Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - ایما و اشاره ها
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

ولاديمير ناباکف (Vladimir Nabokov) در سال 1899 در سنت پترزبورگ روسيه به دنيا آمد. در کودکي سه زبان روسي و فرانسه و انگليسي را آموخت. در سال 1919 به انگلستان رفت و در سال 1922 از کالج ترينيتي کمبريج در رشته زبان‌هاي رومي و اسلاوي فارغ‌التحصيل شد. تقريباً در همين دوره به انتشار اشعار و داستان‌ها و مقاله‌هايش به زبان روسي با نام مستعار «و.سيرين (V.sirin) » پرداخت. در پي حملة هيتلر به اروپاي غربي در سال 1940 به ايالات متحده امريکا مهاجرت کرد و در سال 1945 تبعة آن کشور شد. او در کالج‌ها و دانشگاه‌هاي امريکايي به تدريس اشتغال داشت و آثارش را در مجله‌هاي امريکايي منتشر مي‌کرد. در سال 1955 پس از انتشار رمان لوليتاLolita  به شهرت رسيد. در سال 1959 از پيشة تدريس دست کشيد تا همة وقت خود را صرف نوشتن کند. به‌همين دليل به‌همراه خانواده‌اش در سويس اقامت گزيد. ولاديمير ناباکف در سال 1977 درگذشت.
برخي از آثار ناباکف به زبان انگليسي عبارتند از:
(1941)the real life Sebastian knight که اولين رمان او به زبان انگليسي است؛ (1951) Conclusive Evidence که يادآور کودکيش در روسيه است؛ (1957)Pnin هجوي دربارة يک پروفسور مهاجر روسي در امريکا؛ (1958 Nabokov's Dozen(مجموعة سيزده داستان کوتاه، (1962) Pale Fire( هجوي دربارة زندگي دانشگاهي؛ و...
ناباکف همچنين رمان اوژن اونه‌گين پوشکين را در سال 1963 به انگليسي ترجمه کرد که خودش آن‌را «کار بزرگ زندگيم» خواند و با هم‌کاري پسرش بسياري از داستان‌ها و رمان‌هاي اوليه روسي خود را به انگليسي ترجمه کرد.
دانش زباني و مطالعه گستردة ناباکف دربارة ادبيات جهان زمينه‌ساز سبک ادبي او بود. معمولاً مضامين روان نژندي و پارانوئيدي در تاروپود آثار او وجود دارد. نوآوري‌هاي آگاهانه در زبان، مشخصه سبک او محسوب مي‌شود.
در داستان «ايما و اشاره‌ها» جهان از ديد شخصيتي روان‌نژند نظامي از نشانه‌هاست که او تفسير مي‌کند و «خلاف عادت (Paradox) »اين است که خواننده هم در اين تفسير درگير مي‌شود.


1
چهاربار در طي چهار سال متوالي با اين مشکل روبرو بودند که چه هدية تولدي براي مرد جواني که دچار اختلال ذهني لاعلاجي است ببرند. کسي که به هيچ چيز اشتياق نداشت؛ در نظرش هر چيز ساختة دست بشر يا کندوي شيطان بود مرتعش از نيتي بدخواهانه که فقط خودش آن‌را در مي‌يافت، يا وسايل آسايش زمختي که هيچ به کار دنياي مجرد او نمي‌آمد. پدر و مادرش پس از حذف برخي اجناس که ممکن بود اهانتي به او باشد يا باعث ترسش شود (هرنوع ابزاري در زمرة محرمات بود) هدية کوچک مطبوع و بي‌خطري را انتخاب کردند: سبدي از ده‌جور مرباي ميوه در ده شيشة کوچک.
وقتي او به دنيا آمد، سال‌ها از ازدواجشان مي‌گذشت، حالا بيست سال گذشته بود و آن‌ها ديگر پير بودند. زن به موهاي کدر جوگندمي‌اش نمي‌رسيد. لباس‌هاي کم بهاي سياه مي‌پوشيد، و برخلاف زنان هم‌سن و سالش (مانند خانم سل«1»، همساية ديوار به ديوارشان، که صورتش تماماً پوشيده از پودر و سرخاب و کلاهش دسته‌اي از گل‌هاي کنار جوي بود) سيماي سپيد و بي‌آرايشي را در برابر نور عيب‌جوي روزهاي بهاري به نمايش مي‌گذاشت. شوهرش که در موطن‌شان کسب‌وکار پررونقي داشت اکنون کاملاً متکي به برادر خويش، ايزاک«2»، يک امريکايي واقعي با قريب چهل سال سابقة اقامت، بود. به ندرت او را مي‌ديدند و پيش خودشان او را «شازده» مي‌ناميدند.
آن روز جمعه همه چيز به هم ريخت. قطار زيرزميني جريان حياتش را ميان دو ايستگاه از دست داد و يک‌ربع ساعت صدايي جز ضربان منظم قلب آدم‌ها و خش‌خش روزنامه‌ها برنمي‌آمد. پس از پياده شدن از قطار، مدتي طولاني در انتظار اتوبوسي که مي‌بايست سوار شوند ماندند. وقتي هم که اتوبوس آمد، پراز بچه دبيرستاني‌هاي وراج بود. هنگامي که از شيب جادة تيره‌رنگي که به آسايشگاه مي‌رسيد بالا مي‌رفتند باران شديدي مي‌باريد. در آسايشگاه هم منتظر شدند، و سرانجام به عوض اين‌که پسرشان به رسم معمولش لخ‌لخ کنان وارد اتاق شود (يا با صورت نحيف پوشيده از جوش‌هاي غرور جواني و بداصلاح شده و کج‌خلق و پريشان) پرستاري که مي‌شناختند و دل‌خوشي از او نداشتند آمد و با خوش‌رويي توضيح داد که پسر باز هم قصد خودکشي داشته است. گفت که حالش خوب است، ولي ملاقات ممکن است ناراحتش کند. چون تعداد کارکنان آن‌جا کم بود و همه چيز خيلي راحت جابه‌جا يا گم مي‌شد. تصميم گرفتند که هديه را در اتاق دفتر آسايشگاه نگذارند و دفعة بعد آن را با خود بياورند.
زن صبر کرد تا شوهر چترش را باز کند. بعد بازوي او را گرفت. مرد مرتب با همان صوت خاص زنگ‌دار مواقعي که دل‌گرفته بود سينه‌اش را صاف مي‌کرد. وقتي به زير سايبان ايستگاه در سمت ديگر خيابان رسيدند مرد چترش را بست. کمي آن طرف‌تر پاي درختي که زير باران تاب مي‌خورد و قطره‌هاي باران از آن فرو مي‌چکيد، پرندة کوچک نيمه‌جان نوپروازي درمانده در چاله‌اي کز کرده بود.
در طول مسير طولاني اتوبوس تا ايستگاه قطار زيرزميني، زن با شوهرش کلمه‌اي ردوبدل نکرد و هربار که به دست‌هاي چروکيدة مرد (رگ‌هاي برآمده و لکه‌هاي قهوه‌اي روي پوست) که روي دستة چتر به حالت مثبت درهم چفت شده بود مي‌نگريست نيش اشک را در چشمانش حس مي‌کرد. نگاهش را متوجه اطراف مي‌کرد تا ذهنش را مشغول کند، از مشاهدة دختري سياه‌موي در ميان مسافران، که ناخن پاهايش قرمز و چرک بود و سر بر شانة زني مسن‌تر مي‌گريست، کمي يکه خورد، احساسي آميخته از ترحم و تعجب به او دست داد. زن شبيه که بود؟ شبيه ربکا بريسوونا«3» که دخترش سال‌ها پيش در مينسک«4» با يکي از افراد خانوادة سلويچيک«5» ازدواج کرده بود.
آخرين باري که به چنين کاري دست زده بود، بر طبق اظهار نظر پزشک، روشش شاهکاري از ابداع بود و اگر يکي از بيماران حسود که تصور کرده بود او مي‌خواهد پرواز ياد بگيرد جلوش را نگرفته بود حتماً موفق مي‌شد. کاري که در واقع مي‌خواست انجام بدهد گشودن سوراخي در دنيايش و گريز از آن بود.
نظام هذيان‌هاي او موضوع مقالة مفصلي در يک ماهنامة علمي شده بود، اما زن و شوهرش مدت‌ها پيش آن‌را براي خود حل کرده بودند. هرمن برينک«6» آن‌را «جنون به خود بستن» ناميده بود. در اين‌گونه موارد نادر بيمار تصور مي‌کند که هرچه در اطرافش مي‌گذرد اشاره‌اي نهاني به شخصيت و هستي او دارد. آدم‌هاي واقعي جايي در اين توطئه ندارند ــ زيرا بيمار خود را به مراتب باهوش‌تر از ديگران مي‌داند. هرجا که مي‌رود جهان پديده‌اي در پي اوست. در آسمان متراکم، ابرها با حرکاتي آهسته اطلاعاتي را که شرح جزئيات آن باورنکردني است دربارة او با يک‌ديگر ردوبردل مي‌کنند. شب هنگام درختان تيره با الفباي اشاره‌اي دربارة افکار دروني او به مباحثه مي‌پردازند. سنگ‌ريزه‌ها و لکه‌ها و ذرات آفتاب طرح‌هايي را مي‌سازند که به طرزي هول‌ناک نمايش پيام‌هايي است که او مي‌بايست حايل آن‌ها باشد. هر چيز نوشته‌اي است پر رمز و راز و او موضوع اصلي آن. بعضي جاسوسان نظارگاني بي‌طرف هستند. مانند سطوح آيينه‌اي و تالاب‌هاي آرام؛ بقيه نظير کت‌هاي درون ويترين مغازه‌ها شاهداني مغرض هستند و فطرتاً کيفر دهنده. ديگراني هم (مثل آب‌هاي روان و طوفان‌ها) که تا سرحد جنون دچار تشنج هستند نظر تحريف شده‌اي دربارة او دارند و به طرز عجيب و غريبي اعمال او را سو تعبير مي‌کنند. هميشه بايد حالت تدافعي داشته باشد و هرلحظه و لمحه‌اي از زندگي را صرف رمزگشايي تموج اشيا کند. هر بازدمي هم ثبت و ضبط مي‌شود. اي کاش فقط محيط بلاواسطه متوجه او بود ــ اما افسوس که چنين نيست. در دوردست‌ها سيل رسوايي‌هاي لجام گسيخته هر دم روان‌تر و رساتر مي‌شود. شج گويچه‌هاي خونش يک ميليون بار بزرگتر شده، بر روي دشت‌هاي گسترده به سرعت مي‌غلتد، و تازه در دور دست کوه‌هاي عظيمي که استحکام و بلندي هول‌ناکي دارند حقيقت نهايي هستي او را در قالب سنگ‌هاي خارا و صنوبرهاي نالان خلاصه مي‌کنند .


2
از فضاي پرسروصدا و هواي آلودة ايستگاه که بيرون آمدند ته ماندة روز با نور چراغ‌هاي خيابان در آميخته بود. زن مي‌خواست براي شام ماهي بخرد، به همين سبب سبد مرباها را به دست مرد داد و به او گفت که به خانه برود. مرد به سومين پاگرد پله‌ها رسيده بود که يادش افتاد دسته کليدش را آن روز به زن داده است.
مرد خاموش بر روي پله‌هاي نشست و حدود ده دقيقه بعد که زن آمد خاموش از جا برخاست. زن با زحمت بسيار از پله‌ها بالا مي‌آمد، لبخند بي‌رمقي برلب داشت، سرش را به نشانة پوزش از ناداني‌اش تکان مي‌داد. وارد آپارتمان دو اتاقة خود شدند و مرد بي‌درنگ به سوي آينه رفت. با شست‌هايش گوشه‌هاي لبش را عقب کشيد، چهره‌اش حالت صورتک مانندي ترسناک يافت، و دندان مصنوعي نويي را که خيلي ناراحتش مي‌کرد از دهانش بيرون آورد و عاج‌هاي دراز بزاق دهانش را که او به دندان‌ها متصل مي‌ساخت قطع کرد. وقتي زن ميز را مي‌چيد مرد روزنامة روسي مي‌خواند. در حال مطالعة روزنامه خوراکي‌هاي نرمي را که احتياج به جويدن نداشت به دهان مي‌گذاشت. زن که حالت‌هاي روحي مرد را مي‌شناخت خاموش بود.
وقتي مرد به بستر رفت. زن در اتاق نشيمن ماند، با يک‌دست ورق مستعملش و آلبوم‌هاي قديمي‌اش. آن سوي حياط باريک، که باران در تاريکي جرجر روي چند پيت حلبي خاکستري له‌ولورده مي‌نواخت، پنجره‌ها با نور ملايمي روشن بود و در قاب يکي از آن‌ها مردي با شلوار سياه که دست‌هايش را زير سر گذاشته بود و طاقباز روي تخت‌خواب نامرتبي دراز کشيده بود پيدا بود. زن کرکره را پايين کشيد و سرگرم وارسي عکس‌ها شد. در طفوليت متعجب‌تر از بيشتر اطفال مي‌نمود. عکس مستخدمة آلماني‌شان در لايپزيگ با نامزدش که صورت فربه‌اي داشت از لاي آلبوم افتاد. مينسک، انقلاب، لايپزيگ، برلين، لايپزيگ، عکس ناميزان و بسيار تاري از نماي جلو خانه. چهارساله، در يک پارک ــ افسرده و خجول، با ابروان درهم کشيده، نگاه از سنجاب مشتاقي برمي‌گيرد، همان‌گونه که از هر غريبة ديگري. عمه رزا«7» ــخانم مسن هوچي چهارشانه‌اي با چشماني وحشي که در دنياي هراس‌ناکي از اخبار تلخ ورشکستگي و حادثة قطار و مرض سرطان زندگي مي‌کرد تا اين‌که آلماني‌ها او را با همة آن‌هايي که براي‌شان نگران بود کشتند. شش سالگي ــآن وقتي که پرنده‌هاي جالبي را که مثل انسان دست و ‌پا داشتند نقاشي مي‌کرد و مانند آدم بزرگ‌ها از بي‌خوابي رنج مي‌برد. پسرعمويش ــکه حالا شطرنج‌باز معروفي است باز هم او، در هشت سالگي ديگر تقريباً پي بردن به افکار و روحياتش دشوار شده بود، ترسنده از کاغذ ديواري راهرو، ترسنده از عکس خاصي در کتابي که فقط منظره‌اي روستايي را با صخره‌هاي روي تپه و چرخ‌گاري کهنه‌اي آويزان از درختي بي‌برگ نشان مي داد. ده ساله ــسالي که از اروپا رفتند. شرم، ترحم، مشکلات تحقيرکننده، بچه‌هاي زشت و شرور و وحشي که او با آن‌ها در مدرسة ويژه به سر مي‌برد، و بعد در دوران نقاهت طولاني پس از يک سينه‌پهلو، زماني فرا رسيد که هراس‌هاي خفيفش که پدر و مادرش با سرسختي آن‌ها را خصوصيات عجيب بچه‌اي به غايت استثنايي به حساب مي‌آوردند شديدتر شد و انگار به کلاف سردرگم توهماتي که تارهايش منطقاً بر روي يک‌ديگر تاثير مي‌گذاشت تبديل مي‌شد و او را به کلي از محدودة ذهن آدم‌هاي معمولي دور مي‌کرد.
زن اين و خيلي چيزهاي ديگر را پذيرفته بود ــزيرا زندگي در نهايت به معناي پذيرفتن از کف رفتن خوشي‌ها يکي پس از ديگري بود، در مورد او حتي خوشي نبودــ صِرف امکان بهبود. زن به موج‌هاي بي‌انتهاي درد که او و شوهرش به دلايل مختلف ناگزير از تحمل آن بودند فکر مي‌کرد؛ و به ديوهاي نامرئي که پسرش را به طرزي تصورناپذير آزار مي‌دادند؛ و به لطافت نامحدود دنيا؛ به سرنوشت اين لطافت که يا له مي‌شد يا هدر مي‌رفت، يا تبديل به جنون مي‌شد. به اطفال از ياد رفته‌اي که در کنج‌هاي رفت‌وروب نشدة دنيا زير لب با خود زمزمه مي‌کنند؛ به علف‌هاي هرز زيبايي که از چشم زارع پنهان نمي‌مانند و به هنگام نزديک شدن هيولاي تاريکي درمانده ناگزير از نظارة راست شدن ساية خميدة بوزينه مانند او که از روي گل‌هاي له شده مي‌گذرد هستند.


3
پاسي از نيمه‌شب گذشته در اتاق نشيمن صداي نالة شوهرش را شنيد و طولي نکشيد که مرد تلوتلوخوران وارد اتاق شد، روي لباس خوابش، بالاپوش کهنه‌اي با يقة پوست قره‌كل که آن را خيلي بيش‌تر از روبدوشامبر قشنگ آبي رنگش دوست داشت پوشيده بود.
داد زد: «خوابم نمي‌برد.»
زن جواب داد: «چرا؟ چرا خوابت نمي‌برد؟ تو که خيلي خسته بودي.»
گفت: «خوابم نمي‌برد، چون دارم مي‌ميرم.» و روي راحتي دراز کشيد.
«دلت درد مي‌کند؟ مي‌خواهي دکتر سولوو«8» را خبر کنم؟»
ناله کرد: «دکتر نه، دکتر نه. گور پدر هر چه دکتر است. بايد زود از آن‌جا بياوريمش بيرون، وگرنه مسئول هستيم.» تکرار کرد: «مسئول.» و بدنش را به حالت نشسته جمع کرد و هم‌چنان که هر دو پايش روي زمين بود، با مشت گره کرده بر پيشاني‌اش مي‌کوفت.
زن آهسته گفت: «خيلي خوب، فردا صبح مي‌آوريمش خانه.»
شوهرش گفت:«دلم چاي مي‌خواهد.» و به دست‌شويي رفت.
زن به سختي خم شد، چند تا ورق بازي و يکي دو تا عکس را که از روي راحتي به زمين افتاده بود برداشت: سرباز دل، نه پيک، آس پيک، السا«9» و نامزد گنده‌اش.
مرد سردماغ برگشت، با صداي بلندي گفت: «فهميدم چه‌کار کنيم. اتاق خواب را به او مي‌دهيم. هرکدام نيمي از شب را پيش او مي‌مانيم و نيمي ديگر را روي اين راحتي مي‌خوابيم. به نوبت. از دکتر مي‌خواهيم دست کم هفته‌اي دوبار به ديدنش بيايد. شازده هرچه مي‌خواهد بگويد. البته حرفي هم ندارد، چون اين‌طوري ارزان‌تر تمام مي‌شود.»
تلفن زنگ زد. زنگ زدن تلفن آن‌ها در آن ساعت شب عجيب بود. دمپايي مرد از پاي چپش بيرون آمده بود و او ايستاده وسط اتاق، مثل بچه‌ها، بي‌دندان، به زنش خيره شده بود و در پي دمپاي پاشنه و پنجة پايش را روي زمين مي‌کشيد. چون زن بهتر انگليسي حرف مي‌زد. تلفن‌ها را او جواب مي‌داد. دختري با صداي زير ضعيفي گفت: «مي‌شود با چارلي صحبت کنم؟»
«چه شماره‌اي گرفته‌ايد؟ نه. شماره درست نيست.»
با ملايمت گوشي را گذاشت. دستش به سوي قلب فرسودة خسته‌اش رفت.
گفت: «ترساندم.»
مرد لبخند سريعي زد و بي‌درنگ هيجان‌زده حرفش را از سر گرفت. به محض اين‌که صبح بشود، او را مي‌آورند. کاردها را مي‌بايست در يک کشوي قفل‌دار گذاشت. پسر حتي در بدترين حالت‌ها کسي را تهديد نکرده بود.
تلفن دوباره زنگ زد. همان صداي جوان بي‌حالت نگران سراغ چارلي را گرفت.
«شماره را عوضي گرفته‌ايد. بهتان مي‌گويم اشتباهتان چيست: حرف o را به جاي صفر مي‌گيريد.»
بر سر بساط جشن چاي نامنتظر نيمه‌شب خود نشستند. هدية تولد روي ميز بود. مرد چاي را هورت مي‌کشيد، صورتش گل ‌انداخته بود، گه‌گاه ليوانش را مي‌گرداند تا شکر کاملاً در آن حل شود. رگ کنار سر طاسش روي ماه گرفتگي بزرگ سرش برجسته‌تر شده بود، با اين‌که صبح اصلاح کرده بود، ته ريش نقره‌فامي روي چانه‌اش برق مي‌زد. تا زن يک ليوان چاي ديگر برايش بريزد، او عينکش را به چشم گذاشت و با لذت سرگرم وارسي مجدد شيشه‌هاي کوچک و براق زرد و سبز و سرخ مربا شد. لب‌هاي مرطوب و بدقواره‌اش برچسب‌هاي خواناي روي شيشه‌ها را با صداي بلند هجي‌کنان مي خواند: زرد‌آلو، انگور، آلوسياه، به سيب جنگلي رسيده بود که تلفن دوباره زنگ زد.


از مجموعة داستان کوتاه:از اين زمان از آن مکان


پانويس‌ها:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1.Sol
2.Issac
3.Rebacca Borisovna
4.Soloveichik
5.Minsk
6.Herman Brink
7.Rosa
8.Solov
9.Elsa

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 32 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت