Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - دوره ي اول درخت
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

    

گفتگو با ميترا داور  / مجتبي صولت پور

 به مناسبت  پايان  اولين نشر   مجموعه داستان درخت . نشر افزار


تا آن‌جا که می‌دانم، اولین کتاب شما مجموعه داستانی بود به نام «بالای سیاهی آهوست» که در سال ۷۴ چاپ شد. داستان‌های آن کتاب مال چه دوره‌ای بودند و چقدر فرق دارند با نوشته‌های بعدی شما؟


اولین مجموعه ی داستان در حقیقت تمرینی بود برای خودم که  ببینم ًمی توانم نویسنده بشوم ؟  تقریباً یکی دوسال بود که می نوشتم ،هنوز با سبک های داستان نویسی و با زبان نوشتن زیاد اشنا نبودم . با وجود این  استقبال خوبی از این مجموعه شد .زود فروش رفت و جزو صدو بیست اثر برگزیده ارشاد بعد از انقلاب شد. داستان های ان کتاب  از نظر زمانی متعلق به دوره ی خودش بود یعنی همان سال هفتاد تا هفتاد و سه . طبعا بعد فضای داستان ها ، زبان و تکنیک های داستان نویسی  ام بسیار تغییر کرد .

-
بعد از آن کتاب، هشت مجموعه داستان دیگر منتشر کردید که آخرین‌اش مجموعه‌ی «درخت» بود مربوط به سال ۹۲. در حرفه‌ی شما اولین چیزی که من می‌بینم، استقلال و خط مشی شخصی‌خودتان است. آیا همین استقلال بود که همواره کوتاه‌نویس ماندید و رمان ننوشتید؟ چرا رمان ننوشتید و یا چاپ نکردید؟

  يكي از علت هايي كه رمان ننوشتم اين بود كه فرصت نداشتم . براي نوشتن رمان بايد تمركز داشت و  بسيار رمان خواند.  چون هميشه كار اداري داشته ام اين فرصت پيش نيامد ،  به غير از  ان ،  به لحاظ تكنيكي  داستان كوتاه را  بيشتر  دوست دارم و از نوشتنش بيشتر لذت  مي برم .


شما یکی از افراد حاضر در کارگاه داستان‌نویسی هوشنگ گلشیری بودید. چقدر در این جلسات شرکت داشتید؟ چه سال‌هایی به آن جمع رفت‌‌وآمد می‌کردید؟ 


من فکر می کنم حدوداً سال هفتاد ، هفته ای دوروز به کلاس می رفتم . کلاس ها ،‌ادبیات مدرن بود و ادبیات کهن و  کارگاه داستان نویسی . بعد دیگر شاید به ماهی یک بار رسید  ولی تا زمانی که هوشنگ گلشیری زنده بود سعی می کردم از تجربیات داستان نویسی اش استفاده کنم .

- آیا نکته‌ی بخصوصی بود که الزاماً در آن‌جا آموخته باشید؟ چیزی که تاثیر زیادی بر داستان‌های شما گذاشته باشد.
درست شروع کردن  هر كاري به نظرم خیلی مهم است و درست خواندن . کلاس ها رو درست خواندن ادبیات بسیار تاکید داشت . مثلا خواندن رمان خشم و هیاهوی فاکنر،  کاری نبود که خودمان به تنهایی از عهده اش بربیاییم  و یا  خواندن ادبیات کهن   و لذت بردن از  اين متون ....   اولین بار در همین کلاس ها نقدو بررسی شاهنامه فردوسی را اغاز کردیم و  در دوره ای داستان ها را به زبان اصلی شروع کردیم به خواندن . من هنوز داستان پیرمرد ودریا را به زبان اصلی  تو کتاب خانه ام دارم،  تجربه ای  از همان دوره ... بايد بگويم خيلي چيزها اموختم از كلاس هاي ادبي

- کمی درباره‌ی کتاب «درخت» صحبت کنیم. پاراگراف کوتاهی پشت جلد کتاب نوشته شده که به نظر من خیلی خوبی از شما و داستان‌هایتان می‌دهد: «حُسن مجموعه داستان درخت، در تنوع و تکثری است که بر دید گسترده‌ی نویسنده دلالت می‌کند.» پیش از آن‌که به موقعیت‌های داستان‌های شما بیش‌تر بپردازم، دوست دارم از همین تنوع حرف بزنیم. داستان‌های مجموعه‌ی «درخت» به همه جا سرک می‌کشند. البته خط ربط زیبایی میان‌شان هست که همان ذهنیت واحد شماست. همین شباهت آدم‌ها در موقعیت‌هایی کاملاً متفاوت به داستان‌های شما هویت می‌دهد. مثلاً در داستان «درخت»، زنی را می‌بینیم که درگیر تبعات جنگ در آبادان است، و در داستان‌های دیگر زنانی شهری، کارمند، عاشق، خانه‌دار، زنانی پیر،... دیده می‌شوند. اما برای من یک جورهایی همه‌ی این زنان یک نفراند. در کنار تنوع و تکثر، وحدتی هم در این میان هست. خودتان چه فکر می‌کنید.

ممنون از شما .  بله این زنها هستند در این  مجموعه ، من هم دوست شان دارم ، گاهی فکر می کنم مجموعه داستان درخت ، زمانی  است که گذرانده ام و بعد برگشته ام و آرام آرام انها را نوشته ام . حتی پیری خودم را هم که نیامده ،‌ دیده ام ،  يكي از علت هايش تجربه ي خود زنده گي است ؛  كه داشته ام .

 

- در این کتاب، چند داستان را من بسیار دوست داشتم. یکی‌شان داستان «درخت» بود که اوج نگاه سمبولیستی شماست. در این داستان، درخت‌ها شیمیائی شده‌اند، اما قهرمان داستان در سرزمین جنگ‌زده، درخت را هنوز تنها دریچهْ برای امید و رشد و بقا می‌داند. در کتاب‌های قبلی‌تان هم سویه‌ی سمبولیستی را می‌شد دید. سمبل‌ها چطور به کمک شما می‌آیند؟

 به نظرم  قهرمان داستان ،‌‌درخت را دريچه  اي براي رشد و بقا  نمي داند ، چون  مردم به درخت دخيلي مي بندند ، مي گويد  احترام به اين عقيده لازم است، حتا اگر اساس علمي نداشته باشد . به نظرم نمادها و سمبل ها خودشان بر اساس نياز به وجود مي ايند، يعني كسي تصميم نمي گيرد كه انها را بسازد . زني كه درمانده است ؛  منتظر عزيز ي ست ، يك جايي كم مي اورد و به  هر انچه كه ممكن است دست مي اويزد و درخت در اين  مورد بسيار خاص است . من خودم احساس عجيبي هميشه به درخت داشته ام .  مي دانم گاهي  هم به خرافه نزديك شده ام اما معصوميت درخت را هميشه دوست داشتم . درخت بي ازار است ، ميوه مي دهد و زنانه گي اش بسيار قوي عمل مي كند.

- ضمن این‌که در این داستان دیالوگ‌ها با لهجه‌ی جنوبی خیلی خوب نوشته شده‌اند که مایه‌ی تعجب من شد. البته قطعاً از نویسنده‌ای حرفه‌ای انتظار می‌رود که به زبان آدم‌های قصه‌اش کاملاً آشنا باشد. در این مورد، شما چگونه آشنا بودید با لهجه‌ی مردم جنوب؟

 طبعا لحن  در داستان بسيار مهم است ، در باور پذيري هم بسيار موثر است . من البته اين لحن را در اين داستان مرهون   اقاي اكبري شروه نويسنده ي جنوبي مي دانم كه ازش كمك  گرفتم

- در مورد زبان حرف به میان آمد. نثرِ داستان‌های شما بسیار بی‌تکلف است و کاملاً در خدمت روایت. جالب است که این خیلی فرق می‌کند با چیزی که هوشنگ گلشیری در داستان‌هایش داشت و بعد هم بسیاری با تاثیر از او به زبان‌پردازی رو آوردند. زبان در داستان‌های شما مینیاتوری‌ست. ساده و روان است و به سختی می‌توان کلمه‌ای اضافه یافت. چقدر خود را به استفاده از این گونه زبان مکلف می‌کنید و به نظرتان آن‌هایی که به تاثیر از گلشیری، سعی کردند نثر او را ادامه بدهند، آیا راهی در داستان ما گشودند؟

برايم هميشه مهم بوده  كه خواننده ام را به خاطر زبان سنگين از دست نده ام  . زبان قهرمان ها كه طبعا  بايد زبان راحتي باشد تا خواننده بتواند زود با متن ارتباط برقرار كند، اما در عين حال زبان راحت به مفهوم  سطح پايين زبان نيست .  خود زبان نويسنده   هم بسيار مهم است  كه  در سطحي بالاتر از مكالمه ها باشد  تا  مشمول مرور زمان نشود يعني اينكه با  باد و طوفان از بين نرود و هم اينكه تبديل به شن زار نشود كه خواننده سردرد بگيرد و نتواند در ا ن جم بخورد .   اما در باره ي  خود گلشيري تا انجا كه مي دانم  در ارتباط با زبان بسيار دغدغه  داشت و بسيار زحمت مي كشيد ، شما مي توانيد به زبان شازده احتجاب  برگرديد زبان بسيار مستحكم ست  و ماندگار.

- خوب است بگویم، من کتاب‌تان را دوبار خواندم. بار اول، داستان «درخت» را بهترین داستانِ کتاب یافتم. اما بار دوم، داستان «آن روز کلاغ‌ها بی‌تاب بودند» به نظرم یک شاهکار کامل آمد. نمونه‌ی فوق‌العاده‌ای از داستان موقعیت. چیزی که متوجه شدم این بود که داستان‌های شما بسیار سهل و ممتنع هستند، آن‌گونه که این داستان بی‌نظیر، در خوانش اول از نظرم دور مانده بود. ممکن است از نگاه عده‌ای داستان‌های شما کاملاً معمولی به نظر برسند، اما مطمئنم که خواننده‌ی حرفه‌ای می‌تواند کیفیت را تشخیص دهد. به نظر من داستان «آن روز کلاغ‌ها بی‌تاب بودند» به عنوان یک داستان کلاسیکِ موقعیت، قابل نقد و بررسی زیادی‌ست. به نظرم در میان کتاب‌های قبلی‌تان هم بهترین داستان‌ها از دل موقعیت‌ها ساخته شده‌اند. موقعیتی که نویسنده آن را کشف کرده و ذره ذره عناصر را دورش چیده. به نظر خودتان، چقدر موقعیت‌ها در داستان‌هایتان اهمیت دارند و چطور به این موقعیت‌ها دست می‌یابید؟

 به نظرم موقعيت هايي كه در زنده گي دروني  باشند و بعد نويسنده عرق ريزان روح داشته باشد بالاخره در مي ايد ، مثل هر پديده ي ديگر هنري .  شما فرهاد را نگاه كنيد در پيكر تراشي ؛ عشق موجب شد   چنا ن ارزش هنري بيافريند كه بالاخره در ادبيات هم  سايه انداخت . طبعا همچين شخصتي در ان عصر بوده و نويسنده هاي مختلف در ان عصر  به ان پرداختند . حالا در اين داستان كلاغ ها ،  موضوع چيز ديگري ست .  همه ي اين قهرمان هاي كوچك را من ديده ام ، پسري كه در محله مان هست و هميشه اواز ميخواند و  سر نترس دارد  و كمي  قاطي دارد .  خانمي كه بچه هايش رفته اند و حالا دنبال اين است كه حتا بچه اي عقب افتاده داشته باشد تا سنگيني  تنهايي را حس نكند و ان كلاغ ها ؛ كلاغ ها  موجودات عجيبي هستند . در زمستان تنها پرند ه هايي هستند كه اواز خواندن را فراموش نمي كنند حالا  بهتر نمي توانند اواز بخوانند  اما  احساساتشان خيلي خاص است . حتي من  چند تا كلاغ را ديدم كه وقتي صبح  ادم هايي را مي ديد ند  كه با لباس سياه ميرفتند بيرون ،نوك مي زدند به اش . با اينكه خودشان تقريبا سياه سياه هستند اما وقتي موجود سياه پوشي را مي بينند اعصابشان خورد ميوشد ويا احساس خطر مي كنند .... من فكر ميكنم واقعيت ها  بهترين دستمايه نوشتن هستند . كافي ست كه حوصله  به خرج بدهيم و ببينيم شان .

 

- نکته‌یی دیگری که در جهان داستانی میترا داور می‌بینم، زن‌های داستان‌اند. آن زن‌ها که اکثریتِ شخصیت‌های کتاب‌های شما را تشکیل می‌دهند، شبیه به دیگر زنان داستان‌های فارسی نیستند. آیا اشتباه است اگر بگویم یک سری از آن‌ها شبیه به خودتان اند؟ مثلاً شخصیت سهیلا در داستان «سونامی».

اين زن ها در جهان امروز هستند ،‌خيلي هم زيادند ؛ من هم يكي از اين زنها  هستم  و چون نويسنده ام  خودم را مينويسم ، خودم و  خودهايي كه هست اما  بروزشان نداده ام اما متوجه حضورشان هستم  .

   اما درباره سهيلا من شخصيت سهيلا را خيلي دوست دارم و خيلي جاها باهاش همزاد پندازي مي كنم. سهيلا خسته شده  ، اينقدر كه زنده گي را جمع و جور كرده ،  اما پروانه هم زن جالبي ست . پذيرفته  همين است كه هست و بايد  بعضي چيزها را زياد جدي نگرفت  . با زند ه گي  راحت  تر كنار  مي ايد مي بينيد كه موفق تر هم هست ، انتخاب بين پروانه شدن و يا سهيلا بودن سخت است ... اما در همه ي اين داستان ها زنها بار سنگين مرد ها  وبچه ها  راهم تحمل مي كنند .  زنها از اين بار سنگين خسته شده اند و يك جايي  كنار مي كشند تا استراحت كنند. ان لحظه  اگر ديگر اعضاي خانواده نجنبند همه  اسيب مي بينند .

  - تفاوت این زن‌ها با زن‌هایی که در داستان نویسندگان مرد می‌بینیم این است که این زن‌ها محوراند. این‌ها خودشان عاشق می‌شوند، خودشان کارمنداند، خودشان مادراند، و یا هر نقش دیگری که دارند، ربطی به وجود بقیه ندارد. این‌که سرانجام زن‌هایی در داستان داشته باشیم که تیپ نباشند، به نظرم چیز کمی نیست. من این را حتا در داستان‌های داستان‌نویسان زن هم کم دیده‌ام. منظورم نویسندگان نسل جدیدتر است. شخصیت‌ها حالا غالباً شهری‌زده اند، بجای این‌که واقعاً شهری باشند. چقدر آگاه بودید به این تغییری که در داستان‌هایتان رقم می‌زنید؟

 به موضوع جالبي اشاره كرده ايد و من اين موضوع را به فال نيك مي گيرم . من فكر مي كنم  انچه كه باعث  شده اين داستانها ديده شوند اين استك ه واقعي هستند و من با احساساتم صادق بوده ام . بيان شان كرده ام

 

- امیدوارم حرفم اغراق‌آمیز به نظر نرسد، اما من خودم را در داستان‌های شما پیدا می‌کنم. و هر خواننده‌ای می‌داند که این حسی نیست که با هر کتابی بشود بدان رسید. مثلاً در داستان «خط کم‌رنگ عشق» من با راوی، که زنی‌ست ۳۹ ساله و کارمند، هم‌ذات‌پنداری عمیقی حس می‌کنم. همان اضطراب و تشویش و تردید او را من هم حس می‌کنم. این‌که داستانی با خوانندگان به چنین رابطه‌ای برسد، فوق‌العاده‌ست. آیا هر نویسنده‌ای بجز این دنبال چیز دیگری‌ست؟

 خيلي خوشحالم كه اين حس را داشته ايد . با نظر شما هم موافقم كه اين براي نويسنده بسيار مهم است كه   خواننده اش  در  طيف هاي مختلف و رده هاي مختلف سني  بتوانند  با داستان ارتباط برقرار كنند . خط كمرنگ عشق از داستان هاي مورد علاقه ي خودم نيز هست ؛ اگر اين داستان را چاپ  نمي كردم هميشه با من بود و هي ان را مي نوشتم و تغيير مي دادم .  اميدوارم زماني داشت هباشم كه اين داستان بلند را بتوانم  به رمان تبديلش كنم . اين از ارزوهايم است كه به نظر دست يافتني هم باشد .

 

 - از فضای کتاب «درخت» دور بشویم. می‌خواهم از فعالیت‌های سال‌های اخیرتان بپرسم. سال‌هاست که وب‌سایت ادبی «مرور» را اداره می‌کنید. کار «مرور» از کِی و چگونه شروع شد؟

 مرور به گمانم از سال  84-1385  شروع شد .  هميشه دوست داشتم كتاب هايي كه ميخوانم مروري برايش بنويسم ، با ايجاد فضاي مجازي اين امكان پيش  امد،  با همين نام مرور هم شروع شد .ابتدا بيشتر مرور كتاب بود و بعد  در خوزه داستان وشعر و ... وارد شد .    وقفه اي يكي دو ساله   داشت و  بعد دوباره شروع شد.

- می‌دانم که در آن‌جا بسیار فعال هستید و هر ماه آثار زیادی را منتشر می‌کنید. ضرورت این فعالیتِ مداومِ مجازی برای شما در چیست؟

 اولين خوبي اش  براي خودم اين است كه باعث ميشود ، مدام در جريان تازه هاي نشر قرار بگيرم و  گاه مطالب بسيار خوبي از نويسنده گان جوان بخوانم 

 

 - و به عنوان سوال پایانی، آیا کتاب تازه‌ای از شما به دست ما خواهد رسید خانم داور؟

 بله  . حتما ً . يك مجموعه داستان  ديگر  به  نام اكواريوم شماره ي  چهار .. 


 منبع :‌روزنامه بامداد جنوب

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 44 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت