Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت»
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

نمایش اخبار فرهنگی

خطا
  • خطا در بارگذاری اطلاعات فید

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت»

سروانتس

برگردان: محمد قاضی

 در باب پیروزی درخشانی که در ماجرای دهشتناک و غیر قابل تصور آسیاهای بادی نصیب دن کیشوت دلاور گردید با سایر حوادثی که در خور ذکر خیر است

    در آن هنگام سی تا چهل آسیای بادی در آن دشت دیدند و همین‌که چشم دن کیشوت به آن‌ها افتاد به مهتر خود گفت: « بخت بهتر از آن‌چه خواست ماست کارها را روبراه می‌کند. تماشا کن سانکو، هم اینک در برابر ما سی دیو بی‌قواره قد علم کرده‌اند و من در نظر دارم با همة ایشان نبرد کنم و هرچند تن که باشند همه را به درک بفرستم. با غنیمتی که از آنان به چنگ خواهیم آورد کم‌کم غنی خواهیم شد، چه این خود جنگی برحق است و پاک کردن جهان از لوث وجود این دودمان کثیف در پیشگاه خداوند تعالی عبادتی عظیم محسوب خواهد شد.- سانکو پانزا پرسید: کدام دیو؟ - اربابش جواب داد: همان‌ها که تو آن‌جا با بازوان بلندشان می‌بینی، چون در میان ایشان دیوانی هستند که طول بازوانشان تقریباَ به دو فرسنگ می‌رسد. – سانکو درجواب گفت: احتیاط کنید ارباب، آن‌چه ما از دور می‌بینیم دیوان نیستند بلکه آسیاهای بادی هستند و آن‌چه به نظر ما بازو می‌نماید پره‌های آسیا است که چون از وزش باد به حرکت درآید سنگ آسیا را نیز با خود می‌گرداند.


دن کیشوت گفت: « معلوم است که تو از ماجراهای پهلوانی سررشته نداری. من به تو می‌گویم اینها دیو هستند. اگر می‌ترسی کنار بکش و در آن دم که من یک‌تنه نبردی بی‌مانند و هراس‌انگیز با ایشان آغاز می‌کنم تو دعا بخوان.» و پس از ادای این سخنان بی‌توجه به نصایح مهترش سانکو، که بر سرش بانگ می‌زد: ای امان! آن‌ها مسلماَ آسیای بادی‌اند نه دیو، به مرکب خود « روسی‌نانت » مهمیز می‌زند. دیو بودن آسیاهای بادی چنان بر لوح ضمیر دن کیشوت نقش بسته بود که نه تنها فریادهای مهترش سانکو را نمی‌شنید بلکه وقتی هم به نزدیک آسیاهای بادی رسید باز نتوانست به کُنه حقیقت پی ببرد. بالعکس، در حین تاختن هم‌چنان فریاد می‌زد که:« مگُریزید، ای مخلوقات زشت فرومایه! اینک تنها یک پهلوان است که به شما حمله می‌کند!» بر اثر اندک بادی که در آن لحظه وزید پره‌های آسیای بادی به حرکت درآمدند و چون دن کیشوت چنین دید باز بانگ برآورد که :« شما اگر از بریاره دیو نیز بیشتر بازو تکان بدهید به کیفر شوخ‌چشمی خود خواهید رسید.» و پس از ادای این کلمات، خویشتن را از ته دل به دلبرش دولسینه می‌سپارد و از وی می‌طلبد تا در این مهلکه به دادش برسد. سپس، در پناه سپر خود با نیزة آماده به حمله، روسی‌نانت را چهار نعل می‌تازاند و بر نخستین آسیای بادی که در جلو او بود می‌تازد. لیکن در همان‌دم که پهلوان با یک ضربت محکم نیزه پرة آسیا را سوراخ می‌کند، باد با چنان خشمی پره را می‌گرداند که نیزه تکه تکه می‌شود و اسب و اسب‌سوار را به دنبال خود از جا می‌کند و به حالی پریشان و نزار آن‌سوتر برخاک می‌غلتاند.


    سانکو پانزا به سرعت تاخت یک خرسوار به کمک ارباب شتافت و چون به نزدیک او رسید دید که ضربت وارده و ، بر اثر آن ، سقوط چنان شدید بوده است که پهلوان نمی‌تواند تکان بخورد. سانکو بر او بانگ زد:« پناه بر خدا، ارباب، مگر من به حضرت‌عالی عرض نکردم مواظب رفتار خود باشید، و این‌ها چیزی به جز آسیاهای بادی نیستند، و آدم باید مخبط باشد تا در این باره اشتباه کند.- دن کیشوت در جواب گفت: آرام رفیق سانکو، آرام! رموز جنگ بیش از چیزهای دیگر به بخت و اقبال  وابسته است. تا آن‌جا که عقل من می‌رسد و قاعدتاَ هم باید عین واقع باشد آن فریسطون حکیم که کتب و کتاب‌خانة مرا دزدیده است با من چندان خصومت شدید دارد که این دیوان را به صورت آسیاهای بادی درآورده است تا مرا از افتخار غلبه بر آنان محروم سازد، لیکن با تمام این جهات فن شیطانی او نمی‌تواند با تیزی شمشیر من برابری کند.- سانکو گفت: خدا کند که چنین باشد. » و آن‌گاه به ارباب خود که استخوان شانه‌اش تقریباَ از جا دررفته بود کمک کرد تا دوباره بر روسی‌نانت سوار شد.


    آن دو ضمن صحبت دربارة ماجرایی که پیش آمد راه پورلاپیس را در پیش گرفتند، چون بنا به گفتة دن کیشوت آن‌جا شاهراه بود و امید می‌رفت که در آن مکان با انواع حوادث روبرو شوند.  تنها اندوه دن کیشوت در راه، این بود که دیگر نیزه نداشت و در ابراز این تأسف با مهترش چنین


گفت: « به یاد دارم روزی داستان یک پهلوان اسپانیایی به نام دیگو پرز دو وارگاس را می‌خواندم که چون در یکی از جنگ‌ها  شمشیرش شکست شاخة قطوری از درخت بلوط و یا  شاید تنة همان درخت را برکند و با آن سلاح چندان دلاوری‌ها نمود و چندان اعراب مراکشی را از پای درآورد که او را عمود لقب دادند، و از آن پس او و اعقاب او این لقب را به اسم « وارگاس» افزودند. من این نکته را از آن جهت به تو گفتم که در نظر دارم همین‌که به درخت بلوطی اعم از خاکستری یا سبز برسم شاخه‌‌ای به همان صلابت از آن برکنم و با آن، چندان هنرنمایی کنم که تو از سعادت تماشا و از افتخار این‌که شاهد شگفتی‌هایی چنان باورناکردنی بوده‌ای بر خود ببالی. – سانکو جواب داد: انشاءالله ! من این مطلب را به همان نحو که می‌فرمایید باور می‌کنم ولی بهتر آن‌که حضرت‌عالی کمی راست‌تر بر اسب بنشینید، چون به نظر من اکنون قدری کج نشسته‌اید، و این باید ناشی از تکان‌ها و از سقوط حضرت‌عالی باشد. – دن کیشوت گفت: حرف تو کاملاَ صحیح است و اگر من از دردی که می‌کشم نمی‌نالم بدین سبب است که پهلوانان سرگردان حق ندارند از هیچ زخمی بنالند ولو این‌که امعا و احشای ایشان از دهانة آن زخم بیرون بریزد. 1 سانکو جواب داد: حال که چنین است من عرضی ندارم لیکن خدا علیم است که اگر عضوی از اعضای شما  به درد بیاید من از شنیدن نالة شما خوشحال نخواهم بود. و اما دربارة شخص خودم می‌توانم عرض کنم که به کمترین دردی ناله را سرخواهم داد مشروط بر این‌که قانون منع ناله شامل حال مهتران پهلوانان سرگردان نشود. » دن کیشوت نتوانست به ساده‌دلی مهتر خود نخندد و به او گفت که  چون تاکنون در قوانین پهلوانی به خلاف این اصل برنخورده است لذا او می‌تواند هر وقت و هر طور که دلش بخواهد به میل یا به بی‌میلی ناله کند.


    آن‌گاه سانکو به ارباب خود یادآور شد که وقت ناهار است. دن کیشوت جواب داد که در حال حاضر اشتها ندارد ولی او می‌تواند هرقدر دلش بخواهد بخورد. سانکو با کسب این اجازه جای خود را  بر پشت خر خوش کرد و از زادراهی که در خورجین داشت بیرون کشید و همان‌گونه که پشت سر اربابش آهسته آهسته راه می‌پیمود به خوردن پرداخت. گاه‌گاه نیز مشکش را به دهان می‌برد و با چنان ولعی می‌نوشید که آب به دهان سرخوش‌ترین می‌فروشان مالاگا می‌انداخت. و در آن حال که بدین شیوه راه می‌سپرد و لقمه از پس لقمه می‌بلعید هیچ ازوعده‌هایی که اربابش به او داده بود یاد نمی‌کرد و رفتن به دنبال ماجراها را هر قدر هم پرخوف می‌بود حرفه‌ای سخت و خشن نمی‌پنداشت بلکه به آن به چشم یک تفریح واقعی می‌نگریست.


    عاقبت، آن شب را در زیر درختان انبوهی گذراندند و دن کیشوت ازیکی از آن‌ها شاخة خشکی برید که به هنگام ضرورت می‌توانست از آن به جای نیزه استفاده کند، و پیکان نیزة شکسته را نیز بر آن افزود. دن کیشوت در تمام شب چشم برهم ننهاد و به یاد دلبر جانان خود دولسینه بیدار ماند تا وضع خویش را با آن‌چه در کتاب‌ها خوانده بود ، که پهلوانان سرگردان بسیاری از شب‌ها را در دل جنگل‌ها و بیابان‌ها به بیداری می‌‌گذراندند و با یاد دلبران خویش دل خوش می‌داشتند، تطبیق دهد. سانکو پانزا اصلاَ چنین نکرد چون او شکم خود را نه از آب کاسنی بلکه از طعام انباشته بود و به همین جهت تا صبح یک‌سر خوابید. صبح‌دم تا اربابش او را صدا نزد از خواب بیدار نشد، و این کار نه از اشعة آفتاب که قائم بر سروصورتش می‌تابید ساخته بود و نه از نغمة هزاران پرندة خوش الحان که مقدم روز نو را تهنیت می‌‌گفتند. سانکو همین‌که چشمانش را مالید دست نوازش بر سر مشک شرابش کشید و چون آن‌ را خالی‌تر از شب پیش یافت دلش از اندوه پر شد، چون تصور نمی‌کرد به راهی بروند که به زودی بتوان چاره‌ای برای قحط شراب اندیشید. دن کیشوت پروای ناشتایی صبح نیز نکرد زیرا چنان‌که گفته‌اند ، او نشخوار خاطرات لذت‌بخش را بر طعام ترجیح می‌داد.


    باز راه « پورلاپیس » را در پیش گرفتند و درحدود ساعت سه بعدازظهر، مدخل آن را یافتند. دن کیشوت به محض دیدن آن‌جا گفت:« رفیق سانکو، همین جا است که ما می‌توانیم دست‌های خود را تا آرنج در آن‌چه به ماجراهای پهلوانی موسوم است فرو کنیم. ولی زنهار که تو اگر مرا در معرض عظیم‌ترین مخاطرات عالم نیز مشاهده کنی نباید دست به شمشیر ببری و به دفاع از من برخیزی مگر آن‌که به رأی‌العین ببینی که که مهاجمین دزدانی فرومایه و بی‌سروپایند که در آن صورت تو می‌توانی به کمک من بشتابی، لیکن اگر پهلوان باشند مادام که تو خود فرمان پهلوانی نیافته‌ای بنا به قوانین پهلوانی، به هیچ وجه مجاز و مأذون به کمک کردن به من نیستی .- سانکو گفت: ارباب، به راستی که من در این مورد امر حضرتت را به خوبی اطاعت می‌کنم مضافاَ بر این‌که خود نیز ذاتاَ مردی سلیم‌النفسم و از دخالت در کتک‌کاری و نزاع سخت بیزار. لیکن در حقیقت اگر پای دفاع از خود من به میان آید من چندان اهمیتی به این قوانین نخواهم داد، زیرا قوانین شرع و عرف هر دو اجازة دفاع در قبال تجاوز را به هر کسی می‌دهند.- دن کیشوت گفت: من نیز جز این چیزی نمی‌‌گویم، منتهی در مورد دفاع از من در برابر پهلوانان، تو باید به غرایز طبیعی خود دهنه بزنی. – سانکو گفت: باز تکرار می‌کنم که سمعاَ و طاعتاَ، و این فرمان را نیز مانند دستور تعطیل کردن روز یک‌شنبه رعایت خواهم نمود.»


    چشم هر دو، ضمن این گفتگوی صمیمانه، به دو تن از کشیشان سلسلة سن بنوا افتاد که بر شتران یک‌کوهانه و یه به عبارت بهتر بر استرانی به بزرگی شتر یک‌کوهانه سوار بودند، و هر دو عینک سفر2 به چشم زده و چتر آفتابی بر سر گرفته بودند. پشت سر ایشان کالسکه‌ای می‌آمد که چهار پنج سوار اطراف آن را گرفته بودند و دو تن جوان قاطرچی پیاده به دنبال آن می‌آمدند. در آن کالسکه چنان‌که بعداَ معلوم شد بانوی محتشمی از اهالی بیسکه سوار بود که به « اشبیلیه» می‌رفت تا به شوهرش، که با شغل مهمی عازم هندوستان بود، ملحق شود .  کشیشان همراه آن بانو نبودند ولی به همان راه می‌رفتند. دن کیشوت تا چشمش به ایشان افتاد به مهتر خود گفت: « یا من در اشتباهم ویا با ماجرای نام‌آوری مواجهیم که نظیر آن هرگز دیده نشده است، چون آن سیاهی‌ها که از دور پیدا است باید جادوگرانی باشند که شهبانویی را به عنف در کالسکه ربوده‌اند و بی شک نیز چنین است. من باید با تمام قوا و به رغم هر خطری، در رفع این تعدی بکوشم .- سانکو جواب داد: به نظر من این امر از واقعة آسیاهای بادی نیز بدتر است. زینهار ارباب حذر کنید! اینان کشیشان سلسلة سن بنوا هستند و کالسکه نیز باید از آن کسانی باشد که به سفر می‌روند.  باز تکرار می‌کنم که بهتر است مراقب رفتار خود باشید و فریب وسوسة شیطان را نخورید .- دن کیشوت گفت: سانکو، من قبلاَ به تو گفتم که تو چندان سررشته‌ای از ماجراهای پهلوانی نداری. آن‌چه من به تو می‌گویم عین واقع است، چنان‌که تا لحظه‌ای دیگر خواهی دید.»


    دن کیشوت ضمن ادای این سخنان پیش راند و وسط جاده را که کشیشان گذارشان از آن‌جا بود سد کرد. همین‌که کشیشان چندان نزدیک شدند که دن کیشوت حس کرد صدایش به گوش ایشان می‌رسد به بانگ بلند بر ایشان نهیب زد و گفت: « ای مردم سرای جاودانی و ای نفوس شیطانی، فوراَ این شهبانوان محتشم را که ربوده‌اید و به عنف با خود در این کالسکه می‌برید آزاد کنید وگرنه به کیفر اعمال سیاه خود آماده مرگی آنی باشید.» کشیشان عنان کشیدند و در حالی‌که هم از قیافة دن کیشوت و هم از سخنان او در شگفت مانده بودند توقف کردند و به او چنین جواب دادند: « جناب پهلوان، ما نه نفوس شیطانی هستیم و نه مردم سرای جاودانی، بلکه دو تن کشیشیم از حلقة سن بنوا که به راه خود می‌رویم و بی‌خبریم از این‌که در این کالسکه شهبانوانی ربوده شده‌اند یا نه.- دن کیشوت گفت: من به سخنان ظاهر فریب اکتفا نمی‌کنم و شما دزدان ناپاک را می‌شناسم.» سپس، بی‌آن‌که  منتظر جواب دیگری بماند هی بر روسی‌نانت می‌زند و با نیزة آماده به حمله با چنان خشم و حدتی بر کشیش اول می‌تازد که اگر پدر روحانی خود را از استر به زیر نینداخته بود خواه ناخواه بر خاک پرتاب می‌شد و سخت مجروح می‌گردید و یا شاید می‌مرد. کشیش دوم وقتی دید که با رفیقش چنین رفتاری شد دو پای دیگر برای قاطرش قرض کرد و به سرعت باد از معرکه گریخت. سانکو پانزا چون کشیش دیگر را بر زمین افتاده دید آهسته از مرکب خود به زیر آمد و خود را به روی کشیش انداخت و به کندن ردا و باشلق او پرداخت. آن‌گاه دو نوکری که کشیشان همراه خود داشتند پیش دویدند و از سانکو پرسیدند که چرا اربابشان را لخت می‌کند. سانکو به ایشان جواب داد که لباس اربابشان به عنوان غنیمت جنگی که فاتح آن ارباب او دن کیشوت است قانوناَ به وی تعلق دارد. نوکران که شوخی سرشان نمی‌شد و چیزی از این داستان جنگ و غنیمت نمی‌فهمیدند چون دیدند که دن کیشوت دور شده است تا با سواران همراه کالسکه صحبت کند بر سر سانکو ریختند و او را به پشت در انداختند و بی‌آن‌که ریش و پشمی به چانه‌اش بگذارند چندان کتکش زدند تا بی‌نفس و بی‌هوش نقش زمین شد. مرد روحانی برای سوار شدن به قاطر خود لحظه‌ای فرصت از دست نداد ولی از وحشت بر خود می‌لرزید و از غایت ترس رنگ از رخش پریده بود . وی همین‌که خویشتن را سوار بر مرکب خویش دید به سویی که هم‌سفرش به انتظار او ایستاده و از دور مترصد بود که ببیند پایان این معرکه چه خواهد بود تاختن گرفت، و هر دو، بی‌آن‌که منتظر پایان این ماجرا شوند به شتاب به راه خود ادامه دادند و چندان علامت صلیب کشیدند که گفتی خود شیطان سر در عقب‌شان نهاده است.


    از آن سو دن کیشوت چنان‌که دیدیم، سرصحبت با بانوی کالسکه‌نشین باز کرده بود و می‌گفت: « حضرت علیه از این پس آزادید که با وجود نازنین خویش هرچه می‌خواهید بکنید ، زیرا سردار آن گروهی که شما را ربوده‌اند اکنون به ضرب بازوی مخوف من به خاک افتاده‌اند. ضمناَ برای آن‌که درپی یافتن نام ناجی خویش رنج نبرید بدانید که نام من دن کیشوت مانش، پهلوان سرگردان و اسیر کمند دلبر بی‌همتا « دونا دولسینه دو توبوزو» است؛ و به ازای این نیکی که در حق حضرت علیه کرده‌ام تقاضایی بیش ندارم و آن این‌که به شهر « توبوزو» باز گردید و از جانب من به حضور دلبر جانان من بروید و آن‌چه من برای آزادی شما کرده‌ام برای او حکایت کنید.» یکی از مهتران بیسکایی 3 که همراه کالسکه بود تمام آن‌چه را که دن کیشوت می‌گفت می‌شنید، و چون دریافت که دن کیشوت نمی‌خواهد بگذارد کالسکه به راه خود برود و برعکس مدعی است که آن را به « توبوزو» بازگرداند به وی نزدیک شد و نیزه‌اش را قاپ زد و به لهجه‌ای که نه کاستیلی بود و نه بیسکایی خطاب به او چنین گفت:« برو ای پهلوان، تو چه بدرفتاری! قسم به خدایی که مرا آفرید، اگر کالسکه را نگذاری برود همان‌طور که من  بیسکایی هستم نعش تو هم این‌جا خواهد افتاد. » دن کیشوت سخنان او را به خوبی فهمید و با خونسردی عجیبی جواب داد:« ای مخلوق بی‌مقدار، من می‌دانم که تو پهلوان نیستی ولی اگر بودی سزای این جسارت و وقاحتت را کف دستت می‌گذاشتم.»


    بیسکایی جواب داد:« من نه پهلوانم ! قسم به خدا که تو به قدر یک مسیحی دروغ گفتی. اگر نیزه‌ات را بیندازی و شمشیرت را بکشی خواهی دید چگونه مثل گربه در آب خواهی بود. بیسکایی بر زمین و نجیب‌زاده بر دریا، نجیب‌زاده با شیطان و اگر چیز دیگری بگویی دروغ گفته‌ای. 4»  دن کیشوت جواب داد: بسیار خوب، هم اکنون خواهیم دید.»


    و آن‌گاه نیزه‌اش را بر زمین می‌اندازد و شمشیر می‌کشد و سپر می‌گیرد و با خشم تمام به قصد کشتن مرد بیسکایی بر سر او می‌تازد. بیسکایی چون آمدن او را با آن حال دید خواست خود را از قاطر خویش که مال کرایه‌ای بی‌ارزشی بود و نمی‌شد به آن اطمینان کرد به زیر اندازد، لیکن فقط مجال یافت که شمشیرش را از نیام بکشد و خوشبختانه چون نزدیک به کالسکه ایستاده بود توانست بالشی از آن بیرون بکشد و از آن سپری برای خود بسازد. آن دو که گویی خصم جانی هم بودند بی‌درنگ به جان هم افتادند. حاضران می‌خواستند میانه را بگیرند لیکن موفق نشدند زیرا مرد بیسکایی به لهجة زشت خود دشنام می‌داد و تهدید می‌کرد که اگر نگذارند نبرد را به پایان برساند به دست خود بانوی خویش و همة کسانی را که جلو او را بگیرند خواهد کشت. بانوی کالسکه‌نشین که از آن‌چه می‌دید حیران و هراسان بود به سورچی اشاره کرد که قدری کالسکه را برگرداند و خود از فاصلة نسبتاَ کمی به تماشای آن برخورد هراس‌انگیز پرداخت.


    بیسکایی وقتی نزدیک شد با دُم شمشیر خود چنان ضربتی گران بر شانة دن کیشوت نواخت که اگر به سپر نخورده بود پهلوان ما را تا کمر به دو نیم می‌کرد. دن کیشوت که سنگینی آن ضربت گران را احساس کرد فریادی بلند کشید و گفت:« ای دلبر جانان من دولسینه ، ای گل گلزار حسن و وجاهت، پهلوان خود را که برای خرسندی دل نیکوکار تو به چنین مصیبتی گرفتار آمده است مدد کن!» گفتن این کلمات همان و شمشیر در دست فشردن و سپر پیش رو گرفتن و به مرد بیسکایی حمله بردن همان! پهلوان با این تصمیم پیش تاخت که جان خود را به بهای زدن یک  ضربت کاری  به حریف به خطر اندازد. مرد بیسکایی وقتی تاختن دن کیشوت را بدین‌سان دید از ظاهر او پی به شدت خشمش برد و تصمیم گرفت که خود نیز همان نقش دن کیشوت را بازی کند.  لذا محکم و استوار انتظار او را کشید و بالش را سپر کرد لیکن نتوانست قاطرش را برگرداند یا حرکت دهد چون حیوان خسته و وامانده بود و چندان استعداد تحمل این بازی‌های کودکانه را نداشت و حاضر نبود نه به جلو برود و نه یک قدم به عقب بردارد. باری چنان‌که گفتیم دن کیشوت با شمشیر آخته به قصد دونیم کردن بیسکایی محتاط به او حمله برد و مرد بیسکایی نیز به همان قصد شمشیر کشیده و سپر بر سر گرفته منتظر مانده بود. تمام حاضران وحشت‌زده و مضطرب انتظار نتیجة ضربات هراس‌انگیزی را می‌کشیدند که آن دو یک‌دیگر را بدان تهدید می‌کردند . بانوی کالسکه‌نشین با زنان خدمتکارش هزاران نذر و نیاز به درگاه قدیسین جنت‌مکان و هزاران شمع به تمام نماز‌خانه‌های اسپانیا تقدیم می‌کردند تا مگر خداوند مهترشان را و خودشان را از خطر عظیمی که با  آن مواجه بودند رهایی بخشد. اما بتر از همه آن‌که مؤلف این داستان 5 نبرد را در همین جا ابتر و معلق می‌گذارد به عذر آن‌که نوشته‌ای راجع به دلاوری‌های دن کیشوت علاوه بر آن‌چه تاکنون نقل کرد به دست نیاورده است. بیان واقع آن‌که مؤلف دوم  این اثر نخواست باور کند که چنین داستان شگرفی در مغاک فراموشی مدفون شده باشد و صاحب‌دلان ایالت مانش چندان به افتخارات موطن خود بی‌اعتنایی نشان داده باشند که در بایگانی‌ها یا کتاب‌خانه‌های خود نسخه‌های خطی چندی از شرح ماجراهای این پهلوان نامدار نگاه نداشته باشند. این بود که بر مبنای همین گمان مأیوس نشد از این‌که روزی به پایان این داستان جالب بربخورد؛ و درواقع به لطف خداوند، سرانجام به شرحی که در بخش دوم  این کتاب ذکر خواهد شد بر آن نوشته‌ها  دست یافت

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 46 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت