Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - آن اتاق
دوشنبه, ۰۶ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

آن اتاق

علی رشوند

 

 

 

 

همین قدر می دانم خواب بودم .  تو خواب چندبار بهم گوشزد کرد :

- یاقوبی پسر، خواب هستی ، بیدارشدی داستانم را بنویس.پیش بام خانه شان ایستاده بود . .پاییز   بود.هوا سوز داشت . علف ها روی بامهای هرانک کوپه شده بود . کوپای علف خضرالله درمقایسه با  کوپای اهالی چاق و چله  تر بود . داشتم روی بام طویله ممد حسن قرقره بازی می کردم . عجب چرخی می زد لامصب.

 نورعلی گفت:

-         یاقوبی پسر  به هوش باش خواب هستی ! بیدارشدی داستانم را بنویس .

آن طرفتر حرمت با پسرش حجت روی بام طویله علوفه خرد می کردند.حرمت علف را زیر تیغه کارد دسته می کرد حجت اهرم کارد را باقدرت فشار می داد. مشدی قربان تسبیح به دست  پهلوشان ایستاده بود.

 حرمت گفت :

-         رسیدن به خیر سرباز اسلام ، صدام را صد پاره کردی ؟

نورعلی به احترام دست بلند کرد. بلندگفت :

-         عملیات درپیش است .بعیده که جان سالم درببریم

  حرمت گفت :

-         هزارسال عمرت باشه ،تکلیف گل گیس چی می شود ؟

نورعلی گفت :

-         ایسه خودش بدانه   .

قربان  گفت :

-گل گیس  پیش باغان که علف چینی می رود ،همش ترانه عزیزو نگار  خوانه

 نورعلی گفت :

-         خاطرخواهی یه، کاریش نمی شه کرد

 حجت گفت :

-         پوکه  بیاوردی؟

 نورعلی گفت:

-         ای دلت خوشه حجت !! مُن چی می گوم !تو چی می گی !؟

حرمت گفت :

-         امشب با وچان می آیوم  شب نشینی

 نورعلی گفت :

-         قول می  دهی حکایت اوشانان تعریف کنی ؟

صدای حاج علی اوسط بلند می شود .

-         نورعلی جان بیا علف خردکنیم  گاوان گشنه اند

نورعلی از نردبان پیش بام بالامی رود . از خواب بیدار می شوم.

خوب فکر می کنم تا حال داستانی  از او ننوشته ام .اینکه  چرا سوژه داستانم نشده دلیلی محکم و قانع کننده ای ندارم .شاید یک سهل انگاری ازجانب من بوده باشد ، شاید قداست شهید بودنش اجازه نداده اورا تو داستانهایم بیاورم شاید......

 فردا  آب نوبه ام هست .بیل برشانه راست می اندازم ،می روم سربندی جوب .ولگه آب را برمی گردانم نهر اصلی  . آب را با ادامه  جوب تا  "چمن زمین" دنبال می کنم. ولگه را برمی گردانم سمت زمین ، روی مرز می نشینم . خیره می شوم به تبریزی داران باغ های هرانک  .حاجیه عاتقه  بیل به دست سرو کله اش پیدا می شود 

-         سلام

-          علیکوم سلام، کی بیامدی از قزبین! مایی  وچان ندیدی"

-         دیروز غروبی  آمدم هیچ کدام ندیدم.

-         حاج علی اوسط  خوبه؟

-         بدک نیست ، پیر شده ،نتانه راه برود، مانده ایم سیلان و یلان، وچان دست نمی رسانند

-         خدا رحمت کنه نورعلی را اگه شهید نمی شد  ...... .

 چشمان حاجیه عاتقه  اشک آلود می شود:

-نورعلی خوب پسر بود .مظاهر و نوذر مثل او نمی بون  بزار حکایتی  بگم پارسالی خواستیم خانه قدیمی را خراب کنیم نورعلی مرحوم خواب اوسا هوشنگ بیآمد و گفت :

- به حاجیه عاتقه  وحاج علی  اوسط،بگوئید اتاق من را خراب نکنند. هرشب آنجا هستم .

اوسا هوشنگ به ماگفت.  باور نکردیم .گفتیم اوسا  خیالاتی بشدی ؟! باغیظ بگفت هرکس حساب خود داره من یکی دست به آن اتاق  نمیزنم. پسین فردای  دخترم-  نازنین-   از قزبین زنگ زد

-           اتاق نورعلی  خراب نکنین ،خوابم آمده ، نگرانه !!.

 زمین سیراب شده است .آب را برمی گردانم سمت جالیز با حاجیه عاتقه سمت آبادی راه می افتم.چشم می دوزم به خانه های هرانک و خانه حاج علی اوسط. پنجره چوبی  اتاق مرحوم نورعلی باز است . پرده اش  با موسیقی باد صبحگاهی تکان تکان می خورد .

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #3 روشنک 1392-10-05 10:52
داستان با دیالوگاش خیلی خوب از کار درآمده .لذت بردم ممنون از نویسنده اش
بازگو کردن
 
 
0 #2 محمد مقدم 1392-10-04 10:45
به نظرم تعليق ابتداي داستان بسيار كند پيش مي رود
بازگو کردن
 
 
0 #1 احسان نیا اهوازی 1392-09-30 13:01
احسنت
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 39 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت