Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - داستان
سه شنبه, ۰۴ تیر ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب



سروانتس

برگردان: محمد قاضی

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت»

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2185

در انتظار کودو/ساموئل بکت

 ولادیمیر: (نرم و آرام). آقای گودو ریش داره؟

 پسر: بله، آقا.

 ولادیمیر: رنگش بوره یا ... (مردد است) ... یا سیاه؟

 پسر: گمونم سفیده، آقا.

 سکوت.

ولادیمیر: مسیح به ­مون رحم کنه

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1579

 

 سفر
مهدیس توکل

شکل آن شکل نیم کره ای تقریبا کامل است . فکر می کردم جای راحت تری باشد ، اگر مربع بود بهتر بود . بالاخره چهارشنبه  رسید ، یک ماهی بود که منتظر این روز بودم . دو هفته ی پیش خرده ریزهایی که فکر می کردم لازم می شود را هم خریدم

 

ادامه مطلب نظرات (11) کلیک ها: 2234

شاملو و نویسنده شدنِ من

اثری از‫:‬

روبه‌رویش، روی صندلیِ لق‌ولوقی نشسته بودم. نگاهش می‌کردم. دست‌هایش را، که می‌نوشت و خط می‌زد و کاغذها را با قیچی می‌برید، و چسب می‌زد. تند کار می‌کرد، آخرین لحظه‌هایِ زیرِ چاپ رفتنِ مجله بود و من مویِ دماغش شده بودم. همین‌جور نشسته بودم و زل زده بودم به‌اش. عاقبت سرش را بلند کرد و گفت: «اسمِ داستانت چی بود؟»

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2188

داستان کوتاه "شیرها"

 پتر بیكسل / برگردان: مرتضی هاشم‌پور

پدربزرگ هم دوست داشت رام کننده‌ی حیوانات وحشی شود تا همه‌ی آنهایی که به او اعتماد نداشتند واذیتش کردند، عصبانی کند.هرگز در این باره صحبت نکرد.

پدربزرگ در یک برکه‌ی کوچک مرغابی نگهداری می‌‌کرد. حالا مرده از بس که در نوشیدن زیاده‌روی کرد. به یک باره درزندگی‌اش فهمید که رام‌کننده‌ی حیوانات نیست، از آن ساعت که پی برد، ورودیه به سیرک خیلی گران شده.  با دختری زیبا ازدواج کرد و دریک تقویم درباره‌ی آب وهوا، رطوبت ونیروی باد یادداشت می نوشت.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3505

روباه

هنگامه  البرزی

نیمه شب صدای روباهی در جنگل شنیده شد.از لا به لای درختها،سایه ی سیاهی عبور کرد. ...

 

ادامه مطلب نظرات (12) کلیک ها: 3045


تهدید / دونالد بارتِلْمي

برگردان: مهرشيد متولي

بعضي از ما مدت‌‌ها بود که دوستمان کُلبي را به خاطر رفتارش تهديد مي‌‌کرديم و حالا ديگر شورش را درآورده بود، بنابراين تصميم گرفتيم دارش بزنيم. کُلبي جرومنجر کرد که حالا يک کم شورش را درآورده (انکار نمي‌کرد که شورش را درآورده است) دليل نمي‌شود که ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2872

حکایت

غلامرضا پرتو

یک نخل وسط حیاط ما روییده بود که هنوز سر و تنش از غبار تابستانی شسته نشده بود، با اینکه به اواخر پاییز رسیده بودیم. حتی آن شب که نسیم سردی از دریا می وزید هنوز نمی شد بوی باران را در هوا احساس کرد.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3998

 چشمان بنفش لیزا

 مهستی محبی

 نمی دانم پرنده ها کجا می میرند و سقوط روی یک تراس سرپوشیده ناممکن به نظر می رسد. می توانم دستهایم را توی جیبم کنم و سوت بزنم ...



ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4859

ديوار چين و کتاب‌ها / بورخس /

ترجمه ابوالحسن نجفی

در ايام اخير چنين خواندم که مردی که دستور ساختن آن ديوار تقريباً بی‌انتهای چين را داد همان «شی هوانگ تی» نخستين امپراتوری بود که نيز مقرر داشت تا ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2404

 ترجمه ی محمود حسینی زاد

مرگ  .  توماس مان

پائيز آمده است و تابستان ديگر باز نمى‏گردد؛ ديگر هرگز تابستان را نخواهم ديد.
دريا تيره و آرام است، و بارانى ريز و دلگير مى‏بارد.
امروز صبح كه باران را ديدم، به تابستان وداع گفتم و سلامى كردم به چهلمين پائيزِ زندگيم، كه خود از راه رسيده است و با خود آن روزى را به همراه مى‏آورد كه گه گاه تاريخش را آرام پيشِ خود تكرار مى‏كنم،با حرمتى و با هراسى نهان.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2086

The Lottery

Analysis of "The Lottery", a Short Story by Shirley Jackson
The morning of June 27th was clear and sunny, with the fresh warmth of a full-summer day; the flowers were blossoming profusely and the grass was richly green. The people of the village began to gather in the square, between the post office and the bank, around ten o'clock; in some towns there were so many people that the lottery took two days and had to be started on June 2th. but in this village, where there were only about three hundred people, the whole lottery took less than two hours, so it could begin at ten o'clock in the morning and still be through in time to allow the villagers to get home for noon dinner.
ادامه مطلب نظرات (1) کلیک ها: 93394

صوراحیل

مهدی شریفی

من نه استاد دانشگاهم، نه به عمرم از حوالی هیچ حوزه‌ی علمیه‌ای رد شده‌‌ام. من فقط یک معلم ساده، در یکی از دبستان‌های دولتیِ جنوب تهرانم که نود و نه روز پیش زنش، اولین و تنها عشق جوانی‌اش را،‌ بی‌هیچ تشریفاتی از دست داده! ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1724

بورخس و بورخس/ نویسنده : خورخه لوئیس بورخس

ترجمه اسدالله امرایی

به ساعت کوچک ایستگاه که نگاه کردم، یکى دو دقیقه از یازده شب‏ گذشته بود. پیاده به طرف هتل راه افتادم. حس آسودگى و بى قیدى‌ایى که جاهای آشنا به جان آدم مى ریزد، مثل دفعات قبل به جانم ریخت. در بزرگ آهنى باز بود. عمارت توى تاریکى فرو رفته بود.‏
وارد سرسرا شدم که آینه‌هاى دودی‌اش تصویر گلدان‌ها را در خود منعکس مى کرد. عجیب آنکه مهمانخانه‌چى مرا به جا نیاورد و دفتر ثبت نام را مقابلم گذاشت. قلم را که با زنجیر نازکى به پیشخان بسته بودند ‏برداشتم.‏

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2279

نصفه

مجتبی بهادری فر

آفتاب کله ام رو داره می پزه. تنم عرق کرده . خودم رو سُر می دم توی سایه پیاده رو. سر ظهر، آدما می خزن توی خونه و محل کارشون. کار و کاسبی هم تق و لق میشه. سرم رو می خارونم. هر سه فرق سرم رو.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3782

گردن‌بند

گی دو موپاسان

او یکی از آن دخترهای زیبا و دلربایی بود که گه گاه و از روی اشتباه سرنوشت، در خانوادة کارمندی به دنیا می‌آیند. نه جهیزیه ای داشت، نه امید رسیدن به ارثیه‌ای و نه وسیله‌ای برای آنكه با مردی ثروتمند ازدواج کند. از این رو تن به ازدواج با کارمندی جزء در وزارت آموزش و پرورش داد.

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3592


زنده باد رابین ویلیامز

یردان کاکایی

من ژورنالیست نیویورک تایمز هستم.در مصاحبه با«مارادونا»کلکسیونی از انواع متنوع فساد رادیدم، در نگاهش. مارادونای تاریخی به صورت خبرنگار سیلی زد. ...

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3007


لنگه به لنگه/ رویا پیرزاد

بعضی صبحها که از خواب بیدار می شدم ، دلم می خواست با پیراهن خواب کهنه ، موهای شانه نکرده و جوراب های لنگه به لنگه جلو تلوزیون بنشینم و کارتون تماشا کنم . کارتون های والت دیسنی را دوست داشتم .دلم می خواست انگور بی دانه جلویم بگذارم و در دنیای دختر خاکستر نشین ، زیبای خفته و سفید برفی و هفت کوتوله غرق شوم .دلم می خواست دختر خاکستر نشین باشم

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2233

اشغال

 محمدآصف سلطانزاده/افغانستان

ساعت هفت و ده دقيقه تمام .
مرد جوان نگاه از ساعت بر گرفت و مثل هر روز لباس پوشيده و کيف به دست آماده رفتن شد. نگاهي سير به اتاقش انداخت ، جايي که عجيب در آن احساس امنيت مي کرد. باز آن حس هر روزه سراغش آمد که آيا ممکن است باز به اين خانه برگردد ؟

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1809

            فصل صید

    امیرحسین بهاج

 

موجي به سنگها خورد و قطرات آب به هوا بلند شد. شال زرد رنگ روي سرش خيس شد. دستش را روي گردنش گذاشت. گاه شيب كنار ساحل بي اختيار قدمهاي آرامش را به سمت دريا مي كشاندش. موجي جلو آمد و آب تا قوزك پايش بالا رفت، انتهاي دامن بلندش خيس شد. با انگشت ها، كنار گردنش را فشار مي داد و سرش را به سمت دستش خم مي كرد.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3290

دریا زیر پاها  / نوشته عزیز نسین  

 ترجمه : مژده الفت 

سه طرف استانبول دریاست. می‌شود گفت دریا دست‌ها را باز کرده و استانبول را در آغوش گرفته. با این‌حال وارد دریا شدن در استانبول سخت‌تر از  ورود به بهشت است در آن دنیا. 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2302

انفجار

اکبری شروه

خودش هم قبول نداشت .از اسب پیدا که شد زنها کل کشیدند .  اعتقاد داشت حالا وقتش نیست . اما برای پیوند دو طایفه بایستی  انجام می شد تا آغازی باشد برای تمام اختلافات .صدای انفجار  از دور به گوش می رسید ؛ بریده و گاهی ممتد .


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3117

{jcomments on}


سلينجر / دهانم زيبا و چشمانم سبز /برگردان: احمد گلشيري

صدای زنگ تلفن که بلند شد مرد مو خاکستری با لحنی خودمانی به زن جوان گفت که اگر صلاح میداند خودش جواب تلفن را بدهد. زن جوان گویی صدای اورا از دور شنید، رویش را به او کرد، یک چشمش که طرف چراغ بود، کاملا بسته بود و چشم بازش هرچند صمیمیتی تویش خوانده نمیشد درشت و آنقدر آبی بود که بنفش میزد.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2395


کلاه کلمنتیس/میلان کوندرا/ احمد میرعلا-ئی

در فوریهٔ ۱۹۴۸، رهبر کمونیست، کلمنت گوتوالد2 در پراگ بر مهتابی قصری به‌سبک باروک قدم گذاشت تا برای صدها هزار نفر انسانی که در میدان شهر قدیم ازدحام کرده بودند سخن بگوید. لحظه‌ئی حساس در تاریخ قوم چک بود. از آن لحظات سرنوشت‌سازی که فقط یکی دوبار در هر هزار سال پیش می‌آید.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2232

شمع بدون اشک

 شیرین داودیان

شش نفر دور میز نشسته اند ، خیره نگاه می کنند  به شمع وسط میز  ،  شمع ِ در حال سوختن. شعله اش گاه  بلند و  گاه کوتاه می شود. نخ شعله سر خم کرده است . هر شش نفر دارند می نویسند.   هر از چندگاهی به شعله می نگرند. شمع اشک ندارد، فقط کوتاه  می شود. اما چند قطره اشک شمع، روی شمعدان به جا مانده که رنگش با شمع کنونی متفاوت است

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2833

پشت پلک‌های شیشه‌ای

یوسف فاضلی دهکردی

تازه مرده بودم. از پشت پلک‌هایم که حالا دیگر شیشه‌ای شده بودند، می‌دیدم و حس می‌کردم. دست‌ها و بدنم یخ کرده بودند؛ اما پاهایام هنوز گرم بود. این را مادر گفت که بر سر و صورتش می‌کوفت و گریه می‌کرد. در هوای گرگ و میش صبح، اولین کسی که فهمید، مادرم بود. سرم از روی بالش به طرف پنجره افتاده بود. سرم را که بلند کرد و روی بالش گذاشت، تازه فهمید که نفس نمی‌کشم

ادامه مطلب نظرات (1) کلیک ها: 2155

عکاس ويرانه‌ها

ايمان احمدزاده خليفه

... لبخند شرمگيني روي صورتش مي‌آيد. شايد از اين که در مورد او حرف مي‌زنيم خجالت مي‌کشد و در عين حال راضي است که در مورد نامش حرف مي‌زنيم. از چهره‌اش چيزي نمي‌گويم اما حتماً توي نگاهم آمده که نگاهش را از من مي‌دزدد. چشم و ابروي مشکي، اندام لاغر و ورزيده و پوستي تيره و درخشان دارد. کرت‌هاي برنج کاري و نخلستان‌ها را رد مي‌کنيم و در بستر رودخانه جلو مي‌رويم. عريض است و سنگلاخ. ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3655


من و ترکش هایم

  قباد  اذرايين

ترکش های ستون فقراتم بی معرفت و نامردند. هیچ ملاحظه حالم را نمی کنند. به همین دلیل حالا سال هاست که یک ویلچر جورم را می کشد.( زنم تو این مدت خواهری ها در حقم کرده است!) ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3120

 
اکواریوم شماره چهار
 
 میترا داور
«اکواریوم شماره چهار» . این کتاب به تازگی از سوی نشرآموت به چاپ رسیده است.
نویسنده در مجموعه داستان «اکواریوم شماره  چهار» در صدد است تا  تازه ترین تجربه‌های داستان‌نویسی اش را  در راستانی فشرده‌نویسی، رمزپردازی و خلق فضاسازی غیرمتعارف و شاید «کافکایی» به کار گیرد.
 
ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2324

      دکتر جان داک هالیدی /       فتح الله بی نیاز

    نشسته بوديم و داشتيم درباره شنا در بركه نزديك كوى حرف مى‏زديم كه فرخ آمد و صحبت فيلم هفته بعد سينما را پيش كشيد. كم‏كم از فيلم‏هاى دلخواه‏مان، فيلم وسترن، حرف به‏ميان آمد و بعد، از فيلم‏هاى «كلمانتاين عزيزم» به كارگردانى جان فورد ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2393


 دیدار / قباد آذر آیین


شکر خدا همه خوبند مادر..ساق و سالم و سر حال. اصلن نگران هیچ کدامشان نباش. خدا گفته تو همیشه ی خدا حرص و جوش بخوری و دست و دلت بلرزد؟ از کدامشان شروع بکنم؟ شکر خدا یکی دوتا  هم که نیستند. دختر پروانه به سلامتی پزشکی قبول شده. دانشگاه زاهدان.  پروین اش...نگرانی پروانه بابت دوری جاه و راهش است

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4616

نگاره‎ی نویسنده/ ناتالیا گینزبورگ/ ترجمه‎ی آنتونیا شرکا

 حالا که پیر شده، خیلی آهسته می‎نویسد. ده‎ دفعه می‎ایستد تا بسازد و خراب کند. حالا صبر و حوصله‎ی فوق‎العاده‎ای پیدا کرده است. بعضی وقت‎ها فکر می‎کند که قبل از مردن‎ باید همه‎ی آن‎چه را دارد، بیرون بکشد. اما این اندیشه او را به هیچ تب‎وتابی نمی‎اندازد. بعضی وقت‎ها هم فکر می‎کند که دیگر چیزی برای بیرون کشیدن ندارد؛ یا این‎که هنوز فقط چیزهایی بسیار پیچیده، درهم تنیده و معوج دارد. هرگز عشق این را نداشته که طرف‎ پیچیدگی‎ها برود. اما حالا گاهی فکرش درگیر کلاف سردرگمی می‎شود. به آرامی‎ می‎کوشد از آن رهایی پیدا کند. کندی و حوصله‎اش، برایش تازگی دارد و ناخوشایند است. به نظرش دو پا قرض کردن و مثل یک دزد دویدن، بسیار زیباتر بود.
ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1750

 

 شهر من / سعید بردستانی

من اهل شهری هستم که تابلو ورودی زیبایی دارد. شهر من اما اسم ندارد. همین طور بیمارستان و پلیس راه ندارد. تا یادم نرفته بگویم که آتش نشانی و دادگاه هم ندارد. حتا پمپ بنزین هم ندارد. شهر من پای کوهی است که زمانی اسم زیبایی داشت، اما حالا اسم ندارد. در عوض مردم شهر من آدم‌های مهمی هستند که 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2361

 اورهان پاموک/نام من قرمز است
ترجمه: تهمينه زاردشت

حالا من يک مرده ام، يک جسد، ته يک چاه. خيلی وقت پيش نفسهاي آخرم را کشيده ام و قلبم ايستاده اما جز قاتل نامردم هيچکس از آنچه به سرم آمده خبر ندارد. رذل نفرت انگيز، براي اينکه از کشته شدنم مطمئن شود، به صداي نفسهايم گوش کرد،


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3735


مارسل پروست

تنها رنج بردن به حد غایت است که ما را از رنج رهایی می بخشد.

We are healed from suffering only by experiencing it to the full. - Marcel Proust

نظرات (0) کلیک ها: 3722


زائده

مجتبی بهادری فر

کنار پنجره اتاقم در ساختمانی کوچک نشسته ام. ساختمان های شهر را می بینم و زبانم را در دهان می چرخانم. نمی دانم از تولد با من بوده یا زمانی نامشخص در کودکی یا نوجوانی، در دهانم ایجاد شده. هر وقت که بوده، می دانم در کلاس های دانشگاه عمده وقتم را با آن می گذراندم. ...

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2408

key / mitra davar/Sharareh sharifian

As I went further, there was a layout of locks and keys. Rusty , black keys  and locks. I picked up one of the rusty locks. The salesman took it off my hand

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2214

 


ILLUSION

Amir Marashi

  My father was the last person one would expect to see spending time in front of the mirror.  Even more shocking was that he did it in front of the mirror in the living room, in front of the mirror in the

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2404

باد و آینه

 امیر بهاج

دفتری رور میز چوبی کنار پنجره، اوراقش تکان می خورد و یکی یکی بر هم می نشست. هر آنچه در آن سیاهه ها بود را خط به خط، باد ورق می زد. برگ برگ بر هم می نشست و نوشته های كهنه  ورق می خورد. مدادی کوچک کنار دفتر. باد پنجره ي باز را بیشتر می گشود. چای درون فنجان سرد بود. دور دیواره ي داخلی فنجان سفید، دايره ي ممتدی بالاتر از سطح چای نمايان بود. ...


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3590

علامت سوُال / سهیلا سجادی

 فروشنده پرسید : چند سالشه ؟

گفتم: کمتر از 50 .

گفت : خانم یا آقا .

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1792

قورباغه

سهیلا سجادی

" به مریم گفته بودم سربه سرشون نذاره، قورباغه ها وقتی خیلی کوچیکن ، شبیه کرمند . تو هم می لولند و تو گل و سنگ برکه قایم میشن."

مجید سرش را به سمت مریم برگرداند و بلند گفت: ولشون کن ،بذار زندگیشونو بکنن بیچاره ها. ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4311

زیباترین غریق جهان

گابریل گارسیا مارکز

احمد گلشیری

اولین بچه هایی که برآمدگی تیره و امواج را دیدند که از وسط دریا نزدیک می شود، فکر کردند کشتی دشمن است. سپس دیدند که پرچم و دکلی در کار نیست و فکر کردند نهنگ است. اما وقتی آب، آن را روی ساحل شنی آورد و آن ها علف ها، شرابه های عروس دریایی و بقایای ماهی و تخم صدف را از رویش پاک کردند، دانستند که مرد غریقی را یافته اند. ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3520

 سریا داودی حموله

  سعید  سروش راد در مجموعه ی «پیراهنی برای پل سفید»

سعید سروش راد در «پیراهنی برای پل سفید»[1]با تلفیق آشنایی زدایی های «لفظی ـ معنایی» و گسسته گی های مضمونی به سمت «من»گویی های تقابلی می رود و با حضور فعال«منِ» انسانی عرصه های مختلف فردی و اجتماعی را به هم ارتباط می دهد./] پیراهنی برای پل سفید،نشر بوتیمار،چاپ اول  1392

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1979


سکوت معلق

  امیر بهاج

 با كمترين حركتي، وا مانده اي، ميان زمين و آسمان.تنها صدایي مبهم و ممتد، گاه تند و گاه آرام ،اما هميشه بوده، هميشه هست. از وقتي بودم، مي نواخته انگار. ممتد و بي وقفه.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1997

تشنگي

 فتح الله  بی نیاز

اجازه بدهيد همچنان گمنام بمانم، از شهر و كس و كار و افكارم چيزى نگويم و فقط به ماجرايى اشاره كنم كه به زمان خيلى دورى برنمى‏گردد. همين چند وقت پيش بود

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4174

قرقاول

ریموند کارور

ترجمه اسدالله امرایی

جرالد وبر هیچ حرفی برای گفتن باقی نگذاشت. خاموش ماند و به راندن ماشین ادامه داد. شرلی لنارت اول بیدار مانده بود . بیشتر محض خوشی تا چیز دیگر. خلوت هر قدر بیشتر می‌پایید برای او ارزش داشت. ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2109


 استخر

  سهیلا سجادی

     تمام سطح  خیابان  پر آب  بود ، شنا میکردم .  راحت و روان مثل راه رفتن روی سطح صاف . هوا گرگ و میش بود ، پسر بچه ای  با موهای  خرمایی   روی  اب شناور بود ، در آغوش گرفتمش  ،

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4342

سیندرلا  /زهره حكيمي

وحالا این جابود. روی عرشه خالی ونیمه تاریک ،پشت به من نرده های عرشه را با دست گرفته بودومحودریا بود.کاپشن پوشیده بود با دامنی کوتاه و همان کفش های سیندرلایی.چرخی زد وپشت داد به نرده ها، سر را بردعقب ...


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3906

  

داستان کنیزو

 منیره روانی پور

کنیزو مرده بود. مریم از مدرسه که به خیابان رسید، ...


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4505

 


خورشید زیر پوستین آقاجان

 مه‌شید امیرشاهی

 سرم را از لای در کردم تو. آقاجان گفت: «پا شدی سیا؟! بدو بیا پیش باباپیره!» راست رفتم روی تشکِ نرمش و سُر خوردم زیر پوستینش و خودم را چسباندم به پهلوش و صورتم را به بازوش مالیدم. تشک آقاجان، نرم‌‌ترین تشک‌ها بود و پوستینش، گرم‌‌ترین پوستین‌ها و خودش، گرم و نرم‌‌ترینِ آدم‌ها‌ی دنیا!


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3697


سنگ سیاه
محمدرضا صفدری

ن‌كه‌ بلند بود و مویش‌ كمی‌ ریخته‌ بود، گفت‌: "دیگه‌ چه‌ نوشته‌؟"
"هیچی‌، هر چه‌ بود خواندم‌."
از سه‌ روز پیش‌ چند بار پرسیده‌ بود: "دیگه‌ چه‌ نوشته‌، خداكرم‌؟"

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1954

افاده ای ها

وودی آلن

اسدالله امرایی

کارآگاه خصوصی بودن هم مصیبتی است. آدم از صبح تا شب باید با هزار جور جانور سروکله بزند. به همین دلیل، وقتی آن مردک حیف‌نان ورد بابکوک سرش را انداخت پایین و به دفترم آمد تنم مورمور شد. ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4303


سوزنبان/ ارئولا /امریکای لانین

آرئولا نویسنده ای مکزیکی است که کار چندانی از او در ایران منتشر نشده است . در اشاراتی که نشریه کیان (از سوی مترجم) در مورد این نویسنده نوشته است می خوانیم : مهمترین ویژگی آثار آرئولا طنز و خوش طبعی اوست. او بیش از هر چیز مشتاق آن است که مواعید تحقق نیافته تکنولوژی مدرن و فراورده های فرعی هول آور آن را دست بیاندازد. از این حیث , آرئولا , کافکایی است خوش طبعتر و با زبانی گزنده تر. داستان کوتاه سوزنبان از نوشته هایی است که ویژگی کار آرئولا را به خوبی نشان می دهد. برخی آن را سر به سر گذاشتن با راه آهن مکزیک شمرده اند و برخی انتقاد از کل جامعه مکزیک. داستان می تواند هردوی اینها می باشد, علاوه بر آن می تواند تمثیلی از جامعه ای با تکنولوژی مدرن را تصویر کند .

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5083

 دونالد بارتلمی /چه می‌خواهی بگویی؟

ترجمه:  علی رضا کیوانی نژاد

هوبرت به چارلز و ایرن   به عنوان هدیه کریسمس یک بچه داد.  بچه،یک پسر بود به نام پل.  چارلز و ایرن که نتوانسته بودند طی چند سال بچه دار شوند،   خیلی خرسند شدند.  آنها کنار تخت خواب بچه می‌ایستادند و به او نگاه می کردند.  نمی‌توانستند بیشتر از آن چیزی برایش فراهم کنند.او بچه زیبایی بود با موها و چشمانی تیره. چارلز و ایرن از او پرسیدند،   او را از کجا آوردی هوبرت؟

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4173

تعلیم کوک کردن ساعت  /خولیو کورتاسار /علي عبداللهي

آنجا در آن اعماق، مرگ خانه دارد. ولی شما نهراسید. ساعت را با یک دست بردارید. با دو انگشت کلید عقربه‌هایش را بکشید، با احتیاط آن را بچرخانید. حالا، زمان دیگری آغاز می‌شود. درختان برگ می‌آورند. قایق‌ها، برای مسابقه‌ی قایقرانی بزرگی به حرکت درمی‌آیند. زمان، همچون بادبزنی رفته‌رفته از خود پُر می‌شود و از هوا بیرون می‌زند: نسیمِ خاک، سایه‌ی بانویی و عطرِ نان.
دیگر چه توقعی دارید؟ دیگر چه توقعی دارید؟
آن را سریع به مچِ دست‌تان ببندید، بگذارید خودش کار کند.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4255

 

بهمن / غلامرضا منجزي

بوی سایه های تنبل پاییز که منتشر می شود، دوباره کیف پر از مشق های بطالت، روی شانه هایم سنگین می شود. صبح به این زودی، آن طرف دیوار، بهمن با صدای بلند سوت می زند. چه قدر خوب سوت می زند بهمن. چه نفسی دارد. یک نفس ترانه ها را سوت می زند؛  

ادامه مطلب نظرات (1) کلیک ها: 2124

داستانی از دوریس لسینگ

حمله کوتاه ملخ‌ها / ترجمه سیدمصطفی رضیئی

ان سال باران خوب بارید؛ همان‌طور که غلات نیازمند آب بودند، باران می‌بارید – یعنی مارگارت به حرف مردها فکر می‌کرد باران بد نباریده. هیچ‌وقت از خودش ایده‌ای در مورد آب‌وهوا نداشت، چون آگاهی نسبت به یک موضوع معمولی مثل آب‌وهوا هم به تجربه احتیاج داشت که مارگارات، چون در ژوهانسبورگ متولد شده بود و همانجا هم بزرگ شده بود، نسبت بهش هیچ تجربه‌ای نداشت.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2676

تروريست‌هاي صيد قزل‌آلا در آمريكا

ريچارد براتيگان

برگردان پيام يزدانجو

صبح یکی از روزهای آوریل، ما سال ششمی‌ها، اول تصاذفاً و بعد با حساب و کتاب، تروریست‌های صید قزل‌آلا در آمریکا شديم. ...


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4450

 

فریاد شادی

فرخنده اقایی

 گوزن میان جاده ایستاده بود و ما می خواستیم از او فیلم و عکس بگیریم .شارژ باطری دوربین تمام شده بود .

پیوست ها:
دانلود این فایل (فریاد شادی.pdf)فریاد شادی.pdf[ ]172 kB
نظرات (0) کلیک ها: 7263


دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم/

جی.دی. سلینجر/ترجمه: احمد گلشیری


پیوست ها:
دانلود این فایل (دلتنگی ها...pdf)دلتنگی ها...pdf[ ]876 kB
نظرات (0) کلیک ها: 3426

 


صبح روز کریسمس/فرانك اُكانر/سرورالسادات جواهريان


هرگز برادرم ساني را از ته دل دوست نداشتم. از همان روز تولدش سوگلي مادر بود و هميشه با خبرچيني از شيطنت‌هاي من باعث می‌شد مادر از من سخت برنجد. خودمانيم، من هم بچه‌ي خيلي سر به راهي نبودم. تا وقتي نه يا ده ساله شدم در مدرسه شاگرد چندان خوبي نبودم.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2079

سه نقطه !

فریبا منتظرظهور

 نشست درست رو به روم . گفت: « من قصد دارم با شما آشنا و دوست باشم.»

 جا خوردم. هرگز هم را ندیده بودیم.

 «چرا؟» 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4929

هاروکی موراکامی

سفینه فضایی در کوشیرو / ترجمه محمد دارابی

پنج روز را بی‌وقفه جلوی  تلویزیون گذراند. خیره به بانک‌ها و بیمارستان‌های متلاشی شده، مغازه‌های آتش گرفته، ریل‌های شکسته و بزرگراه‌های مسدود. حتی یک کلمه هم نمی‌گفت. در کوسن کاناپه فرو رفته بود و لب‌های بسته‌اش را  سخت به هم مي‌فشرد؛ وقتی کامورا با او حرف می‌زد کوچکترین عکس‌العملی نشان نمی‌داد. کامورا مطمئن نبود که  حتی طنینن صدایش به او می‌رسد یا نه.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3494

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 106 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت