Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - روبه‌روی استاد مهدی آذرسینا،
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
 
ابراهیم اسماعیلی اراضی- غلامرضا طریقی
 

پیش از هر صحبتی از شما تشکر می‌کنیم که در‌این گفت‌وگو شرکت کردید. بهانه ‌این گفت‌وگو نزدیك‌شدن به شانزدهم اردیبهشت‌ماه، سالروز درگذشت حسین منزوی ست. برای آغاز گفت‌وگو لطفا از آغاز دوستی‌تان با حسین منزوی بگویید. در بیوگرافی شما که در سایت‌ها و نشریات مختلفی آمده، اشاره شده که متولد تبریز هستید؛ پس لطفا بفرمایید که اگر چنین است شما از کی به زنجان رفتید و با منزوی آشنا شدید؟

همین نکته برای آغاز گفت‌وگو خوب است. من متولد تبریز نیستم، متولد زنجانم... و دقیقا در همان محله‌ای به دنیا‌ آمده‌ام که منزوی به دنیا ‌آمده است. شاید فاصله خانه‌های ما را در عرض دو دقیقه می‌شد طی کرد.

یعنی شما هم ساکن کوچه یددی بوروخ (هفت‌پیچ) زنجان بودید؟

بله همان محله بود ‌اما می‌دانید که در شهرهای مختلف کوچه‌هایی هست که بخش‌های مختلف‌شان اسامی‌ مختلفی دارد. کوچه ما کوچه پایینی یددی بوروخ بود که کوچه حق‌وردی نام داشت. البته ‌این کوچه‌ها در اواسط راه به هم وصل می‌شدند. طوری بود که منزوی برای رفتن به خیابان باید از جلوی خانه ما می‌گذشت. نكته مهم اینكه من زنجانی هستم و ‌این اشتباه در بیوگرافی من به ‌این دلیل پیش ‌آمده که من چند سال مسئول موسیقی رادیو تلویزیون تبریز بودم. ظاهرا ‌یک نفر به همین قرینه مرا متولد تبریز خوانده و از آن به بعد ‌این اشتباه پیش‌ آمده است.

در چه سنی با حسین منزوی آشنا شدید؟

در زمانی که در دبیرستان درس می‌خواندیم با هم رفیق شدیم. من در دبیرستان ‌امیرکبیر زنجان درس می‌خواندم و منزوی در دبیرستان صائب. بعدها به اقتضای ‌اینکه من ویلن می‌زدم و حسین هم شعر می‌گفت با هم دوست شدیم. البته بهتر است بگویم آشنایی ما خانوادگی شد ‌اما بیشتر، آشنایی من با خانواده منزوی بود چون خانواده منزوی همه اهل شعر و ذوق بودند. محمد منزوی پدر حسین مدیر ‌یکی از مهم‌ترین مدارس آن روزها – دبستان هنر- بود. من و حسین به اقتضای شعر و موسیقی با هم دوست شدیم چون هم من در برنامه‌های دبیرستان ساز می‌زدم و فعالیت می‌کردم و هم او شعر می‌خواند و البته دستی در تئاتر و موسیقی هم داشت. علاوه بر ‌این پدر او هم بسیار علاقه‌مند بود و برای مدارس برنامه‌های هنری ترتیب می‌داد. در سیزده چهارده سالگی به اقتضای همین نقاط مشترک با حسین منزوی رفیق شدیم. از طرفی دیگر پدر او شاعر بود و منزوی هم اهل شعر. همین باعث می‌شد منزلشان جایی برای اهالی شعر و موسیقی باشد و‌ این برای من جاذبه زیادی داشت. البته منزوی شعر گفتن را به طور جدی از حدود شانزده سالگی آغاز کرد‌ اما از همان سنی که با هم آشنا شدیم اهل شعر بود.

چه کسانی به خانه منزوی می‌آمدند؟

اغلب شاعران خوب می‌آمدند؛ از شاعران زنجان گرفته تا بعدها که «منوچهر آتشی» و دیگران هم از تهران می‌آمدند. عمران صلاحی را هم به خاطر دارم که ‌آمده بود. از همین طریق من با بسیاری از شاعران آشنا شدم؛ از جمله با آقای محمدعلی بهمنی و جلال سرفراز و بسیاری دیگر. من به دلیل دوستی با منزوی در جلسه‌های شعر شرکت می‌کردم تا ‌اینکه خودم هم علاقه‌مند شدم. علاوه بر ‌این به دلیل همسایه بودن، بسیار صمیمی‌ شدیم تا جایی که می‌توانم بگویم حسین، دوستی به نزدیکی من نداشت. ‌این دوستی ادامه داشت و محکم‌تر می‌شد. دوست مشترکی هم داشتیم به نام محمد مقدم. ‌این دو با هم سراغ من می‌آمدند. گاهی در خانه می‌ماندیم و حتی تا ساعت‌ها پس از نیمه‌شب با هم گپ می‌زدیم.

وقتی خاطرات آن روزها را مرور می‌کنید چه ویژگی خاصی از منزوی به خاطر می‌آورید؟

یکی از خصلت‌های برجسته منزوی – شاید به دلیل داشتن طینت شاعرانه –‌این بود که بسیار طناز بود. بسیاری از مسائل فکاهی و لطیفه‌ها را به خاطر می‌سپرد و به بهترین شکل ممکن بیان می‌کرد. گاهی هم خودش برای دیگران طنز می‌ساخت. دومین ویژگی آن روزهای منزوی ‌این بود که به ورزش بسیار علاقه‌مند بود و درباره ورزش و ورزشکاران اطلاعات بسیار زیادی داشت؛ به‌ویژه اطلاعاتش درباره مسائل کشتی و فوتبال بسیار زیاد بود. مثلا می‌توانست بیست‌وچهار ساعت درباره نصیری و تختی و تمام مسائل مربوط به آنها صحبت کند. او همیشه سرحال و پر انرژی بود و دوست داشت محور مجلس باشد. چهره اصلی خودش را که منزوی شاعر بود همه جا نشان نمی‌داد. به خاطر دارم سال‌ها بعد وقتی من در جاسب معلم شده بودم حسین پیش من ‌آمد و ده پانزده روز آنجا مهمان من بود. در آن چند روز دوستان، به من اعتراض می‌کردند و می‌گفتند چرا او فقط شوخی می‌کند و شعر نمی‌خواند؟ واقعیت ‌این بود که او هر موقعیتی را برای ‌این کار، مناسب نمی‌دانست؛ شان شعر برایش خیلی مهم بود.

درباره خانه پدری منزوی و جلسات خصوصی آنجا بیشتر برایمان بگویید.

در خانه منزوی همیشه شعر و موسیقی جاری بود. حسین علاوه بر‌ اینکه با شعر عجین بود تنبک هم می‌زد. البته تنبک‌نوازی را از کسی نیاموخته بود ‌اما با توجه به استعدادی که در ذاتش بود و موسیقی و ریتم را می‌شناخت از پس کار بر می‌آمد. او کسی بود که در شعر هم گاهی چنان مبانی وزن عروضی را تغییر می‌داد که خواندن شعرش حتی برای من هم مشکل می‌شد. قطعا او موسیقی را ذاتا می‌شناخت. البته شناختش در ریتم بسیار دقیق‌تر بود. ‌این نکته را به ‌این دلیل گفتم که یادآور شوم او در زمینه كوك ملودی ویژگی نادری داشت؛ وقتی می‌خواست آواز بخواند با فاصله خاصی از نت اصلی می‌خواند. نت اصلی را لحاظ نمی‌كرد ‌اما عجیب ‌این بود که موازی با همان مایه، از نتی مشخص می‌خواند و جالب‌ این بود که همه نت‌ها را با همان فاصله تا پایان ادا می‌كرد. منزوی از ‌این نظر هم از جمله استثناها بود. من هنوز نوارهایی از خواندن و تنبک‌زدن او همراه با ساز زدن خودم دارم.جلسه‌های خانه منزوی همیشه برقرار بود و افراد مختلفی به ‌این جلسه‌ها می‌آمدند. علاوه بر پدر حسین، خواهر‌های او هم اهل شعر بودند. برادرهایش در آن سال‌ها کوچک بودند. بعدها آنها هم با شعر عجین شدند. ‌این خانواده به طور کلی با فرهنگ و ادبیات و خصوصا شعر رابطه عمیقی داشتند.

به جز خانه منزوی در زنجان جلسه‌های شعرخوانی دیگری هم تشکیل می‌شد؟

بله. در طبقه دوم خانه‌ای در چهارراهی که آن سال‌ها چهارراه پهلوی نام داشت جلسات منظمی ‌برگزار می‌شد. تعداد شرکت‌کنندگان در ‌این جلسات زیاد بود چون در شهرهایی که در آنها بافت سنتی‌تر و متعصب‌تری وجود دارد اهل هنر همه به شعر هم می‌پردازند چراكه شعر هنری فردی‌ست و پرداختن به آن به‌ امکانات جمعی نیاز ندارد. در زنجان هم اغلب کسانی که به هنر علاقه داشتند در جلسه‌های شعرخوانی شرکت می‌کردند. من هم برای شنیدن شعر و نوازندگی در جلسه‌ها‌ی شعر حاضر می‌شدم. گاهی خواننده‌ای هم پیدا می‌کردم و با هم برنامه اجرا می‌کردیم. از جمله عزیز زرگری که فوت کرده. من در ‌این برنامه‌های چندساعته چیزهای زیادی‌ یاد گرفتم. به طور مثال با نقد شعر و نحوه نقد کردن آشنا شدم. شاعران شعر می‌خواندند و برخی از شاعران دیگر از جمله رسول مقصودی شعرها را نقد می‌کردند.

پس رابطه نزدیک و دیدارهای روزانه شما همچنان ادامه داشت...

بله ‌این رابطه بسیار نزدیک ادامه داشت تا ‌اینکه بعدها به اقتضای شغل کمتر شد. من معلم شدم و از زنجان به جاسب رفتم. حسین هم دانشجو شد و به تهران رفت ‌اما به محض‌ اینکه به زنجان برمی‌گشتیم همیشه با هم بودیم. حسین و من و ده بیست نفر از دوستانمان هر روز از صبح جمع می‌شدیم و مثلا در سبزه‌میدان زنجان می‌نشستیم. ‌یادم هست آن سال‌ها ‌یکی از دوستان ما ماشینی خریده بود. گاهی همه جمع می‌شدیم و برای گشت‌و‌گذار، به اطراف زنجان می‌رفتیم. ‌یک بار متوجه شدیم که ‌این دوست مشترک هنگام گرفتن سهم افراد از هزینه‌ها، از ما پول بیشتری می‌گرفته؛ با حسین نشستیم و حدود صد بیت هجویه برایش ساختیم. متاسفانه برخی از‌این نوشته‌ها، بعدها از بین رفت.

منزوی آن سال‌ها در تهران چه می‌کرد؟

منزوی در دانشگاه تهران درس می‌خواند. البته در رادیو و شورای موسیقی هم کار می‌کرد. من هم گاهی با او به ساختمان رادیو در میدان ارک می‌رفتم. البته از نظر شعر هم بسیار گل کرده بود و در انجمن‌های شعر، حضور فعالی داشت. من هم گاهی که در تهران بودم با او همراه می‌شدم. رابطه من با شاعران دیگر از جمله آقای بهمنی به اقتضای همین رفت‌و‌آمدها بیشتر شده بود. در ‌یکی از همین نشست‌ها به خاطر دارم که به خانه کسی دعوت شده بودیم. من هم ساز برده بودم که بزنم. منوچهر آتشی دیوان حافظ خواست. وقتی آوردند و خواست بخواند دید که آن صفحه غلط چاپی دارد. عصبانی شد. می‌گفت حافظی که غلط داشته باشد به دردی نمی‌خورد. ‌یادم هست همان شب من ساز زدم و صاحبخانه که تازه‌داماد هم بود چنان گریه کرد كه همسرش از من خواست دیگر ساز نزنم. این همراهی‌ها ادامه داشت ‌اما از جایی کمرنگ‌تر شد.

دلیلش کمترشدن حضور كدامیك از شما بود؟

اتفاقا می‌خواستم به همین مساله که نکته بسیار مهمی ا‌ست اشاره کنم. بدون تعارف ‌این را می‌گویم که من از همان جوانی همه عوامل و استعدادهای لازم برای پیش رفتن در موسیقی را داشتم ‌اما برخی ویژگی‌های دیگر که دوستان هنرمند داشتند در من نبود؛ من به دلیل ساختارهای ذهنی شخصی ‌یا بنا به ملاحظات خاص، از بعضی جمع‌ها پرهیز می‌کردم ‌اما منزوی چنین نبود. حسین به همین علت همیشه بر من خرده می‌گرفت و می‌گفت تو به جایی نمی‌رسی. او در همه جمع‌ها حاضر می‌شد ‌اما من نمی‌توانستم. البته‌ این را هم بگویم که ‌این ویژگی را نمی‌توان برای چنین هنرمندان بزرگی عیب محسوب کرد. آنها در هنر و زندگی به جایی می‌رسند که هیچ چیز جز هنر برایشان مهم نیست و رفتار و اخلاق متداول و تلقین‌شده را ندارند و شاید ‌این ویژگی برای خود آنها عیب محسوب نمی‌شود ‌اما برای دیگران قابل تحمل نیست. و به همین دلیل من حریف بی‌پروایی‌های او نبودم و در کنار شیفتگی‌ام به هنر و موسیقی، رعایت بعضی ضوابط زندگی را هم در نظر داشتم.

در آغاز گفت‌وگو درباره روزهای نوجوانی و شروع علاقه‌های مشترک‌تان به شعر و موسیقی صحبت کردید؛ ‌این علاقه‌ها از کی برای شما و منزوی جدی شد و به طور حرفه‌ای هنر را پی گرفتید؟

پیش از‌ اینکه من با خانواده منزوی آشنا شوم با شعر در حدی مختصر آشنا بودم. پدر من به اصطلاح ‌امروزی‌ها معمار تجربی بود. شعرهایی از شاعران مختلف می‌خواند كه من هم دوست داشتم. گاهی آواز هم می‌خواند. ‌اما شعرهای کتاب‌های درسی را دوست نداشتم. در دوران تحصیل ‌یک بار اتفاق جالبی برای من افتاد. معلم فهیمی ‌داشتیم به نام آقای قائمی‌. روزی در کلاس، یك دیوان جیبی حافظ را در دست ‌یکی از دانش‌آموزان دید و آن را گرفت. آن روزها داشتن چنین کتابی نشان‌دهنده اوضاع مالی خوب بود. آقای قائمی‌ کتاب را گرفت و شروع به خواندن شعر کرد: اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را..... موسیقی کلام در من تاثیری گذاشت که با صدایی شبیه صیحه، از جا پریدم. خوشبختانه ‌ایشان حال مرا فهمید چون هر معلم دیگری جای او بود قطعا مرا از کلاس بیرون می‌کرد. آقای قائمی ‌با دیدن ‌این عکس‌العمل، دیوان حافظ را به من داد و گفت ببر و هر شعری را که دوست داری برای خودت بنویس. ‌این اتفاق باعث علاقه‌مندشدن من به شعر جدی شد. بعد هم که با منزوی آشنا شدم شعر برایم بسیار جدی‌تر شد. گمان می‌کنم من اولین کسی بودم که او وقتی شعری می‌گفت برایش می‌خواند.تا‌ اینکه وقتی پس از دیپلم معلم شدم و به جاسب رفتم تاثیر شعر او را بعینه دیدم. من در آن روستا مدیر مدرسه و معلم بودم.‌ یک معلم دیگر هم به مدرسه ما ‌آمده بود. او برای ‌اینکه شان بیشتری برای خود به دست بیاورد در میان صحبت‌هایش گفت که شاعر نیز هست. خوشحال شدم. ‌یک روز به او گفتم شعری بخوان و او شروع کرد به خواندن؛ بهار، بی تو که از هر بهار خوب‌تری/ نهاده بر سر غم‌های من غم دگری. این شعر را منزوی در هجده‌سالگی گفته بود ‌اما آنقدر كلامش در میان مردم نفوذ کرده بود که در همه‌جای کشور علاقه‌مند داشت. من با تعجب گفتم ‌این شعر مال منزوی ست و همین باعث شد كه او دیگر هیچ‌وقت ادعای شاعری‌اش را تکرار نکند.

پس شعر منزوی در همان سن‌وسال هم خوانده می‌شده...

بله، مثلا در بیست‌ودو سه سالگی شعری گفته بود که بسیار معروف بود؛ آن نه عشق است که بتوان بر غمخوارش برد/ ‌یا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد.

در دورانی که منزوی در تهران دانشجو بود روابط‌تان چگونه بود؟

من آن‌وقت‌ها در جاسب معلم بودم.

چه زمانی به تهران ‌آمدید؟

من از سال چهل‌وسه تا چهل‌وهشت در جاسب معلم بودم تا ‌اینکه دانشجو شدم و به تهران ‌آمدم. منزوی ‌یکی از کسانی بود که مرا به ادامه تحصیل تشویق می‌کرد. من به تهران ‌آمدم و در هنرستان ثبت‌نام کردم. شش ماهی به هنرستان رفتم تا ‌اینکه در دانشگاه پذیرفته شدم. منزوی در ‌این مرحله هم به من کمک کرد. او مقاله‌ها و منابع مختلفی از آقای فریدون شهبازیان و دیگران گرفت تا من بخوانم و در کنکور قبول شوم. من قبل از ‌اینکه وارد دانشگاه شوم به‌خوبی ساز می‌زدم. هر آهنگی را که می‌شنیدم به‌راحتی با ویلن می‌نواختم ‌اما با آنچه در دانشگاه باید می‌آموختم فاصله زیادی داشتم. در مقدمه کتاب ردیف ‌ام نوشته‌ام که دوره ورود ما به دانشگاه دوره برزخ موسیقی بود. دکتر صفوت وقتی نوازندگی مرا دید گفت که همه ‌آموخته‌هایت را باید کنار بگذاری. منظورش اضافاتی بود که در نوازندگی آن‌روزها معمول بود. او می‌خواست شیوه نوین‌ آموزش موسیقی را به ما بیاموزد. من هم به همان شیوه عمل کردم و ذهنم را از آن نوع موسیقی شستم. بیست سال مواظب بودم و هر موسیقی‌ای گوش نمی‌دادم. حتی مثلا اگر سوار اتوبوس بودم و موسیقی ناخالصی پخش می‌شد، گوش‌هایم را می‌گرفتم. تحصیل، تمام دید مرا عوض کرد. در‌ این مدت دوباره با منزوی با هم بودیم تا ‌اینکه من به تبریز رفتم. آنجا مسئولیت موسیقی رادیو تلویزیون را به عهده گرفتم. گروه موسیقی تشکیل دادم. افراد بزرگی مثل استاد بیگجه‌خانی را دعوت کردم. در سال‌هایی که ‌ایشان در تبریز ساکن شدند بسیار چیزها ‌آموختم.

اولین بار چه زمانی روی شعر منزوی آهنگ ساختید؟

اولین آهنگ را در همان دورانی که در تبریز بودم(سال53-54) روی غزلی از منزوی ساختم؛ غزلی که مطلعش چنین بود: در به سماع ‌آمده است از خبر ‌آمدنت / خانه غزلخوان شده از زمزمه در زدنت. رضوی سروستانی را به تبریز دعوت کردم تا ‌این آهنگ را بخواند. نوازنده‌های ‌این اثر نیز همه افراد برجسته‌ای چون استاد بیگجه‌خانی بودند. آهنگ موفقی بود. ‌این آهنگ را تهران هم تایید کرد و قرار شد دوباره تنظیم و ضبط شود که به دلایلی نشد.

دلیل ‌اینکه همکاری‌هایتان زیاد ادامه پیدا نکرد چه بود؟

دلیل اصلی ‌این بود که ما دیگر به طور مستمر با هم نبودیم. من تبریز بودم و او تهران بود. رابطه داشتیم و همدیگر را می‌دیدیم. البته الان ‌یادم ‌آمد که ما قبل از ‌این کار مشترک هم کاری با هم انجام داده بودیم. در روزهای تحصیل در دبیرستان، من کم‌کم آهنگسازی هم می‌کردم. منزوی حین ساختن‌ یکی از ‌این آهنگ‌ها به خانه ما ‌آمد. ماجرا را فهمید. من آهنگ را ساختم و منزوی همان‌جا شعرش را در یكی‌دو ساعت نوشت. ‌این آهنگ را هم بعدها در تبریز با خواننده‌ای ضبط کردیم. شعرش را هم گمان کنم به خاطر دارم. آن قطعه با وجود ‌اینکه در نوجوانی ما ساخته شده بود هم‌طراز آهنگ‌های رادیو بود. بیا که باغ مرده‌ام دوباره بشکفد ز تو../ بهار من ‌ای نوبهار بی‌خزانم... پس از کارهایی مثل در به سماع... هم كه دیگر انقلاب شد و كار تقریبا تعطیل. ‌این بخش می‌تواند موضوع ‌یک بحث جدی هم باشد. پس از انقلاب همه‌چیز دگرگون شد. از سال چهل‌وشش با‌ آمدن استاد نورعلی‌خان برومند و دكتر صفوت فضای موسیقی در دانشکده و بعد در جامعه عوض شد. موسیقی ‌ایرانی که در آن سال‌ها داشت به سوی تحریف می‌رفت به واسطه دانشکده هنرهای زیبا متحول شد. من سال‌ها پیش گفتم که ‌این کار نهضتی در موسیقی ما بود و بعدها بسیاری از دوستان اهل موسیقی و مردم‌ این اصطلاح را به کار بردند. در اوج ‌این تحول‌ها بودیم که برخی از قدیمی‌ها خانه‌نشین شدند و گروه‌های نوگرا به عرصه آمدند. کارهایی اصیل و ارزشمند تجربه شد که از نمونه‌های کارهای موفق موسیقی بودند. افرادی مثل لطفی، شکارچی، طلائی، مشکاتیان، علیزاده، کیانی‌نژاد، جنگوک، شناسا و... در ‌این دوره معرفی شدند كه در تعالی موسیقی نقش داشتند.

چرا با وجود همه ‌این تغییرها مراجعه آهنگسازانی چون شما به شعر ‌امروز کم بود؟

ما طوری به شعر کهن علاقه داشتیم که نمی‌توانستیم به هر شکل از شعر ‌امروز راضی شویم. به طور مثال من دوست داشتم همیشه روی شعرهای پیراسته گذشته کار کنم. دلم نمی‌خواست ترانه بسازم. شعرهایی مثل هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود مرا راضی می‌کرد.

جالب اینكه حتی غزلی هم که از منزوی انتخاب کرده‌اید غزلی‌ست که ‌این ویژگی‌ها را دارد؛ مطنطن و فاخر.

بله دقیقا؛ در به سماع ‌آمده است از خبر ‌آمدنت؛ در ‌این آهنگ من از تمام ظرفیت‌های شعر استفاده کرده‌ام. ظرافت‌هایی به کار برده‌ام که خاص شعر است. مثلا عشق پی بستن من.... را به گوشه حصار آوردم که معمولا استفاده از این گوشه در سه‌گاه، متداول نیست. می‌خواستم با مفهوم شعر سازگار باشد. البته ریزه‌کاری‌های دیگری هم در‌ این کار بود نظیر «شکن در شکن کردن» موسیقی در مصراع بافته زنجیری از آن زلف شکن در شکنت که همه آنها را نمی‌خواهم‌ اینجا توضیح بدهم. بعدها ذهنیت‌ها عوض شد و منزوی هم کار ترانه‌سرایی انجام داد. کارهای ترانه او متفاوت بود. ‌یک سری از ‌این کارها را برای خواننده‌های عادی می‌نوشت که برای من هم می‌خواند. ‌این کارها هم البته قوی بودند ‌اما کارهای جدی‌تری که با سریر و محمد نوری و... انجام می‌داد کارهای بسیار عمیق‌تر و زیباتری بودند؛ کارهایی مثل نمی‌شه غصه ما رو ‌یه لحظه تنها بذاره. ‌اما من در ‌این فضا‌ی ذهنی نبودم و ترجیح می‌دادم با بخش کلاسیک‌تر شعر عجین باشم. ‌یکی دو باری هم منزوی از من گله کرد که به جای شعرهای کهن چرا روی شعر ‌امروز کار نمی‌کنی؟ البته من بارها گفته‌ام که ارزش کارهای منزوی بسیار بالاست ‌اما من در آن شرایط ذهنی نبودم. مثلا خود من بعدها به شعر شاملو هم علاقه‌مند شدم. همه آثار شاملو را می‌خوانم. به نظر من جایگاه شاملو و منزوی در تاریخ ادبیات جایگاه ویژه‌ای خواهد بود. هرچند منزوی همواره درباره اخوان و سایه و نیستانی صحبت می‌کرد‌ اما به نظر من بعدها خودش به جایگاه والاتر و ارزشمندتری رسید. منزوی واقعا بی‌نظیر است. ‌این را وقتی متوجه می‌شویم که شعر را از جهات مختلف بررسی کنیم. موسیقی کلام او فوق‌العاده است. وقتی می‌نویسد: ‌ای گیسوان رهای تو از آبشاران رهاتر مخاطب از موسیقی ‌این کلام لذت می‌برد. شما می‌توانید بلندی گیسو و آبشار را در موسیقی کلام هم ببینید.

و در پایان، بگذارید یك پرسش مهم مطرح كنیم؛ حالا دیگر ده سال است كه منزوی بین ما نیست. حس می‌شود كه ارتباط شما با شعر منزوی در این سال‌ها بیشتر هم شده؛ و البته خیلی چیزهای دیگر هم درباره حسین منزوی گفته می‌شود. الان چه درك و دریافت و حسی از این اسم و فامیل دارید؟

شاید خیلی از ما درباره دیگران و نقاط ضعف و قوت آنها چیزهایی بگوییم. مثلا بگوییم شاملو، فلان و بهمان؛ اما از كجا معلوم؟ همه اینها به طرز نگاه به زندگی مربوط است. در حد چیزهایی كه به ما داده‌اند، چیزهایی می‌فهمیم و می‌رویم. ولی من به هیچ ترتیب نمی‌توانم اثبات كنم كه زندگی قلندرانه منزوی درست بوده یا من كه فكر می‌كنم اگر تا بیست سال دیگر هم زنده باشم می‌توانم نیازهایم را تامین كنم یا مثلا فرزندانم به جایی برسند و سختی نكشند. اگرچه نودونه درصد اهل هنر مثل من هستند، معلوم نیست كه ما درست بگوییم كه! گاهی با او صحبت می‌كردم و نمونه‌هایی از دیگران می‌آوردم و قیاس می‌كردم. می‌خندید و می‌گفت این افراد، چه جایگاهی دارند كه من بخواهم در قیاس با آنها زندگی و نگاهم را تغییر دهم؟ منزوی آن شكل زندگی را باور داشت. همه می‌پرسند آیا هنر می‌تواند همراه با آسایش باشد؟ خب دستورالعمل كه نمی‌شود صادر كرد؛ مهم، ذات هنرمند است. من همیشه می‌گویم «عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ/ كه به عمری نتوان دست در آثارش برد». آدم‌های عادی تحمل و تاب خاصی دارند كه برخاسته از تربیت ماست اما نمی‌توانیم هنرمندانی كه اهل خطر بوده‌اند و هستند را محكوم كنیم. زنده‌یاد ناصر فرهنگ‌فر ساعت 3صبح تلفن می‌زد كه «مهدی‌جان یه شعر گفته‌م ببین چطوره...» چون حس می‌كرد من شعر را بهتر از دیگران تحویل می‌گیرم. او فكر نمی‌كرد كه مثلا ممكن است بیدار کردن من در آن ساعت مزاحمتی تلقی شود؛ چون این چیزها برای چنین افرادی معیار نیست. البته وقتی كه جامعه هم نمی‌تواند بپذیرد، نمی‌توانیم بگوییم عیب جامعه است. فقط می‌توانم بگویم كه منزوی اگر غیر از این بود، این منزوی نمی‌شد.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 40 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت