پنجشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۷

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب
باید از روی دست خودم می نوشتم؛گفت و گو با «سعید بردستانی» داستان نویس جوان «دیّری»

 

نجیرم: سعید بردستانی متولد نهم بهمن 1357 در خرمشهر است و بزرگ شده ی بندر دیر. در دانشگاه شهید باهنر کرمان مهندسی مکانیک خوانده و این روزها در صدا و سیمای مرکز بوشهر به تهیه کنندگیِ تلویزیون مشغول است. با نخستین و تنها مجموعه داستانش )هیچ( که در سال 1385 از سوی نشر ققنوس چاپ و منتشر شده، در ادبیات داستانی ایران خوش درخشیده است. این کتاب مورد توجه برخی از جایزه های ادبی ازجمله بنیاد گلشیری، گام اول و... قرار گرفته و برای نویسنده اش اعتبارآفرینی کرده است. بردستانی از نام های مستعد در داستان نویسی امروز بوشهر است که در آینده از او بیشتر خواهیم شنید و به حتم می توان گفت داستان نویسی بوشهر در آینده با نام هایی همچون او، رقم خواهد خورد. «نهنگ تاریک » نیز عنوان مجموعه ای دیگر از داستان های کوتاه اوست که توسط نشر پیدایش مجوز نشر گرفته و به زودی منتشر می شود. با سعید بردستانی که در روزهای گذشته جشن 36 سالگی اش را جشن گرفته، به گفت وگو نشسته ایم که می خوانید

 

شما متولد بندر «دیّر» هستید و از آن جا که بسیاری از داستان هایتان از فضای بومی می آیند، بد نیست بپرسم که بزرگ شدن در دیرّ چگونه گذشت؟ اصلاً تا کی در آن جا بودید و چقدر زندگی در آن جا بر جهان داستانی شما اثر گذاشت؟

شاید بزرگ ترین شانسی که «دیّر » برایم داشته، این بوده که در هر مرحله آدم هایی بر سر راهم قرار داده که تأثیرات مثبت و عمیقی  به خصوص از بُعد فرهنگی و شخصیتی بر من گذاشته اند. اگر از پدر و مادرم که اهل کتاب  بوده اند بگذرم، به آدم هایی می رسم که هر کدامشان یک شانس بوده اند؛ آدم هایی مثل دوستی در کودکی که به جای این که مرا به تفریح و بازی ببرد، مرا به کتابخانه ای بزرگ و فرتوت برد که با بوی خوش کهنگی اش و فضای دنج و نیمه روشنش و صندلی های سیاه چرمیِ خنکش، مثل یک راز زیبا در خاطرم حک شده. آدم هایی مثل مرد جوان کتابخوانی که معنیِ واژه های ثقیل را از میان دایره المعارف های آن  کتابخانه با مهربانی برایم پیدا می کرد و کتاب راپیش رویم می گذاشت و از رویش برایم می خواند؛ آدمی که هنوز مردی به زیبایی و دلنشینیِ او  ندیده ام. یا آدم هایی مثل کتابداری که هر کتابی را به هر قیمتیا ز هر جایی برایم پیدا می کرد و آن را به اهل کوچک تشنه اش امانت می داد. هیچ وقت یادم نمی رود که آن اوایل همین آدم وقتی کتابی را پس می دادم، سئوالاتی درباره کتاب از من می پرسید. یا آدم هایی مثل آن معلمی که زنگ ادبیات را برای ما از زنگ ورزش هم مفرح تر کرده بود. هیچ وقت یادم نمی رود که آن سال همه ی ما حتی ضدکتاب ترین های ما بی صبرانه منتظر باران بودیم تا او کتاب کهنه اش را بیاورد و «باز باران » را با دستکوبی و پایکوبی برای ما بخواند و جانمان را جلا بدهد. یا آدم هایی مثل آن دوستی که هر واژه، هر مثل، هر تمثیل، هر متل را می شکافت و ریشه و داستان آن را پیش چشم ما می گذاشت. و آدم ها و آدم های دیگر. شاید بزرگ ترین شانسی که من داشته ام این بوده که سلسله ای از این آدم ها در هر مرحله از زندگی بر سر راه من قرار گرفته اند و مرا تکان داده اند. و مگر چند نفر را سراغ دارید که در زندگی شان با این سلسله از آدم ها مواجه شوند؟ از این بابت من همیشه خودم را خوش شانس می دانم. اما قبل از آن همیشه فکر می کنم که «دیّر » شهر کوچک بزرگی است. مگر چند شهر را سراغ دارید که آدم هایی از این دست پیوسته در مدار حرکت تو با تو تلاقی کنند و تو را تکان بدهند؟ آدم هایی از این دست هستند که به ما می گویند یک شهر تا چه اندازه فرهنگ مند یا هنرمند است. چون به همان اندازه که شهرها آدم ها را می سازند، آدم ها هم شهرها را می سازند. اما تأثیر «دیّر » بر جهان داستانیِ من چیزی نبوده مگر تأثیر این شهر بر جهان فکریِ من. نفس کشیدن در جهانی مملو از داستان و جادو و سئوال و افسانه چه تأثیری می تواند داشته باشد؟ وقتی در کودکی در یکی از باران های ویرانگر جنوب در خانه تنها مانده شوی، و برق و تندر بخواهند آسمان و زمین را جر بدهند، و درخت کُنارِ عظیمِ همسایه مرتّب بر دیوار پشت کمد دیواریِ اتاق ناخن بکشد، و بر سردرِ خانه پیرزن همسایه جمجمه بزرگ حیوانی هر روز تو را می پاید، چه تأثیری می توان گرفت؟ فکر می کنم هر چقدر هم که سنگ باشی، باز خراش می خوری

 

من مجموعه داستان "هیچ "را بعد از این که با خود شما آشنا شدم خواندم. در واقع شاید من کتابتان را کمی دیر خوانده باشم، اما همین مسئله باعث شده که تفاوت داستان های امروزِ شما را با داستان هایی که تا قبل از سال 85 نوشته بودید، بهتر درک کنم و بیشتر ببینم. که گمانم این تغییر اول در خود شما رخ داده و بعد به داستان هایتان رسیده. البته منظورم ازتغییر، مسیری از کامل شدن است. مثلاً در زبان و بیان داستان هایتان، لحن شاعرانه  در داستان های امروزتان خیلی کمتر از داستان های مجموعه ی" هیچ " دیده می شود. داستان بلوط های به گل نشسته  احتمالاً نمونه و شمایل چنین فضایی است. لحنی که در کتابتان غالباً کنترل شده است اما مواردی هم هست که شاید کلام راوی باید محدودتر می شد. خود شما این تغییرات را بهتر توضیح می دهید؟ از سال 85 تاکنون چه اتفاقاتی برایتان افتاده؟



البته داستان های کتاب «هیچ »، داستان هایی هستند که تا سال 1383 نوشته شده اند. اما در همان کتاب هم داستان هایی هستند که به نظر شما زبان کمتر شاعرانه ای دارند. اما هیچ کدام این ها مهم نیست. اصولاً من مدام در حال تجربه کردن هستم. از این که یک جا بمانم، خسته می شوم. واقعیت این است که نمی توانم دو داستان را مثل هم یا شبیه هم بنویسم. این کار هیچ رضایتی به روح من نمی دهد. بیشتر به فراخور داستان، زبان تغییر می کند. در داستان «بلوط های به گل نشسته »، راوی، خاک است. بزرگ ترین چالش من در این داستان، پیدا کردن خاک بود. و یکی از چالش های پیدا کردن خاک، آن هم به عنوان راوی، پیدا کردن زبان آن بود. من بابت این کار خیلی مرارت کشیدم. تجربه ی تازه ای بود. و دشوار. راستش تا جاییکه من سراغ داشتم، کسی قبلاً این کار را نکرده بود. من باید از روی دست خودم می نوشتم. برای همین نوشتن داستان زمان زیادی برد. و زبانی درآمد که می بینید. بعدها وقتی به دستنوشته ی آن برگشتم، می خواستم نابودش کنم. چون الگویی نبود که من برتر بودن یا پست تر بودن کار خودم را با آن قیاس کنم. اما به هر دلیلی این داستان حروفچینی شد، به دست کسانی رسید، به جشنواره رفت، و کم کم چاپ شد. و خوب شد که مورد استقبال قرار گرفت. اما آن چه کها لانا ز نظر شما تغییر کرده... شاید جنس داستان هایی که من این روزها می نویسم، چنین زبانی را می طلبد. این که زبان شاعرانه نیست، تابعی از این موضوع است که قصه ها دیگر شاعرانه نیستند. شاید چون دوست دارم بیشتر به روح زندگی جاری نزدیک شوم. بدون این که اسیر روزمرگی شوم یا قربانیِ تاریخ مصرف. این انتخاب، کار را دشوارتر می کند و هوشمندی بیشتری می طلبد. باید خیلی حواست باشد که به موضوع روز نزدیک شوی و در عین حال داستانت بعد از چند سال توی کشو نرود. از طرفی به خاطر ذات سوررئالی که متوجه ی آن شده ام، گرایشی به فانتزی پیدا کرده ام. ممکن است هضم این حرف ها آسان نباشد. زندگی جاری و روزمره کجا و فانتزی و سوررئال کجا! اما داستان دقیقا میدانی است که این غیرممکن ها به هم پیوند می خورند. آن هم اگر نویسنده اش دیوانه ای باشد مثل من! (خنده)

حالا که حرف از «بلوط های به گل نشسته » شد، خوب است کمی بیشتر درباره اش حرف بزنیم. کسانی به این داستان ایراد گرفتند که تحت تأثیر محمدرضا صفدری و رمان «من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم » نوشته شده است. آیا حق می دهید به آن هایی که یاد کتاب صفدری افتادند؟ به هرحال اسم شخصیت داستان شما، گل افروز، در کتاب صفدری هم هست، اما از آن مهم تر برخی از امکانات زبانی هستند که در کار صفدری وجود دارد و در داستان شما هم تکرار شده. آیا این نقدها را قبول دارید؟

 


صفدری نویسنده ی بزرگی است و نمی شود از او نیاموخت؛ همان طور که از گلشیری نمی شود نیاموخت؛ همان طور که از همینگوی نمی شد نیاموخت. این ها چنان روحیه نوگرایی داشته اند و دارند که حتی آدم مرده را هم به تحسین وامی دارند؛ من که زنده هستم. اما باید خیلی مراقب قیاس هایمان باشیم. اگر کسی که «من ببر نیستم... » را خوانده باشد، کمی درست نگاه کند، می بیند که سبک، دنیا، زبان، و آدم هایی که صفدری در آن جا آفریده کجا، و سبک، دنیا، زبان و آدم های داستان «بلوط ها... » کجا. سبک زیبای صفدری در آن جا اصلاً مشابه کار من نیست. یا کجای زبان برانگیخته و آفریده شده ی صفدری در کتاب «ببر... » مشابه زبان من در «بلوط... » است. به صرف این که نام یک شخصیت در هر دو داستان آمده باشد، که نمی توان این طور قضاوت کرد. اصلاً گل افروزی که در داستان من در آخر داستان به آن اشاره می شود، دقیقاً همان گل افروزِ صفدری است. این را که خودم هم گفته ام و نشانه هایش را داده ام؛ در همان داستان و نه جای دیگر. مگر ما گل افروز دیگری هم در ادبیات داستانی مان داریم؟! شاید باشد و من خبر نداشته باشم! در واقع کاری که داستان «بلوط... » می کند این است که در پایان به داستان «ببر... » ارجاع می دهد و انگار که خواننده را دعوت به خواندن یک داستان دیگر می کند. چرا که تم هر دو عشق یک زن است که باعث آفرینش می شود. این ارجاعات و برقراری پل میان متون ادبیِ جهان، بارها و بارها اتفاق افتاده و اصلاً چیز جدیدی نیست. شاید هم برای عده ای باشد! الله اعلم!

 

 


بله، همان طور که گفتید در پایان داستان «بلوط... » به کتاب آقای صفدری ارجاع داده اید، اما شاید به نظر برخی این گونه بیاید که این ارجاع، داستان را دارای بینامتنیت نکرده است. در واقع بینامتنیتی بین متن شما و متن آقای صفدری شکل نگرفته باشد. آن ارجاع فقط اشاره ای باشدکه نشان بدهد خود شما هم آگاه هستید که به متن آقای صفدری توجه داشته اید.

نه، واقعاً بینامتنیت شکل نگرفته. چون به دنبال آن نبوده ام. این ارجاع فقط اشاره ای بوده به آن اثر. خواننده می تواند آن را بخواند، می تواند نخواند. البته بستگی دارد از بینامتنیت چه برداشتی داشته باشیم. از دیدگاه مدرن، امکان جداسازی متن از بینامتنیت وجود ندارد. شما هر چیزی را که بنویسید، خودبه خود وارد جهان بینامتنیت می شوید که ممکنا ست هر متن دیگری هم در آن باشد. و البته همان طور که می دانید بحث تأثیر و تأثر مربوط به نقد سنتی است و جایگاهی در مقوله ی بینامتنیت و دیدگاه های مدرن نقد ندارد. راستش اصلاً این بینامتنیت یعنی چی؟!

 گفتید که مدام در حال تجربه کردن هستید. به جز داستان های جدیدی که از شما خوانده ایم، در همان مجموعه داستان  «هیچ » هم با طیف متنوعی از داستان روبه رو هستیم. در کل تنوع خوبی در مجموعه نوشته هایتان دیده می شود. در «هیچ » با داستانِ موقعیت روبه رو هستیم )داستانِ «سردِ سنگین »( و یا در جایی فضا کمی «ریموند کارور »ی می شود )داستانِ «تشنه ی چای »(، و این ها قرار می گیرند در کنار داستان هایی با لحن شاعرانه و یا فضای بومی. این تنوّع، علاقه و تسلط شما بر روی مایه های مختلف داستانی را نشان می دهد، اما آیا حرف درستی است که شما در «هیچ » به جست وجو مشغول بودید؟

همان طور که گفتم، در داستان من عاشق تجربه کردن هستم. اما خیلی هم خوشایندم نیست که مرا تجربه گرا یا چیزی مثل این بدانند. چنان که یکی از نویسنده ها در جایی نوشته بود: با توجه به خوانش آثارش، بردستانی به آن دسته از نویسنده هایی تعلق دارد که تجربه گرا محسوب می شوند. در نوشتن، چیزی که من از آن خیلی لذت می برم این است که مدام خودم را در محاق امتحان قرار دهم. این است که با نوشتن هر داستان، خطر جدیدی بکنم و سعی کنم از پس آن خطر بربیایم. مثل این است که هر بار خودم را ویران می کنم و از نو می سازم. این نفس خطر کردن و امتحان پس دادن برای من یکی لذت بخش است. ممکن است برای عده ای این کار من جست وجو به نظر برسد، اما واقعیت این است که چیزی برای جست وجو وجود ندارد. نفسِ همین نماندن و گشتن است که زیباست. اما همان طور که گفتید این کار خیلی خطرناک است و قدرت و تسلط زیادی طلب می کند، که شاید هم من نداشته باشم.

با وجود این تنوع، اما همچنان بخش اصلی مجموعه داستان شما را داستان هایی با فضاهای بومی تشکیل داده اند. از آن جایی که معتقدم نویسندگان بوشهری به دلیل بوشهری بودن، روحیاتشان هم به هم نزدیک است، به نظر من داستان های شما، صفدری و محسن شریف را که می خوانیم، حس می کنیم که شبیه به هم می پسندید و این حرف اصلاً در رابطه با راه مجزّای هر کدام در داستان نویسی نیست  اتفاقاً بوشهر ویژگی عجیب و غریبی هم نمی خواهد، اما احساس می کنم همه ی ما به یک اندازه دوستش داریم و نمی توانیم از قصه هایش دل بکنیم. آیا برای شما هم این گونه هست؟ قصه هایی که درباره ی بوشهر نوشتید، از کجا آمد؟

شاید این خصلت جغرافیایی باشد که شناسنامه دارد. یعنی تو نمی توانی آن ها را برداری و کنار جغرافیای دیگر بگذاری یا آن ها را برداری و با جغرافیای دیگری ترکیب کنی. او به زور هم که شده خودش را جدا می کند. در چنین جغرافیایی، آدم ها می دانند طرف مقابلشان چه چیزی را دوست دارد یا چه ایماژی در ذهن دارد. دلیل آن شاید برمی گردد به الگوها و کهن الگوهایی که در فرهنگ آن جغرافیا هست. شاید من و آقایان صفدری و شریف مثل هم بپسندیم، این پسندیدن فقط در نقطه ای به هم می رسد، اما دوباره از هم دور می شود. مثل یک جریان همگرا و واگرا است؛ به خصوص نسل جوان امروز که دیگر نمی تواند مثل آدم 30 یا 40 سال پیش بنویسد و خوشش بیاید. من می دانم که هر سه ی ما از صدای باد در یک سقف خراب شده خوشمان می آید. یا مثلاً وقتی هر سه ی ما به خانه ی روستایی متروکه ای نگاه می کنیم، آدم ها را در آن می بینیم؛ آدم هایی که هنوز در آن خانه ها زندگی می کنند، اما دیده نمی شوند. اما هر کدام ما نگاه خودش را به این آدم ها دارد. اما در یک چیزی مطمئنم که هر سه ی ما آدم هایی تفاوت طلب و تنوع طلب هستیم. اما درباره این که این قصه ها از کجا آمد... واقعیت این است که نباید پرسید این قصه ها کجا هستند، باید پرسید که ما کجا هستیم. این قصه ها همه جا حضور دارند، این ما هستیم که حضور نداریم. بیشتر در توهّم به سر می بریم که حضور داریم. به خصوص وقتی در آن جغرافیایی که گفتم باشی، کار تو به عنوان نویسنده دو چندان آسان تر می شود. قصه ها انگار که با باد آمده باشند، همه جا هستند، فقط گوش توست که آن ها را نمی گیرد. این «گرفتن » مهارتی است که هر نویسنده باید پیش از هر چیز در خود تقویت کند. گرفتن، مهارت عجیبی است که گاهی بعد از تقویت، باز هم با گذشت زمان ممکن است تضعیف شود

 در داستانی از کتاب که خیلی هم دوستش دارم، به نام «دست ما کوتاه ،»چند بچه ی بوشهری می روند نخلستان تا رطب تازه بچینند، اما قدشان خیلی کوتاه است و چالشِ داستان در رسیدن بچه ها به گرده ی نخل است. واقعاً داستان شیرینی است؛ انگاری خودِ رطب! نگاه نوستالژیک و خوش بینانه ای به گذشته در آن دیده می شود. برای شما بخشی از گذشته در جنوب آیا این گونه است؟ شیرین همچون رطب؟


برای من هم شیرین است، اما خوش بینانه نیست. شاید برای خودشان خوش بینانه است، چرا که تهدیدی را که همان نزدیکی است، نمی بینند. منظورم همان ماشین آلات زرد است. راستش آن باغ یکی از باغ های کودکیِ من است. در گذشته ی کودکی های ما باغ ها همین گونه بودند. روابط همین گونه بودند، و آدم ها و دوستی ها و دشمنی هایشان. زنی به نام «طلا » وجود داشت. و دختری به نام «اشَو ». اما آن ها کسان دیگری بودند و این ها کسان دیگری هستند. کاری که من کرده ام این است که آن ها را گرد هم آورده ام و با آن ها بازی کرده ام. در گذشته، بیشتر آدم ها در بیرون بودند و در حال جست وجو و یافتن؛ با همان خام دستی های خودشان. تجربه های بچه ها عینی و بیرونی بودند و روان آدم را درگیر می کردند. حتیا گر یک روزِ تمام تلاش برای دست یافتن به رطب بود. همان طور که تجربه ی آن روزها آن قدر بزرگ بود که ذهن گروهی از بچه ها را یک روزِ تمام درگیر کند، پس می توان داستانی نوشت که با سوژه ای به همان کوچکی، مخاطب را یک روزِ تمام درگیر کرد. این بستگی به نویسنده دارد که چطور از پس آن بربیاید. من شاید در این داستان، رگِ خواب معصومیت و بی آرایگی فِراموش شده ی مخاطبم را گرفته باشم که چنین تأثیری می تواند داشته باشد. البته مشخصاً دنیای داستان همیشه به این شیرینی نیست. در داستان «دخیل بر دستار شروه » اوضاع خیلی هم تلخ است. پرداخت شما به خرافات بومی و باورهای اجتماعی جنوب برای من جذابا ست. مشخصاً نقدا ین باورها و به داستان کشیدن شان یکی از همان مشترکات در آثار نویسندگان بوشهر است. همین طور است. با این توضیح که آن ها اول به نقد فکر نمی کنند و بعد داستان بنویسند. در داستان های خوب جنوب اگر نقدی است، یک نقد مکانیکی نیست. این نقد می تواند عصاره ی دیدگاه نویسنده اش باشد. انگاری که از چشم نویسنده اش چکه می کند.


کلمات و عناصر بوشهری در داستان هایتان فراوان اند، اما جاهایی بود که از خودم می پرسیدم چرا از آوردن فلان کلمه ی بوشهری دریغ کرده اید. مثلاً چرا در داستان های بومی، دیالوگ ها کاملاً به زبان معیار نوشته شده اند؟

فارغ از سئوال شما، اصولاً من با روایت داستان به لهجه بومی مخالفم. این کار می تواند افراط گرایانه باشد. و هر نوع افراطی، کار را خراب می کند. داستان های زیادی دیده ام که سر تا پا کلمات بومی هستند. اما واقعاً جایگاه آن داستان ها کجاست؟ متأسفانه خیلی از آن ها فقط لهجه ی بومی دارند و اصلاً بومی نیستند. بومیت باید در تار و پود یک داستان نهفته باشد، نه تزیینی باشد برای بومی دیده شدن؛ یا خدای ناکرده برای خوشایند یک عده ی معدود. من گاهی این کار را بزک می دانم. اگر بحث زبان باشد، باید روح آن زبان بومی باشد. ساختار و نحو آن زبان بومی باشد. ناسامتی ما داریم به وسیله داستان چیزی را انتقال می دهیم، نه  این که چیزی را تحمیل می کنیم. برای انتقال باید زبان بتواند اولین وظیفه ی ذاتی خود را که همان ایجاد ارتباط است، به نحو درست انجام دهد. اگر ارتباط برقرار نشود، انتقال هیچ معنایی ندارد. متأسفانه مخاطب با اکثر آن نوع داستان ها ارتباط برقرار نمی کند. شاید خنده دار باشد که روخوانی بعضی از آن داستان ها چنان دشوار می شود که گاهی نویسنده اش هم از پس آن برنمی آید. اما درباره دیالوگ ها... شاید دیالوگ ها با لهجه بومی نباشند، اما به زبان معیار هم نیستند. در واقع چیزی هستند مابین این دو. سوای از کلمات، آن ها ساخت و چینشی دارند که با ساخت و چینش یک دیالوگ بومی سازگار است. یعنی اگر شما همان کلمات معمولی را شکسته کنید و به لهجه بومی بیان کنید، مستقیماً به یک دیالوگ بومی می رسید. در حالی که در زبان معیار، این فرآیند امکان پذیر نیست و چنین نتیجه ای را در پی ندارد. از طرف دیگر، این هنر نیست که من یک صفحه داستان بنویسم و دو صفحه پاورقی بیاورم. چالش برانگیزترین بخش این موضوع وقتی است که شما واژه ای بومی را به کار ببری و موفق شوی در همان خود داستان آن را جا بیندازی. یعنی یک مخاطب غیربومی هم بفهمد که معنی یا منظور تو از آن واژه چه بود. آوردن واژه ی بومی به خودیِ خود هنر نیست، هنر جا انداختن و معنی کردن آن در بطن داستان است. این کار آن قدر سخت و طاقت فرساست که نویسنده های معدودی از پس آن برآمده اند.

کمی بیاییم جلوتر و درباره ی بردستانیِ بعد از کتاب «هیچ » حرف بزنیم. می دانم که مجموعه داستانی آماده ی چاپ دارید. چقدر فرق می کند با کتاب اولتان و چقدر در همان راستاست؟

فکر نمی کنم مشابهت چندانی بین کارهای این دو مجموعه باشد. به نسبت مجموعه اول، داستان های متفاوتی هستند. فضاها شهری شده اند و دغدغه ی آدم ها کاملاً عوض شده؛ ضمن این که علاقه ی دیرینه من به طنز، به این مجموعه رویکرد تازه ای داده. این مجموعه مجوز گرفته و الان دست ناشر است. بیشتر از این چیزی ندارم که بگویم.


درباره ی رمان «شیطان در شب کلاه » و کار پژوهشی 100« طرح عاشقانه » چه دارید که به ما بگویید؟ البته این اخباری است که من شنیده ام از کتاب هایی که شما در دست دارید؛ نمیدانم تا چه صحت دارد.

این رمان، اولین رمان من بوده که هنوز هم در بازنویسی مانده.اما رمان دیگری آماده چاپ است که تاکنون به سرانجامی نرسیده. ط حهای عاشقانه هم شعرهای سپیدی هستند با فرمت هایکو، که زود است درباره ی آن صحبت کنم.

شما نویسنده ی جشنواره بازی هم هستید! در کتاب «هیچ » داستان هایی بود که قبل از چاپ در جشنواره های داستانی صاحب مقام و عنوان شده بودند، و حالا مجموعه ی جدیدتان هم چنین وضعیتی دارد. در جشنواره ی «جایزه ادبی بوشهر » شرکت کردید و صاحب عنوان شدید. درآ نجا آیا داستان خاصی از شما برگزیده شد یا در بخش مجموعه داستان های منتشر نشده حضور داشتید؟

در «جایزه ادبی بوشهر »، داستانِ «آن بالایی » از من در بخش داستان کوتاه مقام دوم کشور را کسب کرد.

اما حتماً مهمترین تحسینی که در داستان دریافت کرد ه اید مربوط میشود به جایزه بنیاد هوشنگ گلشیری که کتابتان را در جایگاه دوم بهترین مجموعه داستان سال قرار داد؛ سال 85 - 86 . خیلی هم دور نیست، اما آیا درست است که در آن زمان جایزه ها و جشنواره ها تأثیر متفاوتی بر بازار کتاب و خوانند ه ها میگذاشتند؟

فکر میکنم همین حالا هم این تأثیر را میگذارند. فقط مساله این است که تعداد و کیفیت این جشنواره ها و جایزه ها کاهش پیدا کرده. به هر حال شرایط فرهنگی به نحوی پیش رفته که این جشنواره ها ضعیف شده اند، یا آنقدر ضعیف شده اند که برخی از آنها مرده اند. طبیعی است که رونق جشنواره های یک شهر یا کشور تابع رونق فضای فرهنگی آن شهر یا کشور است. یادم است در یکی از همین جایزه های ادبیات داستانی که آن سال من هم داورش بودم، برگزارکنندگان حتی نتوانستند سالنی برای برگزاری مراسم اختتامیه شان پیدا کنند.

در مورد کتاب خودتان این تأثیر چگونه بود؟ من حداقل یادم است که در بوشهر حسابی معروف شده بودید!

در مورد کتاب من راستش قبلا از آنکه جشنواره ها لطف داشته باشند، روزنامه ها و نشریات به این کتاب واکنش نشان دادند. از همه طیف هم بودند؛ بیشتر با نقدهایی مفصل و مثبت. اما بعداً جشنواره ها آمدند وا ین روند را سرعت بخشیدند. به هرحال برای هر روزنامه یا منتقدی مهم است که ببیند مثلاً نامزدهای امسال فلان جشنواره چه کسانی هستند. نظرسنجی میکنند، مصاحبه میکنند، ذائقه ی کارشناسان را میسنجند، و برای هر جشنواره پروند هی نقد و بررسی تدوین میکنند. راستش جایزه هم ا نطور که برای بچه ها شیرین است، برای بزر گترها هم جذاب است.
خنده

 

 
و البته امروز که بنیاد گلشیری دیگر جایزه نمیدهد و فعالیتهای خودش را محدودتر از هر وقتی کرده. آیا باید نگران این روند بود؟

چرا نباید نگران بود؟ یکی از نشانه های بالندگی هر جایی، بالندگی فرهنگی آنجاست. کتاب یک شاخص است؛ جشنواره یک شاخص است؛ گالری یک شاخص است. بدون این ها فرهنگ و فضای فرهنگی معنی ندارد، اما مهم این است: که درست میشود.

ممنون که وقتتان را به ما سپردید. در پایان دلم میخواهد برای خوانندگانمان سطرهایی از داستان «دست ما کوتاه » از مجموعه داستان «هیچ » را نقل کنم: «آب حوض پیدا نبود. پای نخل های کف حوض پر از سنگ بود. سنگها سیاه بود و داشت میلرزید. اشو گفت: «چه آبی به خدا! » سرش را تکان داد. گفت: «آب حوض فقط با رطب میچسبه. » آنکه رخِ چاه ایستاده بود گفت: «تو خجالت نمیکشی هنوز تو فکر رطبی؟ » اشو گفت: «خجالت نداره. یک روز از عمرم هم مونده باشه تو فکر رطبم. » آنکه کوتا هتر بود گفت: «پس بریم بچینیم. »» ص 63

گفت و گو: مجتبی صولت پور - بامداد جنوب
 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 42 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت