Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - • زن در حاشیه ی بزرگراه
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 میترا بیات

زن در بزرگراه

زن دوید و دوید تا رسید به سرکوچه. ایستاد تا یک ماشین پیدا شود و او سوار شود و برود بیمارستان. اما پیدا نشد. یک موتور سوار جوان نگه داشت و گفت: "می خواهی سوار شوی تا برسانمت؟" زن گفت:" نه " بعد پشیمان شد و گفت:" آره " موتور سوارگفت: "بپر بالا."زن  سوارموتور شد. بار اول بود که سوار موتور می شد اما به نظرش خیلی راحت آمد. راه که افتادند موتور سوار پرسید: "کجا می روی؟" زن گفت:" قبرستان." موتور سوار گفت:" من فکر کردم گفتی بیمارستان"زن گفت: " حالا که دیر شده باید بروم قبرستان" موتور سوار پرسید:" حالا کدام قطعه اش؟ " زن گفت:" قطعه ی آخرش." رفتند و رفتند تارسیدند به قبرستان. مرد سر موتور را پیچاند به سمت قطعه ی آخر و گفت:" می خواهی بمانم تا برگردید." زن هیچی نگفت. مرد موتورش را قفل کرد و دنبالش راه افتاد تا رسید سر قبر شکسته ی قدیمی. زن گفت: "اینجاست." موتور سوارگفت: "اینکه خیلی قدیمی ست فکر کردم کسی را تازه از دست داده ای که عجله داری بیایی قبرستان." زن گفت:" آره اما قبل از رفتنم به غسالخانه گفتم بیایم سری به مادرم بزنم و بگویم که دارم می آیم." مرد پرسید:" مگر بعدش می خواهی کجا بروی؟" زن گفت:" همینجا." موتور سوار نگاه کرد به چشم های زن. یخ زد. رنگ صورت زن مهتابی بود وتوی غروب داشت هر لحظه مهتابی تر و کامل تر می شد. مرد نشست روی زمین و گفت: بسم الله. زن گفت:" نترس تو را با خودم نمی برم.."

 

ü این داستان به دلیل سوار شدن زن بر ترک موتور سوار جوان از طرف روزنامهء ... غیر قابل چاپ تشخیص داده شد. به همین دلیل زن با عجله به جای اولش برگشت.  

نه نباید سوار موتور می شد. اصلا این کار قابل قبول نبود.سرش را انداخت پایین تا موتور سوار از جلویش بگذرد. حتی به او نگاه هم نکرد. مگر می شد زنی  سوار بر ترک موتور سوار همین طور توی خیابان  بچرخد؟ حتی نباید فکرش را هم می کرد. فکر به این حرکت بسیار زننده بود. به مغزش هم نباید خطور کند.  زن ایستاد کنار خیابان. نمی دانست منتظر چیست اما آن قدر عجله داشت که دستش را توی هوا تکان  داد. بوق بوق بوق... همین طور صدای بوق ماشین ها که سرمای مه آلود خیابان را ترسناک تر می کردند. از پشت هر شیشه یک جفت چشم که نه انگار هزار جفت چشم نگاهش می کردند. زل زده بودند به تن پیچیده در سیاهی لباسش، سرو شانه اش، چشم و ابرویش. همین طور بوق می زدند. ماشین ها ردیف شدند کنار پیاده رو.  سوار کدام ماشین شود که بهتر باشد. سیاه؟ سفید؟ سرخ؟ از توی همه شان دستها مانندآتش منجمد شده زبانه می کشیدند و درهم می شدند و می خوردند به صورت زن. زن بی اعتنا به ماشین ها رفت به سمت کجاوهء کهنه ای که دورتر از ماشین ها آن سوی خیابان ایستاده بود. کسی که پشت کجاوه بود پیرمردی قوز کرده بود که فقط به گُردهء اسب بار کشی اش نگاه می کرد که کجاوه را می کشید. زن پایش را روی پلهء بلند و چوبی کجاوه گذاشت. پله کهنه و شکسته بود. پایش فرو رفت لابلای خرده چوب های کهنه و باد کرده. خودش را بالا کشید و پایش را از میان چوبها کشید بیرون. سوزش روی قوزک پایش میان سرش دوید و سوت کشید.انگار پلیس چهارراه آخرین نفسش را توی سوتش گذاشته بود. کجاوه به راه افتاد. زن دست کشید روی قوزک پایش. خون راه افتاده بود و توی شب غلیظ تر می شد.. کجاوه جلو می رفت نه به تندی ماشین ها و نه به تندی جریان خونی که از قوزک پای زن راه افتاده بود. می رفت تا برسد به قبرستان. توی قبرستان که رسیدند زن از کجاوه پیاده شد. یکی از پاهایش را روی زمین می کشید. یک پایش کوتاه تر از پای دیگرش شده بود. یک پای لاغر و خشکیده. یک کفش به پا داشت. پای دیگرش برهنه بود و روی خاک های قبرستان کشیده می شد تا رسید به قبر کهنه و فراموش شده ای. روی قبر دراز کشید و لنگه کفشش را گذاشت روی سینه اش. آن لنگهء دیگر را کجا جا گذاشته بود؟  توی کجاوه جا مانده بود؟ یا توی خیابات توی بوق های مکرر گم شده بود؟ یا توی قصر....؟ حالا که توی قبر برود و دراز بکشد یک چیزی هست که جا می ماند . بین قبر و قصر. چیزی هست که باقی مانده. چیزی که ممکن است زن را دوباره برگرداند به زندگی. یک لنگه کفش ناقابل که دوباره او را با این زندگی پیوند می زند.این لنگه کفش کجاست؟

 

ü این کجاوه از کجا آمد.کدام ابلهی بود که این زن را نشاند توی کجاوه؟ چه ربطی دارد که زن را وارد کجاوه کنید که کجا برود؟  این قصهء عصرهزار و یکشب  است یا داستان رئال؟

 

 

زن با یک پای کوتاه تر ایستاد در حاشیهء خیابان. ماشین ها می آمدند و می رفتند. او پایش را می کشید و یکی دو قدم دنبال ماشین ها می رفت. نگه نمی داشتند . انگار زن دیده نمی شد. وهم بود نه زن .هیچ جای خالی ای را روی زمین پر نکرده بود. فقط خطی از خون راه افتاده بود توی خیابان.  رسید به ایستگاه اتوبوس. نشست روی نیمکت ها و سرش را گذاشت روی دیوارهء فلزی ایستگاه. روبرویش آن سمت خیابان قصابی  تکه تکه گوشت آویزان کرده بود روی سیخک های جلوی مغازه اش. نگاهش به مغازه بود و مردمی که صف بسته بودند کنار قصابی.  یک ساعت نه دوساعت شاید بیشتر همانطور نشست تا اتوبوس رسید. آویزان شد به میله های درهم اتوبوس. مثل گوشت های آویزان قصابی. تلو تلو می خورد تا برسد به مقصد، اما نمی رسید. اتو بوس در پیچا پیچ خیابان ها خم می شد . کشیده می شد و گم می شد . تا رسید به حجم اتو بوس های توی هم رفتهء پایانه ای که کش می آمد و خاکستری و دودی بود. پیاده شد. دوباره اتو بوسی دیگر. دستش را به میله گرفت تا آویزان بماند و خیابان ها را ببیند که هر لحظه تنگ تر و خاکستری تر می شدند و راه را طولانی تر می کردند. پایانه ها امتداد خیابان ها می شدند و خیابان ها شروع پایانه ای دیگر . چه وقت می رسد؟ انگار هرگز راهی نمی یابد. در پایانهء هفتم پیاده شد. راه در رو نبود. ایستاد در حاشیهء بزرگراه. کسی اعتنایی به او نمی کرد. لنگان لنگان جلو رفت. فکر می کرد همینطور برود رو به جنوب تا برسد. نه ماشینی بوق زد و نه موتور سوار جوانی او را دید. انگار دیده نمی شد. وقتی که موتور سوار از حاشیه خیابان گذشت فقط سیاهی دید. فکر نمی کرد زن جوانی دارد دست تکان می دهد. او زنی ندید. یک پارچهء سیاه در حاشیهء خیابان گلوله شده بود و به چشم نمی آمد. موتور سوار به شتاب  می گذشت . احساس کرد چیزی به موتورش خورد و میان هوا ملق زد و خورد به ریل گارد های بر آمده و پیچید به سیمان های حاشیهء بزرگ راه. مثل مقوا تا خورد. موتور سوار دوباره حرکت کرد: "چیزی نبود. ارزش ایستادن نداشت." زن پیچیده در سیاهی بی انتها در حاشیه بزرگراه افتاده بود.

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #4 ع-تدبن 1392-10-04 13:16
باسلام عالی بود تم این کابوس های زنانگی درخوابهای خستگی ازبازتولید کهنگی "مردانه"گی !
بازگو کردن
 
 
0 #3 شهرزاد 1392-10-02 07:19
:-x
بازگو کردن
 
 
0 #2 شهرزاد 1392-10-02 07:17
:lol:
بازگو کردن
 
 
0 #1 مهدي 1392-09-30 05:19
ممنو . لذت بردم
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 31 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت