Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - تنها یک صدا می‌شنوم
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

تنها یک صدا می‌شنوم

یوسف فاضلی دهکردی

 

صدای کوبه‌ی در که بلند شد، خیلی خوش‌حال شدم. درست همان ساعتی بود که وعده کرده بودیم. دی‌شب تا دیروقت، هر چه خاطره داشتیم برای هم گفتیم. گاهی خندیدیم، گاهی هم گریه کردیم. بعد از سال‌ها دوری، خیلی چیزها بود که باید برای هم می‌گفتیم. دم دمای صبح بود که رفت. رفت که نقش را بیاورد. نقشی که در طول سالیان دوری از من کشیده بود. می‌گفت: «ایستاده‌ای و نگاهت بر تلی از حریرهای دریایی مانده است. گاهی می‌شنیدم که با خود زمزمه می‌کردی که: دوست داری که لباسی از حریرهای دریایی بر تن کنم.»

*************

گفتم: نباید این طور می‌شد، ولی شد. دیگر کاری از دستم ساخته نبود، باید می‌آمدم و دریا را می‌دیدم. یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، صدای موج‌های دریا توی گوش‌ها و مغزم پیچیده بود. اوّل وحشت کردم. پیش چند تا دکتر هم رفتم، امّا یواش یواش عادت کردم و یکی از روزهای بارانی دلم کنده شده. دیدم که: «دریا مرا می‌خواند.»

غروب بود که آن اتّفاق افتاد. توی کشتی نشسته بود. خیره به پهنای دریا. یک‌دفعه از توی آب سر و کلّه‌ی دیو سیاهی پیدا شد. خیلی بزرگ بود. از کشتی هم بزرگ‌تر. جاشوها و مسافرها، هر کدام از ترس به گوشه‌ای پناه بردند، امّا من ایستاده بودم و تماشایش می‌کردم. نمی‌دانم چرا اصلاً نترسیده بودم. دیو هم دست انداخت و مرا گرفت و با خودش برد توی دریا.

شده بودم ماهی؛ یک ماهی که دست و پا داشت با فلس‌های سفید. اوّل آب کدر بود. پایین‌تر که رفتیم، زلال شد. به قول مادر، مثل اشک چشم. آدم‌های آن جا هم مثل خودم بودند، امّا بدنشان انگار از شیشه بود. داخل بدنشان را می‌شد دید. قلبی که می‌زد، ریه‌ها که بالا و پایین می‌رفتند و خونی که توی رگ‌ها جریان داشت.

دیو مرا به قصر برد، نزد شاه. همه جا یخین بود و شفّاف. مثل این که توی یک آکواریم خیلی بزرگ رفته بودم. دیو به شاه گفت: «آدمی را که می‌خواستید پیدا کردم.» و به من اشاره کرد. شاه گفت: «تصمیم گرفته‌ام دخترم را به یک آدم زمینی بدهم که از جنس ترس نباشد؛ امّا تا چهل روز نباید صورتش را ببینی، رسم ما این طور است.»

هفت شبانه‌روز جشن بود و پای‌کوبی. عروس من در هاله‌ای از حریرهای دریایی پیچیده شده بود. شب که می‌شد، شربتی به من می‌خوراندند تا به خواب عمیقی بروم و عروسم را نبینم. حساب روزها از دستم رفته بود. یک بار که مثل همیشه شربت را آوردند، طوری که نفهمند، آن را نخوردم و خود را به خواب زدم. عروسم آمد، از توی هاله‌ی حریرهای دریایی بیرون پرید و در کنارم خوابید. بلند شدم. اتاق تاریک بود. شمع‌دان را روشن کردم و بالا سرش رفتم. آن قدر زیبا بود که ضربان قلبم تند شد و دست‌هام شروع کردند به لرزیدن و شمع‌دان افتاد روی سینه‌اش و آتش گرفت. آتشی که هر کاری کردم خاموش نشد؛ حتّی دست‌هام هم سوخت. از داد و فریادهایمان اهل قصر ریختند توی اتاق. می‌خواستند مرا بکشند، اما شاه نگذاشت. رو کرد به من و گفت: «خودت را بدبخت و سیاه‌روز کردی! » و به همان دیو سیاه که مرا آورده بود، دستور داد که: «بروز بیندازش به ساحل!»

******************

صدای کوبه‌ی در بلندتر شد. ذوق‌زده دویدم طرف در. در را که باز کردم، بوی دریا خورد توی دماغم و پرّه‌های بینی‌ام را لرزاند. خودش بود با لباسی سفید که از حریرهای دریایی بافته شده بود. نقش مرا هم آورده بود. گفتم: «بالابلند! بر جلوخان منظرم چون گردش اطلسیِ ابر قدم بردار.» دستش را بالا آورد. نمی توانستم فرار کنم. پاهایم به زمین چسبیده بودند. دست را که پایین آورد، کارد تا دسته نشست توی گردنم. خون شتک زد به در. دو زانو نشستم توی آستانه. آستانه را خون گرفت. بوی تنتور خورد توی دماغم. تنها صدایی شنیدم:

- پرستار!

- بله دکتر!

- اسکیزوفرنی حادّه، ببرش اتاق شوک!

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #4 محمد مقدم 1392-10-04 10:23
«به واحه‌ی زرد ذهن که رسیدی،

سراب را بپذیر.»

روشن رامی
من اين قسمت را نفهميدم .ايا به داستان ربطي دارد ؟
بازگو کردن
 
 
-2 #3 ن . نيلوفر 1392-10-04 10:23
أداستان قشنگي بود اما به نظرم اگر با اسكيزو فرني تمام نمي كرديد بهتر بود . مگر اين همه اتفاق هاي عجيب توي صد سال تنهايي و يا اادبيات امريكاي لاتين مي افتد كسي اسكيزوفرني دارد . و يا مسخ كافكا ... يك بار ديگر بايد بازنويسي شود
بازگو کردن
 
 
0 #2 غ-خواجه علی 1392-10-02 18:10
سلام
دست مریزاد!
بازگو کردن
 
 
0 #1 شبنم 1392-09-30 23:13
خواندم و لذت بردم. ممنون.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 63 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت