Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - جنِ عاشق و دختر شاه پریان
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

صدای دهن دره خمیازه ی "ترتاش" مثل ثور اصرافیل گوشم را کر کرد. اما نفهمیدم چرا بعدش گفت:  «امان از عاشقی!»

در روستاي زُبيده زندگي مي‌كنم. از محل سكونتم تا سايت مخابراتي كه نگهباني آن‌جا بر عهده ی من است ده كيلومتر فاصله است. مجبورم از راه ميان بُر و خاكي بگذرم كه پشت سد كشيده شده است.  هنوز هم اين كار را مي‌كنم. براي اين كه زودتر به خانه برسم اين مسير كوتاه را انتخاب كرده‌ام چون بايد به درسم هم برسم.

پس از كلي خواهش و التماس بالاخره رييس دبيرستان دهخدا موافقت كرد كه به طور غير حضوري براي گرفتن ديپلم ثبت نامم كند. مجبورم براي امتحان، هر دو ماه يك‌بار تا اندیمشک بروم. به همراه رجب ماهيگير مي‌روم و بر مي‌گردنم. او هفته‌اي يك بار براي فروش ماهي‌هاي صيد خود به انديمشك مي‌رود و عصر همان‌روز بر مي‌‌گردد.

خالد، شيفت شب را بر عهده دارد و من از ساعت هشت صبح تا چهار بعد از ظهر پُست را از او تحويل مي‌گيرم. البته هر پانزده روز جاي خود را با هم عوض مي‌كنيم. فرق من با خالد در اين است كه او پنجاه سال از خدا عمر گرفته و من سي سال. به قول خودش، ديگر عمرش را كرده و حالا آرزويی ندارد جز اين كه بعد از مُردنش، اهالي شهرك، همت كنند و او را در كربلا به خاك بسپارند.

ترتاش گفت: «آخ که چقدر خوب مي‌شد اگه "مُلاي رومی" وزير فرهنگ تيمور لنگ مي شد! همون تقسيم قدرت.»

کمر آفتاب داشت مي‌شكست. بوي نخل‌ها در بهار با تابستان و زمستان فرق مي‌كند. بوي نرم و مطبوعي از خارك‌ها  بيرون مي‌زند كه وقتي با نسيم بهاري قاطي مي‌شود مثل بوي صبحِ زود، برايم لذت بخش است. اين بوها را دوست دارم. يعني از بوي خارَك بيشتر از خرما لذت مي‌برم. بخصوص در اين فصل از سال چون باعث مي‌شود درس تاريخ را خوب بفهمم. يعني تاريخ برايم مي‌شود مثل جامعه شناسي.

تخيل‌ام به جوش ‌آمده است و باعث مي‌شد توي مسيري كه مي‌آیم، به طرف يكي از مسيرهاي فرعي كه از راه اصلي انشعاب مي‌گيرد و به روستاهاي كنار سد كرخه متصل مي‌شود راهم را كج كنم و تنم را به آب بزنم و از خنكي آن كيف كنم. وقتي خنك مي‌شوم ديگر نبودن خورشيد برايم زياد مهم نيست. كمي دورتر از درياچه‌ نخل‌ها با هم عشق بازي مي‌كنند و گاهي اوقات هم از خود ناله سر مي‌دهند. ناله‌ي آن‌ها با صداي عشق بازي‌شان فرق دارد. فكر مي‌كنم آن‌ها براي نخل‌هايي گريه مي‌كنند كه در جنگ سوختند و مُردند. نخل‌ها هم مثل ما آدم‌ها روح دارند، مجبورند كه زجر بكشند. به قول عماد، فقط جنگ مي‌توانست آن‌ها را بخشكاند. جنس نخل‌ها از گِلِ ما آدم‌هاست. پدرم مي‌گوید: زماني كه خدا دست به خلقت زد، از گِلي كه آدم را با آن مي‌ساخت اضافه ماند. با خودش فكر كرد: «حالا با اين چكار كنم؟»

براي آن‌كه پادشاه مخلوقاتش در هستي تك و تنها نماند ابتدا حوا را ساخت. دوباره با خودش می گوید:

«باز هم اضافه ماند.» پس دوباره با خود گفت: «خب، حالا با اين چيكار كنم!؟»

از مابقي گِل آدم، نخل‌ها را خلق كرد. به همين خاطر خيلي از ادراكات‌شان مثل ما آدم‌هاست. آن‌ها غصه مي‌خورند، شاد مي‌شوند، ازدواج مي‌كنند و جشن عروسي مي‌گيرند. حتا، بندري هم مي‌رقصند! مثل رقص دختري كه در حد فاصله‌ي غروب خورشيد و سياهي شب از وسط آب بيرون می آید! يعني وسطِ وسط هم نیست، چند متر مانده به ساحلِ آن‌طرف درياچه كش و قوس ‌می كند، انگار كه مي‌رقصد! اولش فكر می كنم، دختري از روستاي گلدشت است كه شبانه آمده و تني به آب زده است! وقتي شك می برد كه احساس می كنم لباسي به تن ندارد. چون دختران و زنان آن‌جا با لباس شنا مي‌كنند. من هفته‌ي ديگر قرار است ازدواج بكنم.

تُرتاش گفت: «كاشكي ابوعلي‌سينا به دربار غزنوي مي‌رفت و همان‌جا به علم و حكمت خدمت مي‌كرد؛ بهتر بود. بالاخره آينده‌ي شما كه فقط تو دست غزنويان نبود. شايد ابن‌سيناي شما بايد بيشتر آينده‌نگر مي‌بود؟»

از وقتي كه ليلا غرق می شود من هم ديوانه می شوم. يعني اين اعتقاد مردم است، نه من! پشت سد كرخه غرق مي‌شود و من هيچ كاري از دستم بر نمي‌آید. بعضي‌ها گفتند اين تاثیر موج خمپار‌ه‌هايي‌ست  كه زيرآب منفجر شده است. بعضي ديگر مثل عماد و رجب ‌گفتند، عشق ليلا باعث شده تا شَقِ تو، پَق بشود!

مردم به چشم يك ديوانه به من نگاه مي‌كنند و هنوز هم مي‌كنند! مهم نيست. اصلا اعتقاد و نگاه مردم كه هيچ، حتا برايم مهم نيست كه آن‌ها، وجود دارند يا، نه! به دَرَك. مهم اين است كه مي‌دانم در چشم‌هاي من هيچ ايراد و نقصي نيست. وقتي زير آب بودم از صداي خمپاره فقط كَر شدم كه آن هم با دوا و درمان رفع شد. با فشار گوش‌هايم را محكم گرفتم اما فايده‌اي نداشت. زير آب قائده فرق مي‌كند چون كوچكترين صدا حتا صداي برخورد دو سنگ ريزه آنقدر زياد است كه آدم را كلافه مي‌كند و قدرت فكر كردن را از او مي‌گيرد چه رسد به انفجار يك خمپاره! بازمانده‌هاي جنگ بودند كه در زير آب دفن شده بودند. شايد هنوز هم باشد؟ مثل مرتضا كه در عمليات بستان مفقود شد و مادرش بي بي خديجه هنوز منتظر است تا به خانه برگردد و رنگ اتاقش را خودش انتخاب كند. حتا برايش تلويزيون 27 اينچ سوني خريده و داخل اتاق زير دالان گذاشته است و نمي‌گذارد عبدو پسر كوچكش كه امسال چهل ساله مي‌شود از آن استفاده كند و زن بگيرد. به او مي‌گويد: بايد بعد از مرتضا زن بگيري. مي‌گويد: عجب دور و زمانه‌اي شده، بچه ها ديگر بزرگ و كوچك سرشان نمي‌شود؟!

مردم خُُل شدن مرا اولش فقط پچ پچ مي‌كردند اما از وقتي كه آن پري دريايي را پشت سد كرخه ديدم خنده‌هايشان اضافه شد و پچ پچشان تبديل شد به غليظ خنديدن و مسخره كردن من.

شما هم به من می خندید و مسخره‌ام می كنيد اگر براي‌تان بگويم، در يك غروب سه شنبه، داخل صندوق شيشه‌اي كه روي بالكن پشت بام خانه‌‌ي‌مان دارم و توي آن كتاب‌هايم را نگه مي‌دارم، يك جِن را  دست‌گير كردم. پنج روزِ تمام به چه كنم، چه كنم، وادارش كردم و نگذاشتم خودش را غيب كند! اول اسمش را به من گفت: « تُرتاش جنه.»

صيادي شغل دوم من است تا بتوانم تنهايي‌ام را با ماهي‌هايي كه به دام مي‌اندازم، تقسيم كنم. پري گفت: «مِهر» خودخواه‌تر از «تكبرِ» است چون حاضر نيست با او همكاري كند و همين باعث مي‌شود تا در طول تاريخ بيگناهان قرباني حربه‌هاي قدرتمندان بشوند.»

ترتاش گفت: «كه چي؟»

راست مي‌گوید؛ خب كه چي؟!

- تصادف!

تقدير، مرا انتخاب كرده است و حالا به شكلي كاملاً عيني خودش را نشانم مي‌دهد و به ظهور مي‌رساند. يعني آروزهايم كه در بازي زندگي،  نيمه راه مرا رها كرده بودند حالا برايم عينيت يافته‌اند.

پري درياچه گفت: «تمام زندگي مي‌تواند خيال باشد، بجز عاشقي!»

با توري كه از رجب ماهی‌گیر قرض كرده بودم. پشت سد كرخه صيدش كردم! او اولين و آخرين موجود مجردي‌ست كه شايد خداوند آفريده است تا من بتوانم دوباره ليلا را ببينم. مثل زنبيل خرمايي بود كه چرخ نيسان رجب ماهيگير از وسط آن عبور كرده باشد. فقط موهاي پري بلندتر از موهاي ليلاست.

قرار است عيد قربان او را به خانه‌ام بياورم. مادرم می گوید، بياد اسماعيلِ ابراهيمِ خليل، عيد قربان، روز مباركي‌ست. اي ابراهيم، ابراهيم، ابراهيم، اي‌كاش ليلاي من، مثل اسماعيل تو بود!

آخرين پنج‌شنبه مادرم از اُمِ ليلا اجازه‌اش را گرفت. با هم رفته بوديم تا برنامه‌هاي جشن عروسي‌مان را براي چندمين بار مرور كنيم. دوست داشتيم همه‌ي روزهاي باقيمانده را در مورد عروسي حرف بزنيم. سير نمي‌شديم. او آهسته مي‌خنديد و قلب من خيلي نرم مي‌پريد توي سينه‌ام. غريزه‌ي جواني‌ام گل كرد و از قايق شيرجه زدم وسط سنگيني‌ِ آب. بعد طناب قايق را به كمرم گره زدم و به طرف ساحل آهسته و آرام شنا كردم. هنوز تا زير گلويم توي آب بود كه صداي خفيفي گفت: گُپ... و بعد هم هيچ! ليلايم نبود. هيچ صدايي نبود. سكوت، سكوت، سكوت، هيچ نخلي هم نبود، حتا هيچ انساني.

- چقدر هوس خرما كرده‌ام!

اما حالا هست. همه‌ي اهل شهرك ديوانه شده‌اند، اما ليلا هست.

- تو چه مي‌داني ليلا كيست!

پري هم هست. پري، پري، پري! تو هم نمي‌داني پري كيست!

ننه سكينه، مادر پدرم ‌گفت: «وقتي ديدي همه‌ي مردم يك كاري را تكرار مي‌كنند، تو آن‌را نكن. عكس كاري كه آدم‌ها مي‌كنن عمل كن، مي‌بيني كه عاقبت بخير مي‌شي.»

حالا مي‌فهمم ننه‌‌ي خدا بيامرزم چه مي‌گفت! خُل شده‌اند و نمي‌دانند. بيچاره‌ها!   

 

- ترتاش جنه.

 دو هفته طول كشيد تا هر دوي آن‌ها را به دام بياندازم.

يعني بعد از اين‌كه پري را گرفتم، ديگر به دام انداختن ترتاش جنه برايم كار زياد سختي نبود. فقط كافي بود براي رسيدن به او گره‌هايي كه بر سر راه خود داشتم را باز كنم، كه كردم. راهش را، ليلا... ببخشيد يعني آن پري به من گفت.

براي رسيدن به دنياي اجنه‌ها راه‌هاي مخصوصي هست. راه‌هايي كه مثل معماهاي طرح نشده مي‌ماند. فقط بايد بدانيد كلمه‌ي «معما» معادل چيست؟ يعني تصوري از آن در ذهن داشته باشيد. البته من هم حالا ‌كه كلي حوادث را از سرم گذرانده‌ام و از كم و كيف‌اش اطلاع دارم مي‌توانم با گفتن نشانه‌هايي آن‌هم در قالب واژه‌هايي كه انتخاب كرده‌ام و مي‌كنم فقط برا‌ي‌تان آن‌ها را باز گو كنم، والا تنها دليلي كه مي‌‌توانيد با آن گفته‌هاي مرا درك كنيد اين‌است كه خودتان دست به كار شده، جسارت كرده و پاي‌تان را از حدي كه اين قانون و مرزهاي انساني برايتان معين كرده فراتر بگذاريد چون حد و مرزهاي آدمي به اندازه‌ي نگاه او به دنيا كوچك و خفه كننده‌اند، وسعت آن‌ها به اندازه‌ي مسافت شماره پلاك اتومبيل جلويي‌ شما در پشت چراغ قرمز است كه با آن برخورد نكنيد. و مهم‌ترين گره‌هايي كه انسان امروز مي‌تواند باز كند دليل‌هايي‌ براي رفع اتهام يك خراش بر روي گلگير يا بدنه‌ي ماشيني‌ست كه با آن تصادف كرده‌ايد.

 بر عكس باورهاي مردم، زندگي از مابهتران بي‌نهايت زيبا و نسبت به زندگي ما آدم‌ها بِكر و دست اول است. گفتگوي با آن‌ها باعث شد به رازهايي پي‌ببرم. رازهايي كه توانست نگاهم را به زندگي و خلقت به كلي عوض كند. براي تجربه‌اي كه بدست آورده‌ام لازم نيست شما خيلي دور برويد فقط كافي‌ست از همان‌جايي كه حالا هستيد، نگاه‌تان را بر روي نقطه‌ي «هيچ» متمركز كنيد. يعني بپذيريد، چيزي به نام  «قطعيت» وجود نداشته و هيچ رويدادي صددرصد واقعي نيست. به عبارت ديگر تمام تصاويري كه هر روز و شب از جلو چشمان‌تان در قالب زندگي مي‌گذرد تنها شبحي از حقيقت موجود است. مثلاً اگر به شما بگويم اصلاً چيزي به عنوان مرگ در زندگي شما وجود ندارد و هر لحظه‌ كه اراده كنيد مي‌توانيد با اجداد خود نشست و برخاست كنيد و گپي بزنيد، به من چه مي‌گوييد؟ يا اين‌كه در بعضي مواقع آب در صد درجه‌ي سانتيگراد به جوش نمي‌آيد و نتيجه‌ي دو ضرب در دو، مساوي با چهار نمي‌شود. من باور كرده‌ام كه زندگي فقط تكه‌اي بي‌نهايت كوچك از يك جريان بي‌نهايت بزرگ‌ است كه ما را در شكم خود دارد.

فقط بايد اعتمادش را به دست مي‌آوردم. براي اين‌كار مجبور بودم ابتدا از نقطه ضعف تُرتاش استفاده كنم؛ به مرور زمان با جلب اعتماد او توانستم كليد نگاه كردن به سرزمين‌شان را پيدا كنم. آن هم به خاطر اين‌كه ترتاش پذيرفت من هم آرزوهايي دارم و براي رسيدن به آن‌ها اميدوارم. مثلاً آرزوي ملاقات دوباره‌ي همسرم باعث شده است تا بعضي وقت‌ها دست به شيطنت بزنم. البته از نوع  شيطنتي كه هرگز به ديگران صدمه نمي‌زند.

مي‌توانم به جاهايي سفر كنم كه به فكر هيچ دانشمند و متفكري نرسيده و نمي‌رسد. حالا ديگر به ساده‌گي يك جرعه آب خوردن به جهان مرده‌گان سَرَك مي‌كشم! يعني باور كرده‌ام كه تا آن‌ موقع آرزوها وايدئال‌‌هايم فقط در دنياي كوچكِ من به نظر بزرگ و آرماني آمده است و من در حالت شهود انگار كه شوكه شده باشم به كوچكي جهان خودم پي بردم!  متوجه شده‌ام در نقطه‌ي صفرِ زندگي آرماني‌ام قرار گرفته‌ام و بايد از آن عبور كنم.

وقتي كه خط و مداري نیست تا تكليفم را با آن روشن كنم در هر نقطه‌اي كه هستم، بي معناست. اصلاً، «نقطه» بي‌معناست. من هيچ نيستم، هيچ نبوده‌ام! «صفر» بودن فقط يك قرارداد است و براي رها شدن از آن مي‌بايست از دنياي اجنه‌ها مي‌گذشتم، كه راهش را هم تُرتاش گفت. يعني مجبورش كردم بگويد وگرنه آن‌قدر همان‌جا در صندوق كتاب‌هايم نگه‌اش مي‌داشتم و توي گوشش«بسم‌الله» مي‌گفتم تا نابود شود. با شنيدن اين اسم از ترس مثل بيد به خود مي‌لرزيد. علتش را نمي‌دانست، ولي مي‌ترسيد!

ترتاش گفت: غريزي‌ست.

گفت: نه اين كه خود بسم‌الله خطرناك باشد، نه! بلكه ترسيدن از او در سرشت ما اجنه‌هاست. از كودكي ياد مي‌گيريم. در مدرسه و دبيرستان حتا بيشترِ دروسي كه بايد آن‌ها را در دانشگاه پاس كنيم، انواع و اقسام راه‌هاي دوري جستن از اين اسم اعظم است. يعني تا آن‌ واحدها را نگذرانيم اجازه نداريم به دنياي آدم ها سَرَك بكشيم.

مي‌گفت: تكرار اين اسم باعث مي‌شود تا به آن عادت كنيم و ديگر، نترسيم.

مي‌گفت: اگر نترسيم به آدم تبديل مي‌شويم.

گفتم: مگر ما چه خطري مي‌توانيم براي شما داشته باشيم؟ تازه آدم‌ها كه از بردن اسم جن بيشتر وحشت دارند!

ترتاش گفت: انسا‌ن‌ها كه اولش آدم نبودند، جن بودند! گوش‌هاي‌شان به شنيدن و  زبان‌شان آهسته آهسته به گفتن بسم‌الله عادت كرد و بعد شدند، انسان. يعني، خدا هُل‌شان داد توي دنيا و به نان و آب و هوا محتاج‌شان كرد.

ترتاش گفت: گاهي وقت‌ها براي اين‌كه شما را از خود دور كنيم مجبوريم تا داخل ذهنتان رسوخ كنيم و شما را هنگام  فكر كردن به اشتباه بياندازيم والا جابجايي خود به خودي وسايل منزل‌ فقط تصور غلطي‌ست كه شما داريد. و يا صداهاي نامفهومي كه گاه به گاه به گوشتان مي‌رسد و حركت اجسام كه كار ما نيست! كار طبيعت است. آن‌هم طبيعتي كه شما در آن زندگي مي‌كنيد. 

عشق تُرتاش به پري درياچه باعث شده است تا مجبور باشد براي رسيدن به او  و ديدنش از دنياي آدم‌ها عبور كند. سال‌ها بود اين‌كار را مي‌كرد تا اين‌كه من درست سر ساعت هشت و چهل و سه دقيقه‌ي يك سه‌شنبه شب‌ زمستان متوجه او شدم و به كمين‌اش نشستم. عشق آبي؟

پري، جايي در اين دنيا زندگي مي‌كند به نام درياچه. درياچه‌اي كه پشت سد كرخه قرار دارد. هنوز هم زندگي مي‌كند. اولش تعجب كردم چون اين درياچه از نهرها و رودخانه‌هاي كوچكي تشكيل شده است كه هيچ راهي به آب‌هاي آزاد ندارد. بعضي از اين رودخانه‌ها از ميان شهرها و روستاهاي كوچكي عبور مي‌كند كه حد فاصله‌ي كوه دماوند تا رودخانه‌ي دز قرار گرفته‌اند. يعني از شمال تا جنوب ايران. جن عاشق؟

ترتاش مال دنيايي با ساختاري لطيف‌تر است. آن‌قدر لطيف و نازك كه چشمان ما از ديدن آن عاجز است. البته يك روز مي‌رسد كه جهان ما با آن‌ها يكي بشود! يعني سرزمين اجنه‌ها با دنياي آدم‌ها به هم بچسبد و شكل جديدي از جامعه‌ي مدني را بوجود بياورد كه البته هنوز از چگونگي و جزئيات آن اطلاعي ندارم. ولي مي‌دانم كه مي‌توانيم با آن‌ها مراوده‌ي اقتصادي و فرهنگي و اجتماعي داشته باشيم.

خيلي ساده است. اجنه‌ها ابزار اين كار را دارند. حالا هم كه قرار است ترتاش با زعفرجني رهبر اجنه‌هاي عالم، رايزني كرده و از طرف آدم‌ها و البته خودش، توجيه‌اش كند تا تفاهم نامه‌‌اي مبني بر«زندگي دو جانبه» با آدم‌ها را امضاء كند. البته اين به سود اجنه‌ها نيست چون امضاي اين تفاهم نامه باعث مي‌شود، عنصر زمان در زندگي آدميان همين‌طور عمر كوتاه‌شان بسيار وسيع و پهناور گردد اما در عوض، دنياي اجنه‌ها به مراتب كوچك و كوچك‌تر مي‌شود. نمي‌دانم چطور و چگونه اين كار صورت مي‌گيرد؟ اين ديگر به زرنگي و نوع گفتماني دارد كه ترتاش بايد بتواند آن‌را به انجام برساند. چون از ميان آن‌ها لااقل او كه به آرزويش مي‌رسد!

هنوز ترتاش جنهِ منتظر است تا زعفر جني قبول كند كه او با پري درياچه ازدواج كند و پري برايش بچه‌اي بزايد كه نه انسان باشد، نه پري و نه جن. یعنی یک موجود جدید!

ترتاش گفت، به يك چيز فكر مي‌كند. يك شانس!

تُرتاش گفت: ممكن است اجنه‌هايي هم باشند كه دل به دختران آدميزاد ببندند.

می گویم: فكر نمي‌كردم شما عضوي به نام قلب داشته باشيد!

ترتاش گفت: قلب؟!

می گویم: مگر تو عاشق نيستي؟

گفت: عشق براي من مثل مرگ براي شماست.

تعجب می کنم.

گفت: ازدواج من با دختري كه پشت سد كرخه زندگي مي‌كند باعث مي‌شود نوع جديدي از خلقت در هستي شكل بگيرد. بچه‌ي ما مي‌تواند مثل شما لذت عاشق شدن را تا بي‌نهايت تجربه كند چون ديگر نه جسم است، و نه حس. موجود مجردي‌ست كه فقط عاشق است. يعني براي عاشق شدن نياز به شخص ديگري ندارد. از تنهايي خسته نمي‌شود. خدا نيست، مثل خداست.

ترتاش گفت: «ما هم يه ابن سينا، يه سعدي و يه مُلاي رومي داريم كه نه توي بلخ و نه در بخارا زندگي مي‌كند. آن ها در  دربار زعفرخان مشغول تحصيل و خدمت به اجنه‌ها هستند.»

نمي‌فهمم. چه مي‌گويد؟! اصلاً برايم مهمم نيست او دنبال چه چيزي مي‌گردد.

گفتم: فقط كاري كن كه بتوانم دوباره با ليلا باشم.

گفتم: تنهام. تنهام. تنهام. مي‌داني تنهايي يعني چه؟ سه بار تكرار كردم اما نمي‌دانم متوجه شد يا نه؟

او از عاشق شدن گفت. او از عشق گفت. گفت و گفت و گفت.

وقتي ديدم چقدر معصومانه سخن مي‌گويد، من هم باورش كردم. پذيرفتم كه عاشقي فقط مال من تنها نيست. فهميدم، عشق مثل شهر بزرگي‌ست كه براي ورود به آن هيچ‌كس جز خودم نمي‌تواند اجازه‌‌اش را صادر كند. شهري كه به اندازه‌ي خدا  پُر معناست؛ به وسعت هرچه كه فكر مي‌كرده‌‌ام و از هويت‌‌ام به من ارث رسيده است و دائم مرا اسير دغدغه‌ها مي‌كند و بعد به وعده‌هايي مي‌برد كه در تمام قصه‌هاي آسماني و اساطيري شنيده‌ام و هنوز هم مي‌شنوم. شهري كه مَتَل‌هاي كودكي‌ام از آن‌جا مي‌آمدند و هنوز هم مي‌آيند.

پري دريايي گفت: من از دوگانگي خسته شده‌ام.

گفتم: دوگاني؟!

گفت، بايد يادم باشد كه در سرزمين ديگران، ممكن است  باور كنم كه حالا ديگر، من خدا هستم. خدا بوده‌ام. يا اين‌كه خدا شده‌ام. گفت: ممكن است چنان محو زيبايي زندگي بشوي كه خدا را فراموش كني. گفت: بايد تكليفت را روشن كني، اگرنه مثل من بين انسان و ماهي گرفتار و سردرگم مي‌شوي گفت: دوگانگه بودن موجب نابودي مي‌شود. نمي‌گذارد درست فكر كني. قدرت تمركز را از تو مي‌گيرد.

هنوز پري منتظر است تا تُرتاش بيايد و او را به دنياي اجنه‌ها ببرد و با او ازدواج كند و او را صاحب موجودي تازه بكند كه نه جن باشد و نه پري.

- نگويم؟

ليلا مي‌گويد: هيچ نگو!

هنوز مردم بلند بلند پچ پچ مي‌كنند. هنوز پنج‌شنبه‌ها وقتي همه جا تاريك مي‌شود، من مي‌روم و پشت لاشه‌ي تانك نفربري كه حدود پنجاه متر از سد فاصله دارد مي‌ايستم تا وقتي پري‌ بیاید- برايش از تُرتاش بگويم.

شما چقدر خودتان را آماده كرده‌ايد، چون هنوز منتظرم تا دنياهاي جديدي را كه دیده ام به شما هم نشان بدهم. اما بايد اول از جِن شدن نترسيد.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #2 ن.ب. فروغی 1392-10-16 11:15
درود بر ت«ترتاش جنه»! براستی که اجنه ها و پریان، دیگر از ما آدم ها عاقلتر شده اند...
مرسی مؤذن جان عزیز...
بازگو کردن
 
 
0 #1 محمد مقدم 1392-10-04 10:40
به نظرم كمي زيا دشاخه شاخه ميشد و همين باعث ميشد تعليق زياد شكل منجسم نگيرد . اما من نخل ها را خيليد وست داشتم و بيشتر ازه مه چيز ذهنم را مشغول كرد . ممنون . در ضمن مقالات شما را هم ميخ وانم وبسيار جالب هستند
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 55 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت