Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - لنگه به لنگه
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 


لنگه به لنگه/رویا پیرزاد


بعضی صبحها که از خواب بیدار می شدم ، دلم می خواست با پیراهن خواب کهنه ، موهای شانه نکرده و جوراب های لنگه به لنگه جلو تلوزیون بنشینم و کارتون تماشا کنم . کارتون های والت دیسنی را دوست داشتم .دلم می خواست انگور بی دانه جلویم بگذارم و در دنیای دختر خاکستر نشین ، زیبای خفته و سفید برفی و هفت کوتوله غرق شوم .دلم می خواست دختر خاکستر نشین باشم و زیبای خفته و سفید برفی ، در انتظار شاهزاده ام که کدو تنبلم را به کالسکه ای زرین تبدیل کند و حس عشق را در من بیدار ، و برایم قصری بسازد مجلل و زیبا ، قصری که در آن از آشپزی و گرد گیری و رختشویی خبری نباشد ، قصری  آن قدر بزرگ که شب ها گریه ی کودک شیر خواره ام از خواب بیدارم نکند و بوی مدفوع شل و ولش رویاهایم را بر هم نزند . دلم می خواست ظهر که شاهزاده ام با پیکان گرد گرفته از اداره به خانه می آمد ، تا صدای چرخیدن کلید را در قفل آپارتمان کوچکمان می شنیدم ، از جا می پریدم ، چشم هایم را می بستم و باز می کردم و خورش قرمه سبزی آماده بود و پلو زعفران زده بار از رویش بلند می شد ، نان بربری تر و تازه روی سفره می نشست و تربچه ها از توی سبد سبزی وردن می خندیدند و من ، آراسته و عطر زده ، لبخند می زدم و می گفتم :" عزیزم ، چه خبر ها ؟ " شاهزاده ام یک دسته گل نرگس به سویم دراز می کرد و می گفت :" آه ، دوستت دارم . " و بعد به طرف کودکمان می رفت که آرام ، درست مثل بچه های زیبا و بی آزار تبلیغهای تلوزیون ، تمیز و سالم ، با لباسی بی لک به رنگ  آبی آسمان ، در صندلی نشسته بود و می گفت :" آ...آ....آ..." و آفتاب از پنجره به نرگسها می تابید و موسیقی آرامی در اتاق می پیچید و من به قصر تمیز و مرتب و بی گرد و خاکم نگاه می کردم و می گفتم :" آه ، چه خوشبختم ! "

موهایم را  که شانه می زدم ، می دیدم تارهای سفید زیاد شده اند . مادرم می گفت :" موهایت را رنگ کن . شوهرت جوان است و زنان جوان بی شوهر فراوان . " به شوهرم که نگاه می کردم ، خنده ام می گرفت . فکر می کردم : " کدام دختر جوان به شاهزاده ی خسته و بد اخلاق و در هم شکسته ی من چشم طمع خواهد داشت ؟ عطر و بو ، برق چشمها و لبخند های عاشقانه ی شاهزاده ام را سالهاست من از او دزدیده ام . من ! جادوگر شهر زمرد ! خبیث و بد طینت و بد خواه ! کدام زن عاشق شاهزاده ی رنگ و رو رفته ی من می شود ؟ "

یک صبح در میان ، با موهای شانه نکرده و پیراهن خواب کهنه ، در خانه راه می افتم و لباس های کثیف را از روی زمین ، از روی صندلی ها ، از روی تختخواب و از توی حمام جمع می کردم و در ماشین رختشویی می ریختم . دکمه ی سبز یا قرمز یا زرد رنگی را می فشردم و ماشین رخت ها را می شست . دست هایم همواره ممنون شوهرم بودند . به جای چنگ زدن کهنه های بچه ، ملافه ها و پیراهن ها و حوله ها ، حالا می توانستم وزن سبک سیگاری را  به دستهایم بسپارم . به رخت ها نگاه می کردم که در ماشین می چرخیدند : زرد ، سفید ، سبز ، آبی ، دامن ، لباس زیر ، شلوار ، دستمال گرد گیری ، رو بالشی ، رومیزی – تکه های زندگیم - . مادرم می گفت :" رختها را باید جدا جدا شست . ملافه ها با هم ، لباس های زیر با هم ، لباس های بچه با هم . " اما من همه را با هم می شستم . مادرم می گفت :" بهداشتی نیست . " من پوزخند می زدم . مادرم می گفت :" خدا را شکر کن که مجبور نیستی با چوبک و آب سرد رخت چنگ بزنی . زمان ما ..." و من فکر می کردم  " کاش آدم همیشه چیزی برای چنگ زدن داشته باشد .  رخت یا نرده های طلایی یک ضریح ، شغلی در یک اداره ، امید به ترفیع و عیدی و اضافه حقوق ، دفترچه ی پس اندازی در بانک ، آرزوی  خانه ای بزرگتر با مبل های استیل ، اتومبیل ، انگشتر برلیان ، کیف لویی ویتو ن ، ساعت رولکس ، عروسی در فلان هتل ، بچه های چاق با کارنامه های پر از نمره های بیست ، دوستانی که بشود با آنها در باره ی روش درست  جا انداختن ورش فسنجان حرف زد یا پشت سر دوستان دیگر غیبت کرد یا به آرایشگاه رفت . "

مدتی بود سرگیجه داشتم . فرقی نمی کرد ایستاده ، نشسته یا  خوابیده باشم . حس می کردم تعادلم را از دست داده ام . حس می کردم زمین دارد از زیر پاهایم در می رود . دستم را دراز می کردم که به چیزی چنگ بزنم و نیفتم و چیزی پیدا نمی کردم . مادرم می گفت :" سردیت کرده . " و هر روز نبات داغ به خوردم می داد . شوهرم روز تولدم یک ماشین ظرفشویی برایم خرید و به عنوان عیدی یک دستگاه آب میوه گیری . یک روز به هر دو گفتم :" اگر چیزی داشته باشم که بتوانم به آن چنگ بزنم ، حالم خوب می شود  و دیگر نمی افتم . " مادرم و شوهرم به هم نگاه کردند و حرف نزدند . چند روز بعد ، مادرم به انه ی ما آمد و بچه را بغل کرد . شوهرم گفت : " برویم . " رفتیم .

اتاق انتظار مطب روانپزشک زشت و دلگیر بود . موکت قهوه ای کف اتاق چند جا ور آمده بود . پاشنه ی کفشم گرفت به یکی از ور آمدگی ها و داشتم پرت می شدم  روی زن جوانی که روی یک مبل قهوه ای چرم مصنوعی نشسته بود و زل زده بود به یک گلدان که در آن سه شاخه میخک مصنوعی بود . شوهرم دستم را چسبید و من از آن زن عذر خواهی کردم . بعد از ظهر تابستان بود . می دانستم بیرون هوا آفتابی است ، اما اتاق انتظار آن قدر تاریک بود که چراغ های فلور سنت سقف را روشن کرده بودند

به شوهرم گفتم :" اینجا درست مثل مرده شور خانه است . "

شوهرم لبخند زد ، بازویم را فشرد و گفت :" آرام باش عزیزم . " و من فهمیدم منظورش این است که " حرف نزن "

روی یکی از مبل های چرم مصنوعی ، رو به روی همان زن نشستم که نزدیک بود بیفتم رویش ، چند دقیقه بعد ، پشتم و پاهایم عرق کرد . جوراب شلواری نایلون چسبیده بود  به پاهایم .شروع کردم به وول خوردن . چرم مصنوعی به جر جر افتاد . شوهرم نگاهم کرد . گفتم :" من از جوراب نایلون متنفرم . "

شوهرم گفت :" آرام باش عزیزم . "

ساکت نشستم و فکر کردم  چرا وقتی که از جوراب نایلون متنفرم باید بپوشمش و تازه نگویم که از پوشیدنش متنفرم ؟

نوبت ما شد و رفتیم به اتاق پزشک .

شوهرم بازویم را گرفته بود و محکم فشار می داد . بازویم درد می کرد . روانپزشک پشت یک میز خیلی بزرگ نشسته بود . لاغر بود ، با ریش بزی و عینک نمره ای گرد .

گفت :" حال شما چطور است ؟ "

گفتم خوبم ، فقط بازویم درد می کند . "

گفت :" بازویتان درد می کند ؟ دردش از چه وقت شروع شده ؟ "

گفتم :" از سی ثانیه ی پیش . "

سرفه کرد ، بعد عینکش را جابجا کرد و گفت :" خودتان فکر می کنید دلیلش چیست ؟ "

گفتم :" خودم فکر می کنم دلیلش این است که شوهرم بازویم را فشار می دهد . "

شوهرم وحشتزده نگاهم کرد و خودش را عقب کشید .

گفتم . " حالا دیگر بازویم درد نمی کند . "

روانپزشک روی یک تکه کاغذ چیز هایی می نوشت . حس کردم دارد می خنددد . توی صورتش نده نبود ، اما من حس می کردم دارد می خنددد . می خواستم بگویم :" می دانم دارید می خندید . " اما خودم به خودم گفتم :" آرام باش عزیزم . " سرک کشیدم ببینم روی کاغذ چه می نویسد . کاغذ را تند بر گرداند ، اما من دیدم که روی کاغذ صورتک های خندان می کشد . می خواستم بگویم :" ناراحت نشوید .چه اشکالی دارد ؟ من هم اغلب روی هر چه دم دستم باشد صورتک های خندان می کشم . "

روانپزشک پرسید :" چه چیز هایی دوست دارید ؟ "

گفتم  :" کارتون های والت دیسنی و انگور بی دانه ...و بعضی وقتها هم دوست دارم صورتک های خندان بکشم . "

چند لحظه دهانش باز ماند ، چند بار سرفه کرد و گفت :" از چه چیز هایی بدتان می آید ؟ "

گفتم :" از جوراب نایلون و از این که کسی مدام بازویم را فشار بدهد . "

روانپزشک چیز هایی روی یک تکه کاغذ دیگر نوشت . حس کردم کاغذ را مخصوصا سراند طرف من که ببینم این بار صورتک های خندان نمی کشد . گفت : " از این قرصها روزی سه عددد بخورید . صبح و ظهر و شب . حالتان خوب می شود . "

گفتم  :" یعنی باعث می شود دیگر از کارتون های والت دیسنی خوشم نیاید ؟ "

نگاهم کرد . نگاهم کرد . نگاهم کرد و گفت :" خیر ، باعث می شود صورتک های خندان نکشید . "

زدم زیر خنده . روانپزشک هم می خندید . شوهرم هاج و واج به ما نگاه می کرد .

نمی دانم چند وقت است که گاهی  با روانپزشکم می نشینم  و کارتون های والت دیسنی را تماشا می کنیم در قصری زیبا و بزرگ و مرتب و بی گرد و خاک ، روانپزشکم با انگور بی دانه زنده است و من هیچوقت موهایم را شانه نمی کنم . ریش او خیلی بلند شده است . من تمام جوراب  نایلون هایم را دور ریخته ام و او که هیچ وقت از من  نمی خواهد جوراب هایش را برایش جفت  کنم ، همیشه جوراب های لنگه به لنگه می پوشد  و روی هر چه دم دستش باشد ، صورتک های خندان می کشد و برایم از آن زن حرف می زند که در اتاق انتظار نشسته است و به سه گل میخک مصنوعی نگاه می کند .

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 62 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت