Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - -شبِ شانس
دوشنبه, ۰۶ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

شبِ شانس

-مهدی فتلاوی

-احمد بدبخت شدم رفت!

-بازم پدرنامزدت گیر سه­پیچ داده؟

-پنج سال من و طوبی خون دل خوردیم تا راضی شد، حالا...!

-کسی موش دونده؟

-نمی­دونم کی به گوشش رسونده که دیشب من نشسته­ام!

-نیما...! مگه قرار نبود چندماه دورش نری تا امشب که باهم بشینیم؟

-اسی نامرد دیشب وسوسه­ام کرد، سه روز طول می­کشه تا پاک بشم.

-حالا مگه پدره می­خواد چکارت کنه؟

-یادته بهت گفتم چطور نامزدِ خواهرِ طوبی رو گیر انداخت؟

-خب؟

-حالا به منم گفته صبح بیا درِ مغازه که بریم یه جایی.

-مطمئنی می­خواد این­کارو بکنه؟

-صداش داد می­زد کفری­یه و چیزایی شنیده.

-عیش امشبو خراب کردی رفت! دور بزن دم داروخونه پیاده­ام کن، تو هم چندتا هندونه بخر و بعد بیا دنبالم، ببینم چکار می­تونم بکنم!

مرد میانسالی بالای وانت ایستاده بود و داد می­زد« بچه­دار و خونه­دار هندونه­ی شب یلدا، شیرین و آبدار!» زن و مرد، دمِ باربند وانت ایستاده بودند و هندوانه برمی­داشتند و چند تقه روی پوستش می­زدند و به نوبت توی ترازو می­گذاشتند. نیما چهارتا درشتش را سوا کرد و توی صندوق عقب ماشین گذاشت. زیر لب گفت« اینجا له­ولورده می­شن!» در عقب ماشین را باز کرد و یکی­یکی روی صندلی گذاشت. احمد را جلوی داروخانه سوار کرد. احمد گفت« زندگی­ات بسته به همین چهارتا هندونه و شب یلداست!» نیما برگشت نگاهشان کرد، روی صندلی عقب جا خوش کرده بودند. از سوپری شش بطری آب معدنی و ده تا لیوان یکبار مصرف خریدند. احمد گفت« کسی خونه­ات نیست؟» نیما سرش را تکان داد.

احمد توی آشپزخانه­ی لخت و عور، یکی از هندوانه­ها را با چاقو قاچ کرد و توی سینی گذاشت و به دست نیما داد. نیما ­یکی بر­داشت و نجویده قورت ­داد. پشت­بندش بطری آبمعدنی را سرکشید. احمد گفت: پاشو بخاری ماشین رو روشن کن.

-واسه چی؟

-باید حسابی عرق کنی که دفع بشه!

نیما سروته قاچ­ها را هم آورد و رفت تو حیاط و سوار سمند شد. چند دقیقه بعد سروکله­ی احمد با سینی پُر هندوانه و آبمعدنی پیدا شد. نیما در ماشین را باز کرد و سینی را از دستش گرفت.

 

"ساعت سه "

احمد سیگارِ گوشه­ی لبش را برداشت و دود را بیرون داد. با پشت دست نوک دماغش را خاراند. در کناری ماشین را باز کرد و جفت نیما نشست. نیما خیس عرق بود« خوش بحالت احمد، توپ توپی، من که شِر خوردم، ده دوازده بار فقط شاشیدم.» احمد لیوان یکبار مصرف را داد دستش«تا نصفه توش بشاش.» چنددقیقه بعد احمد لیوان را گرفت و رفت تو هال. یک تست بیرون آورد و تا نصفه تو لیوان گذاشت. چند دقیقه بعد سایه نیما را دید که روی لیوان افتاده.

-چی شد؟

-فایده نداره، خط سرخه رو که می­بینی؟

نیما روی پیشانی­اش زد و مفش را بالا کشید. احمد لیوان را برداشت و تو کاسه دستشویی خالی کرد: دوتا هندونه­ی دیگه مونده، بسم اله.

 

"ساعت شش"

نیما هندوانه می­خورد، تو ماشن عرق می­کرد، آب می­خورد، هر ده دقیقه یکبار می­شاشید، احمد ظرف شاش را تست می­کرد و برمی­گشت و لیوان را نشان نیما می­داد.

« می­بینی؟ تازه نصف آبی، نصف قرمز شده.»

-احمد باور می­کنی یک گوسفند نذر امامزاده بی­بی­تاج کرده­ام؟

احمد زد زیر خنده: می­بینم که باورهای آریایی خودت رو زیرپا گذاشته­ای!

-چه به­روزم اومده خدا می­دونه!

-پدرِ عیاشی بسوزه. خب چس ناله بسه دیگه.

 

"ساعت هشت"

احمد لیوان به­دست به طرف ماشین رفت. نیما صندلی را خوابانده بود و خیس عرق و بیهوش روی­اش دراز کشیده بود. کف ماشین پوست هنداونه تلنبار شده بود و روکش­های صندلی نم کشیده بودند. احمد در را باز کرد و چندتا کشیده خواباند تو گوش نیما.

-پاشو، پاشو! جای تو بودم این لیوان آخری­رو تا ته سر می­کشیدم!

-چی شد؟

-پسر شانس اورده­ای! منفی، منفی، منفی­یه!

-شوخی نکن احمد!

نیما از روی صندلی نیم­خیز شد و خواست احمد را بغل کند که دستش خورد به لیوان و تمام مایع روی پیراهنش پاشید.

 

 

 

 

«پایان»

بیست­و­سوم آذرِ نودودو

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #3 بارون 1392-10-06 22:54
برای نویسنده ی عزیز آرزوی موفقیت میکنم....داستان خوبی بود...باشناختی که من از اندوخته ی ادبی نویسنده ی عزیز داستان دارم...میدونم که پشت سادگی و جنبه ی طنز این داستان...مفهوم های قشنگی و شاید تلخی هست که من کم سعادت به خاطر دانش کمی که دارم قادر به فهم این مفهوم نیستم .....درپناه حق باشی ...تا همیشه
بازگو کردن
 
 
0 #2 علي محمدي 1392-10-04 12:24
به نظرم تئروي داستان نويسي را شما كار نكرديد . درون مايه داستان چي بود ؟ خوبه كه داستان هاي مهم دنيا رو بخونيد .
بازگو کردن
 
 
0 #1 سهراب 1392-09-30 23:17
الله وکیل یک سره خندیدم. داستان مفرح و تکان دهنده ای است. برای نویسنده ی آن موفقیت آرزو دارم.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 38 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت