Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - یک داستان کوتاه آلمانی/ میشائیل شلایخا
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 1.                                                                              

من؟ روسی هستم.

او، او بلژیکی است.

مکان واقعه- آنتورپن.

زمان نقشی ندارد

داستانی سرگرم کننده، همونطور که تاریخ آلمان سرگرم کننده می تونه باشه. تا آنجا که داستانی با یه مرد روسی و یه زن بلژیکی در نقشهای اصلی، اجازه داره آلمانی  به حساب بیاد.

 

او گفت، در دانشگاه مشغول به تحصیل است. من این رو باور نکردم.

اون وقتها شغل جالبی داشتم، توسعه طراحی شرکت ها و استراتژی های روابط عمومی. بعضی وقتها خودم هم دقیقاً نمی دونستم که به چه معناست و او- او هم مشکل می تونست این کار رو باور کنه.  برای من هم خوب بود. من علائم شرکتها و وب سایتها رو می ساختم، او فکر می کرد برای کا.گ.ب[1] جاسوسی می کنم. بهترین دلیل برای یک رابطه عشقی.

البته در پاسپورت آلمانی ام، محل سکونتم شهری در شمال آلمان بود، اما در حقیقت من خارج از اون سرزمین و اغلب حتی خارج از خودم زندگی می کردم. می دونم که نسبتاً سطحی به نظر می رسه. اما دیگه چطور توضیح بدم؟ پیشترها احساسات من همونطور که اتحادیه اروپا با هم متحد هستند باهم یکی بودند. بدون هیچ مرز مشخصی. هیچ اندیشه واحدی، که بشه اون رو "من" نامید. از پنجرۀ ماشینی که با اون از فرانسه به بلژیک می رونم، بیرون رو نگاه می کنم و یهو خانه ای رو با سقف فروریخته می بینم. نمی دونم که اون یه خونۀ فرانسویه یا یه خونۀ بلژیکی. و بعد-می فهمم که یکبار در این خونه زندگی کرده ام. یکجایی تو اوکراین، در کنار دریای سیاه، جایی که با یه دوستی یه بار ماهی قاچاق کردم. و در یک چشم بهم زدن طرحی را که به یکی از مشتری هام به عنوان لوگو (یه شرکت تازه تاسیس مالی) می خواستم بفروشم، به ذهنم خطور می کنه. درسته یه ماهی!  اقیانوسی از اموال...

به این ترتیب تا حدی مشخص شد، من زمان وقوع حادثه را تعیین کردم: سال 2000، روزهای اول تابستان.

2.

او گوشۀ پنجره نشست: موهای بلوطی رنگ تا شانه ها، چشمان یک آهوی در بند ، مژه ها، بینی- همه همانطور که من تصور می کردم. خورشید در انتهای خیابان آنتورپن در حال غروب کردن بود و اون دختر (من همۀ اونها را " دختر" می نامم، زنهای زیبا همیشه دختر هستند تا زمانی که مادر شوند)- ذرات آفتاب  رو که بر شیشه پنجره پاشیده شده بود تماشا می کرد.

تا پیشخوان، سه پله پایین رفتم، دو فنجان کاپوچینو برداشتم و به سمت میز او رفتم.

گفتم، "سلام"، مقابل او نشستم و یه فنجان جلوی او گذاشتم. "احیاناً آلمانی صحبت می کنی؟"

گفت، "بله" و با کنجکاوی به من نگاه کرد.

گفتم، "میشاییل هستم."

گفت، "سلام میشاییل.  من جنی هستم."

و "جنی؟ اینجا چه کار می کنی؟"

"اینجا می شینم و منتظر می مونم تا کسی بیاد و من رو به یه قهوه دعوت کنه. "

جرعه ای نوشیدم. کاپوچینو عالی بود. تقریباً یه قاعده در کافه های کوچک اروپای غربی. بسیار دلپذیر.

پرسیدم، "همیشه تو همین کافه منتظر می مونی؟ "

"گاهی اینجا گاهی اونجا،  " با دستش جای نامشخصی رو نزدیک در خروجی نشان داد. "همه چیز به آفتاب بستگی داره. "

خندید. من نگاه کوتاهی به پنجره انداختم.

گفت، "ممنون به خاطر قهوه."

"قابلی نداشت. هر روز یکی گیرت می یاد؟"

"همیشه نه و همیشه قهوه نه. بالاخره این هم عالیه که هیچ چی گیر نیارم. بعد برای خوردن به خونه می رم. کمی ناراحت کننده است، اما طبق نظر اسکار وایلد[2] هیچ چیز زیباتر از اندوه نیست. "

پرسیدم، "احتمالاً دوست داری چیزی بخوری؟"

"کمی نان با مربا و احتمالاً یه میلک شیک."

او خیلی ملیح خندید...

ذره های خورشید بی مبالات دور وبر ما جست و خیز می کردند.

و اولین روز من در بلژیک بسیار امیدوارکننده آغاز شد.

 

متوجه شدم او چند تا کک و مک روی بینی دارد. چیزی که به نظر من بسیار متناسب بود.

با هم صبحانه خوردیم  و او درباره دیدنیهای شهر توضیح داد. قصر قدیمی در کنار تنگه، پاساژهای پر از طلا- و مغازه های جواهر فروشی، گالری های هنری شخصی و البته باغ وحش. قبل از اینکه بلند شیم و در شهر آفتابی پیاده روی کنیم او پرسید:

"بالاخره تو چه کاره ای؟"

"من مردم رو خوشبخت می کنم، در ضمن، عملاً فقط نقاشی بچگانه به اونها می فروشم." با خنده ای ته سیگارم رو در یک زیرسیگاری بزرگ بدون پایه روی میز خاموش کردم.

گفت، "من در دانشگاه درس می خونم."

3.

ما چیزهای زیادی رو به یاد داریم. مثلاً من می دونم یه قوطی شیر غلیظ شده شیرین روسی شرکت اسکای در آلمان 2.60 مارک می ارزه و در دانمارک 12 کرون. همینطور یادمه که یه پیرزن قارچهاش رو چند سال پیش در اتوبان ترانس سیبری  چقدر می خواست به من بفروشه. 30 روبل برای یه سطل قارچ. اما من قارچ دوست ندارم و هیچ وقت نخریدم. چه از یک خانم چه جور دیگه. درست مثل شیر غلیظ شده شیرین روسی.

همینطور یادمه، چطور پلیس اوکراین ما رو به خاطر قاچاق ماهی دستگیر کرد. او یه هفت تیر داشت و ما فقط ماهی های دراز دودی. ابتدای صحبت او همۀ قوانین رو ترسیم کرد و در آخر روی زمین دراز کشید، دستهاش بالای سرش، پاها جدا از هم. همکار من هفت تیر داشت و هر دو ما تقریباً وقت کمی داشتیم تا قایم شیم. اسمش سروان یوشچنکو بود.

در هر حال، ما که سر مون رو با هر گهی پر می کنیم، نمی تونیم چیزهای مهمی بیشتر از این رو به خاطر بیاریم. همیشه روز تولد والدینم و دوستانم رو فراموش می کنم. این به این معنی نیست که اسم یه پلیس برام مهمتر از تولد دوست دخترمه، اما این طور به نظر می رسه، و این من رو دیونه و غمگین می کنه. من  نمی دونم تولد جنی کیه؟ یه وقتی در بهار، تا وقتی که حافظه ام هنوز کاملاً ناتوان نشده. می خوام این رو دقیق بدونم. اگر چه در هر حال نمی تونم به او روز تولدش رو تبریک بگم. فقط به این دلیل که با این کار شاید کمی مطمئن شم که او وجود دارد. اعداد چیزهایی هستند که ما انسانهای متمدن رو تسکین می دهند. ما دفترچه های راهنما، دفترچه های یادداشت، کامپیوتر، وکلای مشاور، دولت، همه جهان لجوج رو در اطرافمان داریم. بالاخره فقط به همین خاطر همیشه چیزهای مهمی رو فراموش می کنیم. اما همیشه در سر داریم که یه قوطی شیر غلیظ شده شیرین روسی 2.60 مارک و یک سطل قارچ 30 روبل می ارزه.

4.

او گفت، "امروز یه روز جنون آمیزه."

گفتم، "منم همینطور فکر می کنم."

در قصر بودیم، در خیابان طلا و جواهرات، در گالری های هنری شخصی و همینطور در باغ وحش. در قصر همدیگر رو بوسیدیم، در گالری باید به دستشویی می رفتیم و در باغ وحش شامپانزه ها رو تماشا کردیم، که بدون توجه به بچه ها پرشور جفتگیری می کردند.

او گفت، "بامزه" و به من نگاه کرد.

گفتم، "هتلم روبروی ایستگاه راه آهنه ..."

 

وقتی گرسنه شدیم، آنتورپن تقریباً تاریک شده بود. راه افتادیم و بیرون رفتیم. در همون کافه ای که صبح همدیگر رو دیده بودیم، پیاده شدیم، سه تا پله، میز در گوشه ای دیگر: میز صبحی پر بود، ما اولین شب رو پیش رو داشتیم.

وقتی پیش خدمت شراب رو آورد، او گفت، "صبح زود باید کاری رو انجام بدم."

" من هم. بالاخره باید امروز به کام تل می رفتم  و خودم رو نشون می دادم. اما کاری نداره، اونها نباید زیاد خوشحال باشند، همۀ کارها رو در یک هفته انجام می دم. صبح خیلی طول نمی کشه، اینجا منتظرت هستم."

او متفکرانه به پتو نگاهی انداخت و چینی به پیشانی انداخت. من سیگار کشیدم. پیش خدمت با غذا اومد.

بالاخره جنی گفت، "من حدود ظهر می یام" و شروع  کرد به خوردن .

خندیدم.

"می نوشیم به سلامتی خودمون."

او گفت، "باشه. "

خوردیم و نوشیدیم و یکدفعه او پرسید:

"هفته دیگه می ری یا نه؟"

نزدیک بود بپره تو گلوم.  در این باره هنوز فکر نکرده بودم.

گفتم، "آره، اینطور به نظر می رسه."

 

او گفت، "خوبه."

برای بار دوم نزدیک بود بپره تو گلوم.

"واقعاً خوبه؟"

"چرا که نه؟ وقتی که باید بری، باید بری دیگه، فقط فکر کردم ، ای کاش کمی بیشتر طول می کشید."

"من هم همینطور. می دونی چیه، یه فکری به ذهنم رسید، ممکنه بیشتر بمونم."

او گفت، "باشه."

دندانهام رو بهم فشار دادم. قبلاً شبیه این جمله رو شنیده بودم و هرگز نمی دونستم که در این باره چه باید بگم.

از او پرسیدم، "امشب با من می خوابی؟"

او جواب داد، "چه فکری می کنی؟ ما در نهایت یک هفته داریم."

5.

روز بعد او زودتر از من از هتل رفت و به هنگام خداحافظی با خنده گفت: "به افراد کا.گ.ب سلام من رو برسان!"

آنتورپن یکی از شهرهای بود که در اون آدم حس دائمی و تقریباً کودکانه یک دیدار نزدیک و بسیار ممکن رو داره، یکی از رمانتیک ترین، محزون ترین و در عین حال شادترین ها در زندگی. در یک لحظه در یک چشم بهم زدن، در مسیری تاریک میان خانه هایی با نماهای پلکانی شان، زیر مجسمۀ برنزی ژنرال قرون وسطایی، در مکانی مقابل کلیسای زنان محبوب . یا ساده تر در مغازه ها، جایی که برای دوربینم باطری خریدم. در همه جای چنین شهرهایی این احساس رو دارم که خیلی زود و تصادفی با یه شانسی روبرو می شم که زندگی من رو به یه سوی دیگه می بره.

برای رفتن به کام تل[3] به راه افتادم، جایی که ماموریت داشتم، «طراحی شرکت» رو دوباره راه اندازی کنم. خیابانهای آفتابی، آدمهای خنده رو، پشت بامهای رنگارنگ، که در آسمان بی انتها با آنتن هایشان در پی چیزی می گردند. احساس خوشبختی درست مثل آسمان بی انتها و آبی بود که با من میان خیابانها قدم می زد. دوست دارم که اینطور خوشبخت باشم.

ساختمان محل ماموریت من یکی از بلند ترین ساختمانها در آنتورپن بود و رییس یکی از خوشایندترین انسانهایی که با اونها روبرو می شیم. همه چیز خیلی عالی پیش می رفت و تشریفات سریع انجام شد و ساعت 11 من با لپ تاپم در کافه بودم و تیپواطلس[4] رو ورق می زدم، تا یه خط  روشن و مدرن انتخاب کنم.  انگیزه ای برای لوگو به ذهنم نرسید  و و اون رو برای بعد گذاشتم. حدود ساعت 1 از طریق اینترنت قلم زیبایی از لینو تایپ خریدم و اولین ایده برای وب سایت جدید در ذهنم شکل گرفت. از منوی ناهار چیزی سفارش دادم و سومین آبجو رو هم. خودکارم زمین افتاد، خم شدم و وقتی دوباره راست نشستم، او را دیدم.

در نور خورشید در آستانۀ در ورودی ایستاده بود و مرا با چشمان یک آهوی در بند جستجو می کرد. موهای بلوطی تا روی شانه ها، مژه ها، بینی، یکدفعه فهمیدم، که برای لوگو باید چه کنم. بهترین لوگوی تمام زمانها.

 

6.

چهارشنبه گفت، "دیگه هرگز در کافه منتظر نخواهم ماند."

پنج شنبه پرسیدم، "چرا؟"

جمعه گفت، "وحشتناکه، اینجا نشستن و منتظر ماندن، جایی که کاملاً مطمئنم تو نمی یایی"

شنبه گفتم، "بهت زنگ می زنم، لطفاً ناراحت نباش. می دونی، فکر می کنم همدیگر رو دوباره می بینیم. در اصل آلمان اونقدر دور نیست و من دوباره می آیم. بعد می بینیم که چطور می تونیم ادامه بدیم. حالا می تونیم بریم؟ تو می خواستی جنگلی رو به من نشون بدی. "

گفت، "یه پارک. "

اون وقتها واقعاً فکر می کردم، برمی گردم. به این توجه نکرده بودم که من هیچ آدرسی و شماره تلفنی از جنی ندارم. دوست نداشتم بگم که با خانمها اصلاً احساس خوشبختی نمی کنم. فقط از این می ترسیدم، که اونها با من اصلاً احساس خوشبختی ندارند. اما درست به همین دلیل خودم رو اغلب یه طوری افسرده احساس می کنم.

احتمالاً دیگر مولد ایده نیستم. چیزی که خوب می­فهمم اینه که مثل یک دستگاه زباله­سوز ببلعم و روی نقاشی بچگانه کار کنم. "اسامی رو به من بده مابقی جهان را خودم می سازم!" مثل شعار وب سایتم.

 

بدیهی است که از اون به بعد هرگز دیگه در آنتورپن نبوده ام و حتی وقتی که دوست داشته باشم به اونجا برم، به احتمال بسیار زیاد جنی رو نمی تونم ببینم. او دیگه در اون کافه نیست و من هیچ آدرس و شماره تلفنی از او ندارم.

 

تنها یه چیزه که آرومم می کنه: بهترین چیزی رو که می تونستم به اون دادم. یه خونه بزرگ با پشت بام شیشه ای، که در اون ذرات خورشید مثل یک حوضچۀ آب پاشیده می شوند. حروف کام تل بر فراز آسمان آبی و لوگوی شرکت: چهرۀ خندان جنی، که با ده خط نارنجی روشن ترسیم شده. بهترین لوگو برای  کمپانی های دوستدار مشتری.

شنبه به راه افتادم. در واقع به سمت خانه و تا مرز آلمان به کام تل فکر کردم، به کافه در ایستگاه راه آهن، به اسکار وایلد و به عمق اندوه. به این فکر کردم  که آیا غصه هم می تونه مثل شادی بی نهایت باشه یا احیاناً عمیق تر. برای مثال مثل یک زیرسیگاری سیاه روی میز در یک کافه کوچک پرت و به هوا فکر کردم و به جنی. البته که به جنی....

در مرز  یه خروجی رو اشتباه رفتم و لحظه رو از دست دادم. به جای بلژیک در آلمان بودم. هفته با باران تمام شد و مجبور بودم در نزدیکی اشتوتگارت شب رو بگذرونم. در هتلی کوچک با دیوارهای تیره و یه صبحانۀ افتضاح.

یه همچین جایی داستان کوچک آلمانی من به انتها می رسه. یه داستان خیلی کوتاه. احتمالاً خیلی کوتاه و بدون ماهیتی که یه داستان رو اصولاً داستان می کنه. ما چیزهای زیادی رو به یاد می آریم و در مقابل چیزهای زیادی رو فراموش می کنیم. ممکنه من به راحتی ماهیت اصلی رو فراموش کردم. به همین خاطر الان در آلمانم و او...راستشو بخواید، اصلاً نمی دونم الان کجاست...

گاهی اینجا،گاهی آنجا. همه چی به آفتاب. بستگی داره

 

 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #4 ملیحه 1392-12-20 17:31
خسته نباشی خانم ذوالقدر. خیلی خوب بود.
بازگو کردن
 
 
0 #3 ملیحه 1392-12-20 17:31
خسته نباشی خانم ذوالقدر. خوب بود
بازگو کردن
 
 
+1 #2 محمد مقدم 1392-10-04 10:37
داستان مدرني بود . فضاشو دوست داشتم
بازگو کردن
 
 
+1 #1 نيلوفر 1392-10-04 10:35
ممنون خانم ذالقدر. اين نويسند ه را من سرچ كردم نديدم . ممنون ازاينكه نويسند هي جديدي معرفي كرديد
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 42 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت