Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - گفت و گو با «عنايت سميعي» درباره کارِ شاعري « نصرت رحماني»
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب


گفت و گو با «عنايت سميعي» درباره کارِ شاعري « نصرت رحماني»


سيد فرزام حسيني/ هر بار که از خانه‌اش مي‌زنيم بيرون، بي‌اغراق، نکات بديعي از ادبيات ايران را با خودم همراه مي‌آورم. «عنايت سميعي»، منتقد كار‌كشته و انسان بي‌نظيري‌ است که در ارائه آنچه آموخته و آنچه به تجربه در طول هفتاد سال زندگي کسب کرده، دريغي ندارد. بي‌مضايقه اندوخته‌اش را با آدم در ميان مي‌گذارد و از هرچه بپرسي، جوابي دستت را مي‌گيرد. خصلتي که در کمترين منتقد ادبيات ايران مي‌توان ديد. اغلب در انتقال دانسته‌هايشان خست به خرج مي‌دهد،اما عنايت سميعي از اين قسم نيست. اين بار، بحث مطروحه درباره کار شاعري بود «که در غبار گم شد»؛ درباره «نصرت رحماني». از اولين شاعران نيمايي و پيرو نظريات نيما يوشيج بزرگ. رحماني با نوع زندگي عجيب و غريب و شعر متفاوتش از حاشيه دارترين شاعران معاصر به حساب مي‌آيد که همين حاشيه ها، منجر به اين شده شعرش آن‌طور که بايد مورد توجه قرار نگيرد و نقادي درخوري نشود، پس بر ما است که شعرش را در آستانه توجه و در معرض نقد قرار دهيم. بدعت‌هاي نصرت در شعر معاصر فارسي مختص به خودش و يگانه است. حالا در هشتاد و ششمين سالروز اين شاعر درگذشته معاصر در اسفند ماه يک هزار و سيصد و نود و دو، با عنايت سميعي، شاعر و منتقد جاسنگين معاصر به گفت و گو درباره کار شاعري نصرت رحماني نشسته ايم. در اين گفت و گو صحبت‌هايي درباره زندگي شخصي و اجتماعي نصرت نيز مطرح شد که قابليت چاپ نداشتند و در ثاني جاي‌شان در چنين گفت و گويي نبود. مشروح گفت و گو را در زير مي خوانيد.


نصرت هم جهان‌بيني دارد اما جهان‌بيني پيچيده فروغ را ندارد. نصرت جهان‌بيني كاملا دستيابي دارد يعني لايه پنهاني ندارد كه شما دنبالش بگرديد ولي حتما در فروغ لايه‌هاي پنهان پيدا مي‌كنيد

نصرت رحماني جزو نخستين شاعراني بود كه به سمت نيما گرايش پيدا كرد. نيما يوشيج نيز از ميان پيروانش فقط بر كتاب دو نفر مقدمه نوشت؛ نصرت رحماني و اسماعيل شاهرودي. مقدمه‌يي كه بر كتاب شاهرودي مي‌نويسد خيلي مفصل‌تر و نگاه خوشبينانه‌تري به آينده شعر او دارد. اما مقدمه‌اش بر كتاب نصرت كوتاه‌تر و گويا با تاييد ضمني‌تر است. ابتدا بفرماييد فكر مي‌كنيد چرا نيما روي كتاب نصرت مقدمه مي‌نويسد؟ چه چيزي در شعر نصرت وجود داشت كه نيما را به اين كار واداشت؟

عرض كنم حضورتان كه من خيلي توجيه علّي براي مقدمه‌نويسي نيما بر كار نصرت را ندارم. ممكن است از روي ذوق و علاقه چيزهايي را در شعر نصرت تشخيص داده و بر آن اساس مقدمه نوشته است. در واقع در اينكه نصرت را كاملا تاييد كرده باشد، ترديد دارم، چون فاصله نگاه نصرت با نگاه نيما خيلي زياد بود. اما جهان شعري شاهرودي خيلي نزديك‌تر به نيما بود. در شعر نصرت نوعي رمانتيزم به چشم مي‌خورد كه به زعم من نيما آن را به شكل كامل‌تري در افسانه پشت‌سر گذاشته بود. بنابراين شايد نيما يك جور گذشته خودش را، گذشته ضعيف خودش را در نصرت منعكس مي‌ديد. اما نصرت به طور فطري شاعر بود كه من براي اين فطري بودن هيچ تعريفي ندارم. اينكه بتواني كلمات را نشان‌دار كني در يك بند شعر و زباني به كار بگيري كه بتواند قابل تاويل در يك حوزه نمادين و وضعيت فرهنگي باشد، اينها شمي مي‌خواهد كه به زعم من در نصرت وجود داشت. در مجموعه «حريق باد» يك‌بندي از شعرش هست: «به دخترم گفتم: دري كه كوبه ندارد كسي نخواهد كوفت/ در انتظار مباش/ دوباره دختركم گفت: / ـ كيست؟/ كيست؟/ گريست!/... / صداي در برخاست/ كسي به در مي‌كوفت/ نه با دو دست، / كه با قلب، / با غمش، / با...، / با... !». طنين كوبيدن در با تكرار كسي به در مي‌كوفت نه با دو دست، كه با قلب، كاملا موسيقي توليد مي‌كند كه با معناي شعر همخوان است، هم تازه است و هم در دسترس است و به سادگي مي‌شود با آن ارتباط برقرار كرد. يك نكته‌يي را بايد تاكيد كنم چون به اصطلاح تحت تاثير افكار پست‌‌مدرنيستي مي‌خواهند كه از يك متن خوانش‌ها و قرائت‌هاي متفاوتي داشته باشند؛ حقيقت اين است كه ما بسياري از شعرها را دوباره و ده باره سراغ‌شان مي‌رويم بدون اينكه چيزي به فهم قبلي ما از آن شعر افزوده شود: «همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي/كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي. » خب اين بيت را من بارها بي‌اختيار زمزمه و تكرار مي‌كنم، قرائت‌هاي عجيب و غريبي هم ندارد. بسياري از شعرهاي سعدي اين طور است، حالا ممكن است اندكي حافظ تفاوت كند. در واقع بخشي از اين قرائت‌ها شامل حال بسياري از شعرهاي فارسي حتي در دوره متاخر هم نمي‌شود، يعني يك متن ممكن است يك معنا يا حداكثر يك لايه زيرين بيشتر نداشته باشد، ولي شعر قابل قبولي باشد. فكر مي‌كنم نصرت در اين حد توانست جايگاهي را كه شايسته‌اش بود به دست بياورد. كار خاصي در زمينه زبان صورت نداد، از همين زباني كه نزديك به زبان محاوره بود استفاده كرد ولي در اين حد توانست شعرش را جا بيندازد. يك مقوله جالب هم اين است كه در اصل در آن دوره با اينكه شعر نصرت را مي‌شود در چارچوب شعر معترض ارزشيابي كرد ولي نصرت ايدئولوژي خاصي بار شعر نمي‌كرد، اين به گمان من يكي از امتيازات شعر نصرت به حساب مي‌آيد. نصرت دانشي نداشت و به سادگي مي‌توانست جذب گروه‌ها شود اما به اين مساله تن نداد.

همان‌طور كه اشاره كرديد شعر نصرت خيلي خاصيت اعتراضي درش هست، ولي فكر مي‌كنم اين اعتراض بيشتر از آنكه سياسي باشد، يك نوع اعتراض به زندگي روتين است، شخص نصرت هم زندگي روتيني نداشت و خيلي آشفته بود. جنس اعتراض نصرت را چطور مي‌توان ارزيابي كرد؟ مي‌شود گفت نوعي اعتراض فلسفي در شعرش نهفته است؟

اصطلاح فلسفي كمي بار معنايي غليظي پيدا مي‌كند. اگرچه ممكن است هر آدم عادي بتواند فيلسوفانه فكر كند. ولي در مورد شاعر، من اساسا به ندرت جز دو- سه تن از شاعران معاصر مثل آقاي ضيا موحد، بيژن جلالي و مفتون اميني كسي را نمي‌شناسم كه سويه‌هاي فلسفي در شعرش مشهود باشد. اينها آدم‌هايي هستند كه افكاري دارند كه اين افكار را مي‌توانيم فلسفي تلقي كنيم كه به قالب شعر برمي‌گردانند. اما در مورد نصرت ترديد دارم چنين كاري كرده باشد. اما اين اصلا به گمان من مهم نيست، مهم اين است كه شم نصرت به قضايا چه بوده، با قراردادهاي حاكم نسبت به جامعه، نسبت به خود شعر، نسبت به زبان، عليه اينها شوريده بود. بنابراين مي‌بينيم كه يك به اصطلاح منظر اجتماعي را نمايندگي مي‌كند، وقتي مي‌گويد: «شهرداران گفتند: / نسل در تكوين است/ نعش‌ها نعره كشيدند: فريب است، فريب/ مرگ در تمرين است!» اينجا يك جامعه مرگ آلودي را پيش چشم مي‌آورد و از ساده‌ترين واژگان استفاده مي‌كند ولي اين واژگان حامل بار معنايي سنگيني هستند، بنابراين از اين حيث كه نصرت آدم متفكري بود يا نبود، فلسفه خوانده بود يا نخوانده بود، اينها براي من به هيچ‌وجه ملاك قرار نمي‌گيرد.

يك مساله‌يي درباره نصرت همواره مورد اشاره است، اينكه براي نخستين بار نصرت توانست اصطلاحات عاميانه و كوچه‌بازاري را وارد شعر كند. اين كار را هم با زبان مختص به خودش مي‌كند. اين مساله درباره نصرت چقدر قابل قبول است؟ آيا در اين زمينه بدعت‌گذار بود؟

من فكر مي‌كنم اين كار را به شكل ديگري فروغ هم مي‌كند، منتها سطح زباني فروغ با سطح زباني نصرت قابل مقايسه نيست.

فروغ بعد از نصرت اين كار را انجام مي‌دهد، نصرت پيش از دفتر «تولدي ديگر» فروغ دست به اين تجربه زده بود...

حتما همين طور است. چون نصرت در همان «ترمه» شعر: «نصرت شنيده‌ام كه تو ترياك مي‌كشي... » را كه در واقع يك شعر حسب حالي است و بياني از دم دستي‌ترين كلمات دارد. اين مسائل را گاهي موفق مي‌شود به شعر تبديل كند، مثل كتاب‌هايي كه از آن‌ها اسم بردم، «حريق باد» يا «ميعاد در لجن» و خب خيلي جاها هم موفق نمي‌شود. اما فروغ در واقع يك كار چند وجهي مي‌كند، يعني اين زبان روزمره را از آن بار معنايي دم‌دستي‌اش تهي مي‌كند، زبان معيار را وارد يك تخيل فلسفي و فكري مي‌كند. شما در بسياري از شعرهاي تولدي ديگر و به خصوص ايمان بياوريم در واقع با يك نوع فلسفه وجودي اين كار سروكار داريد. اين كاري است كه فروغ با زبان انجام مي‌دهد، با استفاده از واژگان دم‌دستي انجام مي‌دهد. اما نصرت در زبان‌ورزي در حد فروغ نيست. نصرت به آن زباني كه حرف مي‌زده، مي‌شناخته و زيسته بوده شعر مي‌نوشته است، منتها خلاقيتش قابل تامل است. يعني در آن زبان به ماهيت زبان تغييراتي به وجود نمي‌آورد، اما بار معنايي جديدي به آن زبان مي‌دهد.

تفاوتي كه بين استفاده فروغ و نصرت در استفاده از مسائل روزمره مي‌توان در شعر قايل شد، اين است كه پشت كاربرد فروغ از اين مسائل، يك جهان‌بيني نهفته است، اما نصرت فطريتش در اين قضيه غالب مي‌شود، درست است؟

نصرت هم جهان‌بيني دارد اما جهان‌بيني پيچيده فروغ را ندارد. نصرت جهان‌بيني كاملا دستيابي دارد، يعني لايه پنهاني ندارد كه شما دنبالش بگرديد ولي حتما در فروغ لايه‌هاي پنهان پيدا مي‌كنيد.

مساله ديگري كه در مورد نصرت وجود دارد اين است كه با اينكه پيرو نيما و از شاگران مستقيم او بوده اما شعرش يك تفاوت عمده با ديگر شاعران نيمايي مثل شاملو و اخوان دارد. اينها همه پيرو نظريه يك شاعر-نظريه پرداز بودند، اين تفاوت چطور قابل تبيين است؟

اينكه اخوان، شاملو، كسرايي، شاهرودي و ديگران پيرو نيما بودند، محل بحث است. يعني يك تصوري هر يك از اينها از نيما داشتند و در واقع شعر خودشان را در قالب آن تصور مي‌ريختند. نيما به زعم من بيش از اينكه شاعر بزرگي باشد آدم متفكري بود و پيشنهادات درخوري به شعر فارسي داد. از جمله اينكه معتقد بود شعر كلاسيك ما شعر سوبژكتيو و درونگرايانه است، ما بايد به اُبژه و عينيت‌گرايي توجه كنيم. اما هيچ كدام از اين شاعران، نه اخوان، نه شاملو و نه كسرايي توجهي به ابژه نداشتند. اگر بتوانيم كسي را در بين آن گروه اسم ببريم به زعم من آن شخص فروغ است كه بي‌واسطه ادبيات با جهان حي و حاضر خودش رودررو مي‌شود. در حالي كه پشتوانه ادبي است كه شاملو يا اخوان را سر پا نگه مي‌دارد. اين پشتوانه ادبي نمي‌خواهم بگويم مساله معيوبي است يا نبايد به كار گرفته شود، اما فروغ در واقع از آن پشتوانه بي‌بهره نيست ولي سعي مي‌كند استفاده كمينه از آن پشتوانه داشته باشد. در حالي كه در شاملو و در اخوان اين استفاده از ادبيات كلاسيك حداكثري است، حالا يكي از نثر و ديگري از شعر. خب طبيعي است كه بسياري از جاها هم شعر اخوان و هم شعر شاملو از مدار شعر خارج مي‌شود. شما در اخوان با يك قصيده نو شده خراساني سر و كار داريد و در شاملو هم در بسياري اوقات انگار يك خطيب اديبي دارد كلمات قصار را با يك صداي پرطنطنه وارد شعر مي‌كند. اينها به هر حال جزو كاستي‌هاي شعر اخوان و شاملو به حساب مي‌آيد. نصرت بي‌ترديد شعر كلاسيك را خوانده بود و خب به هر حال دفترهاي آغازينش مثل ترمه چارپاره بود و در قالب‌هاي سنتي تقريبا شعر مي‌گفت. ولي بيش از آنكه به ادبيات توجه داشته باشد، در واقع به دور و بر خودش بهتر نگاه مي‌كرد و شم‌اش نسبت به دور و برش به زعم من خيلي قوي بود.

اين كار يك راهي به عينيت‌گرايي نيما نيست؟

يك راه ديگري به عينيت‌گرايي نيما به حساب مي‌آيد. اما تاكيد مي‌كنم يك راه ديگر. منتها باز هم بايد به اصطلاح فاصله‌گذاري كنيم، نه آنچه مورد نظر نيماست، بي‌ترديد شما وقتي كه با ابژه سر و كار داريد، تفكيك سوژه و ابژه در شعر يك چيز به اصطلاح سهل و ممتنعي است. وقتي نيما راجع به اجاق سرد شعر مي‌نويسد در اصل درونيات خودش را بار آن اجاق مي‌كند، منتها چون شعر كلاسيك فارسي اين عناصر را به خود راه نمي‌داد قالب ديگري طراحي كرد، بنابراين اين عناصر دم دستي مثل آقا توكا، سيلوشه و بسياري از اشيا و عناصر ملموس نظر نيما را جلب مي‌كند. نيما اينها را به عنوان ابژه مورد بهره‌برداري قرار مي‌دهد و تبديل به شعر مي‌كند. نصرت از اين مسير توجه به ابژه ندارد. به گمان من نصرت يك دستگاه فكري دارد كه مي‌خواهد بر مبناي آن، چه جوري به دور و برش نگاه كند، دستگاه فكري‌اش ايدئولوژيك نيست اما چون ادبيات خيلي دخل و تصرفي در اين زبان نكرده، بي‌واسطه‌تر با دنياي دور و برش تماس مي‌گيرد. نيما در واقع مي‌خواست ابژه را عميقا بسازد، شما اشاره كرديد كه نصرت هم دنبال ابژه بود، تفاوت اينجاست كه نصرت ابژه را در سطح مي‌سازد و همين مساله باعث مي‌شود كه ما بلافاصله به دو نوع زيبايي‌شناسي در شعر پي مي‌بريم. با فروغ هم كه مقايسه كنيم به همين ترتيب است. شما با يك جهان‌بيني وجودي در شعرهاي فروغ سر و كار داريد و احساس من اين است كه مثلا ايمان بياوريم بايد تحت تاثير سرزمين هرز بوده باشد چون كه فروغ مي‌آيد مولفه زمان را به طور فلسفي وارد اين شعر مي‌كند، در حالي كه نصرت جسارت‌هايي در بيان بسياري از محرمات داشت، كما اينكه فروغ هم در يك دوره‌يي داشت ولي امتياز فروغ به هيچ‌وجه در بيان آن محرمات نيست، در حالي كه امتياز نصرت در همين حد باقي مي‌ماند. تفاوت اين دو شاعر در نگاه به ايده نيما در اين مسائل است، نصرت در سطح باقي ماند اما فروغ به عمق پرداخت.

اين دقيقا آسيب شعر نصرت است كه دايره واژگاني‌اش محدود است، يعني بعد از چند كتاب اولش دوباره همان جهان‌بيني اوليه را با واژگان استفاده شده، تكرار مي‌كند ولي نگاهش به اطراف خيلي محدودتر است.

بي‌ترديد شما دايره واژگاني‌ات تعيين‌كننده است كه چه سطحي از شعر را قادري با آن دايره واژگاني ارائه بدهي. «م. آزاد» هم دايره واژگاني محدود دارد ولي سطح شعري‌اش به زعم من خيلي برتر از نصرت است. فكر مي‌كنم بعضي از آدم‌ها در آن دوره زير سايه بعضي ديگر كمتر ديده شدند، يكي از آنها به زعم من م. آزاد است، يكي ديگر منوچهر آتشي است.

اينها زير سايه نصرت ماندند؟

نخير، زير سايه اخوان و شاملو اينها كمتر بهشان توجه شد. غرض اينكه دايره واژگاني آزاد خيلي به اصطلاح پرشمار نيست اما با همان دايره واژگاني محدود مي‌تواند جهان‌هاي گوناگوني را براي شعرش بسازد.

اما نصرت تك‌جهاني است...

بله، نصرت تك جهاني است. مي‌خواهم بگويم خيلي نمي‌شود روي دايره واژگاني حساب كرد. م.آزاد در واقع ادبيات كلاسيك را خيلي خوب خوانده بود، انگليسي بلد بود، با فكر و فلسفه معاصر در ارتباط بود. در حالي كه هيچ كدام از اين امتيازات را نصرت نداشت. شاعر فطري تا يك جايي مي‌تواند خودش را متحول كند از آنجا به بعد اين مساله تبديل به پاشنه آشيلش و ضد خودش بدل مي‌شود. در مجموعه «شمشير معشوقه قلم» اين وضعيت را به صورت كامل مي‌بينيم.

من بيشتر منظورم زاويه نگاه به جهان بود، زاويه نصرت در نگاه به جهان محدود است. اين تكراري شدن زاويه نگاه آسيب نصرت نيست؟

بله، هست. مثلا در شعر «در چهره‌ام ببين 58 سال پريشاني» شما با دنيايي سر و كار داريد كه دهه 40 در ترمه هم وجود دارد. از اينجاست كه به اصطلاح جهان‌بيني نصرت متحول نشده است، ‌اي بسا اينكه جهان‌بيني متحول مي‌شد و دايره واژگاني هم خيلي گسترش پيدا نمي‌كرد اما مي‌توانست شعر را به پيش ببرد، اما به زعم من نصرت يك جايي ديگر تمام شد.

در ادامه همين بحث مي‌توان مساله ديگري را مطرح كرد؛ در شعر معاصر بعد از عصر شاگردان نيما. تاثيرات شاملو طوري بود كه خيلي‌ها شاملويي شعر نوشتند، بالاخره يكسري هم گرايش به زبان اخوان داشتند، يا فروغ كه بر شعر زنان و اساسا تاثير بسزايي بر شعر معاصر گذاشت. اما گويا نصرت اين تاثير را نداشت، در واقع كسي مثل نصرت شعر ننوشت. چنين مساله‌يي از محدوديت جهان‌بيني نصرت نشات مي‌گيرد؟

نه، من فكر مي‌كنم تاثير گذاشت. منتها رديابي‌اش دشوار است. يكي به اين دليل كه شاملو، اخوان و فروغ نوع زباني را خلق كرده بودند كه دانش زيبايي‌شناختي شاعر را به سطح برتري مي‌كشاند. در حالي كه سطح زبان نصرت با دانش عامه برابري مي‌كرد. سياه‌بيني او كه البته اختصاص به شخص او هم ندارد، تاثيرگذار بود. منتها اين تاثير از نوع و عمق نيما و اخوان و شاملو و فروغ نيست.

پس جوانب اين تاثير‌گذاري چطور بود؟

جوانبش غيرمستقيم است. از ايده‌هاي او در شعر متاثر مي‌شدند نه از زبان شعر او. در حالي كه ما مي‌ديدم عده‌يي شاملويي مي‌نوشتند، عده‌يي مثل فروغ مي‌خواستند بنويسند. اين اتفاق در نصرت نمي‌افتد. تاثير نصرت غيرمستقيم است، روي افكار و عواطف شاعران بعد از خودش تاثير گذاشت. از ايده‌ها و جنبه‌هاي اعتراضي شعرش نيز استفاده شد.

تاثير نصرت بر شعر امروز چيست؟ بر شاعراني كه در دو دهه اخير مي‌نويسد؟ مي‌توان تاثيري از شعرش بر شعر اكنون فارسي مشاهده كرد؟

علتش را بايد به هر حال در نوع نگاه، ساختار شعر و برخورد با زبان نصرت استخراج كرد. به نظرم براي شاعران بعد از انقلاب شعر نصرت آن جاذبه زباني را نداشت كه بخواهند چيزي ازش به عاريت بگيرند.

چرا چنين نظري داريد؟

وقتي قرار باشد شما در نگاه به جهان همه‌چيز را همچنان كه دريافت مي‌كني، منعكس كني و همه‌چيز را در دسترس قرار بدهي، ذهني كه از بيرون دارد به قضيه نگاه مي‌كند وارد چالش با شعر تو نمي‌شود، بنابراين از شعر تو رد خواهد شد. شعر بايد ذهنيت خواننده و شاعر ديگر را به چالش بكشد. اين چالش بسيار مهم است. با همه اين احوال با وجود پنهاني بودن اثرات خودش را به جا نمي‌گذارد.

و سوال آخر؛ شما اشاره داشتيد كه نصرت شاعر فطري بود. مي‌توان اين مساله را با توجه به نوع زندگي نصرت، اين نوع تعبير كرد كه شاعر فطري از حدي نمي‌تواند بگذرد به خصوص در شعر مدرن؟

حتي در شعر كلاسيك هم همين طور است. ببينيد مثلا شهريار شعرهاي ايام پيري‌اش يك جور تكرار مكررات دوره جواني بود. در دوران جواني پر شورتر از دوران پيرانه سري‌اش بود. در قالب كلاسيك هم اين طور است چون اينها شاعران غريزي‌اند، از يك حدي كارشان عبور نمي‌كند ولي اين دليل نمي‌شود كه ما بخواهيم شعرشان را حذف كنيم و ناديده بگيريم. به هر حال شعر اينها خوانده مي‌شد و هنوز هم خوانده مي‌شود، طرفدار هم دارد، منظورم شمار طرفداران نيست. همين كه من به هر حال يادم مانده باشد 40 سال پيش نصرت چه شعري گفته است، نشان مي‌دهد كه اين شعر بايد 40 سال پيش روي من تاثير گذاشته باشد و امروز هم براي من يك‌جور زنده است كه تكرارش مي‌كنم، در ذهن حال حاضر من هم دارد عمل مي‌كند.

 تيتر برگرفته از يک سطر از شعر نصرت رحماني: «در چهره ام ببين 58 سال پريشاني»

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 34 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت