانشناختى نمى‏توانند به زمانه دلخواهِ سپرى‏شده بازگردند. حتى فيزيولوژى آنها با چنين خواسته‏اى در تقابل است؛ پس بهترين راه آن آست كه تا زمان مرگ، خود را «كنار» بكشند. براى نمونه به تصور آوريد مردى را كه روزگارى آرمانگرا بود با گرايشى ژرف به كتاب و فلسفه و ادبيات، ولى بعد از مدتى زندگى‏اش را وقف كسب مال و منال مى‏كند. در پيرى دوباره مى‏خواهد به حال و هواى روزگار جوانى برگردد، ولى(به صورت نمادين) كتاب را كه در دست مى‏گيرد، با آن احساس بيگانگى مى‏كند. بدتر از اين، حتى تمركز ذهنى لازم را براى ارتباط با محتواى كتاب را ندارد. رابطه‏اش با انديشه و سخن متفكران، سست و تحميلى است و گويى دارد داروى بدمزه‏اى را مى‏خورد. از اين بدتر زمانى است كه ذهنش از سطر سطر كتاب منفك مى‏شود و ياد گذشته‏اى مى‏افتد كه در جزئيات، راه چندين ساله كسب ثروت را نفى يا اثبات مى‏كند و حالا تداعى آنها دارد او را زنده‏زنده مى‏پوساند. به قول مولانا:

 مى‏دهند افيون به مرد زخمند

تا كه پيكان از تنش بيرون كنند

 وقت مرگ او را از رنج مى‏درند

 او بدان مشغول شد، جان مى‏برند

 چون به‏هر فكرى كه دل خواهى سپرد

 از تو چيزى در نهان خواهند برد

    ياسونارى كاواباتا به اين هم بسنده نمى‏كند و در لايه زيرين ديگرى چيز يك موضوع ديگر را دنبال مى‏كند: در خانه‏اى غرق در زيبايى و آراستگى كه حضور وجاهت و طراوت دخترهاى جوان به آن جلوه‏اى ناب از شادابى و سرزندگى مى‏دهد، دختر جوانى مى‏ميرد و رئيسه خانه مى‏گويد:«مهم نيست، دخترهاى ديگر هنوز زنده‏اند.» و به اين ترتيب نويسنده پوسيدگى و انهدام هولناك‏ترى را بازنمايى مى‏كند؛ فروپاشى تمام ساخته‏ها و آرايه‏هايى كه انسان‏ها در برپايى آنها نقش داشته‏اند. البته ما اين پوسيدگى را در خواب بودن «دخترها» حس كرده بوديم. درواقع، خواب آنها و پيرها نماد چشم بستن بر زيبايى انسان‏ها و اشياست.

    به هر حال، فروريزى، هسته مركزى و محور اصلى اين داستان را برمى‏سازد؛ امرى كه در «ماكوندو» هم اتفاق افتاد و گابريل گارسيا ماركز  نویسنده استالینیست و  میلیاردر،  آن‏قدر تواضع دارد كه تأثيرپذيرى خود را به‏ويژه از كاواباتا، مى‏شيماو كنزابورو اوئه اعتراف كند. ماركز حتى مى‏گويد تنها داستانى كه دوست داشت نويسنده‏اش باشد، همين  خانه زيبارويان خفته است (البته در جاى ديگرى همين حرف را درباره طاعون نوشته كامو زده بود) به هر حال مبناى نقد من سخنان ماركز (كه كم هم حرف نمى‏زند!) نيست، بلكه اشاره به اين موضوع است كه ضرورتى ندارد برساختن امر مهمى چون فروپاشى را اسير بازى‏هايى كرد كه در آن خبرگى و توانمندى لازم را نداريم. اگر بعضى نويسنده‏هاى ما به بازى واژگانى و دشوارنويسى عمدى رو مى‏آورند تا وجه تفاخرى به داستان‏شان بدهند، و به اين ترتيب حتى اهل قلم را هم از خواندن آثارشان كلافه كنند، و اگر شمارى از نويسندگان ما به بهانه بهره‏گيرى از تكنيك جريان سيال ذهن با زمان‏گسستى‏هاى مكررِ ناشيانه‏شان ابتدايى‏ترين ژرف‏ساخت‏هاى تكنيكى را در زيباشناسى ناديده مى‏گيرند، و عملاً قصه‏شان را خراب مى‏كنند، كاواباتا متنى را در برابر خواننده قرار مى‏دهد كه ضمن چند لايه بودن، ضمن برخوردارى از ابهام‏هايى كه گاه در كمال تعجب حتى دلنشين هم مى‏شوند (مثل حذف انگيزه‏هاى روانشناختى در امر تداعى) اين تمهيدات را فراهم مى‏آورد كه حتى خواننده عادى هم با داستانش ارتباط برقرار كند. جالب اينجاست كه متن انگليسى داستان از فارسى آن‏هم ساده‏تر است و نگارنده سال‏ها پيش كه جويس‏نويسى نويسندگان ايرانى باب شده بود، تعجب مى‏كرد كه نويسنده‏اى در حد و اندازه كاواباتا تا اين حد ساده و رازناك و پُرابهام [ولى قابل‏دسترسى و در عين حال جذاب] بنويسد. اگر توصيه خودى‏ها براى نويسندگان جوان ما اهميت ندارد، دست‏كم به توصيه خارجى‏ها(ماركز) گوش دهند و اين داستان را بخوانند.

            نگاهي به داستان «دست»: در اين داستان «شگفت»، زنى مهربان يك دستش را قطع مى‏كند و به يك مرد قرض مى‏دهد. براى اين‏كه دست حركت و احساس داشته باشد، زن با آب دهان مفصل و آرنج آن‏را مرطوب مى‏كند. و براى اين‏كه مرد يادش بماند كه دست مال زن است و بايد آن‏را بازگرداند، زن به يكى از انگشتان دست او يك انگشترى مى‏كند و آن‏را براى يك‏شب به مرد قرض مى‏دهد و به او مى‏گويد كه »اگر رفتار شايسته‏اى داشته باشد، مى‏تواند حتى حرف‏هاى دست را هم بشنود و با او حرف بزند.« مرد دست را زير بارانى‏اش پنهان مى‏كند. از خانه بيرون مى‏رود و پس از عبور هراس‏آميز از خيابان‏هاى مه‏آلود شهر به خانه‏اش مى‏رود. دست، چراغ خانه‏اش را برايش روشن مى‏كند. چون احساس خستگى مى‏كند، مرد او را روى رختخواب مى‏گذارد. دست از روتختى و پرده اتاق تعريف مى‏كند. سپس دست مرد را مى‏گيرد و آن‏را نوازش مى‏كند. اين نوازش، محبت مرد را نسبت به آن (دست) افزايش مى‏دهد. آن‏را در آغوش مى‏گيرد و مفصل‏هايش را خم و راست مى‏كند. امواجى كه از دست ساطع مى‏شود، «يادآور صدا و لبخند زن‏اند.» سپس مرد به بستر مى‏رود. بعد از اين‏كه حس مى‏كند، دست خوابش برده است، تصميم مى‏گيرد آن‏را با دست خود عوض كند. بلند مى‏شود، دست راست خود را مى‏كَند و دست زن را جاى آن به بدنش وصل مى‏كند. دست بيدار مى‏شود و مى‏گويد تعويض در اختيار او نيست. دست، مرد و دست بريده‏اش را كه روى تختخواب انداخته است، نوازش مى‏كند. خون پاك زن از طريق دست در وجود مرد جارى مى‏شود. مرد با خود فكر مى‏كند موقعى‏كه دست را به زن برگرداند، آنگاه خون خبيث او در تن زن جارى خواهد شد. با اين افكار به خوابى آرام و شيرين مى‏رود. اما ناگهان از خواب مى‏پرد. دستش با دستِ بريده تماس پيدا مى‏كند، از فرط وحشت، دست زن را با عجله از بدن خود جدا مى‏كند و دست خودش را به‏جاى آن وصل مى‏كند. وقتى كمى آرام مى‏شود، متوجه دست زن مى‏گردد. دست درحالى‏كه پتو را چنگ زده، مرده است. به‏عقيده خواننده منظور نويسنده از نوشتن اين داستان چه بود؟ آيا اين داستان تمثيلى براى بيان هنرى «خباثت» نيست و نمى‏توان گفت آدم‏هاى خبيث حتى خود نيز از برخورد با خود وحشت دارند و به‏خاطر همين وحشت به‏راحتى مى‏توانند تمام چيزهاى پاك و خوب را از بين ببرند؟ همان‏طور كه مرد از دست خودش وحشت مى‏كند؟ توجه داشته باشيد كه مرد براى اين‏كه با دست تماس نداشته باشد و مجبور نشود جدا از خود به آن نگاه كند، آن‏را دوباره به خود نزديك مى‏كند. آيا همين خودبينى و ناتوانى در نگاه كردن به خود، فاصله‏اى منطقى نيست كه سبب مرگ دستِ پاك (نماد موجودات معصوم) مى‏شود. آيا مى‏توان گفت كه كشاكش روحى و روانى مرد در انتخاب يا عدم‏انتخاب اين يا آن دست، تصويرگر ترديد و تزلزل او در انتخاب نوع زندگى و اصولاً برخورد به هستى است و گرايش او را به وجوه متضاد خوب و بد و زشت و زيباى پيرامون نشان مى‏دهد؟ فكر مى‏كنم بد نباشد كه خواننده هم درباره تأويل خود از اين متن فكر كند.

    نگاهي به داستان «پرندگان و حيوانات ديگر»: در اين داستان مرد در جوانى با يك گروه نمايشى همكارى مى‏كند و علاقه ويژه‏اى به دنياى موسيقى دارد. با اين‏حال اطلاعاتش درباره موسيقى به اندازه پولى نيست كه هر ماه براى خريدن مجله‏هاى موسيقى مى‏پردازد. او بيشتر به كنسرت مى‏رود تا با آشنايان شوخى و صحبت كند. در همين دوران با زن رقاصه‏اى به‏نام «شى‏كاگو» كه او هم با گروه نمايشى همكارى مى‏كند، آشنا مى‏شود. با ديدن رقص او مرد مفتون اندامش مى‏شود. رابطه صميمانه‏اى بين‏شان به وجود مى‏آيد. مرد بى‏هيچ دليلى دوست دارد بميرد. او هيچ همراهى بهتر از شى‏كاگو پيدا نمى‏كند؛ زيرا هميشه در حالتى مبهوت به‏سر مى‏برد و حتى آرزوهايش توسط ديگران برايش رقم زده مى‏شود. مرد مسأله را به شى‏كاگو مى‏گويد. او كه گويى اهميت كار پيشنهادى را نمى‏داند، به‏علامت رضايت سر تكان مى‏دهد و مى‏پذيرد. ولى تنها يك شرط براى همراهى با او مى‏گذارد. از مرد مى‏خواهد اول او را بكشد؛ چون درواقع زن او را دوست دارد. زمانى كه براى خودكشى آماده مى‏شوند، مرد «متوجه زيبايى شى‏كاگو مى‏شود؛ پس به زن مى‏گويد ما نبايد بميريم و پس از آن ديگر نه از خودكشى حرف مى‏زند نه به آن مى‏انديشد.» حتى تصميم مى‏گيرد به هر قيمت كه شده از آن زن «همچون گنجى محافظت كند.» اما شى‏كاگو پس از مدتى از گروه نمايشى جدا مى‏شود و ازدواج مى‏كند- كه درواقع ما خواننده‏ها مى‏فهميم به علت بى‏اعتنايى مستمر مرده بوده است. زن پس از ازدواج به‏تنهايى رسيتال‏هاى متعددى اجرا مى‏كند. مرد در رسيتال‏هاى او شركت مى‏كند. در اولين رسيتال به‏خاطر ازدواجش به او اعتراض مى‏كند. زن علت ازدواج را علاقه‏اش به بچه‏دار شدن عنوان مى‏كند. مرد در رسيتال‏هاى بعدى شركت مى‏كند، اما ديگر به ديدن او نمى‏رود. حس مى‏كند «اندام زيبا و سرِ حال زن رو به اضمحلال مى‏رود و ديگر براى رقصيدن زيبا نيست.» بعدها مى‏فهمد كه شى‏كاگو با همسرش اختلاف خانوادگى پيدا كرده است و در ديدار اتفاقى با شوهر او پى مى‏برد كه آنها از هم جدا شده‏اند. مرد پس از ازدواج شى‏كاگو، از آدم‏ها متنفر مى‏شود و به اين نتيجه مى‏رسد كه «روابط زنان و شوهران، بچه‏ها و والدين، برادران و خواهران، قيودى هستند كه گسيختن آنها به‏سادگى امكان ندارد؛ حتى اگر اين روابط نامطبوع و بد باشند. بنابراين لازم نيست انسان به اين روابط تن دهد، بلكه بايد خود را از آنها كنار بكشد. در مورد ديگران نيز به‏دليل اين‏كه هر كسى داراى خودخواهى است، ارتباط با او لزومى ندارد.« او به‏جاى رابطه با انسان‏ها به نگهدارى و پرورش حيوانات مى‏پردازد. اما با آنها همان كارى را مى‏كند كه در جوانى با شى‏كاگو كرده بود. دوست دارد هميشه چيزى زنده و پويا كنارش باشد، از اين‏رو اصيل‏ترين و زيباترين سگ‏ها و حيوانات را مى‏خرد. با حضور آنها احساس مى‏كند كه دارد از زندگى لذت مى‏برد. اما «هيچ‏گاه نمى‏تواند به‏خوبى از آنها نگهدارى كند و به‏علت ندانم‏كارى آنها را به كشتن» مى‏دهد؛ مثلاً يك جفت پرنده تاج‏طلايى را كه نمادى از عشق هستند؛ همان‏طور كه شى‏كاگو را ظاهراً از مرگ نجات مى‏دهد، اما روح او را با نزديك كردنش به مرگ و شناساندن هراس مرگ مى‏كشد. درعين حال، تنفرش از بچه‏دار شدن و تشكيل خانواده، سبب مى‏شود كه شى‏كاگو او را ترك كند و با مرد ديگرى زندگى كند. شخصيت مورد بحث ما به موجودات زنده احتياج دارد؛ موجوداتى كه عشق مى‏ورزند و پويا هستند. اما اين شخصيت دوست ندارد موجودات مورد علاقه‏اش درك، ان هم درك متفاوتى از زندگى هم داشته باشند. از سوى ديگر نمى‏تواند «رفتار خلاف خواسته‏اش را از جانب ديگر موجوادت زنده تحمل كند.» درواقع او به موجودات زنده و پوياى بدون‏درك و بدون زبان احتياج دارد؛ كسانى‏كه در مقابل اعمال او حرف نزنند و قادر به مخالفت نباشند. همان‏طور كه تاج‏طلايى‏ها در مقابل بلايى كه سرشان آمد، حرف نزدند، شى‏كاگو هم با وجود علاقه شديدش به زندگى؛ كه از ميل او به بچه‏دار شدن قابل‏درك است، به‏خاطر عشق محض، راضى مى‏شود با او بميرد و براى اين‏كه مرگ معشوق خود را نبيند، تقاضا مى‏كند اول خودش خودكشى كند.

    ازدواج شى‏كاگو با يك مرد ديگر براى بچه‏دار شدن، مرد را نسبت به سگ‏هاى ماده اصيلى كه مى‏خرد حساس مى‏كند. مرد به هيچ‏وجه دوست ندارد سگش با سگ‏هاى ولگرد آميزش كند، به‏همين دليل وقتى برحسب اتفاق يكى از سگ‏هاى اصيلش با سگ ولگردى مى‏آميزد و حامله مى‏شود، موقع زايمان تمام توله‏هاى او را مى‏كُشد. تنفرش او از ازدواج شى‏كاگو باعث مى‏شود حتى توله‏هاى حاصل از جفت‏گيرى سگ‏هاى اصيل هم منفور واقع شوند، طورى‏كه آنها هم بر اثر سهل‏انگارى يكى پس از ديگرى مى‏ميرند. به عقيده نگارنده اين سطور، علاقه و توجه او به حيوانات، درست شبيه علاقه و توجه‏اش به شى‏كاگو است. زيبايى و اندام شى‏كاگو او را مفتون مى‏كند، اما چون نمى‏داند چگونه او را براى خود نگه‏دارد، خيلى زود او را از دست مى‏دهد و چون دوست ندارد چيزى را كه ديگران دور مى‏اندازند، حتى اگر خوب و زيبا باشد، تصاحب كند، بعد از اين‏كه مى‏فهمد شى‏كاگو از همسرش جدا شده است، ديگر به ديدن او نمى‏رود، زيرا به‏نظر مى‏رسد شى‏كاگو هم براى او مانند يك شى‏ء زيبا و زنده است. اما آن‏قدر به او علاقه‏مند نيست كه بخواهد پس از دورانداخته‏شدن او توسط ديگرى، دوباره او را به‏دست آورد؛ درست همان‏طور كه ميل ندارد حيواناتى را كه ديگران دور مى‏اندازند، به خانه ببرد. بد نيست خواننده هم تأويل‏هاى خود را از اين داستان كوتاه تحليل كند.

 

                                                                 ***

    در هر دو داستان كوتاه فوق نوعى شى‏وارگى وجود دارد. اشيايى كه ما با آنها مواجه مى‏شويم، زنده هستند و مى‏توان گفت زندگى آنها گياهى است. دست و حيوانات و حتى شى‏كاگو با آن‏كه حركت دارند، داراى نوعى معصوميت و پاكى‏اند و نمايانگر عشق و فاقد قدرت تكلم‏اند. درباره شى‏كاگو بايد گفت: با آن‏كه انسان است، اما اين بى‏زبانى به‏خاطر عشق، با سكوت و رضايت او براى مرگ، جلوه‏گر مى‏شود. با اين تفسير، مى‏توان آدم‏هايى را كه علاقه‏مند به اين نوع موجودات زنده و پويا هستند، موجوداتى خودبين و خودخواه به‏حساب آورد، زيرا تحمل پذيرش عمل و عكس‏العمل مخالف ميل خود را ندارند. ناگفته نبايد گذاشت كه مطالعه‏اى نه‏چندان زياد در اسطوره‏ها و آيين‏هاى مردم ژاپن ما را با اين الگوها آشنا خواهد كرد. به بيان ديگر، كاواباتا به‏خوبى از رسوم و اعتقادات هموطنانش بهره برده است و ضمن حفظ ايجاز و پرهيز از «دشوارنويسى عمدى» انبوهى از ابهام‏هاى زيباشناختى را در متن خود تنيده است. يكى از دلايلى كه خواندن افسانه‏ها و اسطوره‏ها و حتى ادبيات اقليمى ايران‏زمين به نويسندگان جوان توصيه مى‏شود، همين است.

                                                      فتح الله بي نياز

 

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #4 فرنگيس تهامي 1391-11-03 08:09
سلام
سپاس فراوان از نقد بجا و آگاهانه شما
حسن اين نقد سرد و پژمرده نبودنش بود.
نقل قول کردن
 
 
0 #3 مريم سميعي 1391-09-01 06:50
بسيار قابل استفاده بود . ممنون از اقاي بي نياز .
نقل قول کردن
 
 
0 #2 آتوسا صالحی 1391-08-28 08:59
مثل همه نقدها و تحلیل های استاد بی نیاز این یکی هم خیلی آموزنده بود. روی این رمان کوتاه نقدی در ایران نوشته نشده است. از سایت مرور تشکر می کنم که این مطلب را در اختیار همگان قرار داده اند.
نقل قول کردن
 
 
0 #1 منوچهر 1391-08-27 14:02
ممنون از معرفی کتاب ها
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 31 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی


 مسئولیت نوشته ها و نظردهی به عهده ی نویسنده ی متن است و سایت مرور هیچ گونه مسئولتی در این زمینه نمی پذیرد.


 

 

 

 

آمار بازدیدکنندگان سایت

2170406
امروز
دیروز
هفته جاری
ماه جاری
ماه گذشته
بازدید کل
1733
5425
23280
133865
119681
2170406

محبوب ترین ها