Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - ابوطفیل
دوشنبه, ۰۶ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 ابوطفیل

میترا داور

 نور دو چراغ شمعی دیواری، آرام آرام از کریستال می گذرد و نرم اتاق را روشن می کند، آن قدر که حضور اضافه و مزاحمش را حس نمی کنم. پرده را کنار می زنم. هوا ابری است و آسمان که دارد برای خودش زمزمه می کند و می بارد. وقتی سال هایی را که گذشته می نویسم، می بینم جایی که الان ایستاده ام قشنگ ترین جای دنیاست. از همین جا گوشه ای از درخت های سبز آن طرف بزرگراه صدر را می بینم، خانه ی او توی کوچه ی پشت بزرگراه است که از این جا پیدا نیست.

او الان چه می کند؟

شاید پرده را پس زده و پشت پنجره ایستاده. او الان به چه فکر می کند؟

این زنده گی آرام وساکت که من  گاهي از  تمام لحظاتش  لذت می برم : با کیف صبحانه می خورم، آرام آرام شکر را تو چایی هم می زنم و بعد تا مدتی به موج کوچک روی فنجان چای خیره می شوم. نان سنگک را روی اجاق نگه می دارم تا بوی کمی تلخی و دوده بگیرد... به خاطر همه ی اینها و به خاطر خانه ای که آن طرف بزرگراه است و او هر روز قدم زنان از آن کوچه می گذرد،  می نویسم.

پوشه ای باز کرده ام برایش، پوشه ای مخصوصِ او، به نام خودش: " ابوطفیل " ابوطفیل را تیره تر نوشته ام با سه قلم بزرگ تر از متن...

" ابوطفيل "

 

- مامان! خونه ی ما گم شده؟ ما خونه نداریم؟

این سئوال را وقتی مادرم داشت با خاله جون در باره ی اسباب کشی حرف می زد ازش پرسیدم.

خانه هاي كوچك و گلي سرخه را نگاه مي كردم و زمين ناهموارش را. بيشتراوقات پاهايم به سنگ هايي كه توي گِل فرو رفته بودند گير مي كرد ٬ شايد سه سالم بود. گوشه ي چادر مادرم را محكم گرفته بودم.

وقتي به سرخه مي آمديم٬ خيالات در ذهن سه ساله ام جان مي گرفت. حمام خزينه با ﺁب سياه و زن هاي بزرگ كه بچه هاي غريب را با دقت نگاه مي كردند و من احساس غريبي مي كردم ٬ با آن بخار مرموز كه از بالاي حوض سياه بيرون مي آمد ٬ دلاك حمام كه دستم را محكم  مي گرفت  وسعي مي كرد هر طور شده ريز ريز چرك را بيرون بياورد و باز آن بخار و دوش هاي تكي.

بخار و جهنم مرا به فكر جهنم و مرگ مي انداخت ٬ شايد همين حس بود كه اولين جرقه هاي مرگ را در ذهن كودكي ام بيدار كرد. دومين بار٬ وقتي رفته بوديم به قبرستان ٬ آن قدر كوچك بودم كه اگر دستم را نمي گرفتند مي خوردم زمين ٬ آن بار هم رفته بوديم سرخه. ميان تپه هاي كوچك و چاله هاي خالي و چادرهاي سياه ٬ پيشاني ام را چين داده بودم. گوشه ي چادر مادرم را محكم گرفته بودم و مي رفتم.

پدر بزرگم چاله هاي قبرستان را نشانم داد و گفت: سارا! بيا اين جا چالت كنيم!

 

ايستادم. با ناباوري چاله ها را نگاه مي كردم. لبخندي به همه ي بزرگ تر ها زدم. مي دانستم شوخي مي كند كه يك دفعه ديدم تو بغل پدربزرگ دارم دست وپا مي زنم. سعي مي كردم خودم را از ميان دست هاي بزرگش بيرون بياورم.

بالاي چاله ايستاده بوديم. پدر بزرگ همين طور كه قاه قاه مي خنديد گفت: الان چالت مي كنم.

مرا خواباند توي قبر. گوشه كتش را گرفته بودم و با جيغ و التماس مادرم را نگاه مي كردم. مي دانستم بايد فرياد بزنم: " پدربزرگ غلط كردم! پدربزرگ بزرگ غلط كردم! "

همين جمله را از زبان خواهرم شنيده بودم٬ وقتي داشت روي نرده ي خانه ي پدر بزرگ ليز مي خورد و ما چون در خانه ي پدر بزرگم زنده گي مي كرديم ٬ او حق داشت نشيمنگاه ما را نيشگون بگيرد و حالا كه دارم مي نويسم ٬ اين فرياد " پدر بزرگ غلط كردم " رؤياها يم را كابوس مي كند ٬ كابوسي كه بارها و بارها نيمه شب با مرگ گلاويزم كرده، مرگي كه دراول صبح و در طي روز از آن نمي ترسيدم ٬ حتا بين خواب و بيداري هم به آن فكر نمي كردم اما وقتي شب به نيمه مي رسيد به سراغم مي آمد.

هر بار به شكلي ٬ مثل آدم گناه كاري كه در آخرين لحظه ي زنده گي است و مي داند فقط چند دقيقه ي ديگر بايد سنگيني و خفه گي خاك را حس كند و انگار در آن لحظه هميشه زنده به گوري بودم ويا در جايي تاريك و سياه...

 

ما ياد گرفته بوديم همه چيزهايي كه مادر را نگران مي كند پنهان  كنيم و پنهان مي كرديم. يا ديگران گناه كار بودند يا ما ٬ درهر دو حالت ما احساس گناه مي كرديم ، با هر پنهان كردني انگار غبار پيري بود كه بر نگاه كردن مان مي نشست. كي بود؟ سه ساله گي؟ هفت ساله گي؟ شانزده ساله گي؟

 

پا به پايم مي آيد. خواب و رؤياي مرا در هم كرده است...  پشت آن بزرگراه ٬ پشت آن كوچه اي كه پيدا نيست ٬  به خاطر تو مي نويسم. همه ي اين ها قصه مي شود: موج كوچك روي فنجان چاي ٬ زمين سنگلاخ سرخه ٬ قبرستان ٬ آب سياه خزينه ٬ دست هاي خشن پدربزرگ كه روح نوشته ي مرا جريحه دار كرده است و بعد در انتها من مي مانم و موج بي انتهاي زمان و كلمه.

 

امروز در اين لحظه كه ساعت دقيقا ً ده و چهل و پنج دقيقه است ٬ روز بيست و چهارم آذر ذهنم مدام پرواز مي كند. هماني هستم كه شب قبل مرگ را ديدم ٬ آخرين لحظه ي آفرينش خودم را،٬ اما در اين لحظه مثل به دنيا آوردن موجودي كه مي داني چند لحظه ي ديگر صداي تولدش تمام ذهن را مشغول مي كند دارد ساخته مي شود.

ايستاده و نگاهم مي كند.

اولين بار كي ديدمش؟ اصلاً مهم نيست ٬ مثلاً زمستان ٬ بهار٬ ويا تابستان ٬ شايد هم در پاييزي دلگير! سال هفتاد؟ شصت؟ پنجاه؟ نود؟

چه فرقي مي كند؟ در بعضي از كوچه ها عشق هيچ وقت نمي ميرد٬ زير چراغ روشني كه سر كوچه ي ما هم بود و من اين قدر شب ها نگاهش مي كردم كه خوابم مي برد ٬ چراغي كه مي دانستم تا ابد روشن مي ماند و ما هم تا ابد تا وقتي كه چراغ ها روشن بود زنده مي مانديم و جوان. به پيري نمي توانستم فكر كنم ٬ چرا كه بيشتر موهاي من دراولين سال هاي بلوغ سفيد شدند...

 

يك روز ابري٬ ديگر از پشت پنجره٬ بزرگراه را نگاه نمي كنم. همين طور كه قطرات ريز باران آرام آرام روي صورتم مي بارد ٬ مي آيم آن طرف بزرگراه ، به خاطر ديدن تو.

 

ديوارها حتا وقتي فرو مي ريزند ٬ صد سال ديگر هم بيايي ٬ همان ديوار را در ذهنت مي سازي و مي گويي همين ديواري كه اين جا بود... و بعد همين خانه ي نزديك بزرگراه...

اين بزرگراه و آن كوچه اي كه هست ،روح آفرينش من در آن خانه زنده گي مي كند ٬ هماني است كه دارد قدم مي زند ٬ پليور سبز پوشيده... آن جاست! اولين بار كي ديدمش؟ اسم خيابان يا كوچه؟ هيچ كدام يادم نيست.

دعوت شده بودم به مهماني.

سالن بزرگ بود ، گروه گروه از زن و مردهايي كه دور هم جمع بودند. سه تا ميز توي سالن بود كه روي هر كدام آن انواع غذا و ميوه و سالاد چيده شده بود. رفته بودم براي خودم چايي بريزم٬ ديدم كنارم ايستاده. چه طور شد تو ذهنم خودش را جا داد؟ گمانم نگاهش بود. آن چشم ها كه عميق تر و تكان دهنده تر از هر رنگي بود ٬ گاه مثل بچه اي با نگراني وراندازم مي كرد كه نكند نگاهم جز به او به كس ديگري باشد... حالا متوجه شده ام كلمات نيستند كه مي توانند نجات دهند٬ فقط واقعيت است كه مي تواند نجات دهد. كلمات مثل نامادري كه بايد درنبود مادر قبولشان كني ٬ فقط نامادري اند و من نمي توانم با كلمات او را بنويسم.

منجي آفرينش من در كنج سفره ي خيالم نشسته است ٬ او روح پريشان نيمه ي دومم ٬ يكي از نواده هاي طفيل ٬ نگاه اوست ناپيدا در شب ها كه تاريكي را مثل تيغه ي نور مي شكافد و روشن مي كند.

درباره ي من چه فكر مي كرد؟ چهره خندانش را ديده بودم و حالا كه دارم داستانم را باز نويسي مي كنم مي بينم دوباره نشسته است و اين بار فقط دست هايش را مي بينم، همان دست هايي كه اين بار ذهنم را درهم ريخته است.

آن روز كه پدر ابوطفيل در مهماني گفت " همه ي عشق ها فراموش مي شود "  اندوهي عميق  در دلم نشست . تعجب كردم. عشق به نظرم انقدر مقدس و فراموش نشدني مي آمد كه از جمله اش غم بزرگي روي دلم سنگين شد ٬ بعدها ديدم كمابيش درست مي گفت جز عشق منجي آفرينش من!

نگاه جستجوگرش را در نگاه من دوخته بود. دنبال چي مي گشت؟

چيزي بالاتر از ابتذال روزمره زند گي بود ، به غير از آن شانه هاي ستبرش هم مي گفت مي تواند بار سنگين كلمات را بر دوش بكشد. او خودش كلمه بود: " ابوطفيل " روح همه ي كلمه ها! روح همه ي عشق ها و حكايت ها! ابوطفيل! ابوطفيل! تكرارش مي كنم تا مرگ پاهايش را پس بكشد. هر چند كلمه نشانش نمي دهد اما من بايد بنويسمش در چار چوبه ي قصه ي ابوطفيل.

روبه روي من ايستاده و موهاي طلايي ام را نگاه مي كند ٬ به چه فكر مي كند؟

من نگران كه گذشت زمان چه بر سر ما مي آورد و باز او به چه مي انديشد؟

 گاه نگاهش را زير عينك دودي پنهان مي كرد٬ گاه درويش مسلك موهاي سرش بلند تا سرشانه ٬ گاه كوتاه شان مي كرد و گاه تارهاي قرمز بالاي لب و... همان نگاه و سرگشته گي بود كه ممتازش مي كرد ٬ اگر هم نمي خواست باشد چون كه بود، مي شد... و من به خاطر تقدس " عشق " او را مي نويسم تا شايد وقتي مرا مرگ... ديگر در كلمات كه تنها حق انتخابي خودم بوده ٬ كوتاهي نكرده باشم. آن وقت شايد به پليور سبزرنگي كه شانه ها وبازوهايش را مي پوشاند حسادت نكنم وبه آن كوچه اي كه او هر رو قدم زنان مي گذرد!

 ابوطفيل! ابوطفيل! ابوطفيل!

 ترس از جهنم و مرگ است كه حالا در برزخ قدم زنان با دلهره نشسته ام به تماشا با پوست اضافه  اي هنوز كه هر روز وشب آن را با خود مي كشم ٬ اما تا سوخته نشود و يا كلمه نشود ٬ به نظرم آخرين روز زندگي‌ام تمام نمي شود ٬ مثل آدمي كه نصفه نيمه بميرد ٬ مرگ نيمه كاره مثل زندگي نيمه كاره است... كه من زنده گي نكرده ام، جز در بخشي از همين كلمات، آن هم بخشي كه مي شود: ابوطفيل... كه مربوط به همه ي ماست.

 

گمانم اگر خودش را همين طور كه مي آيد بنويسم ٬ روح آفرينش از پشت پرده  نگاهم كند... ايستاده است. نگاه نيمه اعتراض آميزش كه گرما ست ٬ چون واقعيت دارد آن نگاه كنار پنجره. سه رخ پيداست در هاله ئي از دود سيگار كه در آن غروب ناپديد مي شود... روح آفرينش همه ي عشق ها و حكايت ها... ابوطفيل... ابوطفيل...

 براي من مرگ هميشه شكل مرد جوان ويا پير مردي بود كه قيافه اش آشنا نبود. از چشم هايش مي فهميدم گاه ، و گاه صداي پچ پچش كه حالا از نوشته هايم شنيده مي شود. از وقتي خودم را شناخته بودم مثل بختك به دست وپاهايم مي پيچيد،  گاهي جلوتر ٬ گاهي پشت سرم ٬ گاه هم مي نشست و تماشايم مي كرد٬ گاهي هم مي رفت تو نبض گردنم: تاپ ٬ تاپ ٬ تاپ ٬ تاپ...

صداي نفس كشيدنش را مي شنيدم، رفته بود توي حلقم مثل سنگ... پنج شنبه شب حتا پنجره ها را چفت بسته بودم ٬ آمد پايين تخت نشست ٬ شايد همراه باد از زير درآمده بود. درها و پنجره ها را بسته بودم. خواستم فرار كنم ٬ ديدم درونم ايستاده. خيلي جوان بود با چشم هاي ميشي و مژه هاي مشكي و ابروهاي پهني كه صورتش را خشن مي كرد ٬ گفت " مي دوني بازار سيد اسماعيل كجاست؟ مي ري اونجا ٬ انتهاي كوچه مرادي پيرمردي هست كه موهاي سرش خيلي سياه. هميشه دم مغازه نشسته. از اون سدر و كافور مي خري بعد ميري مغازه محسن بزاز كفنم اماده داره ٬ پارچه هاي سفيد سراسري.

 

بازار سيد اسماعيل خلوت بود ، سقف مغازه ها شكل طاق بود.همه چيز خريد و فروش مي شد٬ از زرد چوبه و پياز تا كفن و تابوت. به آخرين كوچه ي بازار كه رسيدم گوشه اي ايستادم ٬ چند لحظه اين پا آن پا كردم .جلوتر كه رفتم ديدم پدربزرگ دم مغازه نشسته.

پرسيدم: پدربزرگ تو اين جا چه كار ميكني؟

گفت: خير انشاالله!

سدر و كافور مي خواستم٬ آدرس شمارو دادن!

قاه قاه خنديد و گفت: شنيدم تدارك همه چيزو ديدي؟

 خيس عرق از خواب پريدم. مادر مثل هميشه نمك و اب را به هم مي زد مي گفت بخور ترست بريزه!

نصفه شب دست هايش را حس مي كردم، بي انكه مادر بفهمد. دست هاي بزرگ و خشنش را كه گيس بافته ام را باز مي كرد... شايد هم فشار خونم پائين آمده بود و همه ي اين ها كابوس بود. مي رفتم سر يخچال ٬ مربا يا شيريني مي خوردم. همه ي چراغ ها را روشن مي كردم. اتاق به اتاق مي گشتم. وقتي هيچ جا نبود مي دانستم رفته توي خرخره ام و نفس مي كشد ، گاهي توي معده ام قاطي غذاها خيس مي خورد وبعد جذب خون مي شد.

صداي فش فش اش را مي شنيدم. سرم را برگرداندم. پشت گوشم ايستاده بود. مثل مار روي ستون فقراتم مي لغزيد،  جزوي از وجودم شده بود.

شب اول انگار آخرين لحظه ي دنيا بود وقرار بود جايي دور پرت شوم كه معلوم نبود كجا بود. سياهي از در وپنجره مي باريد.

شب دوم درشت قامت بود با چكمه اي سياه كه توي خونم جريان پيدا كرده بود. پاشدم تو تاريكي با موهاي پريشان از جلوي اينه رد شدم... تا همين جا تو ذهنم مانده بود.

شب سوم مردي حدود پنجاه ساله با صورت زرد كه پر از لك و پيس بود٬ نشسته بود و نگاهم مي كرد.

شب چهارم ٬ شب چهارم را همين چند شب پيش ديدم... صداي ديوانه وار آب... مثل آن وقت ها كه مي رفتيم ييلاق. من از كوه بلندي كه زير آن رودخانه با شدت مي رفت مي ترسيدم ٬ گمانم به آب گرم رفته بوديم. ما از بالا٬ آب را مي ديديم كه ديوانه وار مي غريد و مي رفت و بعد بخاري كه ازبالاي آن بيرون مي آمد و من فكر مي كردم شايد جهنم كه مي گويند همين باشد... ترس از گناه اولين ريشه هايش در آن سفر پر از خطر بود.

 

همه چيز بعد از گذشت زمان، رنگ مي بازد،  باريدن برف كه دوران كودكي ام را پر خاطره مي كرد٬ تغيير رنگ داده ٬ حالا وقتي مي بارد٬ فقط سرما مي آورد ٬ همين و بس و سفيد كردن همه جا كه خيلي موقتي است. بعد از چند ساعت با افتاب و گل قاطي مي شود و رقت انگيز است. نمي دانم باريدن باران تا كي برايم شيرين است و باريدن باران چه ارتباطي با نهان بودن عشق دارد٬ نمي دانم ٬ شايد وقتي مرگ برسد كه ديگر همه ي زيبايي ها لطف سابق را از دست بدهند و جواني.. جواني..

من رها شده ام؟

پراكنده ام و آشفته. وقتي در شروع نوشتن بودم٬ صبح همه جا سايه انداخته بود و الان غروب زمستان كه تا تاريكي هوا چيزي نمانده،  وقتي هوا تاريك شود عشق و مرگ مثل دو اژدها ٬ دهان باز مي كنند. غروب خورشيد شروع دلهره ي لذت بخش و سايه ي مرگ است.

 ساعت ده و چهل و پنج دقيقه ي صبح جمعه: من و كلمات و روح شب قبل. دقيقا ً ساعت دو نيمه شب بود كه...  دستي به  شانه ام خورد. چشم برگرداندم ،  فقط شانه هاي ستبرش را ديدم،  مرا برد پاي پنجره. پرده را كنار زد و گفت: اونجاست!

بزرگ راهي بي انتها  و  خورشيدي كه نا بهنگام در  ساعت دو نيمه شب  اسما ن را روشن كرده بود !

 بازنویسی دوم: 1390

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #12 یزدان کاکایی 1393-06-02 15:41
بدون تعارف بسیر زیبا وهنری بود.بااجازه شما پرینتی از داستان میگیرم ونظراتم را میفرستم
بازگو کردن
 
 
0 #11 مهدی 1392-10-12 17:11
مرگ و عشق ... زیباست :roll:
بازگو کردن
 
 
0 #10 سهیلا سجادی 1392-10-07 09:14
خانم داور عزیز داستان قوی و تکاندهنده بود
سپاس بیکران
بازگو کردن
 
 
+1 #9 شیرین 1392-10-02 10:55
این داستان را قبلا هم خوانده بودم ... باز در نظرم زیبا آمد. از اسمش هم خیلی خوشم می آید. ممنون
بازگو کردن
 
 
0 #8 میترا 1392-10-02 10:13
مرسی الهام عزیز
حس حیلی خوبم پیدا کردم وقتی پیغامتان را دیدم . از دوستان دیگر هم ممنونم .
بازگو کردن
 
 
0 #7 الهام عظیم 1392-10-02 09:32
خوشحتام گه دورباره این داستان خوب را از راه دور می خوانم. از داستان های تان خوشم می آید. بدون تعارف . الهام
بازگو کردن
 
 
0 #6 محمد مقدم 1392-10-01 05:20
درود
بازگو کردن
 
 
+1 #5 سهراب 1392-09-30 23:31
درود به خانم داور
عجب تکخالی است این داستان.
بازگو کردن
 
 
0 #4 آتوسا صالحی 1392-09-30 16:20
داستان را قبلا هم خوانده بودم آن موقع هم خوشم آمده بود.
بازگو کردن
 
 
-1 #3 مهدي 1392-09-30 05:15
اين داستان را قبلا هم خوانده بودم . به شدت هنري ست و فلسفي
بازگو کردن
 
 
0 #2 سمانه 1392-09-29 13:23
حالب بود و لطیف. ممنون
بازگو کردن
 
 
+1 #1 امیر حسین تیکنی 1392-09-29 12:12
لذت بردم از چنین روایت زیبایی
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 39 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت