Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - شبیه هیچ کس نبود!
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

شبیه هیج کس نبود

مریم جاهد

پله ها را بالا می روم و می رسم پشت در ورودی آپارتمان. حفاظ در قفل است؛ همان طوری که خودم قفل کرده بودم. غیر از آن، یک قفل بزرگ هم زده ام رویش. درِ خود آپارتمان هم قفل است؛ ولی نمی دانم چرا حس می کنم کسی داخل خانه است! با تردید همه قفل ها را باز می کنم. در را با احتیاط باز می کنم. اول خوب توی خانه را تا جایی که می شود، نگاه می کنم. حفاظ آهنی را روی خودم قفل میکنم و بعد هم در آپارتمان را. پیش از اینکه کفش و لباس در آورم، می روم توی اتاق خواب را و داخل کمد دیواری را و داخل حمام را می گردم. توی آن یکی اتاق خواب را هم نگاه می کنم و توی بالکن را. حتی داخل دستشویی و کابینت ها را! هر جا که فکر می کنم آدمی بتواند قایم بشود، با دقت می گردم و بعد لباس هایم را در می آورم.

وقتی توی آشپزخانه مشغولم ، حس می کنم سایه ای پشت سرم ایستاده است و حالاست که دست بگذارد روی شانه ام! اما وقتی بر می گردم، هیچکس نیست!

روی مبل، پشت به اتاق خواب و رو به روی آشپزخانه نشسته ام و سرم توی کتاب است که می بینم، سایه ای از کنارم رد می شود و همینطوری راه می افتد سمت آشپزخانه! انگار از توی اتاق خواب بیرون آمده باشد.هیچ هم برنمی گردد نگاهم کند. به روی خودم نمی آورم، انگار که ندیده ام. سرم توی کتاب است و زیر چشمی او را می پایم که می رود سر کابینت، سینی استیل نویی که تازه خریده ام و هیچوقت نمی آورم توی دست مگر برای مهمان، برمی دارد. از کجا می داند سینی آنجاست؟ تکان نمی خورم. انگار فکر می کنم اگر تکان نخورم مرا نمی بیند و هر چه بخواهد بر می دارد و می برد. کافی است به من کاری نداشته باشد. اگر پشتش به من بود می توانستم یواشکی بلند شوم. اما کجا می خواهم بروم؟ درها قفل است، تا بیایم در را باز کنم، او می فهمد و می آید سراغم. تازه، آدمی که از اینهمه در بسته آمده توی خانه، مگر می شود از دستش فرار کرد؟ تکان نمی خورم. سرم توی کتاب است، که می بیینم سینی را با دو تا فنجان چای می گذارد روی میز؛ جلوی من! جرأت ندارم نگاهش کنم. نگاهم مانده است روی پاچه های شلوارش که سفید است و خاکی شده است. شاید موقع بالا آمدن از دیوار خانه! کدام آدمیزادی می تواند از این دیوار صاف بالا بیاید بدون هیچ دستگیره و نردبانی. اصلا مگر پنجره باز بوده که آمده تو.

نشسته است کنارم. سنگینی دستی را روی شانه ام حس می کنم و سایه ای مبهم را در کنارم. چشمم به بخار حجیمی است که از روی فنجان های چای بلند می شود. دستش را می بینم که می آید طرف دستم. از برخورد دستش، کتابم می افتد. ناخودآگاه سرم را بر می گردانم چشمم می افتد به چشم هایش، که شبیه هیچ کس نیست! می ترسم. یاد جن هایی می افتم که چند وقت پیش خانه را گذاشته بودند روی سرشان. اما من که آنها را ندیده بودم. فقط صدا می آمد. تازه، آخرش نفهمیدم جن بودند یا نه؛ اما این یکی ... از جا می پرم. اصلا فکر نمی کنم به کجا می خواهم فرار کنم. فقط می خواهم فرار کنم. اما انگار چسبیده ام به زمین. پایم حرکت نمی کند. می افتم روی میز. روی فنجان های چای. انگار هولم داده است روی میز. دست هایم از آن طرف میز، آویزان می شود و زانوهایم ساییده می شود روی لبه میز و چای داغ است که می رود به خورد لباسم و انگار می خواهم فریاد بزنم و نمی توانم. اینقدر تقلا می کنم که میز چپه می شود و مرا هم با سینی چای و فنجان هایش ولو می کند روی زمین. بدجوری مانده ام روی زمین و پاهایم هنوز روی زمین نیست و فنجان ها فرو می  رود توی تنم. فکر می کنم الان کمکم می کند تا بلند شوم. می خواهم بگویم کمکم کند. دیگر کار از ترسیدن گذشته است؛ باید فکر کند ازش نمی ترسم.

می چرخم. به جایی که نشسته است نگاه می کنم، هیچکس نیست. به پنجره ها نگاه می کنم پرده ها تکان نمی خورد. بلند می شوم. توی اتاق ها هیچکس نیست. یکی یکی پنجره ها را باز می کنم. توی خیابان هیچکس نیست. توی بلوار هم کسی را نمی بینم. هیچکس هم از پنجره آویزان نشده؛ اما وقتی می خواهم میز را برگردانم سر جایش و سینی را بردارم و با فنجان های خالی روی آن بگذارم، سایه ای می بینم  که پشت سرم ایستاده است و تا برمی گردم غیب می شود! انگار فهمیده است، نباید چشمم به چشمش بیفتد!


نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #5 صانعی 1393-01-11 03:05
از این داستان هم خوشم آمد. ممنون.
بازگو کردن
 
 
0 #4 پارسا علی زاده 1393-01-08 08:53
داستان خوبی بود. خیلی موجز و معنی دار.
بازگو کردن
 
 
0 #3 پرسنو - ج 1393-01-04 03:21
دست شما درد نکند. ممنون .
بازگو کردن
 
 
0 #2 فرهادی 1393-01-03 05:07
داستان خوب و جالبی بود. با تشکر
بازگو کردن
 
 
0 #1 ساره 1392-12-29 14:45
ممنون. داستان جالبی ست.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 33 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت