Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - داستان
شنبه, ۳۱ فروردین ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

ترجمه احمد گلشیری
 داستان  «میهمان» اثر آلبر کامو

معلم دو مرد را نگاه می‌کرد که در سربالایی به سوی او پیش می‌آمدند. یکی سوار بر اسب و دیگری پیاده بود. آن‌ها از لا به لای  تخته سنگ ها در میان برف هایی که تا چشم کار می‌کرد بر دامنه وسیع جلگه مرتفع و متروک دیده می‌شد آهسته آهسته و به زحمت پیش می‌آمدند. اسب گه‌گاه می‌لغزید. معلم بی آنکه هنوز چیزی بشنود، بخار را که از بینی اسب بیرون می‌زد به چشم می‌دید. دست کم یکی از دو مرد محل را می‌شناخت. آن ها از کوره راهی می‌آمدند که از روزها پیش در زیر قشر نازکی برف سفید پنهان شده بود. معلم پیش خود حساب کرد که نیم ساعتی طول می‌کشد تا به بالای تپه برسند.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1778

داستان: «سیاه و سفید» از هارولد پینتر

ترجمه شعله آذر

همیشه سوار خط شب‌رو می‌شوم. همه‌ی شش روز هفته را. تا ماربل آرچ پیاده می‌روم و سوار خط ۲۹۴ می‌شوم که مرا می‌برد خیابان فلیت. هیچ با مردهای تو اتوبوس حرف نمی‌زنم. بعد هم می‌روم تو {بار} سیاه و سفید که تو خیابان فلیت است. گاهی هم دوستم می‌آید آن‌جا. یک فنجان چایی می‌خورم.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1598

 
داستان«خيمه» نويسنده«مارگارت اَتوود»

ترجمه«ضُحي كاظمي»

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5052

ترجمهٔ احمد شاملو
تابستان، یک روز بعدازظهر…» اثر ارسکین کالدول

کاکا ویک گلوور از زور گرمای کباب‌کنندهٔ بعدازظهر و از هرم آفتاب که صاف تو صورتش می‌زد از خواب بیدار شد.. نیمساعت را، شیرین خوابیده بود.

وسط این دنده به آن دنده شدن بود که، همین جوری بی‌خود لای پلک چشم‌هایش را واکرد. و توی همین یک لحظه چشم وا کردن بود که «هیوبرت» را با آن ریش‌های سیاه، دید که پائین پاهایش ایستاده. چشم‌هایش را مالید و تا جائی که می‌توانست، باز نگهشان داشت.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1543

آن اتاق

علی رشوند

 

همین قدر می دانم خواب بودم .  تو خواب چندبار بهم گوشزد کرد :

 

- یاقوبی پسر، خواب هستی ، بیدارشدی داستانم را بنویس.پیش بام خانه شان ایستاده بود . .پاییز   بود.هوا سوز داشت . علف ها روی بامهای هرانک کوپه شده بود . کوپای علف خضرالله درمقایسه با  کوپای اهالی چاق و چله  تر بود . داشتم روی بام طویله ممد حسن قرقره بازی می کردم . عجب چرخی می زد لامصب.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3853

 یک داستان کوتاه آلمانی/ میشائیل شلایخا                                                                     

 مترجم لیلا ذولقدری

اون وقتها شغل جالبی داشتم، توسعه طراحی شرکت ها و استراتژی های روابط عمومی. بعضی وقتها خودم هم دقیقاً نمی دونستم که به چه معناست و او- او هم مشکل می تونست این کار رو باور کنه.  برای من هم خوب بود. من علائم شرکتها و وب سایتها رو می ساختم، او فکر می کرد برای کا.گ.ب[1] جاسوسی می کنم. بهترین دلیل برای یک رابطه عشقی.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4693


مار

جان اشتاین بک

هوا تاريك شده بود كه دكتر فيليپز جوان كوله‌پشتي خود را به شانه انداخت و بركه ماهيگيري را ترك گفت. از تخته‌سنگ‌ها بالا رفت و با گالوش‌هايش كه تاپ‌تاپ صدا مي‌كرد طول كوچه را پيمود. وقتي به آزمايشگاه تجارتي خود كه در كوچه كنسروسازي «مونتري» واقع بود رسيد چراغ‌هاي كوچه روشن شده بود.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 7477

معصومه ضیائی

گوشواره‌ها

سه روز بود می‌باريد با سردبادِ استخوان‌سوزی، كه ته‌مانده‌ی برگ درختان را از جا كنده و پراكنده بود. دور تا دور پاشويه و گوشه‌ی حياط، برگ‌های رنگ‌به‌رنگ خيس خورده، عينِ پرنده‌های مرده‌ی‌‌ِ بی‌سر، روی‌ هم تلنبار بودند. باد كه در سياهی دالان می‌پيچيد، درهم می‌شدند، دور هم می‌چرخيدند، سينه به زمين می‌ساييدند و خش‌خش بی‌جان‌شان، حنجره‌ی خراشيده‌ی زنی بود از پس روزها شيون و زاری.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2892

سه­ شنبه خیس /بیژن نجدی

 سه­ شنبه خیس بود. ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود، از کوچه­ای می­گذشت که همان پیچ­وخمِ خواب­ها و کابوس او را داشت. باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت، می­بارید. پشت پنجره­های دو طرفِ کوچه، پرده­ای از گرمای بخاری­ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته می­داد.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1701

پرویزشاپور

برای اینکه پشه‌ها کاملاً ناامید نشوند، دستم را از پشه‌بند بیرون می‌گذارم.

 اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان می‌سازم.

نظرات (0) کلیک ها: 1641

سال اسپاگتی

موراکامی

ترجمه  مهلا ابراهیمی

- سال اسپاگتی بود.

در سال ۱۹۷۱ اسپاگتی می‌پختم تا زندگی کنم و زندگی می‌کردم تا اسپاگتی بپزم. بخاری که از قابلمه‌ی آلومینیومی بلند می‌شد مایه‌ی دلخوشی من بود و سس گوجه فرنگی که در قابلمه‌ی دسته دار آهسته می‌جوشید، مایه‌ی دلگرمی من.


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2081

   پویان توفیقی

   « سد»  


گل و شیرنی را به دست دیگرش داد و کلید را در قفل چرخاند. دستی به گل ها کشید و گذاشتشان جلو آینه. کتش را به چوب لباسی آویزان کرد و ایستاد رو به روی آینه. به موهایش دست کشید و یقه اش را درست کرد. لبخند زد و به اتاق پذیرایی رفت.

       

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1705

فارسی شکر است

اولین داستان واقع گرای ایرانی

محمد علی جمال زاده

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2214

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟

مارگریت یورسنار/ برگردان: ابوالحسن نجفی

وانگ‌فو صورتگر پیر و شاگردش لینگ در جاده‌های قلمرو پادشاهی« هان» پیش می‌رفتند.
 آهسته می‌رفتند، زیرا وانگ‌فو شب‌ها به نظارة ستارگان می‌ایستاد و روزها به تماشای سنجاقک‌ها. بار اندکی با خود داشتند. زیرا وانگ‌فو نقش چیزها را دوست می‌داشت و نه خود چیزها را و هیچ چیز جهان به چشم او درخور داشتن نبود مگر قلم‌مو و کوزة روغن جلا و مرکب چین، و نیز نورد ابریشم و کاغذ برنج...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5929

دانیل
فریده خردمند

از پشت پنجره به دو زن خیره شده است. مادرش وجولیا. دختر جوان دانشجویی که ماه پیش برای نگهداری او  به خانه ی آن ها آمده بود.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1975

 قرعه کشی

شرلی جکسون

ترجمه احمد گلشیری

صبح روز بيست و هفتم ژوئن هوا صاف و آفتابي بود و گرماي نشاط‌آور يک روز وسط تابستان را داشت؛ گل‌‌‌ها غرق شکوفه و علف‌ها سبز و خرم بودند. نزديکي‌هاي ساعت ده، مردم روستا رفته‌رفته در ميدان ميان ادارة پست و بانک گرد مي‌آمدند؛

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1868


داستان: اندوه آنتوان چخوف

نتون پاولوویچ چِخوف (به روسی: Анто́н Па́влович Че́хов)‏ ‏ (۲۹ ژانویه ۱۸۶۰ - ۱۵ ژوئیه ۱۹۰۴) داستان‌نویس و نمایش‌نامه‌نویس برجستهٔ روس است.[] هر چند چخوف زندگی کوتاهی داشت و همین زندگی کوتاه همراه با بیماری بود اما بیش از ۷۰۰ اثر ادبی آفرید. او را مهم‌ترین داستان کوتاه‌نویس برمی‌شمارند و در زمینهٔ نمایش‌نامه‌نویسی نیز آثار برجسته‌ای از خود به جا گذاشته‌است و وی را پس از شکسپیر بزرگترین نمایش نامه نویس میدانند. چخوف در چهل و چهار سالگی بر اثر ابتلا به بیماری سل درگذشت.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2595

هديه‌ سال‌ نو
اثر ا. هـنري‌
یك‌ دلار و هشتاد و هفت‌ سنت‌. همـه‌اش‌ همين‌ بود و شصت‌ سنت‌ آن‌ هم‌ سكـه‌ هـاي‌ يك‌ سنتي‌ بود. سكه‌ هاي‌ كه‌ ط‌ي‌ مدت‌ درازي‌ ، يك‌ سنت‌ و دو سنت‌ در نتيجه‌ چانـه‌ زدن‌ با بقال‌ و سبزي‌ فروش‌ و قصاب‌ گير آمده‌ بود. سكـه‌ هايي‌ كـه‌ با تحمل‌ حرفهـاي‌ كنايه‌ آميز فروشنده‌ها و تهمتهاي‌ آنها بـه‌ خست‌ و دنائت‌ و پول‌پرستي‌ جمع‌ شده‌ بود ، و او همه‌ اين‌ تلخيها را به‌ خود هموار كرده‌ بود به‌ اميد آنكه‌ بتواند در پايان‌ سال‌ مبلغ‌ مختصري‌ براي‌ خود پس‌انداز كند.يكبار ديگر بدقت‌ پولها را شمرد. اشتباه‌ نكرده‌ بود. همان‌ يك‌ دلار و هشتاد و
ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 7052

مترو

 بابک مظلومی

"در مترو هرگز گلی نمی روید." مرد فکر می کند باید این را هم کنار آگهی های شامپو و کارت تلفن به دیوار بزنند. برای مثال می تواند آگهی شرکتی باشد که گل های مصنوعی تولید می کند. در ایستگاه خلوت، روی صندلی نشسته و دور و برش را نگاه می کند.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 6366

 چارديواري

پيمان چهرازي

در باز شد و او از در بیرون زد و در را به روی چاردیواری بست. از یکی از محفل های پُرآزار دوست های دوران گذشته ی دانشگاه بیرون آمده بود، که حالا بعضی شان ازدواج کرده بودند- باهم یا با دیگران، دختر و پسرهای فارع التحصیل که سال ها پیش تا همدیگر را می دیدند و به ناچار شروع به حرف زدن می کردند،

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2147

خوانش نشانه شناختی و فمینیستی " خاله نوشا عاشق بود "

نوشته میترا داور از محموعه قطار در حال حرکت است

جواد اسحاقیان

      داستان کوتاه " خاله نوشا ، عاشق بود " چهاردهمین و بلندترین داستان از شانزده داستان کوتاهی است که در مجموعه ی " قطار در حال حرکت است " (1388) آمده و حاوی تازه ترین تجربیات داستان نویسی " میترا داور " در گستره ی فشرده نویسی ، رمزپردازی ، رویکرد فمینیستی ، بینامتنی و خلق فضاسازی غیرمتعارف و " کافکا " یی است . خوانش داستان های این مجموعه ، خواننده را ناگزیر به درنگ برمی انگیزد و از آن جا که داستان به اصطلاح " خواننده گرا " است ، به قول         " آندره ژید " اثر برای درک خود به همکاری خواننده نیاز دارد . آنچه به ویژه این " درنگ " را

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5437

مرگ در می زند/ وودی الن

ترجمه :حسين يعقوبي

مرگ در مي زند : مرگ سراغ مرد آمده تا جان او را بگيرد ولي براي يك روز اضافه حاضر به قمار است .
زنده باد وارگاس : مردي كه به شورشيان مي پيوندد .
بشقاب هاي پرنده : در مورد ديدن بشقاب پرنده توسط افراد مختلف .
در نقش سقراط : وودي آلن خودشو جاي سقراط تصور مي كنه و عكس العمل خودشو مي گه .
ايپزود كوگل ماس : مردي كه از دو ازدواج قبلي ضربه ديده و اكنون به دنبال جادو و سفر در رمان است.
به ياد نيدلمن : مردي با نظريه هاي مختلف كه از آلمان و از دست نازي ها فرار مي كند .

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5839

انتری که لوطی‎اش مرده بود

 صادق چوبک

راست است که می‎گویند خواب دم صبح چرسی سنگین است.  مخصوصا خواب لوطی جهان که دم دمهای سحر با انترش مخمل از «پل آبگینه» راه افتاده بود و تمام روز «کتل دختر» راپیاده آمده بود و سرشب رسیده بود به «دشت برم» و تا آمده بو دود و دمی علم کند و تریاکی بکشد و چرسی برود و به انترش دود بدهد، شده بود نصف شب و خسته و مانده تو کنده کت و کلفت این بلوط خوابیده بود. اما هر چه خسته هم که باشد نباید تا این وقت روز از جایش جنب نخورد واز سرو صدای آنهمه کامیون که از جاده میگذشت وآنهمه داد وفریاد زغال کش هائی که افتاده بودند تودشت و پشت سرهم بلوط‎ها را می‎سوزاندند و زغال می کردند بیدار نشود.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2189

لانه خرگوش،  بهترین توضیح

آن بيتي

برگردان: دنا فرهنگ

مادرم به كل فراموش كرده كه من براي جشن عروسي اولم دعوتش كرده بودم. وقتي دنبالش مي‌‌روم تا از آزمايشگاه بياورمش از حرفها‌‌ش اين‌‌طور دستگيرم مي‌‌شود.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5767

داش اکل

صادق هدایت

همه اهل شیراز می‌دانستند كه داش آكل و كاكارستم سایه یكدیگر را با تیر می‌زدند. یكروز داش آكل روی سكوی قهوه خانه دو میلی چندك زده بود، همانجا كه پاتوق قدیمیش بود. قفس كركی كه رویش شلة سرخ كشیده بود. پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور كاسة آبی می‌گردانید. ناگاه كاكارستم از در درآمد، نگاه تحقیر آمیزی باو انداخت و همینطور كه دستش بر شالش بود رفت روی سكوی مقابل نشست. بعد رو كرد به شاگرد قهوه چی و گفت: «به به بچه، یه یه چای بیار بینیم.»

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1910

آیینه

محمود  دولت ابادی

مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می گذرد که او به چهره‌ی خودش درآینه نگاه نکرده است. همچنین دلیلی نمی‌دید به یاد بیاورد که زمانی در همین حدود می‌گذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 6287

نوشتة‌ سيامك‌ گلشيري‌

 عنكبوت‌

 ايستاده‌ بودم‌ كنار اجاق‌گاز. داشتم‌ گوشت‌ سينة مرغ‌ را توي‌ ماهي‌تابه ‌با قاشق‌ چوبي‌ نوك‌تيز ريزريز مي‌كردم‌ كه‌ تلفن‌ زنگ‌ زد. گذاشتم ‌پنج‌شش‌تا زنگ‌ بخورد. شعلة‌ گاز را پايين‌ كشيدم‌ و رفتم‌ توي‌ هال‌. منتظر بودم‌ صداي‌ زنگ‌ها قطع‌ شود، اما ول‌كن‌ نبود. همان‌طور با فاصله‌هاي‌ منظم‌ زنگ‌ مي‌خورد. گوشي‌ را برداشتم‌. «الو، بفرمايين‌.»

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2120

 


بازداشت

نویسنده: دی. هارلن ویلسن

ترجمه: علیرضا اجلّی

 

مرد گفت:ـ "تو بازداشتی."

مر دیگر گفت:ـ "نه. تو بازداشتی."

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1849

عشق

پیتر بیکسل

 ترجمه : بهزاد کشمیری پور

 




 زن سالهای سال مردی را که قصد خودکشی داشت از این کار بازداشت . حالا دیگر  توانش تحلیل رفته ، می نشیند و گوشهایش را با دست می گیرد .

 

نظرات (0) کلیک ها: 1922



تزریقاتی تازه کار

نویسنده: لی لی اصلاحی

همه دور مامان جمع بودند و با ترس نگاهش می کردند. انگار توی تنش دنبال سوزنی در انبار کاه می گشتند. سرنگ رو برداشتم و گفتم : «سوزن که تهِ سرنگه!»

نظرات (0) کلیک ها: 2906

وُلفگانگ بُرشِرت

برگردان: م. ربوبى

ساعت اشپزخانه

از دور هم مى‏ديدند كه به سويشان مى‏آيد، چون جلب‏توجه مى‏كرد. چهره كاملاً پيرى داشت اما از راه رفتنش مى‏شد ديد كه بيست سال بيشتر ندارد. او با چهره پيرش كنارشان روى نيمكت نشست و بعد آنچه در دست داشت به آنها نشان داد:

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5174

بورخس

خانه ی استریون

می دانم که به خودخواهی، شاید به مردم گریزی و شاید به دیوانگی متهمم می کنند. این اتهامات ( که به موقع اش کیفر خواهم داد) خنده دارند. درست است که از خانه ام خارج نمیشوم؛ ولی این هم درست است که درهای خانه ام که تعداد آنها بی نهایت است روز و شب برای انسانها و حیوانها بازند. هر که می خواهد وارد شود.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 8274

 ژاپني یاد می‌گیریم

ترجمه اسدالله امرايي

جنيس لي نويسنده‌ي كره‌اي تبار امريكاست كه سال‌هاي زيادي از زندگي خود را در مهاجرت گذرانده. دبير بخش كتاب مجلات ال و ميرابلا و فارغ التحصيل هنرهاي زيباي دانشگاه‌ هانتر است.داستان‌هاي او در مجلات مختلف از جمله مجله‌ي آتلانتيك به چاپ رسيده و جايزه‌ي مركب خيس را از كارگاه نويسندگان آسيايي امريكايي در سابقه‌ي كاري خود دارد.

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3003

 جهنم و بهشت

جامپا ليري

 دنا فرهنگ

  پراناب چاکرابورتي برادر کوچک پدر من نبود. او يک رفيق بنگالي اهل کلکته بود که اوايل دهة هفتاد وقتي‌که پدر و مادرم توي يک آپارتمان اجاره‌اي نزديک ميدان مرکزي زندگي مي‌کردند و تعداد دوست و آشنا‌هاشان از انگشت‌هاي يک دست بيش‌تر نبود ناگهان سروکله‌اش در زندگي سوت‌وکور ما پيدا شد.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5904

نمایشنامه‌ای برای غزه

نوشته‌ی کاریل چرچیل – ترجمه‌ی سیدمصطفی رضیئی

نمایشنامه‌ی «هفت بچه‌ی یهودی، نمایشنامه‌ای برای غزه» عکس‌العمل نویسنده به فجایعی ا‌ست که در ژانویه‌ی سال 2009 میلادی در یورش رژیم صهیونیستی به منطقه‌ي غزه در فلسطین اشغالی رخ داد

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4019


صندلی کنار میز

میترا داور

 تمام روز کنار میز من نشسته است. بی­ آن­که کارت ورود و خروج را بزند، بی­ آن­که فرم نگهبانی را پر کند یا کارت شناسایی­اش را گرو بگذارد، به این اتاق آمده است تا مرا ببیند.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 7723

 کلید

میترا داور

 جلوتر که رفتم بساطی از قفل و کلید چیده شد ه بود ،  کلید ها و قفل های زنگ زده وسیاه . یکی از قفل های زنگ زد ه را برداشتم . فروشنده قفل را از دستم گرفت .


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3114

روی شیار /لین پلین  Elin Pelin

ثار الین پلین در ادبیات پربار کشور کهنسال بلغارستان جای برجسته ای دارد. برای دوستداران ادبیات بلغارستان الین پلین  نویسنده سرشناسی است. داستانهای کوتاه و بلند او، رمان ها و قصه های دل انگیزش برای کودکان تا اکنون به دهها زبان خارجی در صدها هزار نسخه انتشار یافته است.

داستانهای الین پلینبر دستمال گسترده ادبیات کلاسیک بلغارستان دانه های مروارید در خشانی است که چشم را به خود   می گیرد . در این داستان ها ما چهره روستایی زحمتکش این کشور را به غم های بسیار و شادی های اندکش با بار سنگین و محنتش می بینیم. قهرمانان الین پلین بیشتر تهی دستند. ولی همه آن ها مثل او با امید به زندگی می نگرند. چه بسیار با سرنوشت تلخ خود می جنگند.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2012

مارگريت دوراس

برگردان: قاسم روبين

باران تابستان

سروکلة معلم پيدا مي‌‌شود. به طرف ارنستو نمي‌رود، مي‌‌رود کنار خبرنگار. همه ساکت‌اند.
در اين سکوت طولاني که همه ساکت‌اند، مادر شروع مي‌‌کند به زمزمة آواز نوا، بي‌کلام، آهسته، درست مثل اوقاتي که تنها است يا در کنار اميليو، درآن لحظاتي که در نوعي سعادت خيالي غوطه مي‌‌زند، در آن لحظاتي که غروب‌هاي کند گذر تابستان در راه است.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 6957

 


 خنده‌ی مرگ

 نویسنده: غلام‌رضا صفّار

زن به خواست عجیب دوستش، هر روز کیلومترها رانندگی می‌کرد برود پیش او برایش قصّه‌های ملاّنصرالدّین بخواند، جوک جدید بگوید تا قه‌قه بخندد و دردهای روزهای آخر زندگی‌اش کم‌تر شود. دوستش سرطان پستان داشت.
ترافیک، دود و دم و گرما کلافه‌اش می‌کرد. بدتر از همه غرولندهای شوهر و بچّه‌هایش بود.

روزی که تصادف کرد، نزدیک همان بیمارستانی بود که دوستش در آن بستری بود. دوستش که از دیر کردن او بی‌حوصله شده بود، آمده بود پشت پنجره و از همان جا دید که زنی خون‌آلود را روی برانکارد می‌آورند داخل، امّا نشناختش. تا چند روز بعد، حالش به‌تر شد. تشخیص سرطان اشتباه بود!

تا از بیمارستان برگشت، به گل‌فروشی رفت تا به گورستان برود!

10 تیرماه 1390

نظرات (0) کلیک ها: 2409

شیوا کریمی

  روی میز گرد زیر پله را با دستمال کشید.قاب عکس مادر و پدر را مدتی در دستش گرفت و به موهای سپید مادر زل زد.هنوز ساعت های اتاق پذیرایی مانده بود.باید همه را دستمال می کشید.آنها را برق می انداخت و ساعت بزرگ سرسرا را کوک می کرد.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2311

 نورا

نوسینده: پیتر بیکسل

مترجم: بهزاد کشمیری پور

`

 نورای سه ساله یک کاری یاد گفته ، یاد گرفته که زنان چطور با حرکت سر موها را از روی صورتشان پس می زنند.

حالا او هم این کار را انجام می دهد – همه ی عمر-  و او هم یک زن شده.

نظرات (0) کلیک ها: 2326

 

همه‌ی حرف‌هایی که برای گفتن ندارد

مجتبا صولت‌پور

 امروز شده است یک هفته. یک هفته‌ای که بدون هیچ برنامه‌ریزیِ دقیقی زنده‌گی کرده است. هفته‌ی پیش بود که از خانه‌ی بیست و هفت سال گذشته‌اش، بیرون زد و هنوز هم برنگشته است. دعوا نکردند. با پدر و مادرش، یا هیچ‌کس دیگر دعوا نکرد

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3002

جدال

یوسا

از کتاب: داستان‌های کوتاه آمریکای لاتین/ترجمه‌ی عبدالله کوثری

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5430

 


 چوب برها

Deyan Enev

 مترجم :‌يانوا

 چند سال پیش تابستان با همسر و دخترم تصمیم گرفتیم از این شهر بزرگ و شلوغ فرار کنیم .به یک ده خیلی بالا در کوه رفتیم، منزل پیدا کردیم و در آن جا گرفتیم. منزل ما در خیابان مرکزی قرار گرفته بود.

 زن صاحب خانه به من گفت:

ماشینت را چسبیده به دیوار پارک کن، به خاطر کامیون ها

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3232

 کاش انسان هیچ وقت کامل نمی شد

نویسنده: میترا داور

 




سال ها بود  گوشت نمی خورد. هر بار هم کسی ازش می پرسید چرا؟ جواب نمی داد. به پاره های گوشتی فکر می کرد که تو جنگ به سر وصورتش پاشیده بود. دکتر متخصص گفته بود انسان با خوردن گوشت کامل شده،  فعالیت مغزی اش پیچیده شده است. با  خودش فکر می کرد کاش انسان هیچ وقت کامل نمی شد.

نظرات (0) کلیک ها: 3436

  داستان عدل

صادث چوبک

اسب درشکه ای توی جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و کاسه زانویش خرد شده بود . آشکارا دیده می شد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حناییش جابه جا شده و از آن خون آمده بود . کاسه زانوی دست دیگرش به کلی از بند شده بود و فقط به چند رگ و ریشه که تا آخرین مرحله وفاداریشان را به جسم او از دست نداده بودند ، گیر بود . سم یک دستش _ آن که از قلم شکسته بود _ به طرف خارج برگشته بود ؛ و نعل براق ساییده ای که به سه دانه میخ گیر بود روی آن دیده می شد

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3086



آن طرف خیابان

جعفر مدرس صادقی

آن‌ طرف خیابان، درست روبه روی پنجره محبوبه‌ی شکرریز، یک نفر تکیه داده است به درخت و زل زده است به پنجره...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 6176

  چشم ها

مریم غفوری جاهد

نشسته ام برای خودم طراحی می کنم . باید تمرین کنم. مداد سیاه روی کاغذ سفید طرحی از زنی کشیده. دارم چشم هایش را کامل می کنم خیلی بیحاله . بدبخت دچار افسردگی مزمن شده . عین شوهر مرده ها . صدای جلز و ولز که از خانه همسایه می آید، تمرکزم را به هم

زده . آدم های مزاحم همه کارشان مزاحمت است آن از سر و صداهای نصف شبشان این هم کارهای روزشان . هنوز دارم روی چشم های زن کار می کنم. هرچه سعی می کنم نمی خندد؛ انگار مادر زادی غصه دار بوده . بوی سوختگی می آید؛ کلافه می شوم لابد زن شلخته دوباره رفته کوچه و کسی نیست به غذایش سر بزند . زن هم اینقدر بی فکر.بلند می شوم بروم هود را روشن کنم بلکه این بوی گند را ببرد.آاشپزخانه پر از دود است چشمم می سوزد با عجله گاز را که نمی دانم کی روشن کرده ام خاموش می کنم و دکمه هود را می زنم چشم های زن روی کاغذ، پر از دود شده بعید می دانم بتوانم بخندانمش.

 

نظرات (0) کلیک ها: 2477

کوه سینا

  فرانتس کافکا

 ترجمه علی عبداللهی

 حیلی ها آرام دور کوه سینا می چرخند ، حرف هایش نامفهوم است  ، یا  پر حرفند ، یا فریاد می زنند . یا در خود فرو  رفته اند . ولی هیچ کدام شان ، یک راست از جاد ه ی عریض  ، نوساز ، و همواری که قدم ها را تا اندازه ای بلند تر و تند تر می کند ، پایین نمی ایند .

نظرات (0) کلیک ها: 3084

"دوشیزه"

یوسا

ترجمه کوثری

همسن ‮وسال ژوليت شكسپير است، چهارده سال دارد و مثل ژوليت سرگذشتى ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5839



  دستگاه

قباد آذرآیین

نصفه های شب،دستگاه تکثیرقدیمی و لندهور اداره آموزش و پرورش شهرستان م ،ناغافل،براتی ، تکثیرچی پیر اداره را می بلعد و از آن طرف یک ورقه ی پت و پهن با حروف سیاه ناخوانا و خطی خرچنگ قورباغه بیرون می دهد

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3216

دوگیلاس سرخ همزاد

فریبا حاج­دایی

 

گوش من، پیران، سرکردۀ شش هزار سوار جنگی در شاه­نامه، سوراخ شده است. گیو به خنجری آن را سوراخ کرده. به دنبال گوشواری از دو گیلاس سرخ همزاد هستم. شنیده­ام خانم شاعره­ای از این گوشواره­ها دارد. بدین وسیله صمیمانه از او درخواست می­کنم یک جفت از این گوشواره­ها را برایم بفرستد.  در ضمن برگ گل کوکب لازم نیست،  قبلاً به ناخن­هایم چسبانده­ام.

نظرات (0) کلیک ها: 6244

بازی جنگ

ران بست

ترجمه : گیتا گرگانی

سرجوخه جان توماس به خاطر وحشت از خشونت باورنکردنی اولین نبردی که در آن شرکت کرده بود و در اطرافش جریان داشت در میان گل ولای چندک زده بود .

    "  در میان غوغای جنگ صدای مادرش در گوشش پیچید   "جانی وقت شام است

سرجوخه توماس ، با چشم های اشک آلود ، ام -16 خود را به زمین انداخت و به طرف صدا دوید.

مسلسلی زمانی کوتاه به صدا در آمد بعد خاموش شد.

نظرات (0) کلیک ها: 2414

 کور رنگ                                                        

بهناز علیپور گسکری

    پشت سر باباهه  بره تو ببینه مادره وسط زمین و آسمون داره تاب می خوره یه تخته کبود عین  نیل . حالا بچه هه چند وقتشه سه چار ساله طفل معصوم . خدا برای هیچ تنابنده ای بد نیاره . بین دو انگشت سبابه و شستش را با دندان هایی کوتاه و ساییده شده  گاز  می گیرد . «خدا که نه، هر چی آتیشه از گور بنده ی خدا پا می شه . من می گمش "قسمت" .»  با سه انگشت روی سه خط عمیق روی پیشانی اش ضربه می زند .« پیشونی نوشت آدم باید خوب باشه خانوم . شما جوونای حالا  دیگه قبول ندارین ...»

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3990

 النورا

ادگار آلن پو

ترجمه منصوره وحدتی احمدزاده 

    من متعلق به نسلی هستم که به خاطر قوه تخیل و شور و اشتیاق­اش مورد توجه است. مردم مرا دیوانه خطاب می­کردند اما مسئله اینجاست که هنوز مشخص نشده که آیا دیوانگی یک نوع برتری هوشی است یا  نه، یا حتی بیشتر؛ باشکوه و عظیم است


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 6810

      از پشت آن مژه های بلند     مشکی                                                                                            

      نویدا هادیان

    من و صمدی کارمان همین بود. هر کسی توی بیمارستان غزل را می خواند، ما را صدا می کردند؛ البته نه، خدایا ! اگر که آن کس زن بود ما را صدا می کردند؛ کار مردها با ممد آقا و صابر بود که کمک بهیارهای بخش جراحی مردها بودند

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5972

                                      پروژه‌های نیمه‌تمام

 کاوه سلطانی

وضعیت من و او را به این شکل مجسم کنید: در راهرویی می‌دود و دنبالش می‌کنم. قرار است به او شلیک کنم و او از این آگاه است. در پاگرد پله‌ها گمش می‌کنم و وقتی به راهروی بالایی می‌رسم نمی‌دانم در کدامیک از اتاقها مخفی شده. احتمال سقوطش از بالای نرده‌ها منتفی است.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3353



شبیه پروتاگوراس

عماد عبادی

باب آشنایی شان چند سال پیش در یکی از خانه های قدیمی کاشان ،احتمالا خانه طباطبایی ها رقم خورده بود.مرد عکاس بود و دستی در شعر و شاعری داشت

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 6562

 چاووشی

کاوه فولادی‌نسب

 "پرواز شمارۀ 777 از پاريس هم‌اكنون در تهران به زمين نشست."

پاکت سیگار را از جیبم درآوردم و گذاشتم روی میز. پیشخدمت، با همان لباس سفيد و كراوات باسمه‌اي زرشكي‌اش، بالای سرمان ایستاده بود و رضا هنوز داشت فهرست نوشیدنی‌ها را تماشا می‌کرد.

"یك قهوۀ بدون شکر و ..."

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2331

حیوان مورد علافه ی آقای ک .

برتولت برشت

ترجمه علی عبداللهی

حیوان محبوب اقای ک .

وقتی از آقای کوینر پرسیدند کدام حیوان را بر سایر حیوانات ترجیح می دهد بی درنگ فیل را نام برد ؛ استدلالش هم این بود :

فیل هم قوی است هم  حیله ورز . حیله را با قدرت  همراه میکند . این حیله اش به هیچ وجه موزایه و حقیرانه نیست  که...

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2792

گلي ترقي

برگرفته از کتاب: خاطره‌هاي پراکنده -

تابستان بدي بود؛ داغ، بي آب، بي برق. جنگ بود و ترس و تاريکي. مسعود «د»، مثل آدمي‮افتاده در عمق خوابي آشفته، گيج و منگ و کلافه، دست زن و بچه‌هايش را گرفت و شتابان راهي فرنگ شد. بي‌آنکه بداند چه آينده‌اي در انتظارش است. نمي‌خواست عاقل و محتاط و دورانديش باشد.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2667

 همسایه ها

ریموند کارور

ترجمه فرزانه طاهری

    بیل و آرلین میلر زوج خوشبختی بودند. اما گاه به گاه احساس می‌کردند که در جمع آشنایانشان فقط خودشان دوتا هستند که انگار به نحوی جا مانده‌اند. بیل کاری نداشت جز آنکه به وظایف حسابداریش برسد و آرلین هم به کارهای منشیگریش مشغول بود

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 6573

 


یک  گل سرخ  برای ایملی

ویلیام فاکنر

ترجمه نجف دریابندری

وقتي که ميس اميلي گريرسن مرد، همۀ اهل شهرِ ما به تشييع جنازه‌اش رفتند. مردها از روي تاثر احترام‌آميزي که گويي از فروريختن يک بناي يادبود قديم در خود حس مي‌کردند، و زن‌ها بيشتر از روي کنجکاوي براي تماشاي داخل خانة او که جز يک نوکر پير - که معجوني از آشپز و باغبان بود - دست‌کم         

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5970

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 80 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت