Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - ماهی سیاه کوچولو و فیس‌بوکش
سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

ماهی سیاه کوچولو و فیس بوکش

غلامرضای صفار

شب چلّه بود؛ یعنی همان شب یلدا. (این داستان در باره‌ی شب یلداست و به جای چلّه‌ی قدیمی، برای حفظ کلاس هم که شده، به‌تر است بگویم یلدا.) بگذریم. ته دریا، ماهیِ پیر، دوازده هزار تا بچّه و نوه داشت و این شب چلّه، ببخشید یلدا، هم هر چه تلاش کرد نتوانست آن‌ها را دور هم جمع کند. هر سال که او پیرتر می‌شد، تعداد بچّه‌ها و نوه‌هایش در شب یلدا آب می‌رفت و دور او خلوت‌تر می‌شد. حتّی سعی کرده بود از وسایل ارتباط‌جمعی جدید مثل ایمیل و وبلاگ و فیس‌بوک هم استفاده کند تا آن‌ها را جمع کند و برایشان قصّه بگوید؛ امّا هم بلد نبود از این وسایل استفاده کند، هم وقت زیادی می‌خواست، هم آن‌هایی که می‌خواستند کمکی کنند، می‌گفتند: اینترنت فیلتر است یا سرعتش حلزونی است و نمی‌شود به دوازده هزار تا ماهی به سادگی اطّلاع‌رسانی کرد. (پوزخند و تمسخرشان به کنار.)

تنها امید مادربزرگ پیر به ماهی سیاه کوچولو بود. او همیشه خود را متفاوت نشان داده بود؛ امّا از او هم خبری نبود. مادربزرگ رفت و گشت و پشت همان سنگ سیاه؛ زیر سقفی از خزه، پیدایش کرد. آهنگ رپ تندی گذاشته بود و سرش را کرده بود توی تبلتش. نور تبلت حسابی اطرافش را روشن کرده بود و انگار دیگر حسرت به دلش نمانده بود که یک دفعه هم که شده، مه‌تاب را توی خانه‌شان ببیند! توی تاریک - روشن اتاق، زیرسیگاری پر از کونه‌ی سیگار مشخّص بود و چند تا قوطی خالی، که این ور و آن ور افتاده بودند، به اضافه‌ی پوسته‌های خالی پفک و چیپس و این جور خرت و خورت‌ها.

ماهی سیاه کوچولو، نوه‌ی یکی یک‌دانه‌ی ماهی پیر، که از ده هزار تخمی که مادرش گذاشته بود، تنها همو سالم در آمده بود، اصلاً متوجّه نشد که مادربزرگش آمده و حیرت کرده از این همه آشفتگی و چیزهای غریبی که به عمرش ندیده! بعد از کلّی تَک و تقلّای مادربزرگ، سرانجام ماهی سیاه کوچولو متوجّه شد. پشت چشمی نازک کرد. موهای آشفته‌اش را خاراند و زورکی سلام کرد. ماهی پیر با ناامیدی گفت: «ماهی سیاه کوچولو! ننه قربونت بره! امشب شب چلّه است ها!» (این جا چون نقل قول مسقیم است و داستان‌نویس مجبور به رعایت امانت است، به علاوه‌ی حفظ لحن شخصیّت داستان، و نیز رعایت سایر اصول داستان‌نویسی، نمی‌تواند از واژه‌ی «یلدا» به جای «چلّه» استفاده کند.) ماهی سیاه کوچولو بینی‌اش را محکم مالید و گفت: «می‌دونم مامان‌بزرگ.» ماهی پیر تعجّب کرد. اوّلین بار بود که کسی به او گفته بود مامان‌بزرگ! گفت: «ننه جون! مگه نمی‌خوای امشب بیای براتون قصّه تعریف کنم؟»

ماهی سیاه کوچولو با بی‌حوصلگی تمام گفت: «نه بابا! چه قصّه‌ای! من که می‌دونم آخرِ جوی‌بار کجاست. نیازی هم نیست راه بیفتم برم این قدر خطر کنم با مرغ سقّا و ماهی‌خوار و ماهی ارّه‌ای مبارزه کنم و ال و بل!»

ماهی پیر نگاهش مات مانده بود روی صفحه‌ی تبلت ماهی سیاه کوچولو و عکس بزرگ دخترماهیِ زرد طلایی که فلس‌هایش را فشن کرده بود و پیغامی که مدام روی صفحه می‌آمد و می‌رفت.

ننه‌ماهی گفت: «ماهی ارّه‌ای نه ننه! بگو ارّه‌ماهی.»

ماهی سیاه کوچولو تبلتش را پرت کرد کناری و گفت: «ای بابا! گیر دادیا! چه فرقی می‌کنه حالا؟!»

ماهی پیر لب ورچید: «هیچی ننه. حالا از کجا بلدی آخرِ جوی‌بار کجاست بدون این که بری بگردی؟!»

ماهی سیاه کوچولو انگار فرصتی پیدا کرده باشد برای عرض اندام، گفت: «من الان توی فیس‌بوکم. خیلی هم کار دارم، امّا برای این که خیالت را راحت کنم می‌گم!» بعد پرید سمت تبلتش. گوگل‌ارث را باز کرد و گفت: «از این جا می‌دونم. ببین مامان‌بزرگ! ما این جاییم. از این جا که حرکت کنیم، بعد از پیچ سوم می‌رسیم به رودخونه. ببین! از این جا که باز حرکت کنیم، این چند تا آب‌شار را هم که رد کنیم، می‌رسیم به دریا! بذار تصویر دریا را هم از بالا نشونت بدم.» بعد تصویر را کوچک‌تر کرد و دوربین نامرئی‌اش را عقب کشید و از بالا دریا را نشان داد.

ماهی پیر، هاج و واج نگاهش می‌کرد. سر در نیاورد که چی به چی شد. گفت: «یعنی تو نمی‌خواهی بری ببینی دنیا چه خبره؟!»

ماهی سیاه کوچولو باز اخم‌هایش رفت توی هم: «ننه! از توی همین تبلت یه وجبی می‌شه فهمید توی دنیا چه خبره! همین الان نشونت دادم! لازم نیست حتماً بری در نبرد با مرغ ماهی‌خوار کشته بشی که!» جمله‌ی آخرش را با تمسخری آشکار گفت.

ماهی پیر با گوشه‌ی چارقدش اشکش را پاک کرد و گفت: «این دریایی که نشون دادی، فقط عکسه ننه. دریای واقعی را باید رفت و دید. یعنی تو دوست نداری به دریاهای آزاد برسی و کنار ماهی‌های آزاد شنا کنی ... .»

ماهی پیر چانه‌اش گرم شده بود، امّا ماهی سیاه کوچولو فرصتش نداد. با همان تمسخر قبلی گفت: «و حتماً مرد ماهی‌گیر را به تنگ بیارم؟! آره؟! حوصله داری ننه‌جون! دیگه کدوم ماهیا با هم‌اند؟! هر کی سرش تو تبلت خودشه، داره تو فیس‌بوک، جدّی الکی لایک می‌کنه! نه توری می‌ره ته دریا، نه اتّفاق دیگه‌ای می‌افته.»

ماهیِ پیر برگشت به خانه‌اش. آن شب هیچ یک از بچّه‌ها و نوه‌ها پیشش نیامدند. در تنهایی خوابید و خواب دریا را دید و مُرد.

یلدای 92

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات

 
0 #25 غلام‌رضای صفّار 1392-10-22 07:02
نقل کردن براتی:
همه جمع شده بودند ...
دایی ها ... خاله ها...
اتاق گرم بود و صدای قل قل سماور ننه بزرگ همه را داغ می کرد ...
روی کرسی همه چیز بود : میوه ، آجیل ، هندوانه و تخمه های مزرعه ی پدر برزگ...
ماهی کوچولو تبلتش را پرت کرده بود گوشه ی اتاق و زل زده بود به قاب عکس...
شب یلدا بود ... شب چهلم ...
چه قدر طولانی ... کاش ننه بزرگ فقط یک بار دیگر قصه می گفت... :cry:

سلام. زیبا بود.
 
 
0 #24 غلام‌رضای صفّار 1392-10-22 07:01
نقل کردن بهار مهرگان:
سلام استاد مثل همیشه هم موضوع جالبی انتخاب کردید هم سبک و سیاق داستان ساده و دلنشین و البته مختص جنابعالیست فقط نمیدونم چرا الان که خوندمش دارم گریه میکنم

سلام. ممنونم.
 
 
0 #23 براتی 1392-10-22 06:54
همه جمع شده بودند ...
دایی ها ... خاله ها...
اتاق گرم بود و صدای قل قل سماور ننه بزرگ همه را داغ می کرد ...
روی کرسی همه چیز بود : میوه ، آجیل ، هندوانه و تخمه های مزرعه ی پدر برزگ...
ماهی کوچولو تبلتش را پرت کرده بود گوشه ی اتاق و زل زده بود به قاب عکس...
شب یلدا بود ... شب چهلم ...
چه قدر طولانی ... کاش ننه بزرگ فقط یک بار دیگر قصه می گفت... :cry:
 
 
0 #22 بهار مهرگان 1392-10-17 21:28
سلام استاد مثل همیشه هم موضوع جالبی انتخاب کردید هم سبک و سیاق داستان ساده و دلنشین و البته مختص جنابعالیست فقط نمیدونم چرا الان که خوندمش دارم گریه میکنم
 
 
+2 #21 الهه تاجیکزاده آریای 1392-10-14 12:30
درودی دیگرباره!
البته که این فرم داستان ها برای هر سنی می تواند مناسب باشد.
منظور بنده تاثیرگذاری این داستان بر گروه نوجوان است که حداقل نیمی از آن ها درگیر چنان وسایل ارتباطی هستند و دنیای مجازی تا حد زیادی آن ها را از حقیقت های پیرامون شان غافل کرده...
ارادتمند
 
 
+1 #20 غلام‌رضای صفّار 1392-10-14 08:21
نقل کردن الهه تاجیکزاده آریای:
درود بیکران نثارتان
بسیار زیبا و به روز
به نوعی با زندگی همه ی ما ارتباط داشت...
انگار هنوز هم از آموزش غیر مستقیم برای جامعه می توان بهره برد...
لطفا" این داستان را برای ماهنامه های نوجوانان (سلام بچه ها، انتظار نوجوان و...) بفرستید.
البته پایان بندی این داستان را تغییر دهید. (چنانچه مایل بودید)
یعنی به جای مردن ماهی پیر، در تنهایی ماندن و در خواب غمگینی فرو رفتن برایش متصور شوید.
به هر حال موضوع بسیار زیبایی ست. زنده باد

سلام. بسیار ممنون. در باره‌ی فرستادن داستان به مجلّه‌های نوجوانان، فقط دوست دارم بگویم: این داستان، اگر چه ممکن است لحنی کودکانه و نوجوانانه هم داشته باشد، امّا فقط خاصّ این سنین نیست، که البتّه اگر هم بود، عیبی نداشت (اشتباه برداشت نشود.) مثل ماهی سیاه کوچولو که نمی‌توان آن را خاصّ خاصّ کودکان دانست. باز هم ممنون.
 
 
+3 #19 الهه تاجیکزاده آریای 1392-10-14 08:04
درود بیکران نثارتان
بسیار زیبا و به روز
به نوعی با زندگی همه ی ما ارتباط داشت...
انگار هنوز هم از آموزش غیر مستقیم برای جامعه می توان بهره برد...
لطفا" این داستان را برای ماهنامه های نوجوانان (سلام بچه ها، انتظار نوجوان و...) بفرستید.

البته پایان بندی این داستان را تغییر دهید. (چنانچه مایل بودید)
یعنی به جای مردن ماهی پیر، در تنهایی ماندن و در خواب غمگینی فرو رفتن برایش متصور شوید.

به هر حال موضوع بسیار زیبایی ست. زنده باد
 
 
0 #18 غلام‌رضای صفّار 1392-10-08 06:22
نقل کردن حسین خسروی:
با سلام
از داستان خوبتان لذت بردم. دست مریزاد!
نخست: از اینکه به سنت ها پرداخته اید ممنون. اگر چه شب یلدا همان طور که دقیقا مطرح کرده اید امروزی است و با شب چله به لحاظ آداب و رسوم متفاوت است اما نفس یادکرد آن (یلدا / چله) زنده نگاه داشتن فرهنگ و اساطیر ایرانی است. پس باز هم دست مریزاد!
داستان به نظرم نقیضه ای است که بر اساس داستان صمد شکل گرفته ،از این رو علاوه بر آنچه شما بر داستان افزوده اید، تمام بار فرهنگی،سیاسی و اجتماعی داستان اصلی را نیز در خود دارد و این از خواص و مزیت های نقیضه است.
طنز داستان تلخ است: فراموش کردن عزیزان، دیدن دنیا از دریچه مانیتور و تبلت و استناد به گوگل ارث و اینجور مسائل .... که متاسفانه همه‌مان خواه ناخواه به آن‌ها معتاد شده‌ایم و از روح طبیعت و روابط عاطفی و عواطف طبیعی بی بهره مانده‌ایم.
شاد باشید!

سلام آقای دکتر خسروی گرامی، استاد ارج‌مندم. بسیار لطف کردید. نکاتتان آموزنده است.
 
 
0 #17 حسین خسروی 1392-10-07 22:30
با سلام
از داستان خوبتان لذت بردم. دست مریزاد!
نخست: از اینکه به سنت ها پرداخته اید ممنون. اگر چه شب یلدا همان طور که دقیقا مطرح کرده اید امروزی است و با شب چله به لحاظ آداب و رسوم متفاوت است اما نفس یادکرد آن (یلدا / چله) زنده نگاه داشتن فرهنگ و اساطیر ایرانی است. پس باز هم دست مریزاد!
داستان به نظرم نقیضه ای است که بر اساس داستان صمد شکل گرفته ،از این رو علاوه بر آنچه شما بر داستان افزوده اید، تمام بار فرهنگی،سیاسی و اجتماعی داستان اصلی را نیز در خود دارد و این از خواص و مزیت های نقیضه است.
طنز داستان تلخ است: فراموش کردن عزیزان، دیدن دنیا از دریچه مانیتور و تبلت و استناد به گوگل ارث و اینجور مسائل .... که متاسفانه همه‌مان خواه ناخواه به آن‌ها معتاد شده‌ایم و از روح طبیعت و روابط عاطفی و عواطف طبیعی بی بهره مانده‌ایم.
شاد باشید!
 
 
0 #16 غلام‌رضای صفّار 1392-10-07 06:25
نقل کردن raha:
سلام استاد خیلی زیبا بود. می‌ترسم ما هم سرما ن را روی کیبورد بگذاریم و با دنیا وداع کنیم. روزگار مجازی اطراف تمام زندگی ما آدما را گرفته. ما آدم‌های مجازی، واقعی نگاه می‌کنیم و هم‌چنان برای همه مجازی هستیم. بسیار زیبا بود

سلام بر خانم کبیری. بسیار ممنون.
(راستی فکری به حال قالب وبلاگتان بکنید! مدّت‌هاست باز نمی‌شود!)
 
 
0 #15 غلام‌رضای صفّار 1392-10-07 06:23
سلام بر جناب دکتر خواجه‌علی.
بسیار لطف کردید. نکات خوبی مطرح فرمودید.
سپاس بسیار.
 
 
0 #14 raha 1392-10-07 03:16
سلام استاد خیلی زیبا بود ..میترسم ما هم سرما ن را روی کیبرد بگذاریم و با دنیا وداع کنیم ..روزگار مجازی اطراف تمام زندگی ما ادما را گرفته ..ما ادمهای مجازی واقعی نگاه میکنیم و همچنان برای همه مجازی هستیم ..بسیار زیبا بود
 
 
+1 #13 غ-خواجه علی 1392-10-05 19:23
ادامه...
چند نکته نیز برای بهتر شدن داستان به نظرم می رسد:
- تکرار و تاکید دوباره بر کلمه ی یلدا چندان لازم به نظر نمی رسد.
- بعضی جملات اگر ساده تر نوشته شوند بهتر است.مثل این جمله ی بلند:
"ماهی سیاه کوچولو، نوه‌ی یکی یک‌دانه‌ی ماهی پیر، که از ده هزار تخمی که مادرش گذاشته بود، تنها همو سالم در آمده بود، اصلاً متوجّه نشد که مادربزرگش آمده و حیرت کرده از این همه آشفتگی و چیزهای غریبی که به عمرش ندیده! بعد از کلّی تَک و تقلّای مادربزرگ، سرانجام ماهی سیاه کوچولو متوجّه شد".
- نکته ی آخر: اگر داستان برخلاف پایان ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی تمام شود اثر گذار تر است.یعنی مادر بزرگ(شخصیت اصلی داستان) آن شب طولانی خوابش نمی برد. او نه به دریا که به سرنوشت بقیه ی نوه هایش فکر می کرد.

موفق باشید.
خدا نگهدارتان
 
 
0 #12 غ-خواجه علی 1392-10-05 19:21
ادامه...
وقایعی که گاه با طنزی تلخ، به خودباختگی فرهنگی نسلی جوان می پردازد که دنیای مجازی را "عقل کل" می دانند و از واقعیت های پیرامون خود چشم می پوشند. نسلی که به تغییر لحن و رفتار خود می بالد و ساده لوحانه حتا"کلاس گذاشتن در زبان" را نشانه ی تجدد می پندارد(مثل به کار بردن مامان بزرگ و یلدا به جای ننه جون و شب چله ).
نکته ی دیگر این که به کار بردن کلماتی چون"تبلت"، "فشن"،"گوگل ارث" و "فیس بوک"(از سر اجبار) نیز دنباله ی همان دغدغه های نویسنده در حفظ خط و زبان فارسی است.
 
 
0 #11 غ-خواجه علی 1392-10-05 19:19
به نام خدا
سلام بر دکتر صفار عزیز!
داستان قشنگ و آموزنده تان را خواندم.دست مریزاد!
موضوع داستان، بسیار خوب انتخاب شده است.داستانی که اثرات منفی عصر ارتباطات را به خوبی نشان می دهد، اثراتی منفی که موجب شده حتا نزدیک ترین ارتباطات نیز خدشه دار شود. عصر معتادان دنیای مجازی و بازیهای اینترنتی!
ولی آن چه این داستان را بیش تر درخور توجه می کند"طرح" آن است.شاید با این موضوع داستان های دیگری نیز بتوان یافت؛ اما پیاده کردنش بر چارچوب "ماهی سیاه کوچولو"ی بهرنگی برجسته است.طرحی که در تقابل سنت و تجدد، وقایع یا بحران هایی را می آفریند.وقایعی که گره شان "سراب دنیای مجازی و تظاهر به تجدد" است . وقایعی که به خوبی در پی هم آمده اند.
وقایعی که گاه بر دغدغه های نویسنده (بر درست نویسی و واژه گزینی در خط و زبان فارسی )نیز اشاره دارد:
"ننه‌ماهی گفت: «ماهی ارّه‌ای نه ننه! بگو ارّه‌ماهی.»"
 
 
0 #10 غلام‌رضای صفّار 1392-10-05 09:55
نقل کردن تینا:
خوب از اب درامده است.طنزش سبکش نکرده :zzz :zzz :zzz :zzz

سلام بر تیناخانم. بر نکته‌ی مهمّی دست گذاشته‌اید: طنز. ممنون.
 
 
0 #9 تینا 1392-10-05 08:38
خوب از اب درامده است.طنزش سبکش نکرده :zzz :zzz :zzz :zzz
 
 
0 #8 غلام‌رضای صفّار 1392-10-05 06:16
نقل کردن علي محمدي:
ماهیِ پیر برگشت به خانه‌اش. آن شب هیچ یک از بچّه‌ها و نوه‌ها پیشش نیامدند. در تنهایی خوابید و خواب دریا را دید و مُرد.
به نظرم قصه شده بود . بين داستان و قصه ماند ... كاش همان شخصيت مادربزرگ را كار مي كردي كه روز به روز تنهاتر ميشد. شب يلدايش اب مي رفت .

سلام بر جناب محمّدی. آیا با آقای دکتر محمدی عزیز رو به رویم (که اگر چنین است افتخاری است برای نگارنده) یا محمدّی عزیزی دیگری که فقط تشابه اسمی است؟ به هر حال سپاس‌گزارم و دوست دارم اگر حوصله‌ای هست نظر مبارک را واضح‌تر و دقیق‌تر بدانم.
 
 
0 #7 غلام‌رضای صفّار 1392-10-05 06:11
نقل کردن غ-خواجه علی:
سلام بر دکتر صفار عزیز!
داستان آموزنده و درخورتوجهی است.دست مریزاد!
در پناه خدا

سلام بر جناب دکتر خواجه‌علی گرامی. بسیار لطف کردید. معلوم است شتاب داشته‌اید، یا نوشته‌ی من در خور نبوده که بسیار کوتاه نوشته‌اید!!! عادت کرده‌ایم به خواندن نظرهای دقیق و مفصّل شما!!! دست مریزاد.
 
 
0 #6 غلام‌رضای صفّار 1392-10-05 06:09
نقل کردن فریبا حاج دایی:
ارائۀ متفاوتی از ماهی سیاه کوچولو، در واقع خلاف آمدی برای تماسی که ما از اثر عادت با این داستان داشته ایم. شستن چشم و جور دیگر دیدن و در عین حال در سبک و سیاق اصلی اثر، داستانی به ظاهر کودکانه، دست نبردن. پایانی درخشان که نمودگر کسانی است که چون دایناسورها قابلیت تغییر را از دست داده اند و برای شان کدام چاره جز مردن. جناب صفار خسته نباشند.

سلام بر بانوی گرامی. بسیار ممنون از راه‌نمایی‌ها. آشکار است که از دیدی کاملاً متفاوت به داستان نگاه کرده‌اید که برایم بسیار لذّت‌بخش است.
 

نظرات در مورد این موضوع بسته شده است.

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 34 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت