Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - زمستان استکهلم
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب


زمستان استکهلم

زهره حکیمی


وقتی حمیدگفت قبل از رفتن به رستوران باید سری به کاتی بزنیم چون شنیده که حالش خوب نیست ؛ اول جا خوردم وبعد هم حدس زدم شاید می خواهد به من  نشان دهد که چقدر عزیز بوده که کسی برایش این طور خاکستر نشین  شده.اما نگفتم نمی آیم حتا پیشنهاد نکردم که توی ماشین منتظر بمانم فقط نگاهش کردم و لبخند زدم و سرم را  کج کردم،همان طور که او خوشش  میآمد و گذاشتم دستم را بگیرد و فشار دهد. این طور وقت ها به صورتم نگاه نمی کرد نگاهش را می دوخت به افق و دستم را محکم می گرفت توی دو تا دستش وهمین کافی بود تا من از خوشی بمیرم.

اولین فکری که از ذهنم گذشت این بود  که   خوب  شد کفش پاشنه بلند به پا کرده ام. کاتی را  تا حالاندیده بودم.اما شنیده بودم قد بلذد است  که نبود با آن شبکلاه بافتنی هم که گذاشته بود سرش، هنوز از من کوتاهتر بود؛لابد برای این که پشتش داشت خم می شد و لابد برای  این دائم الخمر بودن پشت آدم را خم می کند .

این را حمید گفت وقتی از خانه کاتی آمدیم بیرون واو درو بی در حرف زد و منتظربود مثل همه وقت هایی که حرف کاتی می شد من بگویم: "چه زن های ضعیفی پیدا می شوند،جدایی از یک مرد که نباید آدم را به این حال و روز بیاندازد."

اما نگفتم .چون فهمیده بودم  مشکل  ضعف کاتی نیست  چیز دیگریست،از جنسی دیگر.چیزی ناشناخته و ترسناک که برای اولین بار با آن رو به رو شده بودم و نمی دانستم چیست .

این جا توی رستوران  هم باز حمید است که  حرف می زند من ساکت دارم نگاه می کنم به چشم انداز پیش رویم که دریاست زیر بارانی که ریز و سرد و یکنواخت می بارد و ردیف قایق های ایستاده بر لب آب و یکی که قایق معمولی نیست از آن هاست که تویش زندگی می کنند .قایق خانه ای یا خانه قایقی .به نظرم باید یک همچین اسمی داشته باشد واز خودم می پرسم چطور می شود توی چیزی به این بی هویتی احساس امنیت کرد. فقط زیباست با دیواره های زرد و آبی و پرده های چین دار رنگی پشت پنجره های چوبی کوچک.

 وبازیادم می افتدبه  کاتی، سوئدی بیچاره ای که زندگیش  را باخته بود یا در واقع اول  دلش را باخته بود به یک شرقی ومهربان  خوش سرو زبان  و گذاشته بود عشق  او برود آن ته ته های دلش تا وقتی بعد از چند سال زندگی، فیل  شرقی یاد هندوستان کرد ،کاتی خیانت   دیده بشود دائم الخمر وبعد ها شرقی برای دوست دخترجدیدش بگوید:" اون رابطه اصلاجدی نبود یک ماجرای ساده عاشقانه بودبا یه دختر ایتالیایی اما کاتی نتونست باهاش کنار بیاد."و دست دوست دخترش را محکم بگیرد وادامه بدهد:"البته دائم الخمر شدنش به این مساله ربط  نداشت اینا خونوادگی یه ژن اعتیاد دارن مادرش م به قمار معتاده."

و حالا شرقی گاه گاهی برود به او سر بزند و برایش خرید کند که یعنی من هم از این کار ها و جدایی های دوستانه ودوستی های بعد از جدایی بلدم.

ودوست دخترجدید همه چیز  را باور کند تا روزی که برود  و کاتی را از نزدیک ببیند  . زرد ،لاغر با  چشم های گود،سیاه و گود. با آن گرم کن کهنه و شبکلاه مسخره روی موهای آشفته قرمز قهوه ای.

حمید  سفارش غذا می دهد.مثل همیشه اول خوراک صدف با سالاد سبزیجات و من   همانطور که او یادم داده باید نوک چاقو را درون شکاف صدف فرو ببرم تا به عضله آن برسم بعد چاقو را کمی بچرخانم  پوسته آن باز شود وبعد  آن را بریزم توی دهانم و اصلا به روی خودم نیاورم که چقدر از این مایع غلیظ ولزج وکشدار متنفرم.

حمید عقیده داشت:"ذائقه هم تربیت شدنیه.مثلا کاتی اوایل از پیتزا با کچاپ خوشش نمیومد ولی بعد ها دیگه  بی کچاپ پیتزا نمی خورد.آدم عادت می کنه."

آدم عادت می کند  به حال و روز خودش .مثل کاتی که روز ی برای خودش کسی بوده و و زنی و همسری و حالا خدایا به چه روزی افتاده بود .مثل  موش کور  میان اثاثیه کهنه و در هم ریخته  آن خانه   تاریک می لولیدو از همه وحشتناک تر طناب ضخیمی بود که از گوشه سقف سالن خانه اش آویزان بود و من نمی توانستم چشم از آن بردارم و از لنگه دستکش های رنگ و وارنگ و جور واجوری که با گیره به آن وصل شده بودند از سقف تا روی زمین .انگار ده ها دست طناب داری را  عاجزانه گرفته بودند.

حمید توضیح داده بود:" تعجب نکن. توهنوز زمستونای استکهلم رو ندیدی اینجا مردم زیاد تو مترو لنگه دستکش جا می ذارن. کاتی اونارو ور می داره میاره خونه . در واقع از شون یک کلکسیون درست کرده."و لبخند زده بود.

می شد تعجب کرد ، می شد خندید ، می شد ترسید.

من هنوز زمستان های استکهلم را ندیده بودم اول بهار آینده ام را برداشته بودم  و آورده بودم اینجا. موقعی که گل ها و برگ روی دور تند باز شدن بودند و حمید را دیده بودم و خودم را گذاشته بودم روی دور تند عاشقی وحالا پاییز بود وهوا سرد و تاریک شده بود و من  وحمید نشسته بودیم توی رستوران   کنار بخاری هیزمی و پیش رویمان استکهلم خیس و خاکستری  دراز کشیده بود با جزیره ها و دریاها و آبراهه ها و خانه های قایقی یا قایق های خانه ای.

حمید می پرسد:" آخر هفته بریم اسکی؟"لحنش مثل همیشه بود و سرگردان  میان سوالی و امری بودن.

جواب نمی دهم هنوز دنبال یک چیزی  هستم اما دیگر می دانم چیست دور خودم  گشته بودم  خورده بودم به دیوار اما فهمیده بودم کجا باید دنبالش بگردم.

چرا وقتی حمید گفت:" عزیزم اگه دوش بگیری حتما حالت بهتر می شه ."کاتی هیچ کاری نکرد و بلاتکلیف ایستاد تا حمید پیش رفت و با لبخند دست او را گرفت وفشار داد و آن وقت کاتی از سر گشته گی بیرون آمد وراه افتاد طرف حمام.گم شده در اقتدار آن صدا وفریبندگی وجذبه شوم آن فشار.

 

گارسن ظرف صدف را می گذارد روی میز و بعد سالاد سبزیجات را .  حمید  می گوید:" شروع کن.بخور"

باید بخورم. همه عمر صدف بخورم و کوفته سوئدی و صبحانه تایلندی و کفش پاشنه بلندبه پا کنم  و دامن کوتاه بپوشم و سرم را یک وری بگیرم وبگذارم دست مرتعشم از فشار دست حمید بمیرد و این طور بشود که از خودم خالی بشوم . همه زندگیم بشود زیر و بم یک صدا و فشار یک دست . و همین که آن ها را از دست دادم ژن خفته ام فعال شود و توی متروها دنبال لنگه دستکش های تنها بگردم .

 چیزی قوی و واقعی  درونم شکل می  گیرد سرمایی موذی، تیز و سوزن وارزیر پوست  دست هایم می دود.دست هایم را می گیرم روی  بخاری ومی گویم  :"توراست می گی. من زمستون های استکهلم رو ندیده م. اما حدس میزنم باید وحشتناک باشن."

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #2 سهیل 1392-10-10 04:20
ممنون . داستان قشنگی بود . فقط این قسمت به نظرم شعار شد هبود

توی چیزی به این بی هویتی احساس امنیت کرد.
بازگو کردن
 
 
0 #1 آتوسا صالحی 1392-09-30 16:19
دست شما درد نکند. جالب بود.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 69 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت