Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - گوساله کوچولو
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

گوساله کوچولو/ ارسکین کالدول/ احمد شاملو

يک‌روز صبح، بابام خيلي زودتر از هميشه قبل از طلوع آفتاب بلند شد و بدون اين‌که کلمه‌ئي با کسي حرف بزند رفت ماهي‌گيري.
بابام دوست داشت که بعض روزها، صبح پيش از اين‌که مامان تو خانه رفت‌وآمد روزانه‌اش را شروع کند اين شکلي جيم شود و به ماهيگيري برود.
باري... گاهي بابام به اين ترتيب از خانه جيم مي‌شد و مي‌رفت و غيبتش سه چهار روز طول مي‌کشيد.
محلي که بابا جانم در اين مدت اطراق مي‌کرد لب رودخانة «براي‌ئر» بود. و طول غيبتش هم بستگي داشت به مقدار صيد ماهيش. بابا جانم عاشق بي‌قرار و ديوانة ماهيگيري بود.
از عادات باباجانم يکي هم اين بود که همان‌جا دم رودخانه دود و دمي به راه مي‌انداخت و ماهي‌ها را کباب مي‌کرد... عقيده‌اش اين بود که ماهي را از لب رودخانه نبايد به خانه برد، چون زن‌ها تا دنيا دنياست نخواهند فهميد که چقدر آرد ذرت بايد به قطعات ماهي بزنند تا لذيذ بشود.
آن‌روز صبح وقتي که مامان متوجه غيبت بابام شد به‌رو خودش نياورد...
بعد از صبحانه من و کاکا هن‌سم رفتيم پشت انبار که ذرت پوست کنيم و ضمناً براي ماديان علوفه پايين بياريم.
تمام مدت پيش‌ازظهر را من و کاکا همان‌طور که مشغول تراشه درست کردن از چوب کاج بوديم، حساب مي‌کرديم که با فروش آهن قراضه‌ها چقدر پول مي‌شود به جيب زد.
موقعي که کارخانة نجاري سوت ظهر را زد سروکلة مامان پشت انبار پيدا شد و از کاکا سراغ بابا را گرفت. من ساکت ماندم چون نمي‌خواستم دهن‌لقي کرده باشم اما از همة ماجرا خبر داشتم:
هن‌سم بم گفته بود که صبح باباجانم سعي داشته او را هم با خودش ببرد.
مامان گفت: ــ کاکا هن‌سم! وقتي بات حرف مي‌زنم اين جور هاج و واج نشين... گفتم آقا موريس کجاست؟
کاکا هن‌سم نگاهي به من کرد و بعد چشمش را به تودة تراشه‌ها که محصول کار روزانه‌اش بود دوخت و پس از لحظه‌اي پرسيد: ــ اين دورورها نيست؟
دست آخر نگاهش را متوجه مامان کرد و در اين موقع سفيدي چشم‌هاش قد يک نعلبکي شده بود!
مامان از خشم پا به زمين کوبيد و گفت: ــ خودت هم مي‌دوني که اين جاها نيست‌، هن‌سم! از اين‌که اين جور تو روي من خودتو به کوچة علي‌چپ مي‌زني خجالت بکش!
هن‌سم که راست تو چشم‌هاي مامان نگاه مي‌کرد گفت: ــ مارتا خانم! من خودمو به کوچة علي‌چپ نمي‌زنم.
ــ پس بگو بينم آقا موريس امروز صبح کجا رفته؟
ــ احتمال داره رفته باشه سلموني. همين يکي دو روز پيش شنيدم که حرفشو مي‌زد؛ يعني مي‌گفت که موهاش محتاج اصلاحن و ازين حرف‌ها...
مامان چشم‌غره‌اي رفت و گفت:
ــ کاکا هن‌سم! راستشو مي‌گي يا نه؟
و در عين حال دولا شد و به شيوة هميشگيش ــ که وقتي مي‌خواست حرفي از هن‌سم در بياورد او را مي‌ترساند ــ ترکة کلفتي از رو زمين برداشت:
ــ راستشو مي‌گي يا نه؟
ــ من همة سعيمو مي‌کنم مارتا خانم جونم! ممکنه آقا موريس رفت باشه پيش نجار... گاهگاهي شنيده بودم که مي‌گفت براي تعمير مرغداني چند تا تيکه تخته لازم داره.
مامان برگشت و به طرف ايوان نگاه کرد: باباجانم معمولاً چوب قلاب ماهي‌گيريش را ــ وقتي که با آن کاري نداشت ــ مي‌گذاشت گوشة ايوان...
کاکا گفت: ــ مارتا خانم! حالا يادم اومد: آقا موريس گفت مي‌ره چرخي بزنه و يک جائي تو چراگاه گوساله‌ها رو تموشا کنه.
مامان سرش را برگرداند. ديگر بيش از پيش عصباني شده بود:
ــ پس قلاب ماهي‌گيري رو براي چي با خودش برده؟
ــ شايد بعد تصميمشو عوض کرده و ديگه يادش رفته به من بگه. احتمال هم داره فکر کرده باشه که امروز برا رفتن تماشاي گوساله‌ها روز خوبي نيست.
-کاکا به‌ات نشون مي‌دم که امروز برا دروغ چاپ زدن هم روز خوبي نيست!
ـ مارتا خانم جونم! من جز اون چه آقا موريس يادم داده بود که به‌تون بگم چيز ديگه‌ئي عرض نکردم که. شما خودتون هم مي‌دونين که من هيچ‌وقت از خودم در نميارم مارتا خانم جونم! اين‌هائي رو که به‌تون عرض کردم آقا موريس يادم داده بود...من هميشه سعي مي‌کنم فقط همون کاري رو که بم گفته‌ن بکنم. به خدا من هروقت بخوام يه حرفو دو جور تعريف کنم، بندبند تنم مي‌لرزه.
مامان رفت تو آشپزخانه و در را پشت سر بست. صداي ظرف‌ها را که زير و رو مي‌کرد مي‌شد شنيد. بعد در را باز کرد و مرا صدا زد:
ــ ناهارت حاضره ويليام! ناهار پدرتم حاضره، اما پدرت بهتره زهرمار بخوره!
در همين لحظه چشم من به‌طور اتفاق به پرچين دورحياط افتاد و از جام جستم: بابام را ديدم که چشم‌هاش را راست بالا گرفته، آن پشت گوش وايستاده. من با آرنج به پهلوي هن‌سم زدم تا قبل از آن‌که چيزي بگويد و جنجالي راه بيفتد، بابا را ببيند.
مامان حدس زد که يکي پشت پرچين کمين کرده و در حالي که به قصد ديدن آن طرف پرچين رونوک پنجه‌هايش قد بلند کرده بود تا دم پلکان جلو آمد. باباجانم مثل برق سرش را دزديد اما ديگر دير شده بود و مامان ديده بودش: به سرعت از پله‌ها پايين دويد طول حياط را طي کرد و قبل از آن که بابام به پشت انبار بخزد مامان در نرده‌ئي را باز کرد بند لباس کار او را چسبيد کشان کشان آوردش زير پلکان دهليز و سر من داد کشيد: ــ ويليام! فوري برو تو اتاق درها رو ببند، پشت پنجره‌هائي رو بکش و تا وقتي هم که صدات نزده‌م اگه پاتو بگذاري بيرون قلمتو خورد مي‌کنم!
من بلند شدم و طول دهليز را سلانه سلانه طي کردم.
هن‌سم خواست از گوشة خانه جيم شود اما مامان که دستش را خوانده بود داد زد: ــ همون‌جا که هستي وايسا هن‌سم.
بابا جانم از اين که مامان بند لباسش را چسبيده بود و ول نمي‌کرد خيلي دمق بود و زير چشمي به طرف من نگاه مي‌کرد. من خواستم به علامت هم‌دستي اشاره‌ئي بش برسانم اما از مامان حساب بردم!
ــ خب! موريس استروپ، با اين دروغ‌دون‌هائي که وا مي‌داري اين کاکاي بيچاره بگه چه بازئي مي‌خواي درآري؟
بابا به هن‌سم نگاه کرد و کاکا چشم‌هاش را پائين انداخت. براي يک لحظه هيچ کس هيچي نگفت و من همه‌اش ترس اين را داشتم که مامان قبل از اين‌که من بتونم جواب باباجانم را بشنوم ــ مجبورم کند که بروم توي خانه...
يک دقيقه طول کشيد تا بابام به حرف آمد:
ــ مارتا! حتماً يک اشتباهي پيش اومده من تو عمرم هيچ وقت نشده کاکارو وادار کنم دروغ بگه، اصلاً هيچ وقت خيال يک همچين چيزي‌رم نکرده‌م!
ــ پس تو که با قلاب ماهي‌گيريت رفتي بيرون واسة چي به هن‌سم ياد مي‌دي به من بگه که رفتي گوساله‌ها را تموشا کني؟
بابا از نو به هن‌سم که وانمود مي‌کرد دارد به باغچه نگاه مي‌کند نگاه کرد.
ــ راستي هن‌سم اينو بت گفته مارتا جون؟ خب راست گفته... اگه تو تموم دنيا يه حرف راست پيدا بشه، همينه!... من رفته بودم گوساله‌هارو تموشا کنم اون هم چه گوساله‌هاي خوشگل و...
مامان با قيافه‌ئي خيلي جدي به او نگاه کرد. مسلم بود که از حرف‌هاش يک کلمه را هم باور نمي‌کند. به همان وضعي که هميشه ــوقتي خيلي چيزها داشت که بگويد ولي از کثرت خشم حتي کلمه‌ئي نمي‌توانست بگويدــ باباجانم را نگاه کرد. بعد مرا براي ناهار صدا زد و داخل آشپزخانه شديم. من و بابام دست‌هامان را در تشتک روميز دستشوئي شستيم. و بالاخره هر کدام پشت ميز سرجاي خودمان نشستيم و در سکوت آن‌چه را که مامان تو بشقاب‌مان ريخت خورديم. باباجانم به حياط برگشت رو زمين نشست، و براي چرت بعد از ناهارش به پرچين تکيه داد.
چندي بعد همه چيز آرام شد.
يک وقت من اتفاقي سرم را بلند کردم و ديدم هن‌سم دارد به من اشاره مي‌کند که خودم را بش برسانم. رو نوک پا از حياط گذشتم و در نرده‌ئي را ــدر حالي که دقت مي‌کردم قرچ و قورچ نکندــ باز کردم. همين که پشت انبار رسيدم هن‌سم با انگشتش در جهت درخت توت چتري پشت مرغداني چيزي را نشانم داد و زير گوشم پچ و پچي کرد.
آن‌جا گوسالة کوچولوي خوشگلي بود که هرگز نظيرش را تو عمرم نديده بودم. خيلي خيلي کوچولو بود. موهاي زرد نارنجي داشت و پوزة گردي که برق برق مي‌زد. تو ساية درخت وايساده بود. با دمش مگس‌ها را مي‌پراند و يک دسته يونجة تازه چيده را مي‌جويد. حالت شاد و راضي داشت.
بابام آن طرف پرچين خواب بود و ما مي‌ترسيديم اگر بلند حرف بزنيم بيدار شود. هن‌سم با دستش بم اشاره کرد. معلوم بود که او هم مثل من از گوسالة کوچولو خوشش آمده. چندبار دور او چرخک زد و پهلوها و پوزه‌اش را نوازش کرد.
همان‌طور که ما مشغول ناز و نوازش گوساله بوديم،يکي درجلو خانه را زد. مامان در حالي که دستش‌هاش را با پيشبندش خشک مي‌کرد از آشپزخانه درآمد. من رو نوک پنجه انبار را دور زدم و براي اين‌که ببينم کي آمده به طرف ايوان رفتم. مردي بودکه لباس کار تنش بود و يک کلاه حصيري بزرگ ــاز آن کلاه‌هائي که موقع کار در مزرعه به سر مي‌گذارندــ سرش بود. و درست همين موقع مامان در توري‌دار را باز کرد.
مرد کلاهش را برداشت آن را پشت سر خودش نگه‌داشت و گفت:
ــ روز به خير خانم استروپ! بنده «جيم وود» هستم که اون پائين کنار رودخونة «براي‌ئر» مي‌شينم.
مامان با او دست داد و چيزي بش گفت که من درست نشنيدم:
مرد گفت:
ــ بي‌زحمت شما يا شوهرتون امروز يه گوسالة کوچولوي زردرنگ دور و ور منزلتون نديدين؟ من امروز يکي از گوساله‌هامو گم کرده‌م. اون پائين بعضي‌ها بم گفتند که ديده‌ن مي‌اومده اين ورها. خيلي وقت نمي‌شه...
مامان گفت: ــ من خبري ندارم. تا اون جائي که من مي‌دونم گوساله‌ئي اين‌ورها نيومده. شوهرم امروز رفته بود ماهي‌گيري؛ و من مطمئنم اگه همچي چيزي اين‌ورها ديده بود به ما هم مي‌گفت.
آقاي وود، يک دقيقه برگشت و به کوچه نگاه کرد بعد گفت:
ــ خيلي عجيبه! من مطمئن بودم که اين‌ورها پيداش مي‌کنم. تو يکي از مغازه‌هاي شهر يکي بم گفت درست قبل از اين‌که سوت ظهر کارخونة نجاري بلند بشه گوساله رو ديده بوده که اين‌ور مي‌اومده.
مامان دوباره ــدر حالي‌که سرش را از طرفي به طرف ديگر حرکت مي‌دادــ تکرار کرد که در طول روز گوساله‌ئي نديده.
آقاي وود گفت: ــ مي‌دونين خانم استروپ؟ تموم اين اتفاق خيلي عجيب به نظر مياد! يکي از کارگراي من قسم مي‌خورد امروز صبح يه نفرو ديده که از تو زمين‌هاي من يک دسته علف کنده تو پيرهنش چپونده. اما من به حرفش چندون توجهي نکردم... وسط روز يکي ديگه از آدم‌هاي من بم گفت که يک نفر را ديده که چوب قلاب ماهي‌گيري رو دوشش بود و به طرف شهر مي‌رفت و يک گوساله هم دنبالش بوده. حتي اين را هم بم گفت که آن مرد چند قدم به چند قدم مي‌ايستاده و از تو پيرهنش علف در مي‌آورده مي‌بسته به نخ قلاب، و گوساله هم به هواي علف دنبالش مي‌رفته... اين درست کمي بعد از آن بود که من تو چراگاه متوجه شدم که يکي از گوساله‌هام نيست... براي همينه که عرض کردم همه چيز اين قضيه به نظرم عجيب مياد و نمي‌دونم درباره‌اش چي فکر کنم... جداً چيز عجيبيه!
آثار تشويش تو قيافة مامانم پيدا شد اما همان‌طور ساکت ماند.
ــ اگر بم نمي‌گفتن گوساله اومده اين طرف‌ها اسباب زحمت شما رو فراهم نمي‌کردم مارتا خانم. فقط برا اين اومدم مزاحمتون شدم که يه خبري بگيرم.
مامان دست آقاي وود را فشار داد و در را باز کرد وارد خانه شد و در را بست، آقاي وود از پلکان پائين آمد و دو سمت کوچه را وارسيد و قبل از رفتن زانو زد و زير عمارت را که سه چهار پا از سطح زمين بالاتر بود و سگ‌هاي خيلي بزرگ و حتي بزها هم مي‌تونستند زيرش جا بگيرن نگاه کرد. وقتي بازرسيش تمام شد برخاست سرزانوهايش را تکاند کوچه را گرفت و رفت.
من برگشتم پشت انبار. باباجانم ديگر آن‌جا نبود. کاکا هن‌سم پشت به خانه تو محوطه نشسته بود و حالت اين را داشت که مراقب چيزي‌ست. من صداي پاي مامان را كه از ايوان به طرف حياط مي‌آمد و درها را يکي بعد از ديگري به صدا درمي‌آورد شنيدم و قبل از اين که به راهرو عقبي برسد و مرا ببيند، به زحمت خودم را به در نرده‌دار رساندم و پشت انبار قايم شدم و از آن‌جا باباجانم را ديدم که زير درخت توت چتري ايستاده يک دسته علف تازه تو دستش است و دارد به گوساله مي‌خوراند، دست به گل و گردنش مي‌کشد، پهلوهاش را نوازش مي‌کند و مي‌گويد: ــگوساله کوچولوي خوشگل... کوچولوي خوشگل! گوساله کوچولوي خوشگل...
هن‌سم همان‌طور ساکت سرجاش نشسته بود و تماشا مي‌کرد. مامان دوان دوان رسيد و موقعي که چشمش به باباجان و گوساله افتاد، چيزي نمانده بود که قالب تهي کند.
باباجانم همان‌طور مشغول بود: ــ گوساله کوچولوي خوشگل!... گوساله کوچولوي خوشگل!...
مامانم آن‌چنان آهي کشيد که توجه همه را به خودش جلب کرد. بابام در حالي که مات و مبهوت مامانم را مي‌پائيد، فاصلة ميان خودش و انبار را کم کرد وگفت: ــ مارتا جونم! مي‌شه به من بگي چت شده؟ انگار يک کم مريضي؟
مامان کمي به خودش مسلط شد، تلوتلو خوران نزديک رفت و با صداي ضعيفي گفت: ــ موريس! راستشو مي‌گي يا نه موريس؟...
بابام به طرف گوسالة برگشت و علف را به طرفش دراز کرد:
ــ چيز عجيبيه مارتا جون! رفتم لب رودخونه ماهي بگيرم، همين امروز صبحو مي‌گم‌ها، حتي يک ماهي هم به تورم نخورد... تصميم گرفتم برگردم خونه و يه روز ديگه برم. تو راه ــوقتي که داشتم برمي‌گشتمــ از يک چمني رد شدم که، خدا! چه چمني! ــاون وقت همين‌طور تفريحي يه مشت علف از اون‌جا کندمــ اما همين‌طوري‌ها... به خدا... فقط واسه اين‌که خوشم آمده بود... باري، همين‌طور داشتم براي خودم مي‌اومدم که، يه‌هو پشت سرمو نگاه کردم... اگه گفتي چي ديدم؟... محاله بتوني حدس بزني! يه گوساله! ... بله ديدم يه گوساله چشماشو دوخته به من و هاي‌هاي داره دنبالم مياد، انگار گم شده بود... خلاصه، من هيچ محلي به‌اش نداشتم و همون‌طور اومدم. اما وقتي که رسيدم در خونه و برگشتم پشت سرمو نگاه کردم، ديدم: نه! گوساله‌هه همين‌طور دنبالم اومده.. اون وقت من‌هم دلم براش سوخت و يک مشت از اون علفي ک صبح چيده بودم گرفتم دم دهنش... واقعة عجيبيه مارتا، نه؟
مامان براي تماشا جلو رفت. حيوان بدون اين‌که از کسي ککش بگزد، همان طور مشغول نشخوار کردن بود.
مامانم برگشت و تا چشمش به من افتاد گفت:
ــ ويليام! برو تو خونه، درو ببند و پشت دري‌ها رم بنداز پائين... نبادا پيش از اين که صدات بزنم بيرون بياي‌ها!
هر وقت مامان اين‌وري پرم را مي‌کشيد، مي‌فهميدم که آش چربي براي باباجانم پخته است.
وقتي حرفش با من تمام شد، نگاهي هم به طرف هن‌سم انداخت که کاکا مثل برق حساب کارش را کرد و از روي پرچين که نشسته بود آهسته پائين خزيد...
ــ هن‌سم! هر گوري که دلت مي‌خواد بري برو. اما تا صدات نزده‌م اين طرفا پيدات نشه که واي به حالت!
کاکا به طرف باغ راه افتاد.
ــ اگه کسي راجع به يه گوساله ازت چيزي پرسيد، حواست باشه که لام تا کام حرفي نزني کاکا! ــ مي‌توني يکي از همون دروغ‌هائي رو که خودت بهتر بلدي قالب بزني! فهميدي؟ حالا از دستو بالم بزن به چاک و تا وقتي که صدات نزده‌م برنگرد. فهميدي يا نه هن‌سم؟
ــ بله بله مارتا خانم... هرکاري که بم بفرمائين مي‌کنم. من هميشه سعي مي‌کنم فرمون شما و آق‌موريسو اطاعت کنم.
هن‌سم ته باغ غيبش زد، اما من پشت پرچين خف کردم.
مامان گشتي دور باباجانم زد و گفت: ــحالا نوبت توئه موريس استروپ! ديگه چي داري تو روي من چاخان کني؟ جلو اين گوسالة جيم وود که بلندش کرده‌اي ديگه چه پرت و پلائي مي‌توني گل هم کني تحويل من بدي؟ حالا خودت به جهنم، به گور سياه! از جون اين سياه فلک‌زده چي مي‌خواي که با پرت و پلاهائي که وادارش مي‌کني تحويل من بده تو دزدي خودت شريکش مي‌کني؟
ــ مارتا جون! آخه يه ديقه صبر کن. تو همين جور خودت مي‌بري و خودت مي‌دوزي و هيچ صبر نمي‌کني که اقلاً منم يک کلوم حرف بزنم. گوساله‌هه خودش با پاي خودش دنبال من اومد خونه. آخه مگه من مي‌تونستم گوسالة به اين سنگيني را...
ــ البته که با پاي خودش اومده آقا استروپ! وقتي آدم يه دسته علف از تو مرتع آقاي وود بچينه و هرچند قدم کمي از اونو نوک قلاب ماهيگيري ببنده و زير دماغ حيوون نگه داره، البته که ديگه هيچ مسئوليتي نمي‌تونه داشته باشه.
باباجانم پي چيزي بود که سرهم کند به مامانم تحويل بدهد. يک پارچه خجالت‌زدگي شده بود و در عين حال تعجب کرده بود که مامان همة اين مسائل را از کجا توانسته است بفهمد!
مامان که نگاه سنگينش را به او دوخته بود، مدت مديدي ساکت ماند. بعد نگاهش را متوجة گوساله کرد که براي خودش سرگرم نشخوار کردن بود.
باباجانم گفت: ــ تنها چيزي که مي‌تونم بت بگم اينه‌که اين حيوون لابد خيلي از من خوشش مياد.
ــ همين که آفتاب پريد، همين امروز غروب، يه تيکه تناب به گردن گوساله‌هه مي‌بندي مي‌بريش تو چراگاه جيم‌وود -همون جائي که حيوونو دزديدي ــ ولش مي‌کني. تو راه ــاز سفيد و سياه ــ هرکي را ديدي داره مياد، تا وقتي کاملاً دور نشده خودتو پشت بته‌مته‌ها قايم مي‌کني. من نمي‌تونم طاقت بيارم که همة عالم بگن روز روشن شوهر مارتا گوسالة مردمو دزديده آورده خونه!
باباجانم برگشت گوساله را نگاه کرد. و گوساله همان‌طور که نشخوار مي‌کرد سرش را به طرف او برگرداند.
بابام پوزه و گردن حيوان را نوازش کرد و گفت: «ــ گوگوس کوچولو ماماني! گوگوس کوچولوي ماماني!» و بعد رو به مامان کرد و گفت: ــراس راسي حيوون خوشگليه. مارتا! نه؟
حيوان براي تماشاي مامان به طرف او برگشت. پس از لحظه‌ئي مامان هم جلو رفت و شروع به نوازش کرد. گوساله همان‌طور به مامان نگاه مي‌کرد و مامان نمي‌توانست ازش دل بکند. مدتي همان‌طور به يک‌ديگر نگاه کردند و آن‌وقت، بابام قدري ديگر علف از زير پيراهنش درآورد.
مامان هم به نوبة خود گفت: ــ گوگوس کوچولو ماماني! گوگوس کوچولو ماماني!...
علف را از دست بابام گرفت جلو پوزة حيوان نگه داشت و گفت:
ــ گناه داره که حيوونو به چراگاه برگردونيم: اون‌جا، حتماً شب‌ها و روزائي که بارون مياد حيوونکي خيلي سردش مي‌شه!
باباجانم نفس راحتي کشيد و خيالش که تخت شد رفت زير درخت توت چتري لم داد. اما همان‌طور تو نخ مامان و گوساله بود.
مامان همچنان داشت پوزه و گردن گوساله را نوازش مي‌کرد گفت:
ــ گوگوس خوشگل کوچولو!... گوگوس کوچولوي ماماني!...

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 52 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت