Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - عمه نخل
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

   عمه نخل        

 عباس مؤذن


می‌‌بینی ، آهان... همان‌جا !

به ته سیاهی نگاه كن؛ به تاریكی پشت پلك‌هایت وقتی روی هم پهلو گرفته‌اند. دو پرده‌ی نازك چشم‌هایت را روی هم گذاشته‌ای تا كمی آرام گیری. نه تاریك است و نه كاملا روشن. حالا چیزهای ریزی مثل مورچه‌هایی سفید، شاید هم حشره‌هایی سیاه كه در كاسه‌ی ماستی وول می‌خورند، جلو چشمان‌ات می‌آیند و بعد، غیب‌شان می‌زند. مثل کلمه‌هایی که در راه‌رو باریک یک کتاب آسمانی انتظار می‌کشند تا تو را از دروازه‌های سبز بهشت بگذرانند. خب حالا دیدی؟ سعی كن همین موقعیت را حفظ كنی. به نگاه‌ات فرصت بده تا عادت كند. باید چیزی را كه می‌بیند، بپذیرد تا به كشف شهودی دیگر، متفاوت با آن‌چه پیران كم سن و سال طی سال ها در گوش‌ات خوانده‌اند، برسد. فرصت بده تا بزرگ شود، بزرگ ببیند. گفته بودی اگر به سیاهی نگاه كنم، او هم به من نگاه می‌كند. آن قدر نگاه می‌كند تا من هم بتوانم او را ببینم. حالا بگو تو به چه می‌اندیشی؟ آرام باش و بگو. گفتی؟ عاشق نشدن كه هنر نیست! گناهی بزرگ است. یك نشان، یک سیاهی، لکه‌یی كه تصادفا بر تو نشسته است و آن قدر آهسته شروع به خوردن‌ات كرده است كه یك دفعه در زمانی که می‌خواهی تصمیم مهمی بگیری متوجه ‌شده‌ای آن لكه‌ی درشت، خودت هستی، فقط خودت! عاشق شدن نور است. مثل زنده‌گی خوب است. مثل بودن، جهیدن، اوج گرفتن به جایی در آن بالا. البته قبلا باید بدانی بالایی كه می‌گویم، كجاست. برای یك بار هم كه شده، نه كه بگویم دیده باشی، باید آن جا را حس كرده باشی. به گونه‌یی كه از شهادتِ به بودن‌اش، از نامحرمی، نترسی و دِق نكنی. فقط گفتی: آخ ... و خندیدی. لب‌خند زدی. همان‌جا نشستی و نگاه كردی. این بار بلند خندیدی. مثل قناری بی‌بی عصمت قهقه زدی. نمی‌دانم كی بود؟ اما چه‌گونه است که یک پدر، به شیطنت كودك‌اش می‌خندد، تو هم نمی‌خواستی اعتراض كنی. شاید هم نمی‌توانستی. دوست داشتنِ پاره‌ی تن، هزینه دارد. كفاره‌یی زیاد. هم دوست‌اش داری و هم نمی‌خواهی او را بیازاری. انگار با دل‌هره‌یی به رنگ خاکستری، كنار تو نشستم و كف دست‌ام را به مقطع ساق پایت فشردم. هنوز رنگ صورت‌ات داشت سفیدتر می‌شد. نگاه کردم. خاک‌های روی دست‌ام  با خون تو قاطی بود و گرم. مثل وقتی که از آرزوهایت می‌گفتی. می‌گویی: آب ... بعد هم می‌گویی: كجاست؟ این بار هر دومان نگاه می‌کنیم. نه آب است و نه پای گم‌شده‌‌ات. این بار فقط من هستم که نگاه‌ات می‌کنم. بی‌هوشی و خواب رؤیاهایت را می‌بینی. این را بعدها به من گفتی. گفتی: آدمی با رویا زنده است. گفتی: مردم بدون آرزو بدترین موجود است! گفتی: حتا سنگ‌ها هم خواب خوب می‌بینند. گفتم: خسته‌گی باعث می‌شود تا هیچ رؤیایی به درون خواب‌هایم نفوذ نکند. گفتم: دیگر خسته هستم، خسته. گفتم: دروغ، بدترین نوع خسته‌گی‌ست! افتاده است آن طرف خاك‌ریزی كه مهرداد خوابیده است. بر خلاف تو كه تكه‌یی از پایت سر جایش نیست و هنوز نفس می‌كشی، مهرداد بدن‌اش سالم است، اما خودش نیست. نفس‌اش گم شده است. حالا تو هم می‌گویی كه خسته‌ای. اولین باری‌ست که می‌بینم خمیازه می‌كشی و مثل ببری كه پس از چرت بعد از ظهرش پنجه‌های خود را روی زمین می‌كشد و آن‌ها را برای شكار آماده می‌كند، كش و قوس می‌روی. فاطمه می‌گوید: زن‌ها غصه می‌خورند، بچه‌ها غصه می‌خورند، اما رنج كشیدن مال مردهاست. ایران كشور قشنگی بود. آمریكای دهه‌ی هفتاد كشور قشنگی بود. روسیه‌ی تزارها و فرانسه‌ی بناپارت هم همین طور. من در زندان هستم، حالا این مهم است! وسط چهار دیوار كه هر كدام یازده متر از هم فاصله دارند. ممكن است فاصله‌ها را زیاد یا كم گفته باشم. آن‌ها را با قدم‌هایم متر كرده‌ام. داشت یادم می‌رفت، تا حالا گربه‌یی چشم‌درشت جلو تو خمیازه كشیده است؟ دی‌روز درست جلو نانوایی، یك گربه‌ی سیاه ول‌گرد آن قدر توی چشمان‌ام نگاه كرد و هی خمیازه كشید كه من هم خمیازه‌ام گرفت. آن قدر خمیازه كشیدم تا از ایستادن در صف نان صرف‌نظر كردم و به خانه ‌برگشتم. پرده‌ها را كشیدم و چشم‌بندی را كه فاطمه از لباس كهنه‌ی مریم برای‌ام دوخته است، روی چشمان‌ام گذاشتم و برای اولین بار راحت و آسوده به خواب رفتم. به این خاطر می‌گویم راحت و آسوده كه پس از مدت‌ها، رؤیاها با خواب‌هایم آشتی کرده بودند. آن شبی که ماه گرفت یادت هست؟ فاطمه هنوز مریم را در شکم داشت. گفت: مادرم گفته است در وقت خسوف، زن باردار نباید دست‌اش روی شکم‌اش باشد. ممکن است روی صورت نوزاد سایه‌ی ماه بیفتد. نوزاد اگر دختر باشد آن وقت باید تا آخر عمر از نگاه کردن توی چشم مردم خجالت بکشد و در حسرت خواست‌گار بماند تا بسوزد. آن شب تا صبح نخوابیدی که نکند فاطمه خواب‌اش بگیرد و کف دست‌اش جا بماند روی شکم‌اش. بالاخره  یک خروس اذان گفت. دل‌نشین آواز می‌خواند. فاطمه گفت: به صبح مسجد نمی‌شود اعتماد کرد. خروس که اذان گفت، نمازت را بخوان. گفتی: هرچه محله را نگاه می‌کنم مرغ و خروسی نمی‌بینم. فقط صبح به صبح صدایش می‌آید. مریم گفت: البته به قوقولی قوقوی او هم نمی‌شود اعتماد کرد. خروسی که در تهران زنده‌گی کند ممکن است خُلقیات‌اش با اجدادش فرق کند و هوای دودگرفته‌ی شهر باعث بشود تا نتواند خواب سحری را رها کند. گفتی: بعید است! خروس نمی‌تواند وظیفه‌اش را فراموش کند. همه چیز در این جا تغییر کرده به جز رفتار این پرنده‌ی آتشین. وقتی در آخرین منزل سحر صدایش را می‌شنوی با خودت می‌اندیشی، صدای خروس و گریه‌ی یک نوزاد و گاهی هم سگی که پارس می‌کند چه قدر به زنده‌گی معنا می‌دهد! وقتی رفتی با خودم گفتم: چه روز هول‌ناكی‌ست، عمر! یک روز و یک عمر چه تفاوت می‌کند اگر درون چاهی باشی که به نام مصر، تو را درون‌اش هُل داده‌اند! مریم گفت: درون تاریكی چاه، یک روز چه‌قدر طول می‌كشد! می‌شود اندازه گرفت؟ وسیله‌یی كه بتوانی تاریكی را اندازه بگیری فقط انگیزه‌هایی‌ست که اکنون داری. برای تو كه می‌خواستی خوب باشی، فرقی ندارد چه‌قدر طول بكشد، اما برای فاطمه كه انتظارت را می‌كشید، نمی‌دانم. از قول مریم گفتی: تنفر و تقدس تعریفی هم دارند؟ فقط خاطره‌هایی که آن شب از ذهن‌ات گذشت باعث شد تا از لالایی سرما خواب‌مان نگیرد. هنوز هم از زنده‌گی خاطره‌یی داری؟ نخلستان پدرت یادت هست، آن نخل ماده‌یی كه ملك محمد زیر سایه‌اش گاهی یك فنجان چای می‌خورد و عرق‌اش را خشك می‌كرد؟ بی بی عصمت با عصبانیت ‌گفت: "برای‌ام هوو گرفته‌ایی!" ملك محمد خندید: این نخل، خواهر من است. بركت دارد. اگر ناراحت‌اش كنی ممكن است باردار نشود و به جای خرما، خارك بزاید. از آن روز به نخل ماده‌ی نخلستان گفتیم «عمه نخل». بلند بود و خرمایش درشت و كُپُل. نخلستان‌تان، فقط سی نفر نخل بود. بیست و پنج تای آن ها خرما می‌زاییدند و پنچ تای دیگر، مثل مردان قبیله‌یی در آن سوی ابدیت، جایی که خدا تنها نشسته است، نگاه می‌کردند. به ابدیت فکر می‌کردم که جنگ، نخل‌ها را سر برید و سوزاند. عمه نخل هم مُرد. ملك محمد گفت: "نخل‌ها هم شهید می‌شوند." گفتی: مگر درخت‌ هم می‌داند زنده بودن یعنی چه؟ گفتی: نه فقط قیامت فقط مال آدم‌هاست. گفتی: باید تکه‌های زمان را بشناسی. باید بدانی در وقت مناسب از قهر صاحب جهنم به رحمتِ مالک بهشت بگریزی. حالا می‌گویی، هر وقت پدرت را می‌بینی، زیر سایه‌ی خواهرش نشسته است و با او از خاطرات دنیا می‌گوید. گاهی که به مرگ تو فکر می‌‌کنم با خودم می‌اندیشم، اگر نخل‌ها فرصتی برای باردار شدن نداشته باشند، چه می‌شود؟ اگر عقیم باشند چه باید کرد؟ راست راستی عمه نخل مریم مرده است؟ احساس می‌کنم او هم دل‌اش برای دنیا تنگ شده چون گاهی وقت‌ها توی خواب‌هایم می‌روید و بیدار که می‌شوم او هم غیب‌اش می‌زد.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #3 شقایق 1392-11-12 17:09
عمه نخل! چه اسم زیبایی. ما هم یک نخل در خانه داریم' هنوز خیلی کوچک است' آدم می تواند به هر چیزی وابسته شود! یک سنگ' یک کبوتر' دریا و ... اما یلی کم می پان ا موجودی نسبت خونی پیدا کرد. عمه نخل!
بازگو کردن
 
 
0 #2 مريم سميعي 1392-11-09 05:35
داستان زيبايي بود . ممنون از شما
بازگو کردن
 
 
0 #1 کریم طاهری 1392-11-09 04:43
جالب بود. خواننده ار به فکر وا می دارد.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 72 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت