Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - صدای نقره ای
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

صدای نقره ای

مجتبی بهادری فرد

 

گمش کرده بودم، سالهای سال. خودش را که نه، متعلق به من نبود، تصویرش را و از همه مهمتر صدایش را. آنقدر صدا پس از آن شنیده بودم و گوش برای چیزهای دیگر تیز کرده بودم که یادم رفته بود صدایی را که در گذشته دور با من بود.

حدوداً 20 نفر بودیم. به یک خط. در یک حیاط بزرگ، شانه به شانة هم ایستاده بودیم زیر ردیف درخت های چنار، رو به ساختمانی که قرار بود بنشینیم در نیمکت های آن و خواندن و نوشتن یاد بگیریم. پدر، اسمم را خواند. چند قدمی جلو رفتم، مکثی کردم و برگشتم داخل صف. تا آخر صف همینطور اسم ها خوانده شد. چشمم به آسمان بود. صاف و آبی بی هیچ لکه ای که ناگهان شنیدم: فوررررر ... و میخکوب شدم. این اولین بار بود که صدایش را شنیدم. صدای جیغ ناهنجاری داشت که به محض شنیدن، آدم را ناخواسته به سمت خودش جلب می کرد. صدایش از آن لحظه با من بود تا اینکه لابلای پرده روزها و صداها گم شد.

پیدایش می کنم. داخل کیف قدیمی پدر که زیر تختخوابش است. داخل آن دنبال چیزی می گردم که ناگهان برق نقره ایش را می بینم. به پدر که همانجا روی تخت نشسته است می گویم: "برای من. قبول؟" سری به علامت تأیید تکان می دهد و از آن پس می شود متعلق به من. می دانم که طی سالها هزاران نفر صدایش را در آن حیاط بزرگ شنیده اند و حتماً جایی در خاطرشان پنهان شده است، گم شده است، اکنون. البته فقط شنیدن باعث نمی شود که چیزی در خاطر بماند. باید در حال دویدن، دنبال کسی باشی و با سرعت لابلای بچه ها بدوی و ناگهان صدایش را شنیده باشی. لحظه ای می ترسی و بعد آرام راه می روی. بند سیاهرنگش را دور گردنم می اندازم. همانطور که پدر سی سال تمام این کار را کرده بود. می دانم که دیگر متعلق به من است. میان لب هایم می گذارمش و می دمم: فوررررر ... و با اینحال دوباره کنار ردیف درخت های چنار، در حیاط بزرگ میخکوب می شوم.

مجتبی بهادری فر

    آذر 1392

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #11 سهیلا سجادی 1392-10-07 08:00
با تشکر از داستان زیبایتان که بازتاب سفر به اعماق کودکیم شد
بازگو کردن
 
 
+2 #10 علي محمدي 1392-10-04 12:17
جیغ ناهنجاری .... صدای نقره ای به نظرم بين اين دو بايد تضاد رابرطرف كنيد
بازگو کردن
 
 
0 #9 زهرا .م 1392-10-02 16:31
دوسش داشتم مجتبی جان.به امید کارای بعدی
بازگو کردن
 
 
0 #8 شیرین 1392-10-02 10:47
این داستان را خیلی دوست دارم. حس نابی را به من منتقل می کند. فلش بک ها خیلی خوب است ... ممنون
بازگو کردن
 
 
+1 #7 زهرا شفیعی 1392-10-01 15:23
بسیار عالی بود :roll:
بازگو کردن
 
 
0 #6 امین نایبی 1392-10-01 08:00
تبریک صمیمانه به خاطر کارتان....شادبا ش....شاد....باش
بازگو کردن
 
 
+1 #5 شهرام 1392-09-30 20:52
از زبان خیال انگیز و شاعرانه اش لذت فراوانی بردم و جملات نخستین در حافظه ام می ماند:
گمش کرده بودم، سالهای سال. خودش را که نه، متعلق به من نبود، تصویرش را و از همه مهمتر صدایش را. آنقدر صدا پس از آن شنیده بودم و گوش برای چیزهای دیگر تیز کرده بودم که یادم رفته بود صدایی را که در گذشته دور با من بود.
بازگو کردن
 
 
+1 #4 سیروس 1392-09-30 16:50
قبلا شعرهای شما را خوانده بودم زیبا بود ولی این داستان عجیب زند هاست .زبان فوق العاده راحت و سهل و ممتنع است .
بازگو کردن
 
 
0 #3 lمحمد 1392-09-30 15:13
عالی بود
بازگو کردن
 
 
0 #2 نيلوفر . ن 1392-09-30 05:05
يكي از بهترين داستان هايي بود كه خوانده بودم . شايد عميق تر هم بشود . اما در هر حال حس بسيار خوبي دارد اين داستان .
بازگو کردن
 
 
0 #1 امیر بهاج 1392-09-29 12:05
درود
آشنا و آرام و رام...
یاد آورد زمانهایی خاص و دور.
سپاس
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 27 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت