Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - داستان
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 آشناپنداري

رائول براسكا

 ترجمه اسدالله امرايي

رائول براسكا نويسنده‌اي آرژانتيني‌ست كه آثارش براي نخستين بار با اجازه و اطلاع خودش به  همين قلم به زبان فارسي ترجمه شده. داستان‌هاي كوتاه و بلند او در كشورهاي مختلف با استقبال خوانندگان رو به‌ رو شده است. براسكا ضمن داستان‌نويسي در عرصه‌هاي ديگر از جمله ترجمه نيز طبع آزمايي كرده است. با براسكا از طريق آنا ماريا شوا و لوئيسا والنسوئلا آشنا شدم كه در مجله گلستانه براي هر دو پرونده‌اي مفصل تدارك ديده بودم.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2260

اینجا چه خبر است؟

سارینا جلالی

 

دستم را کشیدم روی لبه ی شومینه  شمع را برداشتم و گذاشتمش روی میز  داغ شده بود  داشت آب می شد  نشستم روی مبل چرمی  سرد بود پالتوام را برداشتم و رفتم بیرون از ویلا  باد سردی می آمد  آرام از پله ها آمدم پایین  روی برف ها قدم می زدم دستم  قرمز شده بود

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3474

  برج بابل

فرانتس کافکا

 ترجمه علی عبداللهی

 اگر می شد برج بابل را بسازند ، بدون آنکه بخواهند از آن بالا بروند ، ساختن آن هم مجاز می شد .

نظرات (0) کلیک ها: 2485


 



 ورق بزن

زهره تهاتمي

  ديگر وقتش رسيده تا زن همراه با تك و توك فاميلهاي وابسته، دخترش را با دو نفر ديگر كه در طرفينش همان روز آرام گرفته اند ترك كند. گلهاي برگ برگ و لوله شده و رنگ و رو رفته، سياهي پارچه ي پهن شده روي گل نمناك را بيشتر به چشم مي آورند. كسي گره روسري زن را كه همراه يك دسته مو تا بنا گوش رفته بود٬ زير چانه اش صاف و راست مي كند و توي گوشش زمزمه مي كند: غروبه، پاشو. حرف امروز و فردا كه نيست

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2550

رودخانه

داستانی از سیدمصطفی رضیئی

گچ‌کاری‌های سقف سردری هم می‌ریخت. این یکی را همین امروز وقتی توی پاگرد ِ پله‌ها برگشت تا مطمئن شود پنجره‌های راهرو تمیز هستند و فواره باز است و حیاط را یادشان بوده آب و جارو کنند و مهمان‌ها که بیایند همه‌چیز مرتب است و باز فخری چیزی یادش نرفته، دید. همه‌چیز از سقف زیرزمین شروع شده بود، درست بالای اجاقی که تابستان‌ها رویش رب درست می‌کردند و...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3624

 جیغ های فرش

نویسنده: فریبا حاج‌دایی تیر 91

 

 

 

 

نفسم به شماره افتاده. جیغ می‌کشم و می‌خواهم فرار کنم. مچ دستم را می‌چسبد. مچم پیچ می‌خورد!

مادر روی پوستم دست می‌کشد. از پاکی جیرجیر می‌کند! لب‌خند رضایت بر صورت استخوانی‌اش می‌نشیند، مثل وقت‌هایی که فرش را آن قدر می‌شوید که برق بیفتد! سال هاست دست چلاقم آن فرش پاره‌پاره را با خود می‌برد.

نظرات (0) کلیک ها: 3924

 

حلزونهای برهنه

  فرخنده آقایی

ساعت نزديک دوازده  ظهر است. آفتاب درخشان می تابد و من هنوز در مرزم. مرز اطريش و اسلوانيا. اينجا نشسته ام و شکلات و نوشابه می خورم. دوستانم چهار نفری قصد داشتند برای  خريد تا عصر در اسلوانيا بمانند اما من برمی گردم هتل.  مهمان پاول هاوس هستيم و از صبح برای خودمان در مناطق روستايی و زراعتی اين

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2888


گابریل گارسیا مارکز

پیرمردی فرتوت  با بال های بزرگ

روز سومی که باران می‌آمد، آن‌ها آنقدر در خانه خرچنگ کشته بودند که «پلایو» مجبور بود با عبور از حیاط خیس خانه، همه آن‌ها را به دریا بیندازد؛ چون نوزاد تمام شب را تب داشت و فکر می‌کردند تبش به خاطر بوی گند است. جهان از روز سه شنبه غم انگیز شده بود. دریا و آسمان خاکستری دودی بودند و شن‌های ساحل که در شب‌های ماه مارس مثل گردهایی نورانی سوسو می‌کردند،

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4319

   مهمانی شام

 جاشوا فریس

  مترجم  : نعیمه دوستار

آن روز دو زن برای ناهار رفته بودند بیرون و زنش با کلی غم و غصه بر گشته بود. او هم گفته بود: چرا با خودت این کار را کردی؟ می‌خواست جلوی اذیت شدنش را بگیرد. می‌خواست او و دوستش را از هم جدا کند، جوری که مجبور نباشد در یک مهمانی شام دیگر، کنار او و شوهرش بنشیند. اما بعد از چند ماه، زخم‌ها ترمیم شدند و و دوستی شان به حالت اول برگشت. نمی‌توانست زنش را سرزنش کند. آنها برگشتند سر جای اول شان، چون دوست‌های قدیمی‌بودند.

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 6491


شوهر اجباري

عليرضا ذيحق

وقتي پايم به استانبول رسيد و هنوز كسي را نمي شناختم ،مستقيم رفتم پيش " جمال آبي " كه يكي از دوستان قديم پدرم بود. آنها ماجراي عجيب و غريبي داشتند و يك جورهايي همديگر را ، از دوستان خوب خود مي دانستند . من جز عكسي از " جمال آبي " كه با پدرم دريكي از اردوگا ه هاي جنگ جهاني دوم  و زير عكس هيتلر گرفته بودند ، هيچ تصوير ديگري از او در ذهن نداشتم...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3120

نویسنده: دی. هارلن ویلسون

ترجمه: علیرضا اجلّی

 تخت‌خواب، تخت‌خواب. شب خوش


به سرعت به سمت آشپزخانه آمدم و چمدانم را پرت کردم کف اتاق. انگار چیزی ترکید. جوراب کثیف و لباس زیر کهنه‌ام را در ماشین لباس‌شویی چپاندم. گفتم:ـ "من اومدم خونه."

مادرم پرسید:ـ "تا حالا کجا بودی؟" و بخار روی فنجان قهوه‌اش را فوت کرد.

:ـ "هر کجا. من یه جهانگردم. همه جا رو می‌گردم و می‌خوام با آدما ملاقات داشته باشم. راستی یه بار یه مار می‌خواست من رو نیش بزنه. یه مار کبرا. فرار کردم. حالا هم که برگشتم."

پدرم پرسید:ـ "حالا داری کجا میری؟" و بخار روی کاسه سوپ عدس‌اش را فوت کرد.

:ـ "تخت‌خواب، تخت‌خواب. شب خوش."

پدر و مادرم گفتند:ـ "شب بخیر." همان طور که بخار سرهاشان را می‌بلعید و بستنی قیفی در گلویشان آب می‌شد...

نظرات (0) کلیک ها: 2293

" گودال "

حسین چراعی

      چه صدای مهیبی بود ، انگار  چیزی فرو ریخت .

      شاید بخاطر سوی چشمانم است که امشب سایه من کم‌رنگتر شده ، شاید هم بخاطر ماه است که امشب هلالی‌ست ، ولی ماه که کامل بود . پس چرا هر چه از زیر چراغهای برق می‌گذرم سایه‌ام بنظر  کمرنگ‌و کمرنگتر می‌آید؟ . شب‌های پیش وقتی به درخت بید می‌رسیدم سایه‌ام آنقدر پر رنگ بود که بخوبی خمیدگی

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3263

شير

كريستوف مكل

ترجمه اسداله امرايي

 

كريستوف مكل نويسنده و گرافيست آلماني متولد 1935 است و در برلين درس خوانده و چندين جلد رمان و مجموعه داستان دارد. تا سال 1997 عضو پن آلمان بود و در آن سال استعفا داد. ده‌ها جلد رمان و داستان و مجموعه‌هاي مصور دارد.

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2814

 طـوفـان کـامـل         

 نویسنده: مارگارت اتوود

مترجم: فرشید عطایی

نوشتن رمان اریکس و کریک در ماه مارس 2001 شروع شد. آن موقع هنوز برای تبلیغ آخرین رمانم (آدمکش کور) در سفر بودم ولی تا آن زمان دیگر به استرالیا رسیده بودم. وقتی حوادث مربوط به تبلیغ آخرین کتاب را پشت سر گذاشتم من به همراه همسرم و دو تا از دوستانم در زیر بارانی شدید به شمال سفر کردیم

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3314

ارنست همینگوی
 

 فروشی . کفش نوزاد . پوشیده نشده .

نظرات (0) کلیک ها: 2192

 

نوازش

 میترا داور


   وقتي سوار تاكسي شد ، اول عصايش را گذاشت تو  ، بعد  خودش سوار شد و بعد پايش را كشيد تو ...  شب ها  هنوز خواب پاهاي خودش را مي ديد . با دو پايش به سرعت  مي دويد ، مي رسيد به جايي كه  پر از اتش بود ، ناگهان مين جلوي پايش منفجر مي شد .

 

پوتينش را درآورد . پاي مصنوعي اش را نوازش كرد ....  دوست شان داشت !   

نظرات (0) کلیک ها: 3670

زباله های خاموش

 امیر بهاج

...با دست، کیسه زباله ها را پاره می کرد و تکه های شیشه و پلاستیک را از لابه لای آشغالها جدا می کرد.

دسته گل نسبتا بزرگ و تازه ای را از سطل برداشت و براندازش کرد. کاغذ پیچیده شده ی دور گلها را کند و شاخه های گل را درون جوی آب انداخت...


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3280

 


  جادوگر مردود

خورخه لوئیس بورخس

ترجمه‌ی احمد میرعلایی

در شهر سانتیاگو کشیشی می‌‌زیست که به فراگرفتن فنون ساحری علاقه‌ای وافی داشت. وقتی شنید که دانش دون ایلیان اهل شهر تولدو بر فنون ساحری بیش از دیگران است، به تولدو رفت تا او را بیابد.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2729


یک بار در عمر

جومپا لاهیری/ ترجمه: فرشید عطایی

    تو را قبلاً هم ديده بودم، بارها و بارها؛ آنقدر كه نمي‌توانم بگويم چند بار، ولي از آن دفعه كه خانواده من با خانواده تو در خانه‌مان واقع در "ميدان اينمان" وداع كرد، دقيقاً لحظه‌اي است كه من كم كم حضور تو را در زندگي‌ام به خاطر مي‌آورم.

پیوست ها:
دانلود این فایل (11.odt)11.odt[ ]66 kB
ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3308

 

زنی با لباس بی دکمه

در شب عید...

 میترا بیات

 

فکر می کنم کجا گذاشتمش. توی کشوها را می گردم. توی جعبه ی نخ و سوزن را هم نگاه می کنم. جز دکمه های لباس مردانه و دکمه های  سیاه مانتوی زنانه  دکمه ی دیگری نمی بینم. اسی توی اتاقش دارد روزنامه می خواند اما می دانم که صدای خرت وخرت گشتن های من بالاخره صدایش را بلند می کند.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4406


تپه هایی چون فیل های سفید    

ارنست همینگوی

ترجمه احمد گلشیری

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 6074

دوشیزه بریل

کا‌ترین منسفیلد

ترجمه: ثمانه اکوان

هوا عالی بود و نقاط طلایی و عظیم نور مانند شراب سفیدی که روی باغ ملی پاشیده باشند، در آسمان آبی پخش شده بود. با این حال دوشیزه بریل خوشحال بود که پالتوی خزدارش را برای پوشیدن انتخاب کرده است.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3404

     رقیب

    قباد آذرآیین

--می بینم داری چاقوتو تیز می کنی ارباب!

--تو رو سننه؟!

--حالا چرا عدل اومدی جلو رو من داری این کارو می کنی؟

---تو چرا مثل برج زهرمار وایسادی اینجا و بر و بر زل زدی به من؟

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2796

   کنار بهمنشیر

 حميد رضا اكبري شروه

 دوباره تا آفتاب دقش نگرفته امدم سراغت .دارم کم کم خسته میشم .بوام تا بیاد از دریا خیلی وقت می بره .

 تنهان ننه و آبجی ها م.  شو هم که می ترسم بیام پیشت .دیگه شیرم سی بچیکو گیر نمیاد .تازه بایس از کفیشه بیام تا اینجا  !پیاده ! جهاز اکبرو هم گرفتن خو توبگو نمی دونی دیگه انقلاب شده...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4152

            

صدای سوم

داستان های نسل سوم امریکا

 ترجمه احمد اخوت

نشر ماهی

نظرات (0) کلیک ها: 2716

 

     


       

 

       

شیرینی

 حسین چراغی

 گوشی را برمیداری ، قبل از آنکه زنت چانه اش گرم شود می‌گویی کار داری ، قطع میکند و دوباره مشغول نوشتن آمار می شوی . " احمدی " مستخدم اداره با سینی چای وارد میشود . سی و سه روز است که سیگار را ترک کرده ای و این را سینی چای به یادت می آورد . کارَت که تمام می شود به خانه زنگ می زنی . زنت برایت تعریف می کند که  به  بازار روز رفته و یک ساعت توی صف بوده ولی شیر به او نرسیده ، میوه هم  نخریده ، چون قیمت ها بخاطر شب چله سر به فلک کشیده و او دست از پا درازتر بر گشته است .

 

       

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3993


یک روز خوش برای موز ماهی

 نوشته  سالینجر

ترجمه احمد گلشیری 

نود و هفت تبليغات‌چي نيويوركي توي هتل بودند و خطوط تلفني راه دور را چنان در اختيار گرفته بودند كه زن‌ جوان اتاق پانصدوهفت مجبور شد از ظهر تا نزديكي‌هاي ساعت دوونيم به انتظار نوبت بماند. اما بي‌كار ننشست. مقاله‌اي را با عنوان “جنس يا سرگرمي است...يا جهنم” از يك مجلة جيبي بانوان خواند. شانه و برس سرش را شست

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3727

         

  دايره

  در چند فصل

  شهرزاد ا‍ژدري

 اينجا مركز دايره است . اينجا مركز جهان است . انگشت سبابه دست راستم را بر مركز مي گذارم و مي چرخم . كار راحتي نيست اما به نظر راحت مي آيد . اين دقيقا وضعيتي است كه براي خود ساخته ام . چرخش حول محور وجودي خودم در يك حركت دايره اي .(فيزيك و هندسه را دوست دارم ، هميشه دوست داشته ام.)   

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4039

افسانة گل سرخ

بر گزیده از کتاب کریستینا استوِواChristina Stoeva  «افسانه های کرانه دریای سیاه» وارنا 2000، نشر «سلاونا»

 

ترجمه: لیودمیلا ِیانوا

یکی بود يکی نبود، غير از خدا هيچ کس نبود. در زمان های قديم پادشاهی ثروتمند در ایران زندگی می کرد که همسرش فوت کرده بود و او  با دخترش تنها مانده بود. دختر  برای پادشاه همه چیز بود - شادی و دلداری، امید و امیدواری. تنها سرگرمی مورد علاقه دختر، پرورش گل های سرخ بود. در باغ پادشاه بوته های گل سرخی از سرتاسر دنیا آورده بودند می رویید که ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4054

     


          

ميرداماد

داستان عاميانه آذربايجان

عليرضا ذيحق

 يه روزي دختر پادشاه ازحموم برمي گشت كه راهشو گم مي كنه . اين ور اون ور سر مي كشه و آخر سر مي بينه شب شد و تو تاركي ديگه چشمش جايي رونمي بينه .  تو اين هير وير چشمش مي خوره به يه خونه ي فسقلي كه ازپنجره ش نور مي ريخت و ميره در مي زنه. جوونكي طلبه بيرون ميادو تا دختره مي گه راهشو گم كرده بفرما مي زنه . جوونه كه سرش به كتاب بود تا مي بينه دختره گشنه شه پا مي شه و سفره ميندازه .

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4067

خوابِ هزارم

آرزو دهقانی

 بعد منتظر می شوم که همه ی این آدم هایِ تویِ سرم بمیرند. آنوقت من هم خوابم می برد. خوابم که ببرد دیگر هیچ کسی توی سرم حرف نمی زند. هیچ کسی توی آینه نگاهم نمی کند. هیچ کسی توی گوشم اسمم را صدا نمی زند. می خوابم و هیچ کسی نیست که من را بیدار کند...او هم خیلی وقت ست که نیست. نیست که بتواند توی گوشم حرف بزند، و صورتم را ببوسد تا بیدار شوم

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4053

سه تار های معلق

علی منتخب

رفته­ام  سمت بهارستان، يكي از كوچه­هاي تنگ و باريكش، يك ساختمان كهنه 3 طبقه، فروشگاه و مركز نشري  كه زير زمينش همه نوع كتاب منتشر شده در ارتباط با موسيقي پيدا مي­شود و طبقه همكف هم٬ از در و ديوارش  هر نوع ادوات موسيقي كه  بخواهي، از هر كدام  30 ،‌40 تايي آويزان و معلق است...

ادامه مطلب نظرات (1) کلیک ها: 26720


گیله مرد

بزرگ علوی

 

 باران هنگامه كرده بود. باد چنگ می‌انداخت و...
ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2867

یلدا، آخرین شب حیات

غلامرضا صفار

ننه‌بزرگ آرام مثل مورچه لب‌خند می‌زد، مثل مورچه حرف می‌زد و مثل مورچه راه می‌رفت. اصلاً انگار به چشم نمی‌آمد؛ حتّی وقتی سلام و خداحافظی می‌کرد و آرام در بغلت می‌کشید و دسته‌موی سپیدش توی صورتت می‌مالید.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 7926

 


كهنه سرباز

ايوان پتروف

 ترجمه: اسدالله امرايي


 

پدرم  را آخرين بار وقتي از عراق برگشته بود   ديدم،‌  توي حياط آسايشگاه  ارتش . دست هاي خود را مي شست . مدام مي گفت  آخر چه مي دانستم ؟  كاش او را قبل از ورود به مدرسه   مي گشتم . اگر پشت نمي كردم  حالا ان چهل كودك  شايد  سركلاس درس مي خواندند. آه  چراي اين بوي خون  از دستانم  نمي رود ؟

دست ها را به پشت قلاب كرده بود  وتوي آب استخر غرق شد.  گل هاي  شمعداني كنار استخر بوي خون مي داد .

 

گزارش رسمي : خفه گي در آب  .

نظرات (0) کلیک ها: 3252

عربی

 جیمز جویس

 ترجمه احمد گلشیری

خيابان ريچموند شمالي چون كور بود هميشه خلوت بود، جز ساعتي كه « مدرسة برادران مسيحي»  پسرها را آزاد مي‌كرد. يك خانة دو طبقة خالي در انتهاي كور خيابان بود كه زمين چارگوش دُورش آن را از همسايه‌ها جدا مي‌كرد . خانه‌هاي ديگر خيابان كه مي‌دانستند چه مردمان شريفي در آنها زندكي مي‌كنند، با صورتهاي قهوه‌اي آرامشان به هم نگاه مي‌كردند.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5164

قرمز یا آبی

فریبا حاج دایی

 

 کتاب­خانه به ضرب روی زمین افتاد. بعد میزغذاخوری و صندلی­هاش. کاناپه، تلویزیون، لوسترها و بوفه با ظرف­هاش یکی بعد از دیگری خرد وخاکشیر شدند. هوا پر از پروانه­های قرمز و آبی بود. هیکل شوهرش، که به نظر می­آمد از دست پروانه­های قرمز فرار می­کند، از این طرف به آن طرف اتاق پرواز می­کرد. هربار که به در و دیواری چیزی می­خورد تکه­ای از تنش جدا می­شد.
ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4652

 


" جلوی در می نشست "

ميترا داور

 

 بچه ها در را به رویش قفل می کردند ؛ مي گفتند دوست نداريم پدرمان جلوي در بنشيند . اين همه مردُم بيكار و بازنشسته ، مگر جلوي در مي نشينند ؟

روی نشیمنگاهش می خزید، از پله ها می رفت پایین ، بعد خودش را میکشاند جلوی در . از دور  لولای در را نگاه مي كرد  ؛ می دانست چه طور لولایش را بیرون بکشد  ،  بعد  در را روی دو دستش بلند کند ، بگذارد کنار و برود  بنشيند  جلوي در.    

                 

 به رفت و  آمد مردم نگاه  می کرد،  به بچه ها كه صبح مدرسه مي رفتند ،‌ به جوان ها كه از ته دل مي خنديدند .  گاه  بروبچه ها  از دور نگاهش می کردند و دستی تکان می دادند برایش.... چند روزی ست که در بسته است و از پیرمرد خبری نیست !

 

نظرات (0) کلیک ها: 2862

من و باختین

حميده واعظ زاده

شده ام مثل آخرین نقاشی پیکاسو از خودش ؛ مبهوت با چشمان از حدقه در آمده و دهانی که از ترس باز مانده با این تفاوت که پیکاسو از دیدن مرگ ترسیده و من از دیدن خودم

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3571






آلكس بديمن


جين ميل آندر


استعداد آلكس به اثبات رسيد . رستوراني که ذر آن ظرف مي شست يك سال بعد از آنكه کارش را کنار گذاشت، برچيده شد .
مدرسه اي را  که  در آن درس مي داد، شش ماه بعد از استعفاي او تعطيل کردند . به فاصله اي کوتاه از خروج او،  روزنامه را بستند.
آلكس لبخندي زد و دستش را بلند کرد تا سوگندي بخورد که  سرباز ارتش ايالات متحده شود.

نظرات (0) کلیک ها: 2980

 


پرنده از سر درخت پرید    

 جمال میر صادقی

از سرازیری خانه اش پایین می آمد .سال های  سال ا ین راه را آمده و برگشته بود . ازخانه راه می افتاد و می رفت وروزنامه می گرفت و خرید های روزانه منزل را می کرد و  بر می گشت .همه چیز تکرار می شد؛امروز، دیروزبود وپریروز. دیگرچیزی برای اتتظار کشیدن وجود نداشت راهی بود که باید تا آخر برود. 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3712




داستان" آبتنی مرگ" اثر خواکین آردریوس

برگردان : رامین مستقیم

اسکوآل اصلاً حالِ انگورچینی نداشت. برای همین هم اصلاً دلواپس اولاغش ،مورا نبود که داشت دلگی می‌کرد و برگ‌های درختِ بادامی را می‌لمباند که عزیز کرده ی اربابِ مِلک بود.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4728

            

ستاره ها ترسناکند

میترا داور

 ما ستاره ها  را دوست داشتیم ،  حالا  این  شب ها ،  از  ستاره ها   می ترسیم .   نورهای ریزی که از بالا شکل  ستاره هستند اما  ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3916



جشن فرخنده

 جلال آل احمد

 ظهر که از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو می‌گرفت، سلامم توی دهانم بود که باز خورده فرمایشات شروع شد:

 - بیا دستت را آب بکش، بدو سر پشت‌بون حوله‌ی منو بیار.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4014

 اثر زخم

ترجمه از زبان بلغاری: لیودمیلا یانوا

بویان بیولچِف (Boyan Bioltchev) در سال 1942 در شهر صوفیا به دنیا آمد. وی در شهر کراکو، لهستان، به یادگیری زبان و ادبیات لهستانی پرداخت و در آن رشته فارغ التحصیل شد و از سال1999 تا سال 2007 ریاست دانشگاه «کلیمنت اهریدسکی» صوفیا را بر عهده داشت.

رمان ها و داستان های  بویان بیولچف، به عنوان یکی از نویسندگان مدرن بلغار، به زبان های مختلف اروپایی ترجمه شده است. 

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4143

 
 


 

مشاجره از نوع اسکارلاتی

ریچارد براتیگان

 ترجمه : علیرضا طاهری عراقی

 

 وقتی زن هفت تیر خالی را تحویل پلیس می داد گفت :  " زندگی  کردن  توی آپارتمان تک خوابه در سن هوزه با مردی که داره ویولون   زدن یاد میگیره خیلی سخته .

نظرات (0) کلیک ها: 3180

 

   بمب افکن

چارلز بوکوفسکی

ترجمه اسدالله امرایی

 توی آن شرایط تنها کاری که می  شد  بکنم ، همین بود .  اگر حبر داشتم به چه روزی می افتم  شایدتمرد می کردم . امااینجور  چیزها در اختیار امثال من نبود . بنابراین غلط است که بگوییم اشتباه شده ، اما  خوب تعمدی هم نبود . دستور داشتم .دکمه را فشار دادم.

نظرات (0) کلیک ها: 3223

  مجموعه داستان طناب بازی

سیدمصطفی رضیئی

سیدمصطفی رضیئی، از سال 1384 به‌صورت حرفه‌ای به کار ادبیات مشغول است. کتاب‌های ترجمه‌ی او را تاکنون نشرهای افراز، ویدا، کتابسرای تندیس و آرست به بازار عرضه کرده‌اند. او در روزنامه‌ها، مجله‌ها و وب‌سایت‌های گوناگون مطالب مختلف ترجمه، مرور کتاب، مصاحبه و... کار کرده است.

پیوست ها:
دانلود این فایل (tanabbazi-8.doc)طناب بازی[ ]150 kB
ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 6540

ماهی و جفتش

ایراهیم گلستان

 مرد به ماهي‌ها نگاه مي‌كرد. ماهي‌ها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. پشت شيشه برايشان از تخته سنگ‌ها آبگيري ساخته بودند كه بزرگ بود و ديواره‌اش دور مي‌شد و دوريش در نيمه تاريكي مي‌رفت.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3318

هنوز همانم

فائزه خراسانی­ زاده

در خانه­شان را می­زنم، می­گوید کیه؟

-         منم، ثریا بیا بیرون بریم بازی.

-         نمی­تونم. مامانم اجازه نمی­ده.

-         بیا دیگه.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3321

شکل جغد

 اکبری شروه

 -          من او را دیدم ، باور کن !

چطور می شود با او قدم زد ، چای خورده يا گفتگویی کوتاه كرد. مگر از قبر در آمده باشد . الف فکر می کرد هنوز زنده است . برای اولین باربود که مي شنيدم . باورم نبود با کسی که مرده است  گپ زده باشد .

از آشپزخانه صدایش سرید توی هال : - فردا باهاش قرار گذاشتم !

با تعجب پرسیدم : کجا

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3805


کلیسای جامع

ریمو ند کارور

ترجمه  فرزانه طاهری

همان مرد کور، دوست قدیمی زنم. بله، خود او داشت می آمد شب را پیش ما بماند. زنش مرده بود. برای همین آمده بود به دیدن قوم و خویشهای زن مرده اش در کانتی کات. از خانه ی همانها به زنم تلفن کرد. با هم قرار و مدارش را گذاشتند. با قطار می آمد،پنج ساعتی توی راه بود و زنم میرفت ایستگاه به استقبالش.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3716

شب امتحان

لی­لی اصلاحی

...نشستم و بغلش کردم. تو چشمای مثل ماهی­ش نگاه کردم: «مهری جون، مهری جون، منم، ستاره.» از لای پلک­هاش نگاهم کرد. رمق نداشت. دهنش را باز و بسته کرد، می­خواست حرفی بزند ولی درد امانش نمی­داد...

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3830


هاله ی دور سر فرشته

مه کامه رحیم زاده

سلام مامان جان. هفته‌ي پيش رسيدم تهران،‌ با سامي. مي‌خواستم فرداش بيام اينجا، نشد. همه‌‌اش مهمان داشتيم. دایی ها و خاله ها و بچه هایشان آمده بودند ديدنم. بابا هم مرتب مي‌پرسيد ”پس كي مي‌ري پيش مامان؟“ صبح كه مي‌آمدم، به بابا نگفتم. اگر مي‌گفتم، حتماً با من مي‌آمد. مي‌خواستم با شما تنها باشم.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3190

   


                         

  یک زن، با دامن

  میترا بیات

 

ایستاده ام روی لبه ی برج.  سرم را جلو گرفته ام. نگاه می کنم به آدم های زیر پایم. آدم ها چقدر ریزند مثل مورچه . اگر  بپرم شاید پنج ثانیه طول بکشد تا به زمین برسم و توی این پنج ثانیه  چه حسی خواهم داشت ؟ نمی دانم. قابل پیش بینی نیست. هیچ وقت از یک برج بلند نپریده ام اِلاّ امروز که قصد دارم بپرم. بچه که بودم و با مینا بازی می کردم از روی پله های حیاط خانه ی عزیز جان می پریدیم و خوشم می آمد.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 6942

ساعت­های بی­خبری

نسرین قمی

...شب است. پدر و مادر حاضر می­شوند و با خیال راحت نازلی را به دست ننه ابوالفضل و شوهرسبیل کلفتش،غلام، می­سپرند. نازلی هی به ساعت قدیمی سالن که صدای تیک تاکش از بقیه وقت­ها بلندتر است نگاه می­کند وهی به در بسته­ی سالن، که به خیالش با صندلی­ای که پشت آن گذاشته برای خودش امنیت خریده­ است...

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3770
 
  اداره
 
 سيد مصطفي رضيي

 

صبح  ، مامان  خودش  بود که بیدارش می‌کرد، می‌بردش دستشویی، لباس تنش می‌کرد و شیشه‌ی شیر شکلات را دستش می‌داد. پیش از ظهر، مامانش، سارا جون بود توی مهد کودک. ظهر‌ها بابابزرگ مامانش بود که می‌آمد دنبالش و با هم غذا می‌خوردند. عصرها بابا مامانش می‌شد و توی بغل هم می‌خوابیدند. سرشب عمه لیلا مامان می‌شد و دو تا پسر کوچولویش می‌شدند داداش. شب‌ها مامانش مامان بود که می‌آمد، می‌بردش دستشویی، لباسش را عوض می‌کرد، شیشه‌ی شیر ساده را می‌داد دستش و می‌خواباندش.

نظرات (0) کلیک ها: 3047

«کنار دریا» اثر آلن رب گریه

ترجمه نجف دریابندری

سه بچه دارند کنار دریا راه می‌روند. دست همدیگر را گرفته‌اند و در کنار هم پیش می‌روند. تقریباً هم قداند، شاید هم سن باشند: حدود دوازده. ولی بچه وسطی کمی‌از آن دوتای دیگر کوچک‌تر است.
غیر از این بچه‌ها هیچ کس در کنار دریا نیست. ساحل نوار نسبتاً پهنی است که نه سنگ‌های پراکنده‌ای در آن دیده می‌شود و نه آبگیری، و میان دریا و صخرۀ بلندی که بی راه به نظر می‌رسد اندک شیبی دارد.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2945

 نقش روی دیوار
  ویرحینیا وولف

نخستین بار شاید در نیمه‌های ژانویه سال جاری بود كه تا سرم را بلند كردم چشمم به نقش روی دیوار افتاد. برای پیدا كردن تاریخ دقیق لازم است انسان به خاطر بیاورد چه دیده است. من اكنون به یاد آتش می‌افتم؛ و پرده یكدست نور زرد روی صفحه كتابم؛ و سه گل داوودی درون جام شیشه‌ای گرد روی طاقچه. آری، لابد زمستان بود و ما تازه چایمان را خورده بودیم، چون به یاد می‌آورم داشتم سیگار می‌كشیدم كه سرم را بالا كردم و برای نخستین بار چشمم به نقش روی دیوار افتاد. از پشت دود سیگارم نگاه كردم و چشمم لحظه‌ای به آتش زغال‌سنگ افتاد و خیال كهنه آن پرچم ارغوانی كه بالای برج قلعه تكان می‌خورد به سرم آمد و به یاد رژه شهسواران سرخی افتادم كه سواره از كنار تخته سنگ سیاه بالا می‌رفتند.....
ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3601

   


          

شطرنج

مژده الفت

 

 

سبد داروهایم را خالی می کنم روی میز آرایشم.  ورقه های قرص ســـــــــــبز و نارنجی و صورتی را  مثل اسمارتیز زیرو رو می کنم  ، دنبال قرص سبزم هستم  که اضطراب را کم می کند. یک ورقه  بریده دو تائی از قرص را پیدا می کنم ،قرص داخل لفاف مثل چشم سبزی به من زل زده و حفره کناری ش، مثل چشمی بســته، با شیطنت، چشمک می زند.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4556

«بچه‌برفی»، فصل اول یک رمان

ترجمه سیدمصطفی رضیئی

توضیح: رمان «بچه‌برفی» اولین کتاب منتشر شده از اِیووین آیوی است و آن را من، سید مصطفی رضیئی برای انتشارات مروارید ترجمه کرده‌ام. فیپای کتاب گرفته شده است، هرچند رمان فعلاً به ارشاد نرفته است و منتظر صفحه‌بندی و نمونه‌خوانی است. برای شماره‌ی ویژه‌ی شب یلدایِ «مرور»، پشت جلد رمان را همراه با فصل اول در اختیار خوانندگان این صفحه قرار می‌دهم. به سلامتی آینده.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4439

ایستگاه اتوبوس

اندرویی هانت

ترجمه گیتا گرگانی

 

- یک بلیط برای جهنم  لطفاً .

- متاسفم ، همه ی قطارهایی که به جنوب می روند از قبل پرشده اند

- امشب  هیچ وسیله  دیگری حرکت نمی کند ؟

- یک جای اتوبوس برای جهت مخالف داریم.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2458

  ملکوت 

بهرا م صادقی 


در ساعت  یازده شب چهارشنبه  ان هفته جن ...

پیوست ها:
دانلود این فایل (Malkot-Behram_Sadeqi.pdf)Malkot-Behram_Sadeqi.pdf[دانلود کتاب]553 kB
نظرات (0) کلیک ها: 2818

 


 دستور پخت مربای نویسند گی

کانی سودات

ترجمه گیتا گرگانی

 یک مغز کوچک بر می دارم . آنرا با طرح ها و شخصیت ها پر می کنم ، ادویه اضافه می کنم ، کمی نمک ، ایده ها را اضافه می کنم ، و آن را روی اجاق می گذارم تا خوب جوش بزند .  وقتی آمده شد ، آن را از قالب بیرون می آورم ، می برم ،  آماده می کنم و به اندازه ی دلخواه در می آورم . دوستان ، من پیشهاد می کنم این اثر لذت بخش و ظریف را با چاشنی صرف کنید .

نظرات (0) کلیک ها: 2215

   بركه قشنگم

فتح الله بی نیاز

    زلالى آب و حركت مارپيچ ماهى‏هاى كوچك، هميشه مرا ياد او مى‏اندازد؛ و اين‏كه سال‏ها پيش گاهى دور از او اشك، در چشم‏هايم جمع مى‏شد؛ اشك‏هايى كه نه از غم بود نه از شادى؛ چيزى كه وقتى به او گفتم، معنايش را فهميد...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4963

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 47 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت