Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - گفت و گوي گاردين با هرتا مولر، برنده جايزه نوبل
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب




«فرشته گرسنگي» هرتا مولر، كمترين بهره را از خودزندگينامه‌نگاري برده است. قهرمان داستان، لئو اوبرگ، برگرفته از شخصيت واقعي اوسكار پاستيور شاعر است، كه در سن 17 سالگي به اوكراين تبعيد شد

وقتي كه ديوار برلين در سال 1989 فرو ريخت، مولر خيالش آسوده شد. سرويس امنيتي آلمان به او هشدار داد كه وارد خاك آلمان شرقي نشود: «آنها فكر كردند من دزدكي به روماني بازمي‌گردم. وقتي كه انقلاب 1989 چائوشسكو را واژگون كرد، من فكر كردم، اكنون بيشتر از او زندگي خواهم كرد

مادر مولر يكي از اعضاي گروه تبعيدي سرتراشيده بود كه سه سال قبل از تولد مولر به خانه بازگشته بود. «بچه كه بودم مادرم را زني سالخورده مي‌دانستم. همه اهالي روستا تمام كساني را كه تبعيد شده بودند، مي‌شناختند اما هيچ‌كس اجازه صحبت در آن باره را نداشت

مرگ پدرش از بيماري كبد، انگيزه او براي نوشتن نخستين كتابش به نام «ته دره» در سال 1982 شد. نقش و نگارهاي كودكانه‌يي كه اشعاري سوررئال دارد. اين كتاب در سال 1984 شهرت او را در آلمان به دنبال داشت، ولي درعين‌حال باعث شد كه خانواده‌اش با او قطع ارتباط كنند

وقتي كه انقلاب 1989 چائوشسكو را واژگون كرد، من فكر كردم، اكنون بيشتر از او زندگي خواهم كرد. درعين‌حال بعد از محاكمه و اعدام او در روز كريسمس، تمام روز را گريه كردم، ممكن است قسمتي از آن با آرامش بوده باشد اما شما نمي‌توانيد مرگ كسي را نگاه كنيد. ولو اينكه من 20 سال آرزوي آن را داشتم.

ترجمه ليلا مرادي / هرتا مولر طي سفر به كشورش روماني در سال 2009، كه شرح آن را در اكتبر 2009 در گاردين چاپ كرد، مي‌گويد: «سفر به روماني، براي من نوعي سفر به زماني است كه نمي‌دانستم اتفاقي كه در زندگي‌ام رخ مي‌دهد، كدام تصادفي و كدام از پيش برنامه‌ريزي‌شده است. » و طي همان سفر كه به پرونده‌هاي بازجويي‌اش در دوره حكومت چائوشسكو دست مي‌يابد، متوجه مي‌شود كه در آن پرونده‌ها دو شخصيت براي او درنظر گرفته‌اند: «يكي خودم و ديگري كريستينا كه دشمن دولت است. هركجا براي زندگي مي‌رفتم به اجبار اين انسان‌نما همراهم بود. اين انسان‌نما فقط دنبال من نبود، بلكه با سرعت بيشتري جلوتر از خودم حركت مي‌كرد. با وجود اينكه از ابتداي نوشتن تا امروز هميشه فقط عليه حكومت‌هاي ديكتاتوري قلم زده‌ام، اين انسان‌نما، راه خود را رفته و هرچه قرار بوده نوشته است. انسان‌نما ديگر خود را كاملا از من جدا كرده است. هرچند حكومت‌هاي ديكتاتوري بيست سالي مي‌شود كه برچيده شده‌اند اما اين انسان‌نما همچنان زندگي خيالي‌اش را دنبال مي‌كند. تا كي كارش را ادامه خواهد داد؟ نمي‌دانم!» در نوامبر 2012 هرتا مولر دوباره به بازخواني زندگي‌‌اش با خبرنگار «گاردين» مي‌نشيند. آنچه مي‌خوانيد بخش‌هايي از گفت‌وگوي اين روزنامه با هرتا مولر است. در اين گفت‌وگو، مولر از بازتاب زندگي‌اش در كتاب‌هايش مي‌گويد يا به تعبيري: «زندگي در لابه‌لاي كتاب‌ها». او از كشمكش با نيروي ويژه امنيتي روماني در دوره‌يي مي‌گويد كه اين كشور، سرسخت‌ترين حكومت استاليني در بلوك شوروي را داشت. اين دوره، از 1965 تا 1989 را دربرمي‌گيرد كه نيكلاي چائوشسكو به عنوان دبيركل حزب كمونيست، رييس‌جمهور و حاكم مادام‌العمر روماني نيز بود. وي در سال 1989 به دنبال انقلاب روماني، اعدام شد. كتاب‌هاي «ته دره»، «گذرنامه» و «قرار ملاقات» جزو نخستين كارهاي مولر است كه وي در اين گفت‌وگو از آنها نام مي‌برد. هر سه اين كتاب‌ها به تازگي از سوي نشر «مرواريد» و با ترجمه مهرداد وثوقي منتشر شده است.


تقاضاي مصاحبه با هرتا مولر، مثل اين است كه بازجويي‌هايش توسط پليس مخفي روماني را دوباره تجربه مي‌كند. هرتا مولر لبخند قاطعانه اطمينان‌بخشي بر لب داشت. زماني كه اين برنده جايزه نوبل را در هتل لندن ديدم، بازوي مرا گرفت و در گوشم زمزمه كرد: «من شخصي ورشكسته هستم.» بااين‌حال، وقتي كه در مورد هراس‌هاي روحي خود طي ديكتاتوري كمونيستي نيكلاي صحبت مي‌كند، نشاطي كه از خود بروز مي‌دهد در تضاد با حرف‌هايش قرار دارد. در سال 1953 در اقليتي آلماني‌زبان در روماني متولد شد. او هم از طرف صاحبان قدرت به عنوان يك مخالف سياسي مورد آزار و اذيت قرار مي‌گرفت و هم توسط اجتماع خودش به خاطر «بدگويي از زادگاه» طرد شده بود. رمان «سرزمين گوجه‌هاي سبز» (1993) جايزه ايمپك دوبلين را در سال 1998 از آن خود كرد، در اين رمان يك دختر روستايي به دانش‌آموزان مخالف مي‌پيوندد كه آرزويشان عبور از عرض رودخانه دانوب براي رسيدن به آزادي است. دختراني كه يا به فروپاشي ذهني مي‌رسند يا خودكشي مي‌كنند.

مولر با همسرش هري مركل درام‌نويس آلماني، در برلين زندگي مي‌كند. در سال 1988 يك سال بعد از فرارش به آلمان غربي با همسرش آشنا شد. او را تهديد به مرگ كرده بودند، سعي كردند كه او را با اتهام جاسوسي براي پليس مخفي چائوشسكو بدنام كنند. طي سخنراني‌اش هنگام دريافت جايزه نوبل در سال 2009، به چگونگي از دست‌دادن شغل خود به عنوان مترجم يك كارخانه تراكتورسازي اشاره كرد و گفت كه در خواست كار يك «غول بي‌شاخ و دم» را رد كرده بوده چراكه او را تنبل، بي‌بندوبار و پتياره و ولگرد ناميده بود. بعدها، يك فرمانده امنيتي محلي كه كنترل منزل او را به عهده گرفته بود، ادعا كرد كه او يك بيمار روان‌پريش است و او را كه معلم مدرسه بود به خاطر سيگاركشيدن در كلاس درس اخراج كرده بودند. داستان‌هاي او شكننده‌بودن مقاومت را در نوعي ديوان‌سالاري استبدادي سوررئال و دروغ‌پرداز، جاسوسي‌ و خيانت‌ را نشان مي‌دهد. او مي‌گويد چائوشسكو ديوانه بود و نيمي از مردم روماني را ديوانه كرد، من به خاطر او ديوانه‌ام. وي از جايزه نوبل «مو يان» [نويسنده چيني برنده نوبل ادبيات 2012] به عنوان يك «فاجعه» ياد مي‌كند و مي‌گويد اين كار يعني تجليل‌كردن از نويسنده‌يي كه «سانسور را مورد ستايش قرار مي‌دهد» و بسيار به حكومت چين نزديك است.

مولر در سن 59 سالگي، زندگي‌اش را در آنچه، داستان خودنگارانه مي‌نامد به نگارش درآورده است. او مي‌گويد اين يك واقعيت بازسازي شده است. «من در بيش از 50 بازجويي شركت كردم اما از انتقال مستقيم وقايع اصلا راضي نبودم. كاركردن با زبان براي من به زيبايي نياز دارد. شك دارم كه شما بتوانيد آن را به همان شكلي كه در خاطرات‌تان وجود دارد انجام دهيد. » ابتكاراتي كه مولر در سطح زبان به كار مي‌برد، نثر آلماني او را عجيب و غريب جلوه مي‌دهد. او زبان رومانيايي را با نوعي حس آميزي مي‌نويسد كه در 15 سالگي آموخته بود و مي‌گفت «از ابتدا هم در ذهنم بوده».

رمان «فرشته گرسنگي» هرتا مولر، كمترين بهره را از خودزندگينامه‌نگاري برده است. قهرمان داستان، لئو اوبرگ، برگرفته از شخصيت واقعي اوسكار پاستيور شاعر است، كه در سن 17 سالگي به اوكراين تبعيد شد. در ژانويه 1945 بعد از حمايت نازي‌ها از حكومت ايون آنتونسكا ارتش سرخ آنها را محاصره كرد. همه آلماني‌تبارهاي روماني‌ از سن 17 تا 45 سالگي به اردوگاه‌هاي كار اجباري تبعيد شدند تا اقتصاد ويران شوروي را بازسازي كنند. كساني كه زنده ماندند پنج سال به ريختن زغال و آجرهاي سنگين درگوشه و كناره‌هاي «گولاگ» [اداره كل اردوگاه‌هاي كار و اصلاح حكومت استالين] گذراندند.

مادر مولر يكي از اعضاي گروه تبعيدي سرتراشيده بود كه سه سال قبل از تولد مولر به خانه بازگشته بود. «بچه كه بودم مادرم را زني سالخورده مي‌دانستم. همه اهالي روستا تمام كساني را كه تبعيد شده بودند، مي‌شناختند اما هيچ‌كس اجازه صحبت در آن باره را نداشت. اين نه‌تنها عليه شوروي بود، بلكه يادآور گذشته فاشيستي روماني هم بود. » بيش از نيم‌قرن، مولر با تبعيدشدگان پيشين روستايش به نيتزكيدوروف صحبت مي‌كرد و همچنين به پاستيور، ترانسيلوانيايي كه در برلين زندگي مي‌كرد نزديك شد. او جزييات طاقت‌فرساي زندگي روزمره را از بوي وحشتناك كوره‌ها تا سوپ‌هاي كلم آبكي توضيح مي‌داد. «از آن‌جايي كه مادرم همسر يك كشاورز بود، من بسيار خوش‌اقبالم؛ زيرا اوسكار بازتابي از يك روشنفكر است. اما او بسيار آسيب‌ديده بود. رفتارهاي غيرمتعارف پاستيور باعث تنهايي بيش از حد او شده بود. ديگران در اردوگاه تا جايي كه مي‌توانستند روابط خودشان را داشتند اما هيچ‌كس چيزي درباره او نمي‌دانست. او در شرايطي سردرگم بود؛ هم از طرف مقامات اردوگاه و هم از طرف هم‌اردوگاهي‌هايش. و اين باعث تنهايي شما مي‌شود بنابراين مراعات مي‌كنيد.»

آنها با هدف نوشتن زندگينامه پاستيور، با هم از اوكراين ديدن كردند اما زماني كه او به علت حمله قلبي در سال 2006 جان خود را از دست داد، داستاني كه مولر بازنويسي كرده بود، به صميمانه‌ترين يادنامه او از شاعر درگذشته بدل شد. اين كتاب وقتي كه در سال 2009 در آلمان چاپ شد، يكي از منتقدان اعتراض كرد كه فقط تجربيات مستقيم درباره اردوگاه بايد نوشته شود. هر چيزي در ادبيات، از جمله خاطرات، مستعمل است. مولر مي‌گويد «نسل دوم از طريق آسيبي كه به والدين‌شان رسيده درگير مي‌شوند. براي كساني كه مي‌گويند ادبيات گولاگ [سازمان دولتي كه سيستم‌هاي اصلي شوروي اردوگاه‌هاي كار اجباري را در دوران استالين از 1930 تا 1950 اداره مي‌كرد] نبايد زيبا باشد: اگر فرديت مردمي كه تبعيد شده بودند را تكذيب كنيم، ما خودمان را در همان موقعيت اردوگاه قرار مي‌دهيم. » مولر مي‌گويد «مادرش 87 ساله است و اكنون در برلين زندگي مي‌كند، كتاب را خوانده و به او گفته بود كه همين‌طور بوده است.»

بنت، منطقه‌يي كه مولر در آن به دنيا آمده بود، منطقه امپراتوري اتريشي- مجار و آلماني‌زباني بود كه بعد از جنگ جهاني اول بين روماني و يوگسلاوي تقسيم شده بود. پدرش كارگري در مزرعه و الكلي بود، در ميان داوطلبان گردان حفاظتي مسلح هيتلر بود. «فهميدن اينكه پدرم طرفدار قاتلين بود وحشتناك بود. او مردي ساده و لجباز بود. وقتي درباره جنايت‌هاي نازي‌ها صحبت مي‌كردم، هميشه مي‌گفت خب، به آنچه روس‌ها انجام دادند نگاه كنيد. زماني كه او روي كفش‌هايش تف مي‌انداخت تا آنها را براق كند. مي‌گفتم، آه اين كاري بود كه نازي‌ها انجام دادند. من زندگي را براي او آسان نكردم. » پدرش و گونتر گراس در يك دسته نظامي بودند. وقتي در سال 2006 عضويت گراس در گروه نوجوان‌هاي اس. ‌اس فاش شد، مولر او را به خاطر سكوتش در اين باره ملامت كرد. مولر مي‌گويد اگر پدرم را در اين مورد متهم بدانم، بايد گراس را هم كه يك فرد روشنفكر است، مقصر به حساب آورد. او براي چندين دهه بسيار اخلاقي رفتار كرده بود. سكوت او يك دروغ بود. مولر اين مساله را كه فقط افراد غيرنظامي در اردوگاه‌هاي كار بودند، ناعادلانه مي‌دانست. «پدرم در اردوگاه نبود اما مادرم بود. پدرم يك زنداني جنگي در انگلستان بود. سربازان هنوز به خانه باز نگشته‌اند، بنابراين افراد غيرنظامي بسيار جوان و زنان زيادي را به جنگ مي‌بردند. اگر پدرم را به زور برده بودند، قابل درك بود.»

مولر در سال 1965، 12 ساله بود، يعني زماني كه چائوشسكو قدرت را به دست گرفت. او در اوايل 1970 زماني كه در تيميس در دانشگاه ادبيات روماني و آلماني مي‌خواند، به گروه نويسندگان مخالف (Actionsgruppe Banat) ملحق شد. «يكي از هشدارها اين بود كه پدرم در 17 سالگي به عضويت اس. اس درآمد. به نظرم من هم در زمان ديكتاتوري در همان سن بودم. اگر خودم را با اين مساله تطبيق دهم، نمي‌توانم به كاري كه او كرده اعتراض كنم. اين كاملا واضح بود: من از نگاه به گذشته استفاده كردم.»

مرگ پدرش از بيماري كبد، انگيزه او براي نوشتن نخستين كتابش به نام «ته دره» در سال 1982 شد. نقش و نگارهاي كودكانه‌يي كه اشعاري سوررئال دارد. اين كتاب در سال 1984 شهرت او را در آلمان به دنبال داشت، ولي درعين‌حال باعث شد كه خانواده‌اش با او قطع ارتباط كنند. در پاسپورت (1986) نخستين رمانش كه به انگليسي منتشر شد، يك آسيابان دائم‌الخمر، كه همسرش در روسيه مورد خشونت قرار گرفته بود، براي فوهرر [عنوان رهبر و راهنماي آلماني كه به آدولف هيتلر مربوط است] ماتم گرفته است، درحالي كه روستاييان همسايگان‌شان را به خاطر داشتن برگه خروج لو مي‌دهند. او مي‌گويد: «روماني در آن زمان تاريخچه نازي‌بودنش را طور ديگري جلوه داد. نژاد آلماني خودش را سپر بلا قرار داد. » هنوز اين بي‌عدالتي او را از آشكاركردن خطاهاي آنها باز نمي‌داشت: همسرآزاري، خرابكاري، تعصب عليه يهودي‌ها، كولي‌ها و رومانيايي‌ها. مصيبت باعث پيشرفت انسان‌ها نمي‌شود، مي‌شود؟ او مي‌گويد اين روستا هنوز مانند گذشته باقي مانده است، انزوا و نژادپرستي اقليت آلماني‌ها در بيش از 300 سال، هنوز از بين نرفته؛ زيرا قسمت عظيمي از اين جمعيت تبعيد شدند.

بهترين دوستش، در بين بسياري از دوستان، جاسوسي او را كرده بود- مانند آنچه براي كارگر كارخانه پوشاك در رمان «قرار ملاقات» (1997) اتفاق افتاده بود. كسي كه در جريان پيشنهادهايي براي صادركردن لباس (كت و شلوار يا كت و دامن) عروسي به ايتاليا است. مولر براي مهاجرت به دلايل سياسي با همسرش كه نويسنده‌يي به نام ريچارد واگنر بود، اقدام كرد. اما فرم‌ها را فقط در اختيار خانواده‌هايي قرار مي‌دادند كه دوباره گرد هم آمده بودند. «من گفتم به عمويم در روماني و حتي در آلمان نيازي ندارم. ما همه‌چيز را به هم زده بوديم.» بعد از 18 ماه سفسطه‌بازي، تاريخ مهاجرت او در 29 فوريه 1987 به او داده شد، كه هيچگاه اين اتفاق نيفتاد. «من با حكومت آلمان مشكلات زيادي داشتم. آلمان غربي از من سوال كرد آيا مورد اذيت و آزارهاي سياسي قرار گرفته‌ايد يا آيا از نژاد آلماني هستيد؟ من گفتم هر دو. آنها گفتند ما فرمي براي آن نداريم.» با وجود اينكه اين مساله براي او خنده‌دار بود زماني كه برگشت، گريه كرد. اين غيرقابل تحمل بود.

وقتي كه ديوار برلين در سال 1989 فرو ريخت، مولر خيالش آسوده شد. سرويس امنيتي آلمان به او هشدار داد كه وارد خاك آلمان شرقي نشود: «آنها فكر كردند من دزدكي به روماني بازمي‌گردم. وقتي كه انقلاب 1989 چائوشسكو را واژگون كرد، من فكر كردم، اكنون بيشتر از او زندگي خواهم كرد. درعين‌حال بعد از محاكمه و اعدام او در روز كريسمس، تمام روز را گريه كردم، ممكن است قسمتي از آن با آرامش بوده باشد اما شما نمي‌توانيد مرگ كسي را نگاه كنيد. ولو اينكه من 20 سال آرزوي آن را داشتم اما واقعا نمي‌خواستم آن را ببينم.»

بعد از گذشت سال‌ها از درخواست دسترسي به پرونده امنيتي خود، اين پرونده در سال 2009 منتظر شد و به تعداد زيادي به چاپ رسيد. صدها صفحه از مكالمات تلفني رونوشت شده بود. «اصلا نمي‌توانم تصور كنم من براي آنها بسيار بااهميت بوده‌ام. هيچ‌كس در آپارتمان طبقه پايين من زندگي نمي‌كرد. آپارتمانم يك مركز استراق سمع بود، با ميكروفن‌هايي كه در سقف كار گذاشته شده بود. » بعد از چاپ «فرشته گرسنگي» معلوم شد كه پاستيور در بخارست در سال 1961 به عنوان جاسوس استخدام شده بود. بعد از شك و عصبانيت اوليه‌اش، همدردي‌اش با او عميق شد. گزارشات معدود او عاري از محتوا هستند. او تمام تلاشش را مي‌كرد كه كسي را به دردسر نيندازد. همه آنها به خاطر شش شعري بود كه او درباره اردوگاه نوشته بود كه در 50 سالگي خوانده شد و او به عنوان يك ضدشوروي شناخته شد. او نمي‌توانست با 20 سال ‌ماندن در زندان كنار بيايد.

مولر مي‌گويد كه نيروهاي امنيتي هنوز هم سر كارند. مولر گفت: «چهل درصد كاركنان قديمي توسط نيروهاي جديد اطلاعات روماني به كار گرفته شده‌اند. مابقي از طريق بخش خصوصي‌سازي ميليونر شده‌اند.» به نظر او، اتحاديه اروپا، كه روماني در سال 2007 به آن ملحق شد، در مقابل نيمه دموكراسي جبهه شرقي پيشين به‌طور قابل سرزنشي بي‌اثر بود. گروه كمونيست‌هاي روماني برچسب جديد دموكرات‌هاي اجتماعي به خودشان داده‌اند. كشور رو به عقب برگشته است- آنها استاليني هستند.

«بعد از ديدن خيانت شخصي، آيا ممكن است دوباره اعتماد كنيد؟» بعد از كمي مكث مي‌گويد «مي‌دانم كه همه دست‌شان آلوده نبوده. شما ژرف‌نمايي را ياد مي‌گيريد. اگر با تهديد به مرگ زندگي كنيد، به دوستان نياز داريد. بنابراين بايد اين خطر را بكنيد كه آنها جاسوسي شما را كنند. به نظر مي‌رسد اعتماد مانند خنده، نوعي مقاومت است.»
مروري بر كارنامه يكي از بزرگ‌ترين فيلمسازان زنده معاصر براي بازگشتش پس از هفت سال
هو شيائو شين كيست؟


دشواري سينماي هو براي مخاطبان امريكايي تنها تا اندازه‌يي به‌دليل شرح و بسط مسائل تايوان درون اين فيلم‌هاست

دوربين هو با گرايش انسان‌شناسانه خود روزمرّگي زندگي را از طريق شكست‌هاي روايي به‌تصوير مي‌كشد

سينماي نوين تايوان را با موج نوي فرانسه همانند مي‌دانند. شورشي عليه كمدي‌ها و ملودرام‌هاي استوديويي تايواني و ارجحيت دادن به لوكيشن‌‌هاي واقعي و آگاهي اجتماعي. نخستين تلاش‌هاي آنها فيلم مرد سانديويچي (1983) بود؛ فيلمي كه هو سكانس عنوان‌بندي آن را كارگرداني كرد و در آن به‌خوبي مي‌توان نگاه پرحوصله او را به گرفتاري‌ انسان‌هاي معمولي مشاهده كرد

فيليپ لوپيت/ ترجمه علي‌سينا آزري/ آيا اين مي‌تواند راست باشد كه يكي از مهم‌ترين هنرمندان سينماي معاصر يك كارگردان تايواني است كه تقريبا مهجور مانده است؟ جيم. هوبرمن او را «بزرگ‌ترين فيلمساز فعال در عرصه سينماي روايي» مي‌نامد. وقتي معيار اهميت فيلمي براي مخاطبان امريكاي شمالي بودجه تبليغاتي و سروصداي همراه آن باشد، ممكن است چنين ادعاهايي مسخره هم جلوه كند. با اين وجود هو شيائو شين ستاره‌يي بين‌المللي است. فيلم‌هاي او «دشوار» به‌نظر مي‌رسند و در مقايسه با آخرين فيلم‌هاي اكشن نمايش داده شده، چنين هم هستند؛ و هنوز هم اين فيلم‌ها بيانگر بي‌تفاوتي مخاطبان امريكاي شمالي و «حصار» آنها در برابر سينماي پرسش‌گر و بزرگ خارجي است.

اهميت هو در اين است كه همزمان بزرگ‌ترين داستان‌گوي اومانيست و بزرگ‌ترين فرماليست است. تصور كنيد تقاطعي ميان چنين شخصيت‌هايي را، سينماي كاراكترمحور و مشاهدگر بومي ساتياجيت راي يا دسيكا، قاب‌بندي دقيق و هاله ژرف‌انديشانه از او يا برسون، همراه با پژواك‌هاي شهري اسكورسيزي و تارانتينو درون آن را. فيلم‌هاي او تفسيري پويا بر هويت تايواني را شكل مي‌دهند، درست در همان‌حال كه عميقا ريشه در هنر كلاسيك چيني دوانده‌اند. اگر سبك هو پلي را مابين سنت‌هاي گذشته و كناره‌هاي مدرنيستي و ناهموار فرهنگ بي‌ريشه جهاني شكل مي‌دهد، بخشي از آن به اين حقيقت بازمي‌گردد كه او خودش نمايانگر تمامي اين تناقض‌هاست.

اين سازنده شاهكارهاي تامل‌برانگيز، در 52 سالگي?، همانطور كه در فيلم تصويري از هو شيائو شين مستند جذاب اوليويه آساياس مي‌بينيم، جوان، رند و سرزنده به‌نظر مي‌رسد. در آن فيلم مي‌فهميم كه هو كاملا جواني ديوانه‌واري داشته است، بسياري از رفقاي آن‌موقع او به سرانجام‌هاي تلخي رسيده‌اند. پس از خدمت سربازي، كه او را كمي آرام كرد، ميان هدف‌هايش، خوانندگي، بازيگري يا فيلمسازي مدتي سرگردان بود. بعد به جنبش سينماي پيشرو (همراه با ادوارد يانگ، كه در فيلم او، داستان تايپه، نقش اصلي را بازي مي‌كرد) ملحق شد.

سينماي نوين تايوان را با موج نوي فرانسه همانند مي‌دانند. شورشي عليه كمدي‌ها و ملودرام‌هاي استوديويي تايواني و ارجحيت دادن به لوكيشن‌‌هاي واقعي و آگاهي اجتماعي. نخستين تلاش‌هاي آنها فيلم مرد سانديويچي (1983) بود؛ فيلمي كه هو سكانس عنوان‌بندي آن را كارگرداني كرد و در آن به‌خوبي مي‌توان نگاه پرحوصله او را به گرفتاري‌ انسان‌هاي معمولي مشاهده كرد. در فيلم‌هاي ديگر هو، پسري از فنگ‌كويي (1983) و تابستاني در خانه پدربزرگ (1984)، او رويكردي آزاد و نوين در داستانگويي مبتني بر روندهاي نامنظم دوران بلوغ را نشان مي‌دهد. اما اين‌ حركت‌ها به‌پختگي نرسيدند، تا زماني‌كه فيلم خودنگارانه زماني براي زندگي و زماني براي مردن (1985) نخستين شاهكار او ساخته شد.

او در اين فيلم داستان معلم مدرسه‌يي را انتخاب كرد كه بسيار شبيه پدر خودش بود؛ مردي كه به دلايل كاري زمينه مهاجرت خانواده‌اش را از سرزمين مادري چين به تايوان در سال 1948 فراهم كرده بود. تا جايي‌كه پس از انقلاب هم قادر به بازگشت نبودند. تراژدي نسل اول [چيني‌ها] اين بود كه مرگ آنها در روياي رسيدن روز بازگشت رقم مي‌خورد. اما فرزندان آنها، نسل هو پذيرفتند كه جزيي از تايوان هستند؛ هرچند كه اين نكته بيان‌كننده هويت پاره‌پاره و ناآرام آنها هم مي‌شد، گونه‌يي مبارزه سياسي بين ملي‌گرايان و كمونيست‌هاي چيني و از لحاظ فرهنگي مبارزه‌يي بين امريكا و ژاپن. اين تنش‌ها در داستان خانواده تبعيدي به‌خوبي منعكس شده، منطبق با زندگي شخصي هو، جايي‌كه مرگ پدر و مادر منجر به بزهكاري بچه‌ها مي‌شود. دوربين هو با گرايش انسان‌شناسانه خود روزمرگي زندگي را از طريق شكست‌هاي روايي به‌تصوير مي‌كشد. سر و صداهاي تسلي‌بخش و آيين‌هاي روزانه همه‌جا را فراگرفته‌اند. (نه البته در «پس‌زمينه». نكته اينجاست كه كنش‌هاي دراماتيك كليدي در فيلم‌هاي هو هميشه در پيش‌زمينه رخ نمي‌دهند.) اجراي نقش‌ها اغلب گونه‌يي تقليد از بازي‌هاي غيرحرفه‌يي است؛ كه اين روند تماشاي فيلم را نامحسوس مي‌كند. اصولا نكته بسيار جذاب، دوربين و كاركرد زمان واقعي آن است. براي مثال، لحظه مواجهه مادري با سرطان حنجره كه به‌وسيله كالسكه چيني به بيمارستان برده مي‌شود، بسيار احساسي و كليشه‌يي است. [اما] چيزي كه شما تماشا مي‌كنيد: ريزش باران، راننده‌يي كه تسمه‌يي را به دور زن مي‌بندد، تصويري از بدن درهم كشيده مادر و محدوديت‌هاي [نمايشي] صحنه كه موجب اين احساس و درك مي‌شود: شدت يك بيماري سخت.

بدون هيچ‌گونه تعميم‌پذيري، شايد كسي بخواهد [در اينجا] گستره شرايطي از حساسيت‌هاي فرهنگي تايوان را نشان دهد؛ فضايي مملو از افسردگي و روزمرّگي كه بازتاب‌دهنده شرايط نگران‌كننده تاريخ مدرن اين جزيره است. (سرزميني اشغال‌شده توسط ژاپن به مدت 50 سال و پس از آن تحميل 40 سال حكومت نظامي به‌وسيله ملي‌گرايان مهاجر.) فيلم‌هاي هنگ‌كنگي همواره گرايش به تكاپوهاي پرخاشجويانه و فيلم‌هاي چيني در مقابل گرايش به سوي حماسه‌هاي عظيم دارند، در حالي كه فيلم‌هاي تايواني متمايل به حال‌وهواهايي كاملا آرام‌اند. قابل ذكر است كه خويشتن‌داري ترحم‌انگيز و شوخ‌طبعي هو از همكاري طولاني مدت با فيلمنامه‌نويسان عالي او ناشي شده است: چو تين ون رمان‌نويس و وو نين-چن. اثر بعدي هو، خاكستري در باد (1986) بر مبناي فيلمنامه خودنگارانه وو نين، بر مشكلات كوچ جوانان روستايي به سوي شهرهاي بزرگ و حيراني آنها در اين مسير تمركز مي‌كند. فيلمي كوچك اما پرپيچ‌وتاب، دربردارنده تعدادي از نماهاي بلند بسيار زيبا همچون نقاشي‌‌هاي چشم‌اندازهاي چين، كه به ما جايگاه انسان در دل يك مقياس بزرگ را اهدا مي‌كند.

از اين زمان به بعد، هو تكنيك فيلم‌هايش را به‌مرور كامل كرد. حركت از آن «سادگي جذاب» به سوي سطحي از ظرافت كه به تعبير پيتر سلارز، از او «يكي از آخرين هنرمندان بزرگ سينما» ساخت. شكوه و زيبايي بصري فيلم‌هاي بعدي او را آكنده مي‌سازد. فيلم فراموش نشدني دختري از رود نيل (1987) كه نوجوانان ناراضي تايپه را در درخشندگي نورهاي فلورسنت برگر كينگ به تصوير مي‌كشد و حتي فراتر از آن، اثر سه ساعته و بلندپروازانه او، شهر اندوه، فيلمي كه جايزه بزرگ ونيز در سال 1990 را به دست آورد.

شهر اندوه از هر جهت پيشرفتي محسوس براي هو به‌حساب مي‌آمد: حركت به سوي تابوها. او با طرح داستاني درباره «وقايع 28 فوريه»، قتل‌عام سياسي 1947، ضربه‌يي محكم به عواطف ملي‌گرايانه وارد كرد (فروش فيلم در تايوان تمام ركوردها را شكست). و با پرلايه‌كردن داستان از طريق انبوهي از شخصيت‌ها و مضمون‌ها، بدون اينكه ميان‌شان گزينشي كند، گونه‌يي تازه از حماسه را خلق كرد؛ در بافت و ساختاري پيچيده همراه با بي‌پيرايگي. فيلم نشان‌دهنده سرنوشت خانواده‌يي به سرپرستي «برادر بزرگ» است؛ مردي خشن، با صدايي گرفته، گنگستري مهربان كه بر اصول خانواده، گروه و رفاقت پايبند است و در تلاش براي راضي نگه‌داشتن رييس و همسرش. و

در خلال اينها نكات زيادي درباره اشغال توسط ژاپني‌ها، رقابت گنگسترهاي شانگهاي و جنبش‌هاي سياسي چپ بيان مي‌شود. روايت فيلم خشونت و لحن سردي را [بر فضاي فيلم] حكمفرما مي‌كند؛ اداي احترامي به حماسه گنگستري ديگر، پدرخوانده، كه هو الهام‌پذيري از آن را پذيرفته است. (كاپولا هم به‌نوبه خود ستايش و تحسين‌اش را نثار هو كرده است).

در شهر اندوه خشونت اغلب در دل آرامشي ظاهري شكل مي‌گيرد و سپس خود را صرف بازگشتي تازه به آن آرامش مي‌كند. مردي به‌آرامي از مسيري كوهستاني بالا مي‌رود، در ميانه‌هاي راه كالسكه چيني از راه مي‌رسد، مرد مي‌چرخد و آرام به سوي صاحب كالسكه حركت مي‌كند، ناگهان شمشير سامورايي‌اش را بيرون مي‌آورد و شروع به ضربه‌زدن به آنها مي‌كند. اين حمله ناگهاني در چشم‌اندازي كوهستاني رخ مي‌دهد. (نشانه‌هايي از گدار درون تصوير احساس مي‌شود- تاثيرپذيري ديگري كه خود هو هم به آن اذعان كرده است- همراه با زد و خوردهاي مضحكي بين گنگسترها در مسيري طولاني.) هو مي‌گويد: « هميشه به فيلمبردارم مي‌گويم: عقب بكش! كاملا بي‌طرف باش!» او با تلاش در جهت بي‌طرف بودن همراه با زاويه ديدي ابژكتيو و بدون راهنمايي‌هاي ايدئولوژيك سعي مي‌كند از اين طريق تماشاگران را هر چه بيشتر فعال بسازد. دشواري سينماي هو براي مخاطبان امريكايي تنها تا اندازه‌يي به‌دليل شرح و بسط مسائل تايوان درون اين فيلم‌هاست. اما نكته مهم‌تر، حضور ريتم و نگاه متفاوت حاكم بر اين سينماست. فيلمنامه‌نويسان امريكايي به‌گونه‌يي آموزش ديده‌اند كه هر صحنه را با نگاهي كلي ببينند و بر همين منوال هم ادامه دهند. اما با فيلم‌هاي هو، خودتان را درون صحنه احساس مي‌كنيد؛ گونه‌يي وابستگي به شخصيت‌ها و واقعيت‌هاي اطراف. پس از مدتي، جهت دست‌يافتن به «كنش محوري» صحنه حس كنجكاوي خود را مهار مي‌كنيد و به نوعي تسليم زندگي پيچيده و پرابهام [درون آنها] مي‌شويد؛ امري كه پيش از شما آشكار شده بود. در اين معنا كارهاي هو به‌هيچ‌وجه دشوار نيستند: فقط نياز به كمي صبر و حوصله و تن دادن به قدم‌ها، تصاوير و اطلاعات روي پرده داريد. در نهايت، پيشنهاد هو سرشار از زندگي است، همچون اندوخته‌يي از لحظات، پرده مملو از زندگي مي‌شود؛ همانند آبي درون تنگ ماهي. هو شما را مجبور به برداشتن حجاب اكنون مي‌كند- كيفيتي در مسير ديگر فيلمسازان «هستي‌شناس» نظير تاركوفسكي، كاساوتيس، گدار و ارهول وايزمن و همه كساني كه موجب شكوفاشدن لحظه و به بيان دقيق‌تر، قرار دادن آن درون روابط پيرنگي شده‌اند.

هو اغلب قاب را به چندين بخش تقسيم مي‌كند و از اين طريق به كنش‌هاي متعددي اجازه خودنمايي مي‌دهد. هر صحنه به‌طور فزاينده‌يي همچون كليتي كنترل‌شده ارائه مي‌شود؛ بدون برشي دروني كه فشار زيادي بر دوربين و حركت‌هاي طراحي‌شده درون نما ايجاد ‌كند. [اما] اگر همچنان مطمئن نيستيد كه چرا داريد در اين لحظه مشخص اين چيزها را تماشا مي‌كنيد، با گذشتن از نماهاي انتقالي و دوباره‌بيني هر فيلم هو، ساختار بسيار محكم آنها بدون هيچ اضافات روايي نشان آشكار مي‌شود. شهر اندوه نخستين فيلم از سه‌گانه تاريخي هو در كنار استاد عروسك‌گردان (1993) و مردان خوب، زنان خوب (1995) به حساب مي‌آيد. هر دو نگاهي محترمانه به يك جور خوشبيني انعطاف‌پذير و فداكارانه نسل‌هاي گذشته، به عنوان راهي براي درك درست تاريخ تايوان و تقابل آن با رخوت و بدبيني نسل امروز آن دارند.

فيلم بعدي هو خداحافظ جنوب، خداحافظ (1996) بود؛ فيلمي آزاد و رها كه در آن پانك‌هاي تايواني را با تلفن‌هاي همراه‌شان، موتور سواري بر فراز كوهستان (صحنه‌يي شاعرانه)، حلق‌آويزي پس از تلاش‌هاي نافرجام خودكشي و مقاومت‌شان در برابر پليس‌هاي احمق نشان مي‌دهد. فيلم همچنين چگونگي تسلط جذابيت‌هاي فرهنگي امريكا و ژاپن بر نسل جوان تايوان را به‌خوبي به‌تصوير مي‌كشد. هو تايوان را همچون اجتماعي فاسد و بي‌قانون- سرمايه‌داري «محض» - ترسيم مي‌كند؛ حاكميت نظام وحشت مبتني بر وفاداري‌هاي گروهي و خانوادگي. صحنه جذاب عشرتكده به خوبي اين فضا را نشان مي‌دهد: صحنه‌يي كه با مردي مسن و زمزمه آهنگي معروف درباره زنان و خيانت شروع مي‌شود و بعد چرخش دوربين به سوي رديفي از ميزهاي مهماني، جايي‌كه سناتور و افسر پليس مشغول صحبت با گنگسترها و اعمال وساطت در موضوع آدم‌ربايي هستند. در اطراف، رفقاي آنها نشسته‌اند (و نيز پيشخدمت‌هايي حاضر در دو طرف) كه مشغول خوردن و آشاميدن با آدم‌هاي مودب و بانزاكت و رشوه گرفتن از آنها هستند. در فيلم اخير او، گل‌هاي شانگهاي (1998)، هو براي نخستين‌بار تايوان را در [مكاني بسته] محدود مي‌كند و بر درامي مبتني بر عشرتكده‌هاي مختلف در شانگهاي اواخر قرن نوزدهم متمركز مي‌شود. اين فيلم شگفت‌انگيز و به‌غايت كنترل‌شده تماما در فضاهاي داخلي رخ مي‌دهد: زنجيره‌يي از مهمانسراهاي تيره و كم نور همراه با رنگ‌هاي ارغواني و زرد كه بازيگران نيمه‌پنهان در سايه‌ها را درون خود جاي داده‌اند و جايي كه هيچ‌كس براي مدت طولاني تنها نمي‌ماند، گرچه انزواي دروني هر كدام هم حفظ مي‌شود - اين‌گونه به ماهيت اصلي ژانر نزديك مي‌شود؛ از طريق محدوديت‌هاي فرمال، تركيب‌هاي پيش‌زمينه و حركت‌هاي موشكافانه و چرخشي دوربين كه هر صحنه را در قسمتي مجزا به ‌تصوير مي‌كشد. در مركز عاطفي فيلم، استاد وانگ، مشتري هميشگي خوش‌تيپ و ناراضي با بازي توني ليونگ حضور دارد؛ مردي كه معتاد خوشگذراني است؛ نه به دليل لذت‌هاي زودگذر بلكه به‌خاطر تنهايي، بزرگي و خماري قابل دسترس در اين مكان‌ها؛ و ما هم [اين‌گونه] شاهدي بر شكاف عظيم بين زنان و مردان هستيم، همچون نگاه خيره استاد وانگ به معشوقش ارغواني، كه جوياي رسيدن به آن‌چيزي است كه درون او مي‌گذرد. گل‌هاي شانگهاي يكي از نقاط اوج سينماي دهه 90، اداي احترامي به [فرهنگ] اوخر قرن نوزدهم توسط استادي ساخته شده كه همچنان در حال رشد و بزرگي است.

 هوشيائو شين اكنون 66 سال دارد

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 61 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت