Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - داستان کوتاه-گجسته دژ - صادق هدایت
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

قصر ماكان بزرگ و محكم داراي سه حصار و هفت بارو بود كه از آهك و ساروج ساخته بودند، و دركمركش كوه نزديك آسي ويشه جلوي آسمان لاجوردي سر بر افراشته بود.

دويست سال پيش اينجا آباد و پر از ساختمان و خانه بود . در آن زمان هر روز طرف عصر ماكان كاكويه با پيشاني بلند و سينه فراخ در ايوان قصر و يا در باروي چپ آن كشيك مي كشيد تا دختري كه در رودخانه خودش را مي شست ببيند، و بالاخره همان دخترك سبب جوانمرگي ماكان گرديد . ولي از آن پس همه نيروهای ويران كننده طبيعت و آدمها براي خراب كردن آن دست به يكديگر داده بودند، سبزه هاي ديمي كه از پاي ديوارهاي نمناك و جرزهاي شكسته روئيده بود، از اطراف خرده خرده آنرا مي خورد و فشار ميداد، طاقها شكست برداشته بود و ستونها فرو ريخته بود . خاموشي سنگيني روي اين ملك و كشتزارهاي دور آن فرمانروائي داشت . چون پس از تسلط پسران سام همه زمين ها خراب و باير مانده بود . جلوي قصر يك رودخانة كوچك مانند نوار سمين زمزمه كنان از ميان چمن زمردگون ماروار مي گذشت و آهسته ناپديد مي گرديد.

اين كوشك ويران را مردم ده ،گجسته دژ ميناميدند و آنرا بدشگون ميدانستند . اما كسي نمی دانست بوسيله چه افسوني بجاي آن همه شكوه پيشين يك مرد لاغر پير، داراي چشمهاي درخشان، در باروي چپ اين قصر منزل گزيده بود . اين مرد را خشتون مي ناميدند و از برج خارج نميشد مگر غروب آفتاب . وقتيكه دهكده پائين قصر غرق در تاريكي ميشد، آن وقت خشتون خودش را در لباده سياهي مي پيچيد . از باوري چپ قصر بيرون مي آمد و روي تپه اي كه مشرف به قصر بود آهسته گردش مي كرد و يا چوب خشك جمع مي نمود.

آيا او ديوانه يا عاقل، توانگر و يا تنگدست بود؟ اين را كسي نمي دانست، تنها اهالي ده از نگاهش پرهيز ميكردند، و چيزي كه بر هراس مردم ده افزده بود وجود يك دختر بچه بود كه هر روز عصر مي آمد و جلو قصر در رودخانه آب تني مي كرد.

 يك روز تنگ عصر كه هوا ملايم و طبيعت آرام بود، و يك دسته كبوتر روي آسمان چرخ مي زدند ، روشنك به عادت معمول در رودخانه جلو قصر خودش را مي شست . ناگاه ديد آدمي شبيه رهبانان كه ريش بلند خاكستري و بيني برگشته داشت و خودش را در لبادة سياهي پيچيده بود به او نزديك شد،  آن مرد آهسته جلو آمد و با لبخند گفت:

-دختر جان، اينجا چه مي كني؟...

روشنك كه مشغول پوشيدن لباسش بود گفت:

- خودم را مي شويم

- دختر جان، بيهوده مترس! من بجاي پدرت هستم !

-پدر من خيلي وقت است كه رفته، من خيلي كوچك بودم كه رفت، درست يادم نيست ولي ريش سياهي داشت، مرا مي بوسيد و روي زانويش مي نشاند!

- افسوس، من هم دختركي داشتم

- شما همان جادوگر گجسته دژ هستيد ؟

- اين اسمي است كه مردم رويم گذاشته اند

-مردم پشت سر من و مادرم بد گوئي ميكنند، چون مي بينند كه تنها آب تني مي كنم، مي گويند كه دختر نبايد...

-اين مردم ده را مي گوئي بيچاره ها ... از جانوران كمترند، آنچه كه آنها را اداره ميكند، اول شكم و بعد شهوت است با يك مشت غضب و يك مشت بايد و نبايد كه كور كورانه به گوش آنها خوانده اند...

-ولي من نمي توانم از آب چشم بپوشم، من براي آب مي ميرم . وقتي كه شنا ميكنم، مثل اينست كه همة پرندگان، همة طبيعت با من گفتگو مي كنند؛ دلم مي خواست همة روزهايم را جلو دريا باشم، زمزمة آب با من حرف مي زند مرا مي خواند و بسوي خودش مي كشاند، شايد من بايستي ماهي شده باشم

-آدميزاد جهان كين است . ما مختصر همة جانورانيم، همة احساسات آنها در ما هست و بعضي از آنها  در ما غلبه دارد. بايد آن را كشت...

-براي اينكه ماهي را بكشم، بايد خودم را بكشم. چون از دريا و از آب كه دور مي شوم مثل اينست كه  يك تكه از هستي من آنجا درخيز آب دريا موج مي زند و اندوه بي پايان مرا مي گيرد

- ولي تو آنقدر جوان و بچه هستي! گوشه نشيني براي پيران است، وقتي كه از كار و جنبش مي افتند

- دلم مي خواست يك ماهي مي شدم و شنا مي كردم، هميشه شنا مي كردم

-پدر بزرگ من هم همين واسوس را داشت و آخرش غرق شد

 -چه مرگ قشنگي! آدم بميرد: آن هم در آب !...

-نه، او كاملا نمرده ... چون آنچه كه بقاي روح مي گويند حقيقت دارد . به اين معني كه روح و يا خاصيتهائي از آن در بچة اشخاص حلول مي كند . و پدر بزرگ من بچه داشت، پس به كلي نمرده است . ولي روح شخصي هر كسي با تنش مي ميرد، چون محتاج به خوراك است و بعد از تن نمي تواند زنده بماند . اين دريچه ايست كه عادت و  اخلاق و وسواس و ناخوشي هاي پدر و مادر را به بچه انتقال مي دهد...

....دختر ادامه داد:

-پس پدر شما هم طلا درست مي كرد؟-

-نه، او جستجو مي كرد، همة مردم معمولي آنرا جستجو مي كنند، ولي به چه درد مي خورد؟-

-پس شما طلا درست كرده ايد؟ -

-بر فرض هم كه طلا را پيدا كردم، به چه دردم خواهد خورد؟ هفت سال است كه شبها روي زمين نمناك - بيخوابي مي كشم، توي كتابها اسرار پيشينيان را جستجو مي كنم، رمزها را مي خوانم و در چنگال آهنين افسوس ها خرد شده ام . عمرم آفتاب لب بام است و شبهايم سفيد است . آنچه كه اكسير اعظم مي گويند، در تو است، در لبخند افسونگر توست نه در دست جادوگر.

-.تاكنون كسي با من اين جور حرف نزده، همة مردم بمن خل و ديوانه مي گويند -

.-چون زبان تو را نمي فهمند، چون تو نزديكتر به طبيعت هستي و با زبان گنگ آن آشنائي -

-راست است كه من بچه ام، ولي زندگيم آنقدر غمناك است . بنظرم گاهي حرفهاي شما را درست -

نمي فهمم، آنها لغزنده هستند، ولي مي خواستم خيلي پيش شما بمانم و بحرف هايتان گوش بدهم . اما مادرم تنهاست و

... همة مردم ده از او بدشان مي آيد. من هم تنها هستم. آنقدر تنها هستم...

-ما همه مان تنهائيم، نبايد گول خورد، زندگي يك زندان است، زندانهاي گوناگون . ولي بعضيها بديوار زندان صورت مي كشند و با آن خودشان را سرگرم مي كنند بعضيها مي خواهند فرار بكنند، دستشان را بيهوده زخم مي كنند، و بعضيها هم ماتم مي گيرند ولي اصل كار اينست كه بايد خودمان را گول بزنيم، هميشه بايد خودمان را گول بزنيم، ولي وقتي مي آيد كه آدم از گول زدن خودش هم خسته مي شود ... بنظرم امروز زبان در اختيارم نيست،

... چون سالهاست كه بجز با خودم با كسي ديگر حرف نزده ام و حالا حرارت تازه اي در خودم حس مي كنم...

-روشنك با تعجب گفت:

 آه، مادر جانم آمد -

در اينوقت زن بلند بالائي كه چادر سفيد به سرداشت، آهسته نزديك شد، نگاهش را به خشتون دوخته بود

همين كه جلو آمد چند دقيقه در چشمهاي يكديگر نگاه كردند، ولي زن روي سبزه ها به حالت غش افتاد . دختر كه آمیخته به اين بحران بود هراسان دويد، سر مادر را روي زانويش گذاشت و نوازش مي كرد.

خشتون نزديك رفت و با انگشت پيشاني او را لمس كرد. زن بحال آمد، بلند شد و نشست خشتون دور مي شد، در صورتي كه نگاه پر از تحسين دختر دنبال او بود...

راجع به اين زن و مرد حكايتهاي شگفت آوري سر زبان مردم ده بود . مي گفتند كه اين مرد اسمش خشتون نيست و ملاشمعون يهودي است، هفت سال پيش با يك نفر درويش وارد ديلبر شدند و بعد در خرابة گجسته دژ جاي گزيدند، رفيق ملاشمعون پس از چندي نابود شد و كسي نمي دانست چه به سرش آمده . حالت و وضع خشتون اين مسئله را تاييد ميكرد، بعضي مي گفتند كه او رياضت كش است، روزي يك بادام ميخورد و با ارواح و جن ها آميزش دارد . برخي معتقد بودند كه از كوه دماوند كبريت احمر آورده و مشغول ساختن كيمياست، رفيقش را كشته و از روي كتاب جفر و طلسمات او كار مي كند . دسته اي مي گفتند كه در آن بارو گنج پيدا كرده و دو تا دختر كه در ده گم شده بودند كار او مي دانستند و معتقد بودند كه هر كس در چشمهاي او نگاه بكند افسون خواهد شد. عده ديگر مي گفتند كه تمام روز را نماز مي خواند و طاعت ميكند . يك نفر قسم مي خورد كه بچشم خودش ديده كه ملاشمعون كلة مرده از قبرستان دزديده است . و هر وقت نزديك غروب سر و كلة خشتون از پشت تپه نمايان مي شد مردم ده بسم الله مي گفتند . ولي چيزي كه نمي شد انكار كرد اين بود كه چه زمستان و چه تابستان از دود كش با روي چپ قصر پيوسته دود آبي رنگي بيرون مي آيد.

چهار ماه بود كه روشنك و مادرش خورشيد، در اين ده آمده بودند و در خانة خودشان نزديك گجسته دژ منزل كرده بودند . اين خانه سالها بود كه خالي و مردود مانده بود . چون يازده سال پيش پدر خورشيد به واسطة شهرت بدي مجبور شد كه خانه اش را ترك بكند . زيرا مي گفتند كه اين خانه را جن ها سنگساران كرده اند، در صورتي كه همساية آنها اين كار را كرده بود تا خانه را به قيمت ارزان بخرد و بالاخره معامله شان نشد، ولي اين خانه بد نام ماند، و شايد مردم ده به مناسبت مجاورت با اين خانه به قصر ماكان گجسته دژ لقب داده بودند.

هشت سال بود كه شوهر خورشيد به طرز مرموزي گم شده بود. چون به او تهمت زده بودند كه جهود است. بعد هم از او كاغذ به اين مضمون رسيد كه تو را ترك كردم ولي اميدوارم روزي كه بر مي گردم خودم را به همه بشناسانم.

خورشيد بعد از آنكه چهار سال در خانة پدرش بود ناخوش سخت شد، ساعت هاي دراز در غش بود و بعد ازين ناخوشي هر شب در خواب بلند مي شد و راه مي افتاد و بعد برمي گشت و دوباره مي خوابيد . امسال كه پدرش مرد اين خانة پرت را در اين ده سهم ارث او دادند . او هم با ماهيانة كمي كه داشت آمده بود در اينجا زندگي مي كرد .

ولي از يكطرف شهرت بد اين خانه و از طرف ديگر حالت مرموز خورشيد كه شبها در خواب گردش مي كرد همة ی اهل ده را بد گمان كرده بود بطوري كه اين مادر و دختر را همدست خشتون مي دانستند.

 

پس از ملاقات خشتون با مادر روشنك در همان شب وقتي كه همة جنبندگان خاموش شدند و دهكدة پائين قصر در خواب غوطه ور شد، خورشيد به عادت هر شب از توي رختخواب بلند شد، با چشمهاي بسته آهسته سر بالين دخترش رفت، به دقت نفس كشيدن او را گوش داد، سپس چادر سفيدي به سرش پيچيد و با گامهاي شمرده از خانه اش بيرون آمد ولي خط سير او امشب عوض شد، پس از كمي ترديد راه باريك و خطرناكي كه به گجسته دژ مي رفت در پيش گرفت،

جلو باروي چپ قصر كمي تأمل كرد ولي بعد در چوبي را پس زد و داخل دالان تاريكي شده آن را پيمود،

در ديگري را طرف دست راست باز كرد و از پنج پلة نمناك پائين رفت و در سردابه اي وارد شد كه هواي آنجا سنگين و نمناك بود . پيسوز كوچكي ميان آن مي سوخت، خورشيد كنار اطاق ايستاده، دست هايش را روي هم گذاشت و سرش را پائين انداخت، ولي صورت استخواني و پاي چشم هاي كبود او جلوي روشنائي كوره ترسناك مي نمود.

خشتون كوچك و لاغر، با ريش بلند و لبهاي نازك و پيشاني چين خورده، جلو كوره نشسته بود . با وجود حرارت آن لبادة چركي به خودش پيچيده بود . و چشمهايش به بوته اي كه روي آتش بود خيره شده بود،

دست راست را با انگشتان بلند روي زانويش گذاشته بود . با وضع اسرار آميز اين مرد، اطاق غار مانند او،شمشير زنگ زده اي كه بديوار آويزان بود، شيشه و قرع و انبيق، بوي دوايي كه در هوا پراكنده بود، همة آنها با فقر او جور مي آمد، بطوري كه انسان از روي نااميدي از خودش مي پرسيد آيا چه فكري در پشت پيشاني اين مرد كه گردن لاغر و كلة بزرگ و استخوان بندي برجسته دارد پرواز مي كند؟

چند دقيقه در خاموشي گذشت بدون اينكه خشتون رويش را برگرداند و به ميهمان تازه وارد نگاه بكند .

سپس بلند شد، آهسته جلو زن رفت و با لحن آمرانه گفت:

-هان مي دانستم ... امشب دست خالي آمدي، او را نياوردي ! اما فردا شب از چنگ من جان بدر نمي بري،

فردا شب همينطور كه دخترت خوابيده . بغلش مي زني، مبادا بيدار بشود، بدقت او را در پتو مي پيچي مي آوري اينجا ... گفتم كه نبايد بيدار بشود، خوب مي شنوي؟ ... اگر در راه تكان خورد، مي ايستي تا دوباره بخوابد، آنوقت او را مي آوري توي همين اطاق مي دهي به دست من ... خوب مي شنوي، هان؟

سر خورشيد پائين تر افتاده بود، بد جوري نفس مي كشيد و چكه هاي عرق از روي شقيقه هايش سرازير شده بود. خشتون كمي تأمل كرد و دوباره گفت:

- آيا خوب مي شنوي چه ميگويم؟ فردا شب او را مي آوري. حالا فهميدي ؟

زن با صداي خراشيده گفت:

« ... آري »

-برو، از همان راهي كه آمدي برمي گردي . اما فردا شب يادت نمي رود، دخترت را مي آوري ... او را مي آوري اينجا بدست من مي سپاري...

خورشيد كمي تأمل كرد بعد با گامهاي شمرده از در بيرون رفت.

در اين ساعت چشمهاي خشتون با پرتو ناخوشي مي درخشيد . روي لبهاي نازكش لبخند تمسخر آميزي نقش بست، نز ديك كوره رفت و مايع سبز مايل بزنگاري را كه در بوته بود نگاه كرد، برگشت به ميان سردابه ، دستهاي استخوانيش را تكان مي داد و ديوانه وار مي گفت:

فردا شب سه قطره خون به اكسير من، به نطفة طلا روح مي دمد. سه قطره خون دختر باكره، فردا شب ..!

استادانم همه خون جگر خوردند و به مقصود نرسيدند . آخري آنها بدست خودم كشته شد و همة اسرار جادوگران مصر و كلده و آشور براي من ماند ... من نتيجة دست رنج آنها را خواهم برد ... هفت سال است كه مانند

مردگان به سر مي برم، از همة خوشيها چشم پوشيدم، زن و بچه ام را ترك كردم، زير زمين مدفون شدم ... اما فردا... نه، پس فردا از زير زمين بيرون مي آيم و همة اين خوشيهاي روي زمين از آن من خواهد بود ... همة اين مردمي كه از من بيزارند به خاك پايم مي افتند . آرزو مي كنند كه به آنها فحش بدهم، دامن قبايم را مي بوسند ...

پول... پول... (قهقهة خنده )... طلا پيشم از خاكستر هم پست تر مي شود . همه مرا عقل كل مي پندارند، اسمم سر زبانهاست. پول، كيف، زن، زمين و آسمان و خداها همه زير نگينم خواهند آمد، فردا شب همة اينها با يه چكه خون، سه قطره از آخرين خون تن آن دختر ... آري، چرا بدست من كشته نشود؟ چرا قرباني اكسير اعظم نشود؟

البته بهتر است از اينكه قرباني شهوت راني اين مردم معمولي بشود كه به موشكافي روح او پي نمي برند ... ولي جسم او كه روح ندارد در اختيار من مي ماند، مال من است ... (قهقهة خنده ) طلا .. چه فلز نجيبي است، چه رنگ دلكش و چه صداي مطبوعي دارد ، چه طلسمي است كه دنيا و آخرت و همة افسانه هاي بشر دست به سينه دور آن مي گردند!... طلا... طلا...!

صداي او در سياه چال پيچيد، ناگهان جلو كوره ايستاده خفه شد و چشمش را به مايع سبز مايل بزنگاري دوخت و دوباره همان حالت بدبخت فلك زده را به خود گرفت و كنار كوره خزيد.

 

روز بعد همة وقت خشتون صرف درست كردن يك تخت چوبي دراز شد كه جلو كوره آتش پايه هاي آن را به زمين كوبيد و پارچة سفيد روي آن كشيد . با اولين نگاه تغييرات زياد در وضع غار ديده مي شد : قرع و انبيق با شيشه هاي گوناگون دور او بود . جلو پيسوز ورق كتاب خطي باز بود كه رويش خطوط هندسي كشيده شده بود و علامتهائي بخط قرمز رويش بود شمشير زنگ زده اي كنج اطاق در دسترس خودش گذاشته بود و روي مايع سبز مايل بزنكاري ته بوته بخار سفيدي موج مي زد كه طرف توجه خشتون بود و هر دقيقه با بي تابي بر مي گشت و بدر نگاه مي كرد.

به همان ساعت شب پيش در باز شده و خورشيد كه چيز سفيد پيچيده اي را بغل گرفته بود وارد شد،

خشتون همينكه او را ديد، بلند شد جلو رفت و بالحن آمرانه اي گفت:

-مي دانستم كه او را مي آوري . بده من حالا آزادي، اما مبادا به كسي بروز بدهي؟ تا دو روز ديگر تو  نمي تواني حرف بزني، حالا بده به من...

آن سفيد پيچيده را از دست زن گرفت، برد روي تخت چوبي جلو كوره گذاشت، سر خورشيد روي سينه اش خم شده بود، عرق مي ريخت، بعد با گامهاي شمرده از در بيرون رفت.

ولي مثل اينكه دقيقه هاي خشتون قيمتي بود . با شتاب سفيد را پس زد . صورت روشنك با موهاي ژوليده و مژه هاي بلند از زير آن بيرون آمد كه چشمهايش بسته بود و آهسته نفس مي كشيد . خشتون سرش را نزديك او برد، نفس مرتب او را گوش داد . بچه عرق مي ريخت . بعد خشتون شمشير را از گوشة اطاق برداشت،

چيزي زير لب خواند و با نوك شمشير روي زمين، دور تخت را خط كشيد و خودش بالاي سر دختر در خط ايستاد. از روي ورق كتابي جلو روشنائي پيسوز شروع كرد بخواندن عزايم . بعد از آنكه تمام شد دستها و پاهاي روشنك را محكم به نيمكت بست، شمشير را برداشت و به يك ضربت سر آنرا در گلوي روشنك فرو برد . خون از گلويش فوران كرد . و به سر و روي خشتون پاشيده شد . او با آستين لباده اش صورت خود را پاك كرد . دوباره به زبان مرموزي شروع كرد به دعا خواندن. جلو روشنائي كوره با صورت خون آلود، چشمهائي كه بي اندازه باز شده بود و ريش زير چانه اش كه تكان مي خورد، به شكل مرموزي در آمده بود . در اين بين روشنك تكان سختي خورد و سرش از تخت آويزان شد. خشتون از كنار تخت شيشة دهن گشادي را برداشت كه مانند قيف ته آن باريك مي شد و زير گلوي او نگه داشت . دختر دوباره تكان سخت تري  خورد و گردنش كج شد . خشتون سر خون آلود او را گرفت برگردانيد، ولي در اين وقت چكه هاي خون به ندرت از گلويش مي چكيد و خشتون بدقت هرچه تمامتر آنها را در شيشه هاي متعدد مي گرفت. شيشة ديگري برداشت، گلوي دختر را فشار داد، بعد پيسوز را بلند كرد و نزديك برد و سه قطره از آخرين چكه هاي خون تن او در شيشه چكيد . ولي جلو روشنائي لرزان پيسوز لكة ماه گرفتة روي پيشاني روشنك را ديد و دخترش را شناخت.

همينكه دختر خود را شناخت هراسان پيسوز را پرت كرد كه بزمين افتاد و خاموش شد و شيشه اي را كه در دست داشت بلند كرد و فرياد كشيد:

- كيميا... كيميا... سه قطره خون... خون دخترم... خون روشنك...

بعد شيشه را چنان فشار داد كه در دستش شكست و خرده هاي آنرا بطرف بوته پرتاب كرد : بوته از روي سه پايه برگشت، مايع زنگاري آن روي زمين پخش شد و آتش شعله زد:

تا صبح مردم ده هلهله كنان تماشاي دود و آتش را مي كردند كه از گجسته دژ زبانه مي كشيد.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 68 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت