Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - ويرانه‌هاي مدور
دوشنبه, ۰۶ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

ویرانه های مذور

بورحس


«و اگر او ديگر خواب ترا نبيند...»
 (از ميان آئينه 71)


     هيچ‌کس قدم به خشکي گذاردن او را در شبي آرام نديد، هيچ‌کس غرق شدن کرجي خيزراني را در گل و لاي مقدس نديد. اما در خلال چند روز کسي نبود که نداند مرد کم‌حرفي که از جنوب آمده است از يکي از دهکده‌هاي بي‌شمار بالاي رودخانه است، دهکده‌اي که عميقاً در شکاف کوه فرو رفته و هنوز در آن‌جا زبان اوستايي به زبان يوناني آلوده نشده و جذام بسيار نادر است. مسلم بود که پير سپيد موي گل و لاي رودخانه را بوسيده و از کنار آن (شايد بدون احساس) بالا رفته است و بدون آن‌که خارهايي را که گوشت بدنش را مي‌دريده به کنار زند، چاردست و پا، دل به‌هم خورده و خون آلود به سوي طاق‌نماي دايره‌اي شکلي رفته، که پيکرة سنگي ببر يا اسبي چون تاج بالاي آن قرار داشته است. اين بنا که روزي به رنگ شعله‌ها بوده است اکنون خاکستري رنگ به نظر مي‌رسيد. اين معبد دايره‌اي شکل را آتش‌هاي باستاني خورده و جنگ با بخار بدبويش به حريم مقدس آن تجاوز کرده بود و خداي آن ديگر نيايش بشر را از آن نمي‌شنيد. بيگانه در زير پاية ستون معبد دراز کشيد، آفتاب که از بالا مي‌تافت بيدارش کرد، از اين‌که همة زخم‌هايش شفا يافته بود هيچ تعجبي نکرد، چشم‌هاي بي‌رنگش را بست و نه از ضعف جسماني بلکه با تصميم و اراده خوابيد. خوب مي‌دانست که اين معبد جاي مناسبي براي تصميم خلل‌ناپذير اوست. هم‌چنين مي‌دانست که پيش‌روي درختان جنگل نتوانسته است ويرانه‌هاي معبد مناسب ديگري را در پائين دست رودخانه نابود کند. اين معبد زماني به خداياني اختصاص داشت که اکنون سوخته و مرده بودند. او مي‌دانست که وظيفة آني او خواب ديدن است. نزديک نيمه‌شب از نالة تسلي‌ناپذير مرغي از خواب پريد. جاي پاهاي برهنه، تعدادي انجير و يک کوزه با خبرش کرد که مردم آن ناحيه با احترام مراقب خواب او بوده، از او تقاضاي حمايت داشته يا از جادويش بيم‌ناک بوده‌اند. از ترس احساس سرما کرد، سوراخي قبر مانند در يکي از ديوارهاي مخروبه جست و خود را در آن، در ميان برگ‌هاي نامأنوس پنهان ساخت.
     هدف و منظور او گرچه غير طبيعي به نظر مي‌رسيد اما ناممکن نبود. مي‌خواست انساني را به خواب ببيند، مي‌خواست وجود کامل او را به مقياس کوچک‌تري ببيند و او را به واقعيت تحميل کند. اين برنامة جادويي تمام فضاي مغز او را اشغال کرده بود؛ اگر کسي نام او را مي‌پرسيد يا روي‌دادي از زندگي پيشين او را برايش بازگو مي‌کرد قادر به جواب دادن نبود. اين معبد نامسکون ويران درخور حالش بود چون شامل حداقل ممکن از دنياي قابل رؤيت بود، نزديکي کارگران هم مناسب حالش بود، چون آنان وظيفة خود را مي‌دانستند که احتياجات سادة او را تأمين کنند؛ برنج و ميوه‌اي که برايش مي‌آورند براي تغذية بدن او که وقف خوابيدن و خواب ديدن شده بود کفايت مي‌کرد.
     ابتدا روياهايش نابسامان بود، بعد در مدت کمي طبيعت روياها تغيير کرد و شکل و نظمي منطقي به خود گرفت. بيگانه خواب ديد که در مرکز آمفي‌تآتري دايره‌اي شکل است که کم و بيش همان معبد سوخته بود. ابرهايي از دانش‌آموزان کم حرف رديف‌هاي صندلي را پرکرده بودند؛ چهره‌هاي آنان که دورتر بودند در فاصلة قرن‌ها و به بلندي ستاره‌ها آويخته بود، اما اجزاء صورت آنان به‌طور مشخص ديده مي‌شد. پير به طلابش تشريح و هيئت و جادو درس مي‌داد، چهره‌ها با دقت گوش مي‌کردند و سعي داشتند جواب‌هاي معقول بدهند، گويي به اهميت اين امتحان که يکي از آن‌ها را از دنياي خيالي تصورات باز مي‌خريد و در دنياي واقع باز مي‌ساخت پي برده بودند. مرد در خواب و بيداري به جواب‌هاي آن اشباح مي‌انديشيد. به خويش اجازه نمي‌داد که فريب حيله‌گران را بخورد و در حالت گيجي رشد و نماي هوشياري فوق‌العاده‌اي را در خويش احساس مي‌کرد، روحي را مي‌جست که لياقت سهيم شدن در عالم را داشته باشد.
     بعد از نُه يا ده شب با اندوه بسيار دريافت که نمي‌تواند هيچ انتظاري از آن دسته طلاب که عقايد او را بي‌اراده و کورکورانه مي‌پذيرفتند داشته باشد، بلکه بايد از کساني چشم‌داشت داشته باشد که گاه و بي‌گاه جرأت مخالفت با او را مي‌کنند. دستة اول گرچه استحقاق عشق و علاقة او را داشتند نمي‌توانستند تا سطح افراد انساني عروج کنند، دستة دوم تا حدي زمينة قبلي براي ادامة حيات داشتند. يک روز بعد از ظهر (اکنون بعد از ظهرها هم به خواب اختصاص داشت. او تنها يکي دو ساعت هنگام سر زدن آفتاب بيدار بود.) او تمام شاگردان خيالي‌اش را براي هميشه از خود راند و تنها يک شاگرد را نگه‌داشت. او پسري کم حرف و زرد چهره و با اين حال سرسخت و رام نشدني بود که اجزاء مشخص چهره‌اش به اجزاء صورت آن‌که به رويا مي‌ديدش شباهت داشت. غيبت ناگهاني هم‌درسانش فقط مدت کمي او را مشوش کرد و بعد از چند جلسه درس خصوصي پيش‌رفتش چنان بود که معلمش را به شگفتي انداخت. با اين همه فاجعه‌اي به وقوع پيوست و يک روز مرد از عالم خواب که گويي صحرايي مرگبار بود بيرون آمد، نگاهي به روشنايي بي‌رنگ بعدازظهر انداخت و بي‌درنگ پنداشت که اين روشنايي سپيده‌دم است. با وحشت دريافت که خوابي نديده است. تمام روز و تمام شب روشني طاقت‌ فرساي بي‌خوابي براو چيره بود، کوشيد تا با جست‌وجو در جنگل نيرويش را بفرسايد. در ميان بوته‌هاي شوکران تنها چند بار توانست اندک زماني به خواب رود، خوابي از رگه‌هايي از روياي فرار و شکل نيافتة او داشت. به عبث کوشيد همة شاگردانش را گرد آورد، اما هنوز به زحمت چند کلمة شمرده شمرده براي ترغيب آنان نگفته بود که همه‌چيز تغيير کرد و به يک‌باره از صفحة خاطرش محو شد. از سر خشم گريه‌اي بي‌امان سر داد که چشمان پاسدار و پير او را سوزاند.
     دريافت که شکل دادن به ماده‌اي بي‌شکل و سرگيجه‌آور که روياها را تشکيل مي‌دهد دشوارترين وظيفه‌اي است که انسان مي‌تواند به عهده بگيرد. حتي براي اين کار بايد با مسائل بغرنجي از نوع عالي و داني درگير شود که از طناب‌بافي يا سکه زني از باد بي‌شکل دشوارتر است. سوگند خورد که آن هذيان عظيمي را که نخستين بار بر او چيره شده بود و از دستش گريخته بود فراموش کند و راه و روش ديگري پيش گيرد. پيش از آن‌که اين نقشه را عملي سازد يک ماه به ترميم قواي جسماني خود، که بر اثر ماليخولياهايش به وضع وخيمي دچار شده بود، پرداخت، تمام تدارکات خواب ديدن را کنار گذاشت. تقريباً بي‌درنگ موفق شد که قسمت اعظم روزها را بخوابد. در اين مدت چند بار خواب ديد، ولي به اين خواب‌ها وقعي نگذاشت. پيش از آن‌که وظيفة خود را از سر بگيرد صبر کرد تا ماه بدر کامل شود. آن‌گاه يک روز بعد ازظهر در آب‌هاي رودخانه غسل کرد و به نيايش خدايان و اختران پرداخت. هجاهاي تجويز شدة اسم اعظم را به زبان راند و به خواب رفت و تقريباً بي‌درنگ خواب ديد. دل در سينه‌اش مي‌تپيد.
     او را به خواب ديد که گرم و مرموز و به اندازة مشتي گره کرده بود. رنگي لعل‌گون داشت و در هاله‌اي از تن انساني که هنوز شکل نيافته بود قرار داشت. چهارده شب درخشان او را با عشق و علاقه‌اي وافي در روياهايش ديد. هر شب وجودش را بيش از پيش درک مي‌کرد. به او دست نزد، بلکه تنها به خود اجازه داد که ناظر وجودش باشد و گاه‌گاهي با نظري کوتاه پرداختش کند. از تمام فواصل و زوايا او را حس کرد و در او زيست. در شب چهاردهم شريان ريويش را با انگشت اشاره به آرامي لمس کرد، بعد تمامي قلب را از خارج وداخل آزمايش کرد، از آزمايش راضي بود. عمداً يک شب خواب نديد، آن‌گاه کار قلب را دوباره از سر گرفت، از نام جادويي سياره‌اي استمداد طلبيد و تجسم يکي ديگر از جهازهاي اصلي را به عهده گرفت. پس از يک سال به استخوان‌بندي و پلک چشمان رسيده بود. موهاي بي‌شمار شايد دشوارترين قسمت کار بود. تا اين‌که توانست مرد کاملي را در رويا ببيند. مرد جواني که نه مي‌نشست و نه حرف مي‌زد و نه مي‌توانست چشم‌هايش را باز کند. شب‌هاي متوالي او را به خواب ديد.
     فرضية پيدايش در مشرب فلسفي گنوستيک1 بدين قرار است که خدا آدم را از گل سرخ مي‌آفريند و اين آدم نمي‌تواند بايستد. آدم رويايي او در ناهنجاري و خشونت و خامي دست کمي از آن آدم خاکي نداشت با اين تفاوت که جادوگر پير هر شب در تکامل آن مي‌کوشيد. يک روز بعد از ظهر نزديک بود که پيرمرد همة کارش را از بين ببرد، ولي تغيير عقيده داد. (بهتر آن بود که آن را از ميان مي‌برد.) سرانجام هنگامي‌ که همة لابه‌ها و استغاثه‌هايش را به درگاه خدايان بي‌نتيجه ديد، خود را به پاي پيکره‌اي که شايد ببر يا کره اسبي بود انداخت و نوميدانه از او کمک خواست. آن شب به هنگام غروب خواب پيکره را ديد، خواب ديد که آن پيکره زنده و متحرک است. اين تنها ببر يا کره اسبي وحشي و شرير نبود، بلکه ترکيبي بود از اين دو حيوان خشماگين و نيز گاو نر و گل سرخ و طوفان. اين خداي چندگونه بر او آشکار ساخت که نام زميني‌اش آتش است و در اين معبد دايره‌اي شکل (و ديگر معابد) مردم براي او قرباني‌ها کرده و او را پرستيده‌اند و پذيرفت تا به طريقي جادويي به آن ساية رويايي جان بخشد، به شيوه‌اي که تمام موجودات به‌جز آتش و رويا ببينند و باور کنند که اين انساني است از گوشت و خون. فرمود هنگامي که اين انسان تمام مراسم مذهبي را آموخت بايد به معبد مخروبة ديگري که هنوز هرم‌هايش در پايين دست رودخانه پابرجاست فرستاده شود تا آواي آتش را در آن معبد متروک تجليل کند. در روياهاي مردي که خواب مي‌ديد موضوع خواب از جا برخاست.
     پير جادوگر دستورهايي را که به او داده شده بود اجراکرد. مدت زماني مشخص را (که سرانجام معلوم شد دو سال بوده است) به تعليم اسرار آفرينش و آيين پرستش آتش به آفريده‌اش اختصاص داد. در خفا از اين فکر که بايد از او جدا شود رنج مي‌برد. برحسب مقتضيات تربيتي، هر روز بر تعداد ساعت‌هايي که به خواب اختصاص داشت افزود، هم‌چنين شانة راست را که اندکي ناقص بود دوباره ساخت. گاه‌گاهي اين احساس ناراحتش مي‌کرد که همه اين چيزها قبلاً اتفاق افتاده است. ولي اين روزها به‌طور کلي شادمان بود. وقتي چشم‌هايش را مي‌بست، مي‌انديشيد: اکنون با پسرم خواهم بود و گاهي به خود مي‌گفت: پسري که آفريده‌ام منتظر من است و اگر به سويش نروم باز وجود خواهد داشت.
     به تدريج او را با واقعيت‌ها آشنا ساخت. يک روز به او فرمان داد تا پرچمي را بر قله‌اي دوردست نصب کند، روز بعد پرچم بر فراز قله در اهتزاز بود. اندک اندک کارهاي ديگري به او محول کرد که هر يک هراس آورتر از ديگري بود. با نوعي اندوه دريافت که فرزندش آمادة به دنيا آمدن است و شايد ناشکيباست. آن شب پسرش را براي نخستين بار بوسيد و او را از ميان فرسنگ‌ها جنگل پيچ در پيچ و باتلاقي به معبد ديگري فرستاد که خرابه‌هايش به سپيدي مي‌گراييد و در پايين دست رودخانه بود. پيش از انجام دادن اين کار (براي آن‌که پسرش هيچ‌گاه نداند که شبحي بيش نبوده است و خود را چون ديگر مردمان بپندارد) تمام خاطرات دوران شاگردي‌اش را در او از ميان برد. بي‌حوصلگي احساس پيروزي و صفاي خاطرش را تيره ساخت. در گرگ‌ وميش شام‌گاه و بامداد خود را به خواري و ضعف به پاي پيکرة سنگي انداخت. شايد به ياد پسر غيرواقعي‌اش افتاده بود که در معبد دايره‌اي شکل ديگري در پايين دست رودخانه به اجراي مراسم مذهبي مشغول بود. ديگر شب‌ها خواب نديد يا اگر ديد روياهايش چون ديگر مردمان بود. برداشت او از اصوات و اشکال عالم، خفيف و بي‌رنگ شد. پسر غايبش از اين کاهش‌هاي روح او تغذيه مي‌کرد. در زندگي به هدف خود رسيده بود، در حالت جذبه باقي ماند. پس از مدت زماني که برخي وقايع نگاران آن را به سال‌ها و ديگران به ده‌ها سال برآورد کرده‌اند نيمه‌شبي دو پاروزن او را بيدار کردند. چهره‌هاشان را نمي‌توانست ببيند، اما آن‌ها با او از جادوگري سخن گفتند که در معبدي در شمال ساکن بود، اين مرد مي‌توانست بدون آن‌که بسوزد روي آتش راه برود. پيرمرد ناگهان سخنان خدا را به ياد آورد که از تمام مردمان و موجودات روي زمين تنها آتش مي‌دانست که پسرش سايه‌اي بيش نيست. اين خاطره که ابتدا ماية تسلي خاطرش بود اکنون او را شکنجه مي‌داد. از آن مي‌ترسيد که فرزندش به امتيازهاي فوق‌العادة خويش بينديشد و به طريقي دريابد که پيکري خيالي بيش نيست. انسان نبودن، تجسم روياهاي مرد ديگري بودن چه خواري و خفتي است، چه ديوانگي‌اي است! هر پدري دوست دارد فرزندي را که به وجود آورده (يا اجازه داده به وجود آيد) شادمان و از نابساماني دور ببيند. طبيعي بود که پير جادوگر از آيندة فرزندش بيمناک باشد، فرزندي که تک تک اعضاء و اجزاء بدن او را در هزار و يک شب مرموز انديشيده بود. هراس او به‌طور ناگهاني به پايان رسيد. اين سرانجام چندان هم بي‌مقدمه نبود. ابتدا (پس از خشک‌سالي طولاني) ابري به سبکي پرنده‌اي بر فراز تپه‌اي آشکارشد. آن‌گاه آسمان جنوب رنگ گلي به گونه‌ لثة پلنگ به خود گرفت. ابرهايي از دور برآمد که فلز شب‌ها را زنگار زد، آن‌گاه نوبت فرار وحشت‌زدة حيوانات وحشي رسيد. چون آن‌چه که قرن‌ها پيش اتفاق افتاده بود تکرار مي‌شد. آتش خرابه‌هاي مقدس خداي آتش را نابود کرد. در بامدادي بي پرنده، پير جادوگر دواير متحدالمرکزي از آتش ديد که از ديوارها زبانه مي‌کشيد. يک لحظه پنداشت که مي‌تواند در آب‌ها پناه گيرد، اما بعد دانست که مرگ مي‌خواهد بر سر سال‌خورده‌اش تاج گذارد و از رنج‌ها آزادش کند. به سوي شعله‌ها گام برداشت، شعله‌ها جسمش را نيازرد، بلکه آن را نواخت و در جرياني رهايش کرد که هيچ گرمي و انفجاري نداشت. با ناراحتي و خواري و هراس دريافت که خود نيز خيالي بيش نبوده است، دانست که ديگري او را به خواب مي‌ديده است.


پانويس‌ها:
1.Gnostic


 نقل از کتاب: هزارتوي بورخس
نويسنده: خورخه لوئيس بورخس
برگردان: احمد ميرعلائي

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 45 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت