Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 38

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 92
مرور :: ادبیات - داستان
شنبه, ۳۱ فروردین ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

  حسين مرتضائيان آبکنار

 حفاظ سرد

 اصلاً نگران نباش . من هم بعد از جهارده پانزده سال ، مي بيني که ، هنوز طوريم نشده . سالمم . دست شان بهت نمي رسد . حتي صداي شان . همان طور که به من هم نرسيد . وگرنه مي خواهند که تکه پاره ات کنند . اين حفاظ شيشه اي هميشه جلوت هست . اين همه مدت جلو من هم بوده . دستت را رويش بکش! سرد است ، نه ؟ هر روز بايد امتحانش کني: کافي است که دستت را رويش بگذاري ببيني هنوز سرد است يا نه . وقتي که از سردي اش مطمئن شدي ، دلت آرام مي شود . آن وقت مي تواني بروي و پشتِ ميزت بنشيني . ديگر سالم است . وقتي که نشستي ، حالا کارُت شروع مي شود . هميشه از تو زودتر ، کساني آنجا هستند . منتظرند تا بيايند پشت اين حفاظ . اگر سرت به کار باشد ، اول آرام مي زنند به اين شيشة سرد . محل شان که نگذاري محکم تر مي زنند . دلت مي لرزد که نکند بزنند حفاظ را بشکنند . سرت را که بالا مي کني 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1621

 

شوخی

مه کامه رحیم زاده

سرش را كه از آب درآورد، ديدش. لم داده بود روي يكي از اين صندلي راحت يهاي كنار استخر.موها ش را از روي پيشاني كنار زد و چشم هاش را پاك كرد و دقيق تر نگاه اش كرد. بدون شك خاور ميانه اي بود.ايراني يا عرب يا ترك. كلاه حصيري لبه داري بر سر گذاشته بود كه سايه اش روي صورتش مي نشست

پیوست ها:
دانلود این فایل (mahkame.pdf)mahkame.pdf[شوخی]63 kB
نظرات (0) کلیک ها: 1332

هاروکی موراکامی /رقصیدن کار تمام فرزندان خداست

ترجمه محمد دارابی

یوشیا به بدترین شکل ممکن از خواب بیدار شد. پلک چپش از کار افتاده، شقیقه‌هایش از شدت درد درحال ترکیدن بود. چشم راستش را به سختی باز کرد. تمام شب را دندان قروچه کرده بود و پس مانده آدامس ماسیده در دهانش ترشحی به جا گذاشته بود که مغزش را از درون متلاشی می کرد؛ باید از شر جسم بد بو در دهانش خلاص می شد وگرنه فاتحه ی مغزش خوانده بود. گرچه آن هم تفاوت چندانی به حالش نداشت. چند دقیقه خواب بیشتر در آن لحظه برای یوشیا آرزویی بود محال. وضعیتش بغرنج تر از آن بود که بتواند کمی بیشتر بخوابد.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2024

دانه هاي سياه برف

 میترا داور

رادیو که تا آن لحظه داشت آهنگ پخش می‌کرد، يك باره   گفت :

-  ‌شهروندان گرامي ! از كساني كه مبتلا به بيماري قلبي و يا تنفسي مي باشند  تقاضا مي شود جهت حفظ  سلامتي شان  از خانه خارج نشوند.
 
ادامه مطلب نظرات (10) کلیک ها: 1921

سیب

  محدیس توکل

 ساعت 8 شب .

 شما پیام خوانده نشده ای دارید از فرانک ...

 

ادامه مطلب نظرات (4) کلیک ها: 1607

هشت داستان

 غلامرضا صفار

هستی می‌خواست توی جشن تولّدش آتش‌بازی مفصلّی راه بیندازد. تمام دوستان کلاس و محلّه را جمع کرده بود. قرار بود وقتی او شمع‌ها را خاموش کرد، پدرش اوّلین فشفشه را روشن کند و تا بچّه‌ها سرشان گرم آن است، سریع برود آن سمت حیاط و فشفشه‌ی بعدی را روشن کند. چهار تا فشفشه در چهار گوشه.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1747

سکه

مجید عطاری

در خواب های من همیشه یک سکه بلاتکلیف می ماند.هرچه سعی می کنم آن را بردارم نمی شود.اگر می توانستم آن را بردارم حتما تکلیفش معلوم می شد.شاید تکلیف من نیز.درون یک حوض افتاده است.یک حوض کم عمق آبی .می توانم یک روی سکه راببینم .فقط یک روی سکه را.همیشه یک روی سکه را می بینم .نقشی از خودم بر روی سکه حک شده است

 

ادامه مطلب نظرات (2) کلیک ها: 1548

 

نمایشنامه های کوتاه جلد پنجم –
نوشته ی کاریل چرچیل
ترجمه ی سیدمصطفی رضیئی

پیوست ها:
دانلود این فایل (a play for gaze.pdf)a play for gaze.pdf[نمایشنامه های کوتاه جلد پنجم – ، کاریل چرچیل ترجمه ی سیدمصطفی رضیئی]734 kB
نظرات (1) کلیک ها: 1880

ترنج قالی

فریبا حاج‏دایی

صد دفعه به عفت خانوم گفته ‏ام که دست از سر آن گُله‏ی فرش بردارد و نسابدش و عین صد دفعه جواب گرفته‏ام«چشم خانم». ولی باز عفت خانم کار خودش را می‏کند و می‏سابد و می‏سابد. هزار دفعه به این مرد، شوهرِ تاج ِ سرم،

 

ادامه مطلب نظرات (2) کلیک ها: 1886

قطارهايي كه از كنارمان رد شدند»نويسنده«بهوميل هرابال»

 مترجم: شادي شريفيان- لیلی مسلمی

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1800

احمد آرام

كافه ی الكترا

بي خيال : موهاي خاكستريش را طوري روغن زده بود كه از بالاي پيشاني تا پشت كله اش  يكدست و برّاق  ديده مي شد . صورتي چهار گوش و آبله گون داشت ؛ پر از سوراخ هاي گوشتيِ چرب و لزج ؛ انگار داركوبي سمج  صورتش را نوك نوكي كرده  بود

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1992

   قباد آذرآیین /  شرط    

نبینمت به این حال و روزآق منصور!  عینهو خر لنگ تو گل موندی . جای سفت شاشیدی داااش!  این جا دیگه آخر خطه رفیق!باس بزنی گاراج ویه جوری با اون دل صاب مونده ت کنار بیای .باس بهش بگی بی خیال  مهری خانوم بشه ، باس روراس حالیش کنی که از پس سنگ که نه، کوه احدی که غلتونده جلو پات بر نمیای...هری!.. به دلت بگی بره رد کارش و بختشو یه جای دیگه ، امتحون کنه . بهش بگی مهری خانم... پر...!


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3708

پروانه ها

داریوش احمدی

این زن، این زنی که مانتوی سبزِ کمرنگ می پوشید و بویِ عطرش همه جا را بر می داشت و بعضی ها درباره اش حرفهایی می زدند؛ در آپارتمانِ روبروی ما زندگی می کرد.

 

ادامه مطلب نظرات (2) کلیک ها: 1730


مرده ای که راه می رود،

می ایستد و به جایی خیره می شود.

میترا بیات


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1973


      ویرجینیا  وولف /  ترجمه ي : نازنين قازياري
  
     دوشنبه يا سه شنبه

    تنبل و بي تفاوت، به آساني فضا را از بال هاي خود مي تكاند، به راهش آشناست، مرغ غمخوار از بالاي كليسا گذر مي كند در زير طاق آسمان. دور دست و سپيد، غرقِ در خود، آسمان بي كران مُدام پنهان مي كند و آشكار، حركت مي كند و برجا مي ماند. يك درياچه؟ خُشكي را لكه دار مي كند! يك كوه؟ آه، قرص كامل خورشيدِ طلايي از سراشيبي آن. پَرِ نرمي مي غلتد. آنگاه سَرَخس ها، يا پَرهاي سپيد، براي هميشه و هميشه ـ
   

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2419

گورزا                       قباد آذرآیین

 وقتی گور را شکافتند و سنگ ها را از روی دل مادرم کنار زدند، نور تیزآفتاب داشت کورم می کرد.انگار کسی آمده بود داخل گور مادرم. بلند زدم زیر گریه و چنگ زدم به کفن مادرم. با گریه هام بهش التماس می کردم که نگذارد مرا ازش جدا کنند. مادرم هیچ بهم جواب نداد. اصلن باهام یک کلمه هم حرف نزد. کسی که آمده بود توی قبر مادرم ،،

ادامه مطلب نظرات (1) کلیک ها: 1650

ابدیت آمار /هاینریش بُل

 آن‌ها پاهای مرا وصله کردند و دوختند و بعد هم به من کاری دادند که بتوانم در حین انجام آن بنشینم, کار من شمردنِ مردمی است که از روی پل عبور می‌کنند. آن‌ها خیلی دلشان می‌خواهد که نتیجه‌ی فعالیت‌شان را با ارقام ثابت کنند و از این کار پوچ لذّتی فراوان می‌برند. تمام روز، تمام روز دهان خاموش من مثل ساعت کار می‌کند، و من اعداد را روی هم می‌گذارم تا بتوانم غروب رقم بزرگی را برای خشنودی آنان پیش‌کش‌شان کنم. وقتی نتیجه‌ی کار روزانه‌ام را به اطلاع‌شان می‌رسانم، چهره‌شان از شادی می‌درخشد، و هر چه رقم، بزرگ‌تر باشد، به همان نسبت خشنودی آنان هم بیشتر است.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1848

كوچه بابل                                                                                  
کورش اسدی                                                                                         

کورش اسدی (زادهٔ ۱۸ مرداد ۱۳۴۳ در آبادان) نویسنده داستان کوتاه معاصر ایرانی است. وی نگاهی جدی به داستان کوتاه دارد و در اغلب داستان‌هایش فضاهای بکری را تجربه می‌کند.[۱]

مجموعه داستان «باغ ملی» این داستان‌نویس در روز جمعه ۶ آذر ۱۳۸۳ به عنوان برندهٔ چهارمین دورهٔ برگزاری جایزهٔ گلشیری در بخش بهترین مجموعه داستان سال ۱۳۸۲ از دید داوران معرفی شد.
ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1679

پریزاد

حمید رضا اکبری شروه

بالای چاه  رفت و چیزی گفت . درون چاه صدا پیچید . تعجبش نیامد . طبیعی بود. هر صدایی که به درون چاه ریخته می شود پژواک دارد. خندید. واگشت تا برگردد، اما با صدای ناله ای که از چاه بیرون زد کرخت شد. ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1515

{jcomments off}خاله نوشا عاشق بود

 میترا داور

اب حوضی که میآمد، خاله می چرخید دور حوض. آب حوضی دامن ِقرمز ِشلیته اش را نگاه می کرد و می خندید.

 مادر از پشت پنجره داد می کشید: برو به اش بگو بیاد تو!

 میگفتم: خاله! مامان میگه بیا تو!

 میگفت: دارم میرقصم!

ادامه مطلب نظرات (1) کلیک ها: 25774

 

افسانه ي سيمرغ

عليرضا ذيحق

روزي روزگاري دنيا پر از پرنده بود. پرنده ها هم مثل ما آدمها بودند . غمها داشتند و دردها . شادي هم داشتند . حتي  جشن و عيد وعروسي. اما هيچ كسي احساس خوشبختي نمي كرد . ...

 

ادامه مطلب نظرات (1) کلیک ها: 1758

 كوههاي نپال / شهاب عطائی

در یخچال را باز میکنم   تا شیشه آب خنک را بردارم .روی در یخچال  نوشته است  : به سلامتی فردا بنوشید. فردا رنگش آبی است .

بطری آب خنک  را درون گر گرفته ام  میریزم. خنکم نمیکند .

شب  قبل از حرکتش به  کوههای نپال با اشتهای عجیبی آب می خورد . می گفت:  در آبهای اورست  آب تنی که میکنی  دوست داری آب هم بخوری . اینقدر که  با  آب یکی بشی .

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 3984

 « اول اکتبر »/ فرشید خیر آبادی

خود را هنوز و همیشه می بینم که هشت سال دارم و در کلاس دوم درس می خوانم که درس نمی خوانم؛ قرار بر زندگی دانستن است نه چیزی خواندن وُ نفهمیدن. بله! خردسالی شاد وُ آرام که نمی داند چگونه درسش خوب باشد... . شاگرد اول کلاس نامش «ژاگان» است و او چون نامش ژاگان نیست، درسش خیلی خوب نیست، بد هم نیست. اما متوسط، خوب نیست. طبقه ی متوسط خوب نیست. همه ی بد بختی ها برای متوسط هاست که می خواهند خوب باشند و هیچ معلمی نمی گذارد متوسطی خوب شود. آخر ژاگان مادرش معلم بود و همه می خواستند او خوب باشد و من هم کسی نباشم.

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2047

 
داستان کوتاه حاج بارك‌الله- میهن بهرامی(یکی از 40 داستان برگزیده از هشتاد سال داستان نویسی فارسی)
 
حاج بارك‌الله / میهن بهرامی
 آواي  شیپور طنینی سرد و شكافنده داشت مثل ضربه‌ی شمشیر، كه فضا و فاصله و دیوار را می‎شكافت و مثل دَمی سرد، دلواپسی می‎آورد. نوای شیپورزن حزین بود و انگار مرده‎ای را صدا می‎زد كه تنها در جایی دور، به انتظاری بیهوده خوابیده است.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2447

 پرینتر

دیبا مختاباد

 قبل از اینکه برود می خواست پرینتر را تعمیر کند، ولی من قانعش کردم لازم نیست  ، گفتم  دکمه ی تنظیمات را که چندبار بزنیم ،درست می شود ،  قرار شد پیش از رفتنش تمام عکس هایمان را برایش چاپ  کنم. وقت رفتنش که شد پرینتر با سروصدای بی پایانش  همه چیز را به هم زد !

ادامه مطلب نظرات (7) کلیک ها: 1917

 

نانِ سنگک /فریبا حاج‌دایی

یه وقتی پشت دخل وامی‌ایسادم و برا خودم آدمی بودم و حالا شدم یه مشت استخوان که گوشه‌ای افتاده و فوتش کنی پخشِ زمین می‌شه. می‌خوان سَقَطَم کنن، ولی خدا وکیل حقم نیس. برین از شاطر بپرسین یا از خمیرگیر و یا اون پسرة پادو

 

ادامه مطلب نظرات (4) کلیک ها: 1865

 قطرات نور / ميترا داور

 مهرنوش تو كانادا چهارتا بچه آورده . زن دايي  تو ده نمك ، يازده تا ،  نسرين بچه نياورده ، ما هم بچه نياورده ايم هنوز،  نيلو از پرورشگاه  بچه  گرفته . حميرا و سعيد و فتانه و بهروز و نعيمه و امير،سلاله و طلا و بهجت و مهوش و ثريا ،  طلاق گرفته اند . سمانه با يكي زنده گي مي كند  بدون قرارداد ، احتمالا  براي همين بچه   نمي آورد ،‌  مونا مي گويد پدرمادرهاي اين نسل  بروند ،  راحت مي شويم ..

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1864

روزمرگی                 

هنگامه البرزی

صدای زیر و زنانه ای توی گوشت زنگ میزند،چنان به صدا عادت کرده ای،گویی وجود ندارد.گاهی حتی آن را نمیشنوی، ...

 

ادامه مطلب نظرات (10) کلیک ها: 2045

 پوتين هاي سربازي  / میترا داور

  سارا گفت : اين عكس رو ديدين!

 مهرداد گفت :  از كجا  اورديش ؟

 سارا گفت : يكي از بچه ها  كه برادرش تو جنگ بوده  ...  عكساي جالبي داشت .   يه حسي تو اين پوتين ها ست ... انگار آدم خود  اون سرباز ها را مي بينه . 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1905

  قار چ ها در شهر /ایتالو کالوینو

وقتی باد از دور دست به شهری می وزد، هدیه های غریبی با خود می آورد که فقط جانهای حساس به آن پی می برند: مثل آنهایی که به سرماخوردگی موسمی دچارند و به محض آنکه گرده های گل نقاط دیگر به مشامشان می رسد، به عطسه می افتند.


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2009

 آخرين اتوبوس خط 214

 مجتبی صیدی

وقتي پسر سوار آخرين اتوبوس خط 214 شد ، بيشتر از چهار نفر تو اتوبوس نبودند . سه مرد و يك دختر. لباس همه خیس بود.راننده همه را از در جلو سوار كرده بود ، حتي دختر از در جلو سوار شده بود و قسمت آقایان نشسته بود.

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1557

پروانه:هرمان هسه


جمع آوری پروانه را از هشت یا نه سالگی آغاز كردم. ابتدا این كار را بدون پشتكار خاصی، درست مثل یك بازی، مثل جمع كردن چیزهای دیگر دنبال می كردم. اما در دومین تابستان كه تقریباً ده ساله شده بودم، جمع كردن پروانه را جدی گرفتم و همین سبب شد كه مرا بارها و بارها از این چنین عشق آتشینی برحذر دارند، چرا كه این كار باعث می شد من همه چیز را فراموش كنم و از كارهای دیگر غافل شوم. هنگامی كه برای شكار پروانه می رفتم، صدای ناقوس را كه آغاز ساعت درس و یا وقت ناهار را اعلام می كرد، نمی شنیدم. همیشه در روزهای تعطیل، از صبح تا شب تنها با تكه نانی در دست میان گل ها پرسه می زدم، بی آنكه حتی برای ناهار به خانه بازگردم.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2439

 پرگار/ فتح الله بي نياز

   زیاد سعی کردم آن خاطره را از یاد ببرم، اما سال ها با من بود و در من و چهره او و این قول و وعده که حتما روزی تلافی خواهم کرد و صدها برابر آن پرگار را به او خواهم داد. این که چرا از آن همه خاطره کودکی و نوجوانی این یکی چسبیده بود به ذهنم و دست از سرم بر نمی داشت، جای سوال بود.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2518

  

سپیده و سعیده  / علي رشوند

تابستان  بود . اینکه تابستان بود و مردادماه .اینها خوب یادم هست . هنوز پل آهنی ماشین رو، ساخته نشده بود. هرروزخدا ؛ ساعت سه  بعدظهر،  تنها اتوبوس قرمز رنگِ شاسی بلند ، به آب شارود می زد و مسافران را به  الموت بالامی برد . آن روز اتوبوس بهمن آقا،  وسطای رودخانه خاموش شد .

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1440

مداد سفید به چه دردی می خورد؟

 علی زینی وند 

بچه که بودم هر وقت یک جعبه مداد رنگی هدیه می گرفتم  ،  از خوشحالی فریاد می کشیدم: جانمی جان !  بعد شروع می کردم  به نقاشی ، یک خانه  که از دودکشش ، دود سیاهی بیرون میزد. خانه من تو دشت سرسبزی قرار داشت و رودی  آبی با ماهی های قرمز از میان آن می گذشت. در نقاشی های من همیشه روز بود و خورشید هیچ وقت در پشت کوه های قهوه ای غروب نمی کرد .

ادامه مطلب نظرات (4) کلیک ها: 1714

داستان ماه مُثله

غلامرضای صفّار

مبهوت و با دقّتی اساطیری نگاه می‌كرد. همه چیز بود: دست‌ها، پاها، سر و انگشت؛ انگشتِ اشاره‌ی چپ. آن قدر چسبانده بودش به انگشت چپ و راستِ خودش تا فهمید انگشت اشاره‌ی دست چپ است؛ به همان دقّتی كه ریزترین گل‌های قالی را نقشه می‌كرد.

ادامه مطلب نظرات (2) کلیک ها: 1816

 سونامی

میترا داور

سهیلا گفت: بالاخره زندگی مو  می نویسم!
دست راستش را بالا گرفت شکل نوشتن، با صدای بلند گفت: یه بیو گرافی کامل!
پروانه که نویسنده بود و این روزها مشهور شده بود گفت: آخه  تو چی داری بنویسی؟ تو یه زندگی راحتی داشتی، سوار کامیون شدی؟ راننده بلندت کرده؟ تو چه خلافی کردی که به نظر مردم جالب باشه؟

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 4583

راز

سعید بردستانی

مرد گفت تو منو یاد اون لامصب میندازی.

زن گفت نمی‌خوای بگی اون لامصب کی بود؟

ادامه مطلب نظرات (7) کلیک ها: 1979


Amir Marashi

THE PIGEON FANCIER

Ali asked me if I wanted to see his pigeons. I had seen them circling the sky above our street for as long as I could remember. They flew for an hour or two twice a day, at dawn and dusk. As I

پیوست ها:
دانلود این فایل (The Pigeon Fancier_cut_4.pdf)THE PIGEON FANCIER[ ]294 kB
نظرات (1) کلیک ها: 1596

ماكاریو /خوان رولفو

سر لوله فاضلاب نشسته‌ام و منتظرم قورباغه‌ها بیرون بیایند. دیشب داشتیم شام می‌خوردیم كه شروع كردند به قیل و قال و تا صبح دست از خواندن برنداشتند. مادرخوانده هم همین را می‌گوید. جیغ قورباغه‌ها هراسان از خواب پرانده بودش و حالا خیلی دوست داشت بخوابد. برای همین بود كه به من گفت اینجا سر لوله فاضلاب بنشینم و تخته‌ای دستم بگیرم و هر قورباغه‌ای را كه بیرون پرید بزنم آش و لاش كنم. همه جای تن قورباغه‌ها به جز شكمشان سبز است،

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2523

داستانک هایی برای هیچ / اکبری شروه

  لباس خاکی اش را بتن کرد . سنگررا به سمت معبر دور زد . نفهمید چه شد .

  بهوش که امد . سراغ پایش را گرفت . همه خندیدن .


ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1623

یک ساعت و نیم در اتاق بایگانی 

 مجید عطاری

صدای زنگ تلفن که بلند شد ساعت دیواری  اتاق بایگانی ساعت سه را نشان می داد ..بلند شدم و همانجا پشت میز چند حرکت ورزشی انجام دادم .بعد رفتم به سمت پنجره  آن طرف اتاق که به یک سه راه باز میشد .خانم رحیمی  تعداد زیادی سند را که روی میزش جمع شده بود  داخل زونکن گذاشت

 

ادامه مطلب نظرات (5) کلیک ها: 1917

 

 عینک سه بعدی 

  میترا داور

" خوش اومدید. مغازه خودتونه. چه عینکی می خواستید؟ طبی، فتوكراميك هم باشه ؟  مدل شو انتخاب کنید ... نه خیر ... مطمئن باشید  ...  قیمت ما تعاونی یه... خیالتون جمع باشه .. ... ما با سیستم کامپیوتری کار می کنیم ...  اطلاعات ما به روزه ...  همیشه به شبکه وصلیم ... آن لاین ... بله ... خواهش می کنم ... از این جهت خیالتون.

ادامه مطلب نظرات (19) کلیک ها: 2718

 

  کوپا / علی  رشوند

حرمت تصمیم گرفته بود.کوپای علفش از کوپای نایبعلی  بلندتر باشد .امسال زمستان  غروب هنگام هربار که با  حجت برای خرد کردن علوفه می رفت  بلندی کوپای نایبعلی اورا تو فکر می برد.هربار که از مسیر امام زاده محمود سمت باغستان می رفت باز کوپای نایبعلی رخ عیان می کرد

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1957

 پیراهن شهاب

 مهرداد شهابی

نمی‌توانم چشمانم را از لکه‌های خونِ روی پیراهن شهاب بردارم. یکی دو تا هم نیست. جا به جا روی پیراهنش قطره‌های خون می‌بینم. اعصابم را بدجوری به هم ریخته است. ذهن لعنتی‌ام روی پیراهنش قفل کرده است. نمی‌دانستم این پیراهنِ چهارخانۀ قهوه‌ای و سفید این قدر پررنگ در ذهنم مانده است. دو سه هفته پیش...

 

ادامه مطلب نظرات (2) کلیک ها: 1806

خواب خون /بهرام صادقي

و اين را هم ناگفنه نگذارم كه ژ... عقيده داشت كه عاقبت كوتاه‌ترين داستان دنيا را او خواهد نوشت. اگرچه اكنون درست به ياد نمي آورم كه واقعاً مقصود خودش را چگونه بيان كرده بود و چه واژه هائي به كار برده بود، اما به صراحت بايد بگويم كه او در اين خيال بود كه كوتاهترين داستان دنيا را بنويسد.
احمقانه است؟ من صورت ژ را براي يك لحظه از پشت شيشه پنجره اتاقش كه در طبقه سوم عمارت نوسازي قرار داشت ديدم، با چشمهاي ملتهبي كه حتي اندكي به من خيره شد.

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 2252

نرگس وچنار               

 سهیلا سجادی

  مثل همیشه ستونهای اعداد و درصدها را با هم مقایسه کردم تا بین ارقام دلیل نگرانیم را پیدا کنم . غیر از دوسه موردی که با علامت قرمز مشخص شده بود، همه چیز عادی به نظر میرسید.      

 آن روز شهر پر بود از دغدغه های همیشگی  و تنها سایه ی چنار گریزی برای آرامشم شد.  

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 5340

بال هفت تکه

احمد ملک نژاد

می‌توانی در یک جلسه

تنها یک جلسه

با فناوری جدید

شکمی شش تکه داشته باشی ...

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1664

 فانوس

 سهیلا سجادی

فانوس .... فانوس ....یکی کافیه ... فانوس .... فانوس .... تا همه آرزوهات ...خانم ...یکی از این فانوسا بخر!

 

ادامه مطلب نظرات (5) کلیک ها: 1660

خاموشی نور و صدا

 امیر بهاج

پرده‌ها را مي‌كشم، خانه را خاموش مي‌كنم.موهایت در قاب روی دیوار، خاموش‌تر از هر حرفي، هر نوايي. آرام مي‌نشينم تا چشمانم به تاريكي آشناتر شوند. خاموشي نور و صدا...

 

ادامه مطلب نظرات (5) کلیک ها: 1601

آخرین تابلو

زهرابهلولی شعفی

زیرزمین پُر بود از تابلوهای کوچک و بزرگی که خیلی از آن ها نیمه تمام مانده بود. صداهای آشنا و گاه غریبه توی فضای نمدار زیرزمین می پیچید. ...

 

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1551

عقاب مرده در دست کودکان چه می کند؟

علی حبشی

سه پسرک پای عقاب مرده‌ای را گرفته اند و در کوچه‌ای بی انتها می روند. با چوب چشمان نیمه باز عقاب را باز می بندند و می زنند.

ادامه مطلب نظرات (1) کلیک ها: 1515

 

فراموشی

شهاب عطایی

برای اینکه فراموشت کنم هرچند روز یکبار برای خودم بلیط تئاتر رزرو میکنم ..

 

ادامه مطلب نظرات (3) کلیک ها: 1640

توزادی که امده بود بماند /دنی سیفر

 ترجمه: امیر حامد دولت آبادی فراهانی
ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1692

همنشین

مریم زارعی

سرباز در قاب دوربین فقط لبخند زده بود؛ بر تصویر صدایی این جملات را می خواند: ...

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1452

 


 عليرضا ذيحق

 شبانه اي خواهم مرد

از دل تاريكي در آمد و به من كه پيچ كوچه بودم سلامي كرد .  صدا و چهره اش را نمي شناختم  و اما قرار بود كه امشب مهمانم باشد و حالا آمده بود . دختري  زيبا با گونه هاي گوشتي . دلربا تر و جوان تر از آني كه انتظار داشتم . وقتي از آسانسور در آمديم و پا به خانه گذاشتيم رفت تو كف كتابهايي كه اينجا و آنجا پراكنده بودند .  

ادامه مطلب نظرات (0) کلیک ها: 1950

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 46 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت