Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - آدم‌ها راحت تهی می‌شوند
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

آدم‌ها راحت تهی می‌شوند

 نامه‌ی چارلز بوکفسکی به جان مارتین، ناشر بلکاسپارو

 ترجمه‌ی نورا موسوینیا

 جان مارتین، ناشر بلک‌اسپارو، در سال ۱۹۶۹ به چارلز بوکفسکی پیشنهاد کرد که تا پایان عمرش هر ماه ۱۰۰ دلار به او پرداخت کند، به شرط این که شغلش را در اداره‌ی پست رها کند و نویسنده شود. بوکفسکی هم که ۴۹ سال داشت قبول کرد و نخستین رمانش، ادارهی پست، در سال ۱۹۷۱ از سوی انتشارات بلکاسپارو منتشر شد.

پانزده سال بعد، بوکفسکی نامه‌ی زیر را به جان مارتین می‌نویسد و از لذت رهایی‌اش از شغل تمام‌وقت می‌گوید.
***

۸  فوریه، ۱۹۸۶

سلام جان:

از نامه‌ی خوبت متشکرم. فکر می‌کنم ضرری نداشته باشد که آدم هر از گاه به یاد بیاورد از کجا آمده‌. خودت که می‌دانی من از کجاها آمده‌ام. حتی آدم‌هایی که زور می‌زنند درباره‌اش بنویسند یا فیلم بسازند هم درست قضیه را نمی‌گیرند. اسمش را می‌گذارند «۹ تا ۵» [ساعت مرسوم کاری]. هیچ هم ۹ تا ۵ نیست، این جور جاها ساعتِ ناهار ندارد، راستش، در بیشتر این‌جور جاها ترجیح می‌دهی برای حفظ شغلت بی‌خیال ناهار شوی. بعدش هم «اضافهکاری» و به نظر می‌آید میزان این اضافه‌کاری‌ها هم هیچ‌وقت درست در دفتر و دستک ثبت نمی‌شود، و اگر هم بخواهی غُر بزنی همیشه یک هالوی دیگر هست که جایت را بگیرد.

آن حرفِ قدیمی‌ام که یادت هست: «بردگی هرگز ملغی نشد، فقط گسترش یافت تا [علاوه بر سیاه‌پوستان] همه‌ی رنگِ‌‌پوست‌ها را شامل شود.»

و نکته‌ی دردآور، فروپاشی بی‌وقفه‌ی طبیعت انسانی آن کسانی است که تقلا می‌کنند شغل‌شان را نگه دارند، شغلی که رغبتی به آن ندارند اما می‌ترسند که بدونِ آن وضع بدتر شود. آدم‌ها راحت تهی می‌شوند. آن‌ها جسم‌هایی با ذهن‌های هراسان و سربه‌راه‌ هستند. چشم‌ها رنگ می‌بازد. صداها زشت می‌شود، همین‌طور بدن، موها، ناخن‌ها، کفش‌ها و خیلی چیزهای دیگر.

جوان که بودم باورم نمی‌شد آدمها تن به چنین شرایطی بدهند. حالا که پیر شده‌ام هم باورم نمی‌شود. چرا چنین کاری می‌کنند؟ سکس؟ تلویزیون؟ یک اتومبیل با اقساط ماهانه؟ یا بچه؟ بچه‌هایی که بناست همان کارهایی را بکنند که آن‌ها کرده‌اند.

آن موقع‌ها که خیلی جوان بودم و مرتب شغل عوض می‌کردم، به قدری احمق بودم که گاهی وقت‌ها با همکارهام این‌جوری فک می‌زدم: «هی، رئیس هر لحظه ممکنه سر برسه و همه‌مون رو اخراج کنه، به همین راحتی، حالیتونه؟»

آنها فقط بِروبِر نگاهم می‌کردند. چیزی را مطرح می‌کردم که آنها خوش نداشتند به ذهن‌شان خطور کند.

حالا در کارخانه‌ها، اخراجی و بی‌کاری زیاد شده‌ است (مرگ کارخانه‌های ذوبِ آهن، تغییراتی فنی در دیگر سازه‌های محل کار). صدها هزار نفر از کار بی‌کار می‌شوند و قیافه‌هاشان هاج‌وواج می‌ماند:

«سی‌وپنج ساله تو این کارم…»

«انصاف نیست…»

«نمی‌دونم چی کار باید بکنم…»

آن‌ها هیچ‌وقت به برده‌ها آن‌قدری پول نمی‌دهند که آزاد شوند، فقط به‌قدری که زنده بمانند و سرِکارشان برگردند. می‌توانستم همه‌ی این‌ها را ببینم. چرا آن‌ها نمی‌توانستند؟ متوجه شدم که نشستن روی نیمکت پارک یا سرکشی به میخانه‌ها هم فرق چندانی [با سرِ کار رفتن] ندارد. چرا قبل از اینکه آن‌ها مرا راهی چنین جاهایی بکنند خودم نروم؟ چرا انتظار؟

از فرط انزجار از همه‌ی این چیزها بود که می‌نوشتم، نوشتن برایم مفرّی بود که این کثافت را از درون سیستم‌ام بیرون بکشم. و حالا بعد از اینکه پنجاه سالِ اولِ زندگی‌ام را به باد داده‌ام، و حالا که به عنوان نویسنده‌ای به اصطلاح حرفه‌ای این‌جا هستم، دستگیرم شده که در پسِ این سیستم چیزهای نفرت‌انگیز دیگری هم وجود دارد.

یادم می‌آید وقتی در شرکت لوازم روشنایی بهعنوان بسته‌بند کار می‌کردم، یکی از بسته‌بندها یک‌باره گفت: «هیچ‌وقت خلاص نمی‌شم.»

یکی از رؤسا که همان دوروبَر می‌پلکید (اسمش موری بود) قهقهه‌ای تودل‌برو از گلوش بیرون داد، سرخوش از اینکه طرف بدجور تا آخر عمر در تله افتاده.

 

بنابراین خوش‌شانسی‌ام در این که سرانجام از آن‌جور جاها خلاص شدم، فارغ از این که چقدر طول کشید، نوعی لذت به من بخشیده است، لذتِ محشرِ معجزه. حالا من از منظرِ جسمی پیر و جانی پیر می‌نویسم، برای مدتی بسیار طولانی‌تر از آن که بیشترِ آدم‌ها تصور ادامه‌دادنش را داشته باشند، اما چون کارم را دیر شروع کردم به خودم قول داده‌ام که ادامه دهم، و وقتی کلمات به لکنت بیفتند و برای بالا رفتن از پله‌ها کمک لازم داشته باشم و دیگر قناری را از گیره‌ی کاغذ تشخیص ندهم، هنوز احساس می‌کنم چیزی در من به یاد خواهد آورد (هرچه‌قدر هم پرت باشم) که چطور از جنایت و گرفتاری و بیگاری جانِ سالم به‌در برده‌ام، تا دستِ‌کم مرگی بخشنده داشته باشم.

همین که زندگی‌ام را تمام و کمال تلف نکرده‌ام، دستاوردِ باارزشی به نظر می‌رسد، هر چند فقط برای خودم.

 رفیقت،

هنک 

http://sorkhosiah.com/?p=599

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 47 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت