Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - اشغال
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

اشغال

 محمد عاصف زاده
ساعت هفت و ده دقيقه تمام .
مرد جوان نگاه از ساعت بر گرفت و مثل هر روز لباس پوشيده و کيف به دست آماده رفتن شد. نگاهي سير به اتاقش انداخت ، جايي که عجيب در آن احساس امنيت مي کرد. باز آن حس هر روزه سراغش آمد که آيا ممکن است باز به اين خانه برگردد ؟ و سينه اش را غم سنگيني پر کرد . به دقت در را پشت سرش قفل کرد و از پله هاي زينه پايين آمد. اگر کسي پرسيد که کي از منزل خارج شدي ، چه بگويد ؟
پيرمرد سرايدار مثل هميشه سر جايش نبود و فقط گربه زرد رنگش روي صندلي او ، دم در ، لم داده بود . گربه با شنيدن صداي پا چشمانش را باز نمود و نگاه کرد به دست مرد که در جيب فرو کرده بود .
« امروز برايت چيزي ندارم . »
صداي تيک تاک ساعت ديواري مي آمد . کاشکي پيرمرد سرايدار مي بود تا از او ساعت را مي پرسيد . ولي خوب ، عيب ندارد ، اين را مي تواند از مغازه دار سر کوچه بپرسد .
وقتي پا گذاشت به داخل کوچه باز احساس برهنه بودن کرد .گويي چشمي مدام او را مي پاييد . مثل هر روزه که رسيد دم در مغازه ، با صداي بلند پرسيد : « ساعت چند است ؟ »
و کوشش کرد که ساعت اش را درون آستين پنهان بدارد . مغازه دار نگاهي مشکوک به او انداخت : « يک ساعت براي خودت بخر ... هر روز ساعت مي پرسي »
« مي خواستم بدانم ساعت چند از منزل خارج شده ام تا .... »
و لبخند زد . مغازه دار با دقت نگاهش کرد و گفت : « به من چه که ساعت چند از منزل خارج شده اي . »
« مي خواهم بروم اداره ... نمي دانم ساعت چند است . »
« هفت و ربع ... »
« نخير ، هفت و سيزده دقيقه »
« تو که ساعت را مي داني پس چرا ؟ ... »
« فقط ياد تان باشه »
و نماند که رفتار مغازه دار را ببيند خيالش کمي راحت شد. اگر پرسيدند که کي از منزل خارج شدي ، حالا يک شاهد داشت . ولي اگر کسي پرسيد با مغازه دار چه مي گفتي ، چه بگويد ؟ خوب مي گويد که ساعت را پرسيده . مگر خودش ساعت ندارد ؟ دارد ولي .... ولي چه ؟ نکند با او در باره چيز ديگري حرف مي زدي ... با او چه کار داشتي ؟
باز ترس آمد ، سراغ مرد جوان .... صداي هليکوپتر نظامي آمد که از آن جا رد مي شد. جوان سر بلند کرد و در آسمان به دنبال هليکوپتر گشت . چيزي نديد. هليکوپتر رد شده بود يا فقط صداي بال آن بود و خودش نامريي بود. نگاهش افتاد پنجره اي در طبقه سوم خانه اي . شبح محو زني يا دختري پشت شيشه ايستاده بود و به داخل کوچه نگاه مي کرد . بايد جوان باشد و در بلوزي سرخ رنگ حتما ً خيلي زيبا خواهد بود .
اگر کسي بپرسد که چرا به بالا نگاه مي کردي ، به آن پنجره ، چه بگويد ؟ با آن زن يا آن دختر چه کار داشتي ؟ ... او را مي شناسي ؟ چه کاره است ؟
سرش را پايين انداخت و باز هراسان براه افتاد . آدم هايي از کنارش مي گذشتند و او فقط پا هاي شان را مي ديد و از روي کفش و شلوار شان مي توانست بفهمد که مرد هست يا زن ، پير است يا جوان . و حتي شغل شان را هم از نحوه راه رفتن شان مي توانست حدس بزند . اين تنها سرگرمي اش در اثناي راه رفتن شده بود. حتي براي صاحب اين کفش ها اسم مي گذاشت و به خاطر مي سپرد که کي را در کجا ديده .... و مي دانست که امروز چه کسي را نديده و براي او غصه دار مي شد که نکند براي او اتفاقي .....
تق تق پايي از رو برويش مي آمد . نزديک که رسيد يک پا و يک عصا در قاب نگاهش وارد شد . حتما ً در جنگ آسيب ديده . در کجا بوده ؟ ....
حالاست که او پيدايش بشود . کمي از سرعتش کم کرد. صداي پاهايي آرام از دور پيش مي آمد ، موزون و آهنگين. از اضطرابش هم کم مي کرد و هم به آن مي افزود. نزديک تر که رسيد ، پاهايي ظريف و نازک قاب نگاهش را پر کرد. دلش به تپش افتاد. هر چه باداباد ، فقط به تو نگاه مي کند. اگر بپرسند که .... بگذار بپرسند ، هر چه بپرسند. تو حق اويي، به تو حق دارد که .... و سر بلند کرد. همان دختر آرام و با وقار بود. چشم به چشم که افتادند، دختر لبخند زد. جوان فقط لب هايش کمي لرزيد. دختر رد شد وبوي عطرش تا سرکوچه ....
اگر بپرسند که با او آشنايي ، چه بگويد؟ نه آشنا نيستم .... پس چرا لبخند زد؟ نمي دانم، مي خواهم با او آشنا باشم. نه ، اين يکي را شايد نبينند.
مرد جوان هر چه کوشش کرد، نتوانست سر بلند کند. پاهاي دختر جوان از کنارش گذشت و بوي عطرش تا سر کوچه در فضا ادامه داشت .
مستقيم راهش را کشيده بود تا رسيده بود سر کوچه. گر چه دلش مي خواست از کوجه هاي ديگر برود. کوچه هاي پيچ در پيچ که خانه هاي قديمي را مي بريدند و باز به کوچه هاي ديگري مي رسيدند. گويي اصلا ً انتها نداشته باشند. همچون چشمه سار هاي کوچکي بودند که به همديگر مي پيوستند و آنگاه به شاخه رود کوچکي مي ريختند و سپس تا به خيابان که چون رودخانه بزرگي بود مي رسيدند. رودخانه پر از ماشين و آدم ها. و او چقدر رسيدن و کشف کردن اين سرچشمه ها برايش لذت بخش بود و رفتن به اين کوچه ها وآن احساس غريب ترس گم شدن که دل را به لرزه درمي آورد. گم شوي و کسي نشناسدت. گويي هيچ چشمي نمي پايدت و رها شده اي ....
ولي اگر پرسيدند که چرا رفته اي در آن جاها ، در جواب شان چه بگويد؟ نکند با کسي در آن جا ها آشنا هستي؟ با چه کسي ارتباط داري؟
و حالاا رسيده بود به خيابان بدون اين که حتي سرش را اين طرف و آن طرف بچرخاند. از هياهويي که مي آمد مي فهميد که به خيابان رسيده و حالا بايد به راست مي رفت تا دو صد متر آن سو تر مي رسيد به ايستگاه اتوبوس. سر کوچه ايستاد و به چپ نگريست. نمي دانست اين خيابان از کجا مي آيد يا به کجا مي رسد. گر چه در نقشه اي که در کشوي ميزدر اتاقش پنهان کرده بود، تمام شهر را وجب به وجب مي شناخت. ولي از نزديک هيچ گاه نديده بود که اين خيابان ها و ميدان ها چطوري هستند. عصر ها که از اداره بر مي گشت، نقشه را بر مي داشت. آن را روي ميز باز مي کرد و در زير نور چراغ مطالعه مي رفت تا در خيابان ها به گشت و گذار بپردازد. ازين خيابان به آن يکي و از آن يکي به آن ميدان مي رسيد و از آن جا قدم زنان مي رفت و به چند تا سينما و تياتر سر مي زد. يک کمي هم در کتابخانه ها مي گشت و در مسير برگشتش به چند تا ميخانه هم پا مي گذاشت و آنگاه خسته و کوفته و مست و خراب به آپارتمانش بر مي گشت. خودش را مي انداخت روي کاناپه و ديگر حتي هوس شام خوردن هم نداشت. گرچه سر راه برگشتنش از اداره از ساندويچي سر راه يک ساندويچ سرد با خودش مي آورد، ولي هيچ ميلي درش نبود و بي شام مي رفت به تخت خواب و فردا ساندويچ شب مانده را دم در جلو گربه پيرمرد سرايدار مي گذاشت که با حق شناسي بهاونگاه مي کرد.
چرا به چپ نگاه مي کردي؟ اگر پرسيدند چه بگويد ؟ خوب ، مي گويد آنجا ايستاده بود که نفسي تازه کند. هيچ مي دانيد نفس تنگي پيدا کرده است. و در آن لحظه واقعا ً احساس تنگي نفس به او دست داد. همگي اش به خاطر همين دود و دم خيابان ها ست يا شايد هم از سوء هاضمه ... نکند منتظر کسي بودي ؟ نخير منتظر هيچ کسي نبودم.
تند و سريع راه افتاده بود به سمت راست. سرش را باز پايين انداخته بود تا چشمش به آدم هايي که از روبرو مي آمدند ، نيافتد. چرا به آن ها نگاه مي کني؟ نکند با آن ها آشنا هستي؟ من به هيچ کسي نگاه نمي کنم، هيچ آشنايي هم ندارم.
درايستگاه هم آدم هاي زيادي بودند. هر کسي به فکري مشغول و بي آنکه با ديگري صحبت کند. جاي صحبتي نبود انگار. باز صداي گذر هليکوپتر آمد و باز جوان بيهوده به جست و جويش در آسمان خاکستري پرداخت. درست مثل هر روز چهار دقيقه انتظار کشيد تا اتوبوسي سر رسيد که اورا تا نزديکي اداره اش مي برد. عده اي پياده شدند و آن ها هم سوار شدند. داخل اتوبوس پر بود و مردم به همديگر فشار مي آوردند و پاي همديگر را لگد مي کردند. لاکن کسي به کسي اعتراض نمي کرد. پيش روي مرد جوان که حالا به دستگيره ميله اي آويزان بود، پيرمردي دهاتي نشسته بود. کاغذي هم در دست داشت. آدرسي بايد روي کاغذ نوشته باشد که از مرد بغل دستي اش پرسيد. جوان گوش تيز کرد: « ايستگاه اداره پست ، شعبه ۴۸. »
مرد شانه بالا انداخت : « متاسفانه نمي دانم. »
وچشم دوخت به خيابان ها. مرد جوان بي طاقت شد و به پيرمرد گفت: « اجازه مي دهيد راهنمايي تان کنم؟ »
« بفرماييد. »
ايستگاه اداره پست دو تا ايستگاه بعد تر از اداره مرد جوان قرار داشت. تمام ايستگاه ها را از حفظ بود و مدام در نقشه اش به اين جا ها رفت و آمد مي کرد.
« دو تا ايستگاه بعد تر از آنجايي که من پياده شدم، شما پياده شويد. »
تو از کجا مي داني که اين استگاه کجاست؟ اگر کسي پرسيد چه جوابي بدهد؟ نکند رفته اي و از آنجا نامه به کسي پست کرده اي؟ نه، تا حالا به کسي نامه ننوشته ام. به چه کسي نامه فرستادي؟ او کيست، در کجاست؟ چه کاره است؟ با هم چه کار داريد؟ يا نکند ....
يادش آمد که چند وقتي پيش در همان خياباني که به اداره پست منتهي مي شد، موازي به همين خياباني که در آن بودند، درگيري مسلحانه اي اتفاق افتاده بود. به يک جيپ نظامي که سر چهارراه به پاسباني مشغول بوده ، تير اندازي کرده بودند. يک افسر و دو سرباز کشته شده بودند. آنها گر چه در اداره بودند، ولي صداي تير اندازي را نه شنيده بودند. در روزنامه ها هم نيامده بود و در راديو هم نگفتند. فقط زماني که از اداره بر مي گشت، در ساندويچي سر راهش دو نفر آهسته با هم اين را تعريف مي کردند.
رنگ از رخ جوان پريد. نکند تو در اين قضيه دست داشتي؟ نه، خود تان مي دانيد که من در اداره مشغول بودم. از کجا معلوم؟ .... شايد بار ها رفته اي و در آنجا جيپ گشت ارتشي را ديد زده اي و در يک برنامه .... با چه کسي؟....
دلشوره و اضطراب و فشار آدمها حال مرد جوان را بهم مي زد. معده اش هم خراب شده بود. درد چنگ انداخته بود در شکمش و آهسته آهسته مي رفت به طرف روده ها و .... همه اش بخاطر اين غذا نخوردن است. از سوء هاضمه است. آره ، از سوء هاضمه است. امروز حتما ً بايد از اداره برگه اي بگيرد تا در درمانگاه مربوط خود شان، خودش را به پزشک نشان بدهد.
« شما کارمند اداره ... هستيد؟ »
مرد جواني پالتويي کنارش ايستاده بود و دقيق شده بود در چشمهايش. چشم مرد جوان تاب آن نگاه دقيق را نياورد و به پايين افتاد. با صدايي لرزان گفت: « بله، شما از کجا مي دانيد؟ »
مرد پالتويي لبخند زد : « خوب، گفتيد که اداره پست دو تا ايستگاه از اداره تان آن طرف تر است. »
« هوم. »
« يک کاري با شما داشتم. »
« چه کاري ؟ »
« اجازه بفرماييد در اداره خدمت تان برسم. »
درد باز چنگ انداخت به شکم مرد و پيچيد در روده ها و .... استفراغ هم دلش را بالا مي آورد. چکار کند؟ اتوبوس به ايستگاه رسيده بود. هر چه زود تر بايد از آن همه فشار بيرون مي آمد.
« با اجازه .... »
و راهش را با شتاب باز کرد به طرف در که آدم ها پياده مي شدند. پيرمرد دهاتي پرسيد : « آقا، دو تا ايستگاه بعد تر .... »
مرد جوان اهميتي نداد و پياده شد. هواي آزاد کمي حالش را خوب کرد ولي معده اش همچنان التهاب داشت. شتابان به يک طرفي به راه افتاد. اگر کسي پرسيد که چرا در اين ايستگاه پياده شدي ؟ خوب مي گويد که حالش خراب بود و نياز داشت به يک تشناب. واقعا ً هم حالش خراب بود و اگر چشمش نمي افتاد به تابلوي کوچکي که تشناب عمومي را در ته يک کوچه اي نشان مي داد، ممکن بود حالش خراب تر شود. نمي توانست بدود و هم نمي توانست آهسته بجنبد. با قدم هايي شتابان خودش را رساند به تشناب و نفهميد که چطوري پريد داخل يکي از اتاقک ها و نشست روي چاله اي. اگر کسي پرسيد که نکند به اين بهانه حال خراب در تشناب آمده ، شايد به قصد ديدن کسي يا کار ديگري .... ولي خاطرش جمع شد چون حس مي کرد که اين شکم روش اش تا دو روزي دوام خواهد داشت.
حالا چشمش آهسته آهسته ديد خودش را پيدا مي کرد. روي در اتاقک که روبرويش قرار داشت، نگاهش افتاد به نقاشي هايي که کشيده بودند. اندام هايي برهنه که با عجله و بد نقاشي شده بودند و جملاتي بد خط.... کنجکاو شد خط ها را بخواند. چه فايده؟ خوب براي اين که مي شود وقت را کشت. هم کارت را مي کني و هم چيزي مي خواني. روي نوشته ها دقيق شد. جمله اي مبتذل بود که اعصابش را بهم ريخت و اين سو تر کسي با خط خوانا نوشته بود : « تا بکي اين رژيم را تحمل مي کنيد.... »
گويي جريان برقي در جا خشکش کرد و از روي چاله به نيم خيزش واداشت. يعني چه ؟ ... نکند کسي .... به هر سو چشم دواند. خودش تنها بود. به بالا نگريست، کسي او را نمي ديد. از دوربين هاي مخفي هم خبري نبود. رفت که بقيه نوشته را بخواند : « ... چرا کسي به اين وضع موجود اعتراض نمي کند. گسترش عمليات چريکي مي تواند از فشار اختناق ... »
ترس برش داشت که نکند کسي بعد از او بيايد و بپندارد که او اين را نوشته. آره ، اگر پرسيدند که اين را تو نوشتي ، چه بگويد ؟ خوب او ننوشته ، خطش اين طوري نيست. خوب شايد عمدا ً خطش را اين طوري نوشته. نه ممکن نيست. خط را با خود کار آبي نوشته بودند. ببينم تو هم .... او هم در جيبش يک خودکار آبي داشت و يکي قرمز که حالا سنگيني شان را حس مي کرد. همين حالا اگر در را باز کند که برود، اگر يکي باشد که يخن اش را بگيرد و .... کسي به در فلزي زد و او را يکبار ديگر از جايش پراند. اين ديگر چه کسي بود؟ به آدمي که به توالت نياز داشته باشد نمي مانست. نکند ماموري .... بايد مدرک جرم را از بين برد. دست انداخت در جيب کت اش و خودکار ها را بيرون آورد. خود کار آبي را حالا کجا پنهان کند؟ اصلا ً آقا من خودکار آبي ندارم ، بيا و تمام جيب هايم را بگرد.... هيچ جايي نبود که خودکار را گم و گور کند. اگر بگذارد روي صندوقک سيفون، خوب مي گردند و پيدايش مي کنند. تازه روي خودکار اثر انگشتش هم هست و اين کار را بد تر مي کند. چطور است آنرا .... نمي شود قورتش داد. اگر بياندازدش در سوراخ چاله .... اين هم ممکن نبود. چاله در آن پايين بسته بود و قلم فرو نمي رفت و گير مي کرد و کار بد تر مي شد. تقه اي باز به در خورد.
« صبر کن آقا ، الان مي آيم بيرون . يک دقيقه .... »
شلوارش را پوشيده بود و سر در گم به هر طرف چشم مي دواند که چکار کند.... تقه اي ديگر به در خورد و او اين بار خودکار را از همان بالاي ديواره اتاقک پرتاب کرد به دور و صدايش را شنيد که به ديوار خورد و بعد به ديواري ديگر و بعد بروي زمين و بعد صداي غرغر يک آدم نشسته .... و در را باز کرد. مردي عصباني چشم غره رفت به او و وارد شد.
حالاست که يارو چشمش بيافتد به نوشته ها و .... با عجله و دست نشسته بيرون دويد. با مردي که شتابان داخل مي آمد سينه به سينه شد. منتظر معذرت خواهي نه شد و يک نفس تا سر کوچه دويد. نکند آن مرد از پشتش بيايد. يک نگاهي انداخت و ديد که کسي نمي آمد و کمي راحت تر شد. به خيابان که رسيد، به راست پيچيد ، رو به طرف اداره . و حالا چه جوابي بدهد به اين که چرا دير آمده اي ؟ به ساعتش نگاه کرد. يک ربع از هشت و از وقت اداره اش گذشته بود. و حالا اگر تا آنجا برسد ، يک ربع و نيم ساعتي ديگر هم خواهد گذشت. چطور است سوار تاکسي شود تا کمي زود تر .... فرق چنداني نمي کند. دير آمدن دير آمدن است و کمتر يا زياد ترش زياد فرقي نمي کند مهم اين است که چرا دير آمده اي ؟ در اين مدت کجا بوده اي و با چه کسي قرار ....
نکبت ببرد اين زندگي را. به چه درد مي خورد اين زندگي؟ راهش را کج کرد به چپ ، جهت مخالف اداره. باز هم تند مي رفت. کسي نگيردم تا برسم به آنجا. از آن به بعدش مهم نيست. از خيابان که مي گذشت، پايش گير کرد به شياري که زنجير تانک ها روي آسفالت جا گذاشته بود و نزديک بود با کله برود به بغل موتري که رد مي شد و آن طرف خيابان هم وقتي از جوي آب پريد ، در داخل پياده رو به رهگذري اصابت کرد.
« کجا با اين عجله ؟ »
رهگذر چنگ انداخته بود به شانه هاي او و تکانش مي داد. به يک رهگذر عادي شبيه نبود. پالتويي پوشيده بود با کلاه کاسکت که چشمانش در زير آن دقيق و مو شکاف درونش را هم مي توانست بخواند. نکند مامور ....
« مشکوک به نظر مي آيي. »
« من کاري نکرده ام. »
« از کجا معلوم ؟ »
رهگذر موذيانه لبخند مي زد و مرد جوان مي کوشيد تا آرام حرف بزند تا کسي ديگري نشنود. هر دو شانه به شانه هم راه مي رفتند.
« خوب چه کاري نکرده اي ؟ »
« آن را من ننوشته ام. »
« حتما ً خودت نوشته اي ، خط خودت است ... »
و خنديد. چرا خودش را درگير داده بود ؟
ناگاه شروع کرد به دويدن .... نفهميد مرد از دنبالش مي آيد يا نه .... به سر چهارراه که رسيد، از زير ميله تانکي که هيبتناک ايستاده بود ، رد شد و به راست پيچيد. مي دانست که رودخانه آنجا ست در صد قدمي اش. در نقشه بار ها کنار رودخانه قدم زده بود و گاهي هم مي رفت آن پايين ها و روي پله سنگي مي نشست و چنگک مي انداخت به داخل آب و ماهي گيري مي کرد. دختري که هر روز از سر راهش مي گذشت، هم با او بود. بار ها با هم شرط بسته بودند که هر کسي بيشتر ماهي گرفت ، يک سينما مهمان آن يکي شود.
رسيده بود به رودخانه و پلي که از روي آن مي گذشت. همان طوري بود که مي پنداشت. فقط آبش آبي نبود و خاکستري بود و هيبتناک و ترس در دل آدم مي ريخت. مردن در دل چنين آبي خيلي دردآور بايد باشد. چنگ زده بود به نرده پل و سر را پيش آورده بود که مگر بشود ته رودخانه را ببيند. آب کف بر لب آورده بود و خاکستري مي زد از لاي و لجني که به خود مي برد. بپرد به داخل آب يا نپرد ؟ بپردد بهتر است. اين چه زندگي است که دارد ؟ مردن بهتر است ازين .... راحت مي شود. خلاصي است و رهايي. خوب نمي پرسند که چرا خودکشي کرد؟ بپرسند.... مگر از آدم مرده هم استنطاق مي کنند ؟ کمي خوشحال شد ولي .... اگر بپرد و نميرد چي ؟ مي ميرد. حتما ً مي ميرد. چند بار شنيده بود که آدم هايي از روي همين پل خود شان را انداخته بودند و در اعماق آب جان داده بودند.... ولي خوب اگر نمرد چي ؟ و اگر نجاتش دادند ، آن وقت نمي پرسند که چرا دست به خودکشي زده اي ؟ خوب اختيار زندگي و مرگ هرکسي دست خودش است. به کس چه ؟ ها ، اختيارت دست خودت است ؟ چه کار کرده اي که مي خواستي خودت را خلاص کني ؟ هيچ کاري .... آدم براي هيچ کاري که خودش را نمي کشد .... خوب راست بگو ، مجبوري دروغ بگويي ؟ حتما ً يک غلطي کرده اي. هيچ غلطي .... از روي نوميدي بوده حتما ً .... چرا نوميدي ؟ مگر تو ديگر اميد نداري ؟ نه ، ندارد.... مگر چکار کرده ايم که اميد تان را از دست داده ايد ؟ يعني ديگر به ما اميد نداريد ؟ .... دارد، به همه چيز اميد دارد.....
مرد جوان گويي منصرف شد که بر گشت و به نرده پل تکيه داد. چشمانش را بست. رهگذران بي هيچ نگاهي به او مي گذشتند. چرا خودش را بکشد ؟ چرا زندگي اش را از دست بدهد؟ مگر اين زندگي ارزش زيستن را تدارد؟
سلانه سلانه ، قدم زنان برگشت تا رسيد به چهارراه. تانک همچنان ايستاده بود. افسري هم حالا آمده بود و در کنار سرباز پهره دار، ايستاده بود و فاتحانه به رهگذران لبخند مي زد. مرد جوان مستقيم رفت و يخن افسر را چسپيد و چشم در چشمش دوخت و جيغ زد : « چي مي خواهيد از جان ما ؟... »
و پيش از آنکه صداي گلوله اي از تفنگ سرباز بيايد ، فرياد کرد : « چرا گور تان را گم نمي کنيد ؟ »

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 27 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت