Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - داستان
سه شنبه, ۰۴ تیر ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

تاریخچه‌ی مختصرِ مردگان /کوین بروکمایر

برگردان: علی رحمانی

هنگامی که مرد نابینا به شهر رسید، مدّعی شد که در سفرش از بیابانی از شن جان‌دار گذر کرده است. گفت اوّلش مُرده و بعد (شَتَرق!) بیابان. داستان را برای هرکس که گوش می‌داد تعریف می‌کرد. هم زمان گردنش را کج کرده بود تا صدای قدم‌های مردم را دنبال کند. بار.

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3751

 

بادکنک تعطیلات

 مجتبی بهادری فر

 تعطیلات اصلی ما نیمه دوم اسفند است. شوق و ذوق زیادی داریم. خانه تکانی می کنیم. لباس نو می خریم.تقریبا ردیف شیرینی خشک قنادی محل را خالی می کنیم ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3460

 

با هم برويم  تعطيلات

 شيرين داووديان

امروز  تعطيلم. ديروز هم  تعطيل بودم. فردا هم تعطيل هستم. من خود تعطيلات  هستم. اين مردم نيستند كه منتظر تعطيلات اند ، من هستم كه ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4257


كلاغ

 لیلا بابایی فلاح


دست‌هايم را روي گوش‌هايم گذاشته‌ام تا نشنوم، اما مي‌شنوم. صداي دعوايشان از زير انگشت‌هايم سُر مي‌خورد و مي‌رود توي لاله گوشم

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2758

  میترا داور

روباهی با چشمان مضطرب

نینا سرش را از زیر پتو بیرون کشید و گفت: مامان ! تو بودی گفتی هر آدمی شبیه یه حیوونی می‌مونه؟
مادر گفت: من نگفتم، بعضی از روان‌شناسا می‌گن.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2899

 میترا داور


ترجيح  مي دهيم كارمند باشيم تا باعث وقوع جنگ جهاني  سوم شويم

  میترا داور

 شلوار پاچه گشاد  زماني مُد بود ، دوباره مُد شده است . در سالهايي  كمابيش ثابت،  مُد تكرار مي شود ... جنگ جهاني گاه مُد ميشود ، مثلا ً  جنگ جهاني اول ، بعد جنگ جهاني دوم ... پدر بزرگم در جنگ جهاني دوم ورشكست شد ، و پدرش در جنگ جهاني اول  ... پدربزرگم مي گفت هر بار تو  طايفه ي ما  ، كسي ورشكست شد،  بدانيد جنگ جهاني  سوم اغاز  مي شود ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2439

 

فصلی از «یکشنبه‌ی نخل» نوشته کورت ونه‌گات جونیور

با ترجمه‌ای از سیدمصطفی رضیئی

 

پیشنهاد اصلاح اولین بند قانون اساسی امریکا

  به‌نظرم من عضو آخرین نسلِ شناخته‌شده از نویسنده‌های امریکاییِ تمام‌وقت و برای تمام عمر نویسنده باشم. تقریباً هم همگی ما نویسنده‌های این نسل، در یک صف در کنار همدیگر ایستاده‌ایم. عصر رکود اقتصادی بزرگ امریکا بود که تمامی ما را را کفری و مراقب ساخت. جنگ جهانی دوم بود که ما را این‌قدر تمیز کنار همدیگر قرار داد، خواه مرد بودیم یا زن، خواه هیچ‌وقت یونیفرم ارتش را تن‌مان کرده بودیم یا نکرده بودیم. عصری رمانتیک از آنارشیم در نشر بود که به ما پول رساند و خواه‌ناخواه معلم‌هایی برای دنباله‌وری، برای وقتی که هنوز جوان بودیم – وقتی هنر خودمان را به‌خوبی فرا گرفتیم.


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4693


ماه نرم / ایتالو کالوینو

برگردان: ایلیا حریری

 د‌‌اشت نزد‌‌یک می‌شد‌‌؛ وقتی به خانه می‌رفتم‌، وقتی نگاهم را بین د‌‌یوارهای شیشه‌ای و فولاد‌‌ی بالا می‌برد‌‌م‌، متوجهش شد‌‌م‌. د‌‌ید‌‌مش‌، د‌‌یگر مثل نوری بین تمام انواری که وقت غروب می‌د‌‌رخشند‌‌، نبود‌‌: از آن نورهایی که وقتی د‌‌ر ساعت مشخصی د‌‌سته‌ای را د‌‌ر نیروگاه برق پایین می‌کشند‌‌، ناگهان از بالا به روی زمین می‌تابند‌‌،

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4318


صبحانه خوردن بدون همینگوی نمیچسبد.

یزدان کاکایی

 عده ای درحال شلیک کردن به مغز انسانها، به چیزی فکر میکنند که من در حین صبحانه خوردن یا تماشای دریا به آن فکر میکنم. ...

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4940

شب مغلوب ها

فتح الله بی نیاز

 يقين  مطلق دارم كه مرا به‏ خاطر اين كنجكاوی ملامت نخواهيد كرد، چون در ازای آن توانسته‏ ام به رمز و رازی دست پيدا كنم كه در حالت عادی هيچ‏يك از ابنا بشر به اصل اين ماجرای عجيب دسترسی پيدا نمی‏كرد ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3920

  رزرو 

 شهاب عطایی

برای اینکه فراموشت کنم هر چند روز یکبار برای خودم بلیط تئاتر رزرو میکنم .خانم پشت خط می گوید : چند نفرید ؟ 

 -   چند نفر نیستیم ، فقط برای خودم میخواهم  .

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3370


مادر / جیمز جویس/محمدعلي صفريان - صالح حسيني
نویسنده: داستان -

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1791

جلال آباد

محمدصالح علا

شاید یک روز کتابی بنویسم و در آن ثابت کنم به عکس تصور انسان ها ،گاوها گاو نیستند.گاوها شخصیت پیچیده ای دارند.برخی احساساتی،گوشه گیر،خجالتی و فروتن اند،برخی ریاست طلب،پرخاشگر و زود رنج اند. اندام بزرگی دارند ولی بسیار مهربان ،متین و بی آزارند.گاوها اغلب بیماری قلبی دارند،تنها به خاطر جثه ی بزرگ شان نیست،به خاطر رنج هایی ست که در طول زندگی می کشند. ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4497

عليرضا ذيحق

 اوستا كمال

نه كه مردم صفحه بگذارند و بخواهند با آبرويش بازي كنند ، نه ؟ موضوع اصلا اين نبود . دار وندارش را باخته بود و در وبرزن مي دانستند كه همين روزها از اين محل خواهند رفت . يعني قبلا زنش قهر انداخته و از دست هفت طرف همسايه كه مرتب سؤال پيچش مي كردند ،رفته بود خانه ي دخترش كه پابه ماه بودو فقط كمال مانده بود .

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4795


نمور

فریبا منتظرظهور

این اتاق تاریک‌تر و دلگیر‌تر از آن است که فکر می­کردم. نه پنجره‌ای،  نه شیء زیبایی. تنها چند صندلی افسرده و میزی فرتوت و زیر سیگاری سوخته و سیاه شده ای روی آن  و این شومینه‌ی سرد.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3865

بیگانه

آلبرتو موراویا

ترجمه اعظم رسولی

کار تزئین اتاق نشیمن که تمام شد، خانم میلونه به بچه ها گفت که با خیال راحت به رختخواب بروند؛ طولی نمی کشید که بابانوئل همراه با هدایا از راه می رسید و آنها نباید مزاحم او می شدند. بچه ها حرفش را گوش کردند و از همان جایی که مادر برای نشان دادن درخت صدایشان کرده بود، به طرف اتاق خواب هایشان رفتند. اما درست در همان لحظه، زنگ در به صدا درآمد. خود بابانوئل بود که وارد خانه می شد! ...

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3545

 

داستانی از لیدیا دیویس(Lydia Davis)

ترجمه اسدالله امرایی

 نامه به رئیس انجمن مشاهیر امریکایی با مسئولیت محدود

 جناب رئیس /پس از سلام به آگاهی‌ می‌رساند که اینجانب از طرف هیأت اجرایی دبیران به عنوان زن سال 2006 برگزیده شده‌ام. از طرفی دچار حیرتم. مرقوم فرموده‌اید که این جایزه به زنانی تعلق می‌گیرد که نمونه‌ی‌ «شایانی» برای همتایان خود باشند، و طبق فرمایش حضرتعالی دستاوردهای خود را «ارتقا» ببخشند. اعلان کرده‌اید در این گزینش با بررسی سوابق من، از کمک ده هزار مشاور «صاحب نفوذ» در هفتاد و پنج کشور جهان استفاده کرده‌اید. در این تحقیقات گسترده خطای فاحشی مرتکب شده‌اید و به جای لیدیا دیویس که اسم من است نوشته‌اید لیدیا دانج.

ادامه مطلب نظرات (1) کلیک ها: 6310

 


اولیس / جویس / منوچهر بدیعی

آخرين‌ وداع‌ بي‌نهايت‌ تأثرآور بود1. از مناره‌هاي‌ دور و نزديك‌ صداي‌ناقوس‌ مرگ‌ لاينقطع‌ بلند بود و همه‌ را به‌ تشييع‌ جنازه‌ مي‌خواند و در گوشه‌ وكنار محله‌هاي‌ غم‌زده‌ ده‌ها طبل‌ پوشيده‌ در نمد كه‌ صداي‌ پوك‌ توپ‌ها آن‌هارا قطع‌ مي‌كرد ندايي‌ شوم‌ سر مي‌داد. غرش‌ كركنندة‌ رعد و روشنايي‌كوركنندة‌ برق‌ كه‌ اين‌ صحنة‌ مرگبار را روشن‌ مي‌كرد گواهي‌ مي‌داد كه‌ توپخانة‌آسمان‌ از قبل‌ تمام‌ طنطنة‌ مافوق‌ طبيعي‌ خود را به‌ اين‌ منظرة‌ مخوف‌ عاريه‌داده‌ است‌.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4181

 
 طاعون در تعطیلات

 میترا داور
چند روز  تعطيلي پيش رو داريم . گاه فكر ميكنم قرار است طاعوني در راه باشد كه  جمعيت  اين جور تو  داروخانه ازسروكول هم  بالا مي روند  . تقريبا دست هيچ كس نسخه اي نيست .  هر كسي مي داند چه اش شده . يكي شربت سرفه مي خواهد يكي استامينوفن . يكي كلسيم...

 
ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3935

درد کاغذی

شهاب عطائی

 مثل رسیدهای کاغذی عابر بانکها که پس از خوانده شدن مچاله می شوند ، مچاله شده ام . همسرم خودش را روی خاکم انداخته و شیون می کند که طاهر حلالم کن !  پسرم  آن طرف تر زیر سایه درخت صنوبر نشسته است و با اعلامیه ی فوت من موشک کاغذی درست می کند .

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2665

 

داستانی از  فرانک اوکانر

مترجم: رامین مستقیم

جیم گراهام تا دم دمای سی سالگی نگرفت که زندگی چه حقه ای برایش سوار کرده است. تا آن موقع شبیه هر مرد جوان دیگری عمر می گذراند. بی هیچ خیال و فکر خارق‌العاده‌ای شب را روز می کرد


ادامه مطلب نظرات (2) کلیک ها: 4380

دارکوب ها/ارسکين کالدول

برگردان: احمد شاملو

   دارکوب‌هايي از آن نوع که به‌شان «دم سفيد» مي‌گويند از خيلي وقت پيش اسباب دردسرمان شده بودند. اول عده‌شان چندان زياد نبود. اما بهار که شد همين که جوجه‌ها سر از تخم درآوردند و نوک‌شان آن‌قدري قوت گرفت که بشود به دارودرخت کوبيد صبح‌ها آن‌چنان هياهويي به راه مي‌انداختند که ديگر هيچ کس تو خانه نمي‌توانست چشم برهم بگذارد.


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4783


سانس آخر

سهیلا سجادی

من هم امروز به  سراغشان رفتم . مثل هر بار ، جعبه کنج  قفسه ی کتابها بود . بیرون آوردمش. . بلیطها دسته بندی شده بودند . مثل همیشه . ولی اینبار وزن قفسه روی چشمم سنگینی کرد . چیزی تغییر کرده بود . نوشته ها خوانا نبود .با عینکی که اسمش را گذاشته اند پیر چشمی ، مرورشان کردم . ورقشان زدم .         

عصر جدید . سالن 2 ردیف 3 شماره ی 9

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3730

مرمری در اندازه انسان

ادیت نسبیت

ترجمه : دنا فرهنگ

با اینکه هر کلمه‌ی این داستان به اندازه‌ی ناامیدکننده‌ای حقیقت است، انتظار ندارم کسی آن را باور کند. این‌روزها قبل از این‌که بتوان چیزی را باور کرد "توضیحی منطقی" لازم است. پس بگذارید من همین ابتدا توضیح منطقی کسانی را که ماجرای غم‌انگیز زندگی من را شنیده‌اند به شما بگویم. ...

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3177

 

آگلونِما

 مجتبی  بهادری فر

 تنگ روی میز تا نیمه از آب پر است. گیاه ریشه هایش را در آن گسترانیده، برگ های سبزش از تنگ بیرون آمده است. برگ ها کوچک و صنوبری اند و ریشه های شیری رنگ در هم پیچیده اند. آپارتمان از دو سمت شمالی و جنوبی پنجره دارد و گیاه توی تنگ نور خوبی می خورَد.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3199


کرگدن‌ها / اوژن یونسکو / ابوالحسن نجفی

  من و دوستم ژان در ایوان کافه‌ای نشسته بودیم و آرام از هر دری سخن می‌گفتیم که ناگهان در پیاده‌رو مقابل، عظیم و جسیم و نفس‌زنان، کرگدنی را دیدیم که کوس بسته بود و می‌تاخت و تنه‌اش به بساط فروشندگان می‌سایید. رهگذران به سرعت خود را از مسیر او کنار می‌کشیدند تا راه برایش باز کنند. کدبانویی از وحشت نعره کشید و سبد از دستش افتاد

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3862

روز حسابی برای کانگوروها

هاروکی موراکامی

برگردان: آرمان سلاح ورزی


چهارتایی کانگورو توی قفس بود‌‌ند‌‌. یک کانگوروی نر، د‌‌و تا ماد‌‌ه، و یک نوزاد‌‌.

من و نامزد‌‌م جلوی قفس ایستاد‌‌ه بود‌‌یم. باغ‌وحش اصلاً بین جماعت محبوب نبود‌‌؛ صبح د‌‌وشنبه هم که بود‌‌ و این‌طوری حیوا‌ن‌ها عد‌‌ه‌شان به بازد‌‌ید‌‌‌کنند‌‌ه‌ها می‌چربید‌‌. هیچ غلو نمی‌کنم. قسم می‌خورم.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4051

 


 شاهزاده خوشحال

اسکار وایلد

ترجمه و مقدمه از سیده نسترن بنی هاشمی

مجسمه شاهزاده خوشحال بالاي شهر روي يك ستون بلند قرار داشت. او بيش از همه با لايه نازكي از طلاي ناب، طلا كوب شده بود. براي چشمانش دو ياقوت كبود درخشان و بر روي دسته شمشيرش يك ياقوت قرمز بزرگ وجود داشت.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 6540

 


بغلم کن

سیده نسترن بني هاشمي

سلام. نام من پدرام است. ۶ سالم است. البته نه دقيقا ۶ سال. بلکه کمی بيشتر. يعنی حدود ٢٠ سال بيشتر! خوب. چون می خواهم داستانم را از زبان کودکی ام بيان نمايم. بايد تصور کنم که ۶ ساله هستم.

پیوست ها:
دانلود این فایل (بغلم کن.pdf)بغلم کن.pdf[ ]100 kB
نظرات (0) کلیک ها: 3482

 هَدِر رود  زمین / نوشته : علی رشوند

 تابستان روز بود.نادعلی  ،بهاربانو  و  میرزا یونس به سایه درخت گردوی قربانعلی پناه بردند .

 نادعلی گفت :

- میرزا بی زحمت کاغذ را در بیاور .

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3683



جنگ
- لوئیجی پیراندلو - ترجمه علی قانع:


مسافرانی که با قطار نیمه‌شب، رم را ترک کرده بودند، می‌بایست تا سحرگاه در ایستگاه کوچک فابرینا متوقف می‌ماندند تا از این ایستگاه قدیمی برای ادامه‌ سفرشان، به خط اصلی سالمونا ملحق شوندو


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5863

از آشنايى با شما خوش وقتم  /جويس كرول اويتس

برگردان: حسين نوش‌آذر


هيچكس به‏ياد نمي آورد كه بحث چگونه درگرفت. شب جمعه بود و آن‏ها دو زوج كه هيچ‏كدام زن و شوهر نبودند به يك رستوران چينى رفته بودند كه پاتوغ‏شان بود. زن‏ها و يكى از آن دو مرد مدت‏ها پيش ازدواج كرده بودند و اكنون حتى خاطره طلاق هم در ذهن‏شان رنگ باخته بود. براى آدمى كه به چهل‏سالگى نزديك مى‏شود و زندگى ناآرامى داشته است بسيارى چيزها به تاريخ تبديل مى شود. موضوع بحث زايمان بود. زن‏ها صاحب بچه بودند و مرد مسن‏تر در زندگى زناشويى‏اش كه اكنون به يك واقعه تاريخى تبديل شده بود طعم پدر بودن را چشيده بود. فقط خانم ها صحبت مى‏كردند. مانند دخترهاى جوان مقابل هم نشسته بودند، مى‏گفتند و مى‏خنديدند

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4426


داستان کوتاه خمره / نوشته : لویجی پیرآندو

موسیقی : سمفونی شماره 4 italian  اثر هِربرت وُن کاراجان

پیر آندلو ، نمایشنامه نویس و رمان نویس ایتالیایی و برنده جایزه نوبل در سال 1934 است . داستان خمره ، از جمله داستان های کوتاه اوست که بارها دستمایه تهیه فیلم و نمایش بوده است .

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2749

نبرد بزرگ

 مسلم صالحی

-- توکه قدت به این نمیرسه عزیزم
--میرسه من چهارسالمه
--اگه پایین بیفتی پاهات درد میگیرند ها

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3683


پسر گنده
دیوید سداریس /اسدالله امرایی

دیوید ریموند سداریس نویسنده، طنزپرداز امریکایی متولد 1956 است. سداریس عمده‌ی شهرتش را مدیون داستان‌های کوتاه از زندگی شخصی خویش است که ماهیتی فکاهی و طعنه‌آمیز دارند و نویسنده در آنها ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5705


دخترخاله ها/ کرول اوتس/  ترجمه  :مژده دقیقی

تمام این سال‌ها نفهمیده بودم شما زنده‌اید! نفهمیده بودم از خانوادة شما کسی زنده مانده است. پدرم به ما گفته بود هیچ کس زنده نمانده است. خیلی خوشحالم که زنده مانده‌اید و آدم موفقی شده‌اید. باورم نمی‌شود که شما از سال 1956 در آمریکا زندگی می‌کنید. که وقتی شما در شهر نیویورک دانشجوی کالج بودید، من( با شوهر اولم، که زیاد با او سعادت‌مند نبودم) در شمال ایالت نیویورک زندگی می‌کردم! می‌بخشید، من چیزی دربارة کتاب‌های قبلی شما نمی‌دانستم، هرچند تصور می‌کنم اگر می‌دانستم، « مردم‌شناسی زیست‌شناختی» حتماَ برایم جالب بود.( من به هیچ‌وجه تحصیلات دانشگاهی شما را ندارم، و از این بابت خیلی شرمنده‌ام. نه تنها کالج نرفته‌ام، بلکه دبیرستان را هم تمام نکرده‌ام. )

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4856

 

سریال خانوادگی

 شهناز فریور

در پارکینگ با صدای جیر جیر همیشگی باز شد. آرمان کنترل را رو به تلویزیون گرفت و کانال را عوض کرد. آرش  اعتراض کرد. "هوی..داشتم می دیدم. نوبت رقص پسره بود."


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3618


خود زني

عليرضا ذيحق

 

سايه ي آلا چيق روسرش بود كه شيرين غريبي كرد. نشست رو پتوي تازده ي رو تخت و شد عين آتش گرداني پر از آتش. حرفي نزد . چيزي درون اش سوسو زد و تخم چشمهايش لرزيد

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2543


آقای کبوتر و بانو   /کاترين منسفيلد /

برگردان: شيرين تعاوني(خالقي)

لبته که مي‮دانست، آن‌هم بهتر از هر کس ديگر، که ذره‌اي شانس ندارد، حتي به اندازۀ يک سر سوزن. اصلاً تصورش هم نامعقول بود؛ اين‌قدر نامعقول که هيچ تعجب نمي‮کرد اگر پدر دخترک... خب، هر کاري که پدر دخترک مي‮کرد براي او کاملاً قابل فهم بود. در واقع هيچ چيز جز درماندگي محض، جز اين واقعيت که اين براستي آخرين روز اقامتش در انگلستان بود- تا کي‌اش را فقط خدا مي‮دانست- نمي‮توانست او را به حرکت وادارد

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2166


تا فردا

حمید رضا اکبری شروه

آفتاب که رفت چیز دیگری برای ناگاه کردن پیدا نکرد .باد گیسوی پر کرشمه اش را چنگ می زند . انگار کسی هم دارد به شکل رقص خودش را تکان می دهد و می رود سمت آبگاه تا دوباره اسب  زیبای سواره را ببیند . این را هم شاید بوسلمه برایش تعریف کرده باشد . حس دریا دارد تا با جاشوان گرگور ها را به  دریا بفرستد و خودش برود عمق ، بنشیند به قشنگی ماهی ها .

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2891


فرشته بر بام تهران

میترا بیات

ناصر صبح نشده از خواب برمی خیزد  و می گوید:" می خوام برم بام تهران"

من هم لباس می پوشم که  بروم. نگاه به شکم  برآمده ام می کند  و  می گوید:"  با این شکمت می خوای بیای بام ؟ فکر می کنی می رم پشت بام خانه که تو هم راه افتادی که بیای؟" ...

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4691

 عمه نخل        

 عباس مؤذن

می‌‌بینی ، آهان... همان‌جا !

به ته سیاهی نگاه كن؛ به تاریكی پشت پلك‌هایت وقتی روی هم پهلو گرفته‌اند. دو پرده‌ی نازك چشم‌هایت را روی هم گذاشته‌ای تا كمی آرام گیری. نه تاریك است و نه كاملا روشن. حالا چیزهای

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 6172

The Beggar of Tehran

Amir Marashi

Rachel had noticed my sudden change of mood after I had finished speaking briefly to our son on the phone. This was the third time in three months that he had called and cancelled a visit to us.  He had also made it clear that he didn’t want us to go and visit him since he was far too busy.

پیوست ها:
دانلود این فایل (The_Beggar_of_Tehran_cut[1].doc)The Beggar of Tehran[ ]35 kB
نظرات (0) کلیک ها: 6472

دفترچه پس انداز

آلبا دسس پدس / برگردان: بهمن فرزانه

 وقتی در خانه را به روی او باز کردم نشناختمش. لاغرتر شده و موهای سرش خاکستری رنگ شده بود. بعد، با لحنی حیرت زده گفتم: «سرافینا!»

او را به خانه دعوت کردم و درآغوش گرفتم. همانند تنه درخت بی‌حرکت برجای مانده بود. فراموش کرده بودم که گرچه او زنی است بسیار وفادار و صدیق، با این حال همیشه بسیار خونسرد است، حتی در مواقعی که کمی‌شوق و شعف هم لازم است.


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4648

هاروکی موراکامی /دورنمای یک اتو

 ترجمه محمد دارابی

چند دقیقه پیش از نیمه شب، تلفن زنگ خورد. جونکو داشت تلویزیون تماشا می‌کرد و کیسوکی هدفون به گوش کنج اتاق نشسته بود. با چشم‌های نیمه بسته سرش را به عقب و جلو تکان می‌داد و انگشتان کشیده‌اش سیم‌های گیتار الکتریک‌اش را نوازش می‌کرد.  سرگرم تمرین یک قطعه با سرعت بالا بود و اصلا توجهی به زنگ تلفن نداشت. جونکو گوشی را برداشت.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5389

 

حمام شوابی‌ها

هرتا مولر

اسدالله امرایی

شنبه شب است. بخاری حمام گداخته و شکم‌داده مثل پول. پنجره‌ی هواکش محکم بسته شده. آرنی کوچولوی دو ساله تو هوای یخ چاییده بود. مامان پشت آرنی کوچولو را با شورت کهنه‌ای می‌شوید. آرنی کوچولو بی‌تابی می‌کند ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5166

لازمت می­شود

فریبا حاج­ دایی

تنها من نبودم، همه بودند، ومن دارم تقاصش را پس می‌دهم. بچه‌ام، محمدم دارد از دست می‌رود. ماران کنند موران کشند. وقتی آذر خانم آن‌جوری خودش را دار زد، همه گفتند تو بودی. فقط من بودم؟ من هم عین همه. آن‌قدربهش سگ‌‌ محلي کردیم که آن بلا را سرخودش آورد. بعد از آن روز جواب سلامش را هم

ادامه مطلب نظرات (1) کلیک ها: 4067

   مروری  بر داستان ماشین تحریر من

ترجمه: احمد اخوت /      رحمان چوپانی

داستان ماشین تحریر من» که به تازگی با ترجمه ی احمد اخوت و به همت نشر فردا به بازار کتاب آمده، به این همراه و همدم همیشگی جان دوباره ای بخشیده و از حس و حال نویسندگان در زمان کار با آن گفته است.«داستان ماشین تحریرمن» با داستانی از پل استر(نویسنده ی آمریکایی) آغاز و با گفت و گویی با همین نویسنده به پایان می رسد.به جز پل استر، مارک تواین، رابرت مسنجر، ماتیو سولان، مارتین هایدگر و احمد اخوت(مترجم کتاب) نیز از این ابزار در معرض خطر، گفته اند و نوشته اند

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4618

شال قرمز

بهاره ارشدریاحی

همانجا بود که بلند که شد- سراسیمه - شال بلند قرمزش که اگر دو دور دور گردنش نمی پیچدش، روی زمین می کشید، از پشتی صندلی افتاده بود روی زمین و رفته بود بی آن که پشت سرش را نگاه کند.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3891

 

درخت قاتل

 مجتبی صولت پور

مادرم از درخت انجیر توی حیاط می‌ترسید. می‌گفت در بچگی توی حیاط خانه‌شان مشغول بازی بوده که از پای درخت انجیر جمجمه‌ی کامل کله‌ی آدمی‌زادی را پیدا می‌کند


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2357

   مار بوآ/   مارگريت دوراس /   

ترجمه م. سجودی

    اين‌ واقعه‌، حدود سال‌ 1928 در يكي‌ از شهرهاي‌ بزرگ‌ مستعمرة‌ فرانسه‌ رخ‌ داده‌ است‌.

    در شبانه‌ روزي‌ دخترانِ «مادموازل‌ باربه‌»، دخترها معمولاً بعد از ظهر يكشنبه‌ها بيرون‌ مي‌رفتند. هر يك‌ از آنها در شهر «مادر خوانده‌» اي‌ داشت‌. دختران‌ شب‌ كه‌ برمي‌گشتند از سينما رفتن‌، صرف‌ چاي‌ در «پادُگا»، بازديد از استخرهاي‌ سرپوشيدة‌ شنا، ماشين‌ سواري‌ و بازيهاي‌ تنيس‌ راضي‌ و سرخوش‌ بودند.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5022

میز، میز است

پیتر بیکسل / ترجمه بهزاد کشمیری فرد

می‌خواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم. داستان مردی که دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زند. مردی که چهره‌ای خسته دارد. خسته‌تر از آنکه حتی بخندد و یا عصبانی بشود.
او در شهر کوچکی، آخر یک خیابان یا نزدیک یک چهارراه، زندگی می‌کند. راستش تقریباً به زحمتش هم نمی‌ارزد که او را توصیف کنم، همه چیزش مثل دیگران است. کلاهی خاکستری به سر دارد، شلواری خاکستری به پا و نیم‌تنه خاکستری به تن. زمستان‌ها هم پالتوی بلند خاکستری می‌پوشد. گردن باریکش پوست خشک و چروکیده‌ای دارد و یقه سفید پیراهنش زیادی گشاد است.
ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4967

 برای گونکادین بهشتی نیست

( No Heaven For Gunga  Din )

 فتح الله بي نياز

شبى كه قرار بود سنكا فيلسوف رومى به فرمان نرون، تسليم مرگِ به‏ ظاهر خودخواسته شود ...


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4918

تالپا  /خوان رولفو

 عبدالله کوثري

ناتاليا خود را به آغوش مادرش انداخت و زماني دراز با هق‌هقي آرام زار زد. روزهاي فراوان جلو اين اشک‌ها را گرفته بود، ذخيره‌شان کرده بود براي امروز که از سنسونتلا برگشتيم و او همين که چشمش به مادرش افتاد يکباره احساس کرد به دلجويي و تسلا احتياج دارد.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2981


معصوم چهارم / هوشنگ گلشیری  


حالم خوب نيست. نمي‌توانم به اداره بروم. ديشب دوباره خون‌دماغ شدم، توي خواب. بعد هم ديگر نتوانستم بخوابم. راستش ترسيدم خوابم ببرد. آخر در بيداري اختيار آدم دست خودش است. اما خواب که باشد چي؟ مقصودم البته فقط خون‌دماغ نيست. از کجا که آدم توي خواب حرف‌هايي نزند که نبايد؟ پيرزن صاحبخانه مي‌گفت توي خواب داد مي‌زدم، آن‌هم من. اين يکي زن خوبي است. مي‌گفت: «بايد سعي کنيد بخوابيد.» خوب، نمي‌توانم. دست خودم که نيست. شايد اگر خانه‌ام را عوض کنم، بشود. مجبورم عوض کنم،

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4714

مردم آزارها
ريموند كارور / ترجمه  اسدالله‌ امرايي‌

كرول‌ و رابرت‌ نوريس‌ دوستان‌ قديم‌ جوان‌ زن‌ِ نيك‌ بودند. چندين‌ سال‌بود كه‌ او را مي‌شناختند، خيلي‌ پيش‌ از آن‌كه‌ نيك‌ او را ببيند. از وقتي‌ زن‌ بيل‌دالي‌ شد با او آشنا شده‌ بود. در آن‌ دوره‌ چهارتاشان‌ ـ كرول‌ و رابرت‌، جوان‌ وبيل‌ ـ تازه‌ عروس‌ و داماد و فارغ‌التحصيلان‌ دانشكدة‌ هنر بودند. در يك‌ خانه‌زندگي‌ مي‌كردند، خانه‌اي‌ بزرگ‌ در كاپيتول‌ هيل‌ِ سياتل‌، اجاره‌خانه‌ را شريكي‌مي‌دادند و حمام‌ و دست‌شويي‌شان‌ مشترك‌ بود. خيلي‌ وقت‌ها شام‌ و ناهار رابا هم‌ مي‌خوردند و كُلي‌ حرف‌ مي‌زدند .

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4296

ولفگانگ بورشرت /مترجمان: معصومه ضیائی و لطفعلی سمینو

شب ها موش های صحرایی می خوابند

قابِ خالی پنجره ی دیوار تنهامانده، پر از غروبِ زودهنگامِ آفتاب، خمیازه ی سرخآبی میکشید. تودهای غبار از میان باقیمانده ی دودکشهای کجشده میدرخشید. ویرانه داشت چرت میزد.
او چشمهایش را بسته بود. یکباره تاریکتر شد. حس کرد که کسی آمده و حالا جلوی او ایستاده است، تیره و بیصدا. و فکرکرد: «حالا توی چنگشون هستم!» ولی وقتی کمی لای چشمها را باز کرد، تنها دو پا را در شلواری ژنده دید. آنها، خمیده، پیش روی او بودند. طوری که او از میان آنها میتوانست آن سو را ببیند. او به خود جرأت داد و با چشمان نیمهباز بهسرعت از دمپای شلوار به بالا را نگاه کرد و پیرمردی را دید. پیرمرد چاقو و سبدی در دست داشت و نوک انگشتانش خاکی بود.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4482

اودسا / ايساک بابل 

برگردان: مژده دقيقي

   اودسا شهر مزخرفي است. اين را همه مي‌دانند. مردمش به جاي «خيلي فرق مي‌كند» مي‌گويند «خيلي توفير مي‌كند»، و عوض ِ «تودا اي سودا»1 مي‌گويند «تودويو اي سودويو»2. با اين حال، به نظر من مي‌شود خيلي چيز‌هاي خوب دربارة اين شهر مهم، زيباترين شهر امپراطوري روسيه، گفت. فكرش را كه مي‌كنيد، مي‌بينيد مي‌شود راحت و آزاد در اين شهر زندگي كرد. نيمي از جمعيت‌اش يهودي‌اند، و يهودي‌ها آدم‌هايي هستند كه در طول تاريخ چند واقعيت ساده ‌را آموخته‌اند. يهودي‌ها ازدواج مي‌كنند كه تنها نباشند، عشق مي‌ورزند كه قرن‌ها دوام بياورند،

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5279


نمایشنامه‌های کوتاه:
مصاحبه از جویس کرول اوتس
ترجمه سیدمصطفی رضیئی

مجموعه نمایشنامه‌های کوتاه، مجموعه‌ای است اینترنتی برای صرف لذت از ادبیات نمایشی. این نمایشنامه‌ها راسیدمصطفی رضیئی در هفت سال گذشته ترجمه کرده است و بتدریج، آنها را در قالب فایل‌های اینترنتی و مجانی، عرضه می‌کند.
«مصاحبه» نمایشنامه‌ای است کوتاه از جویس کرول اوتس...
ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3598



لازم نیست حتماً فورد باشد، رادیو هم نداشت ایراد ندارد

جوزفین رو

اسدالله امرایی


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5060

 



پریزاد

حمیدرضا اکبری شروه

بالای چاه  رفت و چیزی گفت . درون چاه صدا پیچید . تعجبش نیامد . طبیعی بود. هر صدایی که به درون چاه ریخته می شود پژواک دارد. خندید. واگشت تا برگردد، اما با صدای ناله ای که از چاه بیرون زد کرخت شد. سمت چاه چرخید و خمید سردهانه ی  چاه . با ترس گفت : " های کیستی ؟ جنی ؟ "

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2150

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 90 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت