Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - بازگشت فرزندان تاریکی
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 


بازگشت فرزندان تاریکی

نوشتة رابرت کوور

ترجمة بابک مظلومی

 

هنگامی که نخستین موش های سیاه دوباره پدیدار شدند و مانند سایه در کرانة رودخانه و پسکوچه ها دویدند، بسیاری فکر کردند کودکان گمشده نیز به زودی در پی شان می آیند. بعضی معتقد بودند شاید موش ها همان کودکان باشند که طلسم شده اند پس در ابتدا آن ها را نکشتند بل که عذایشان دادند و در پر قو خواباندندشان، بیشتر از سر ترس تا محبت پدری و مادری. زیرا، قصه های زیادی دربارة نسل کودکان گمشده به وجود آمده بود؛ کودکانی که سال ها پیش، نی لبک زنی آن ها را از شهر بیرون کشانده بود. عده ای فکر می کردند بچه ها را  نی لبک زن، مثل موش ها، غرق کرده است و اکنون، هر از چندی، روحشان برمی گردد تا در شهری که از سر خساست بهای آزادیشان را نپرداخته، ظاهر شود. دیگران اعتقاد داشتند که کودکان جادو شدند و به گورزاد  یا گرگ انسان یا گونه ای مردة متحرک بدل گردیدند. وقتی همسر یکی از اعضای شورای شهر خود را حلق آویز کرد، سر زبان ها افتاد که با پسر کوچک خودش که شبی در خواب به صورت بختکی بی دندان و بی چشم  بر او ظاهر شده، برخوردی داشته. در واقع، شهروندان با تمام مرگ ها، حتی آن ها که در اثر علل کاملا طبیعی اتفاق افتاده بود، با بدگمانی برخورد می کردند زیرا چه چیزی می تواند بیشتر از رویارویی با فرزند خود که اکنون یکی از اجساد متحرک است، عامل سکتة قلبی یا اختلال در اعضای داخلی شود؟

در آغاز، چنین گمان های شومی نادر بود و فقط بین اجاق کورهای آزرده خاطر به گوش می خورد. روزی که موش کش خانه به دوش با نی لبک اهریمنی خود بچه ها را فریب داد و با خود برد، اهالی شهر تنها به نجات و انتقام اندیشیدند. مادران گریستند و نام فرزندان خود را فریاد زدند و خواستند نزدشان برگردند و در همان حال،  پدران و پدربزرگ ها سلاح برداشتند و به تپه ها شتافتند و نغمه ها و پژواک های نغمه ها را تعقیب کردند. اما هیچ چیز قابل توجهی پیدا نشد، حتی تکه لباسی یا اسباب بازی ای به زمین افتاده، انگار آن ها هرگز وجود نداشته بودند و همین طور که هفته ها به ماه ها و ماه ها به سال ها بدل می شد، امید رنگ می باخت و جای خود را به خشم- چه عشق فراوانی هدر رفته بود!- و عاقبت به دهشت می داد. در همین حال فرزندان جدیدی به دنیا آمدند و جای قدیمی ها را گرفتند. به راستی زمانة زاد و ولد فراوان بود چون خلایی می بایست پر می شد و هنگامی که این کودکان جدید بزرگ شدند، نسلی هوشیارتر از نسل پیش، دیگر، چه در خانه چه در دل ها، نه هیچ جایی برای      بچه های قدیم بود نه جایی برای بازیگوشی هایشان/سبکبالی هایشان. بچه های جدید، مانند اسلاف و بزرگترهایشان، فربه و سرخوش بودند، در دل ها جا داشتند، خورد و خوراکشان مرتب بود و بیش از اندازه در همة امور لوس شده بودند ولی به شدت تحت مراقبت قرار داشتند و آوازخوانی و دست افشانی ای هم در کار نبود.   نی لبک زن تخم ترس از موسیقی را- که به حکم قانون تا ابد قدغن شده بود- در دل اهالی شهر کاشته بود. تمام آلات موسیقی نابود شده بود. زمزمه کردن در ملاء عام، جرمی درخور حبس بود و کودکان که به ندرت اردنگی   می خوردند برای این کار اردنگی نوش جان می کردند. این کار همواره کودکانی را که ترک کاشانه و دیار کرده بودند و شیوة ترسناک و ناسپاسانة عزیمتشان را تداعی می کرد: آن ها حتی پشت سرشان را هم نگاه نکردند. اما پنداری آن ها کاملا از آن جا نرفته بودند زیرا هنگامی که کودکان جدید پیدایشان شد، قدیمی ها در هیات       سایه های همه جا حاضرِ جدیدی ها برگشتند، بر مهدکودک و زمین بازی سایه انداختند، خنده را خفه کردند و بازی را ضایع و آن گاه گمشده ها و سایه وارها به کودکان تاریکی معروف شدند.

رفته رفته، تمام تقصیرها را گردن آن ها انداختند. اگر حیوانی ناخوش می شد و می مرد، اگر شیر ترش می شد و خانه ای می سوخت، اگر کودکی جیغ کشان از کابوسی بیدار می شد، اگر رودخانه ای طغیان می کرد، اگر پول دخل گم می شد یا نوشیدنی بی کف یا اشتهای کسی کور، همواره نفرین فرزندان تاریکی بود. به فرزندان جدید هشدار می دادند: بچة خوبی باش وگرنه فرزندان تاریکی تو را با خود می برند! آن ها هم همیشه خوب نبودند و به نظر می آمد که گاهی اوقات فرزندان تاریکی واقعا با خود می بردندشان. و اکنون جدیدترین تهدید: بازگشت   موش ها. در پر قوخواباندن این موجودات آزمند که ناشی از فقدان اعتماد به نفس بود، به زودی متوقف شد. پس از زاد و ولد آن ها، بیماری، مانند سال ها پیش، شیوع پیدا کرد. گردشگاه لب رودخانه که در تمام طول شهر امتداد می یافت و زمانی محل گشت و گذار مردم بود، اکنون به کلی متروک شده بود مگر هنگام هجوم موش ها، باغ های گل حاشیة گردشگاه، زیر پاهای کوچکشان لگدمال شد و پلشت و به حال خود رها ماند چون کسانی که در آن جا پرسه می زدند با این خطر روبرو بودند که زنده زنده خوراک موش ها شوند همان طور که گاه برای حیوان   خانگی ای که برای ولگردی آن جا می رفت، پیش می آمد. فضله های کوچکشان  همه جا و در همه چیز بود. حتی در کفش و بستر و قوطی تنباکوی انسان. یک بار دیگر بزرگان شهر در شورای امور اضطراری گرد آمدند و عزم خود را برای ریشه کن ساختن موش ها، خواه همان فرزندان تاریکی جادو شده باشند خواه نباشند، اعلام کردند و یک بار دیگر فهمیدند از عهدة موش ها برآمدن خارج از توان آن هاست. موش ها را با تفنگ و سم شکار می کردند و در پشته هایی چون کوه می سوزاندند و خاکستر های بویناکشان برفراز شهر گسترده می شد و    رخت های روی بند را خاکستری می کرد و سس ها را فاسد اما انگار تعدادشان کم نمی شد. اگر هم اتفاقی افتاد، این بود که تعدادشان از پیش هم بیشتر شد و مثل سیل سرازیر شدند. ولی وقتی یکی از اعضای بی ملاحظة شورای شهر به شوخی گفت که شاید زمان پرداخت دستمزد نی لبک زن فرارسیده، مورد ضرب و شتم قرار گرفت و از شهر بیرون انداخته شد.

چون اگر فرزندان تاریکی نفرینی به شهر بودند، هنوز به اهالی شهر تعلق داشتند در حالی که جادوگری که با اغوای خود آن ها را از شهر بیرون کشانده بود، به نیرویی مرموز از جهان دیگر، متجاوزی اهریمنی که آرامش اجتماع کوچک را تا ابد بر هم زده بود، می مانست. موضوع او اصلا شوخی بردار نبود. نی لبک زن، ترکه و سیه چرده، لباسی چل تکه به رنگ های گوناگون بر تن داشت ، زنجیر و النگو و گوشواره زده بود، صورت استخوانی اش بزکی وحشت انگیز بر خود داشت، زیادی لبخند می زد و لبخندش زیادی شریرانه بود و دندان هایش زیادی سفیدی می زد. زبانش، که زبان اهالی شهر نبود، بی پرده و بی نزاکت بود و پنداری نه از گلو که از جایی خالی در درون وی می آمد. انگار برخی یادشان می آمد که چشم نداشت و دیگران این را که چشم داشت ولی         مردمک هایشان طلایی بود. غذا نمی خورد مگر به ندرت (عده ای ادعا می کردند وی را دیده اند که موش ها را به نیش می کشید) و از همه معنی دارتر این که هیچ گاه ندیده بودند دست به آب برساند. البته این همه با نگاه به گذشته است، زیرا در آن زمان، اهالی شهر از ریشه کنی سریع و آمیخته با سرگرمی موش ها نفس راحتی کشیدند و وی را تنها به چشم نوازندة خیابانی/دوره گرد بامزه ای نگاه می کردند که باید تحمل شود و اگر همة اجرتی را که با وقاحت طلب می کرد، نپرداختند (این موضوع اصلا جنبة غیر قانونی نداشت چون قراردادی امضا نشده بود)، دست کم تشویقش می کردند. خلاصه این که بزرگترها، مانند کودکان، به گونه ای مهلک فریب این انسان خبیث را خوردند. نه، اگر او برگردد، مردم با تمام وسایل موجود به او یورش می برند و اگر از دستشان بر آید، بند از بندش می گسلند، نی لبکش را در حلقش فرو می کنند تا باعث و بانی مصیبت موش ها به سزای اعمالش برسد. کسی که خود را فراتر از قانون قرار می دهد، هیچ کس از او نمی گذرد.

اما اهالی شهر که به حال خود رها شده بودند، حریف موش ها نمی شدند. به رغم تمام از خود گذشتگی   حماسی شان، جانوران موذی همچنان زاد و ولد می کردند، بیماری گسترش می یافت و مهلکتر می شد و آسمان از خاکستر بیماریزا تیره و تار می گشت، خاکستری که اکنون دیگر نه فقط از موش ها  که خاکستر همسایه های آدم و گاه یکی دو بچه هم بود. شهروندانی که نسلی از کودکان را از دست داده بودند، عزم خود را جزم کردند تا نسلی دیگر را از دست ندهند و برای حفاظت از کودکان خودشان و دیگران نه تنها از موش ها که از فرزندان تاریکی که شایعه شان سر زبان ها بود، از هیچ اقدامی دریغ نکردند زیرا بر اساس گزارش های دریافتی، آن اواخر موجودات برهنة عجیبی، بیشتر در شب، مشاهده شده بودند؛ موجوداتی ابلق که در تپه های اطراف چهار دست و پا می رفتند. کسانی که ادعا می کردند آن ها را دیده اند، می گفتند شکل کودک هستند ولی کودک نیستند. برخی می گفتند      آن ها بال های گوشتالوی خاکستری دارند و می توانند در هوا در جا بال بزنند و به سرعت مانند سنجاقکی پرواز کنند. اکنون پدر و مادرها خوراک فرزندانشان را می جوشاندند و نوشیدنی هایشان را ضدعفونی می کردند، از اتاق خواب ها و حمام ها و کلاس هایشان مراقبت می کردند و حتی یک دقیقه هم تنهایشان نمی گذاشتند. با وجود این، هر از چندی، یکی از آن ها غیبش می زد و به هراس و واهمه در سراسر شهر دامن می زد. اما اکنون وقتی کودکی ناپدید می شد، دیگر مانند آن اوایل، گروه تجسسی در جستجویش اعزام نمی شد زیرا می دانستند کودک  رفته است همان طور که مردگان می روند و از تمام کودکانی که رفته یا تلف شده بودند نه به مرده که به رفته یاد می شد.   

بزرگان شهر، در جلسات اضطراری پیاپی، دربارة ساخت دیواری نفوذناپذیر پیرامون شهر بحث کردند؛ دیواری که فرزندان تاریکی را پشت خود نگاه دارد و شاید موج موش های مهاجم را نیز سد کند. این امر برای مردم، به ویژه پدر و مادرها، جذاب بود ولی عده ای اعتراض کردند. استدلال آن ها این بود که اگر هر یک ازاهالی خوش بنیة شهر شب و روز خود را بر سر این کار می گذاشت، بازهم آن قدر طول می کشید که همة بچه ها را پیش از پایان آن می بردند: در آن صورت، فقط دور خودشان و موش ها دیوار می کشیدند. وانگهی چه کسی می دانست چه چیزی دیوار را در برابر امثال فرزندان تاریکی نفوذناپذیر می کند؟ اگر هم آن ها واقعا وجود داشتند، آیا بیشتر به شبح نمی مانستند تا موجودات واقعی که آجر و سنگ برایشان مانعی نیست؟ از این گذشته، ساخت چنین دیواری تمام توان و منابع شهر را می خشکاند و ارتباطات تجاری شهر را قطع می کرد. دوران رفاه به سر می رسید، اگر  هنوز می شد رنج و عذاب فعلی شان را رفاه نامید، و نه تنها کودکان باز هم گم می شدند بل که نبرد بر ضد    موش ها که مخارجش تا همین جا هم کمر مردم را خم کرده بود، به شکست می انجامید. اما چه کار دیگری   می شد کرد؟ باید هوشیارتر باشیم!      

و بدین ترتیب واحدهای ویژة داوطلب برای مراقبت شبانه روزی از کودکان به وجود آمد. دور زمین های بازی دیوار کشیدند و با قفل های مضاعف بستند تا به حرف طرفداران دیوارسازی هم گوش کرده باشند و تمام  مکان های کودکان، حتی هنگام خواب شب، کاملا روشن نگاه داشته می شد تا سایه ها را فراری دهند. به طرف سایه هایی که به خودی خود حرکت می کردند شلیک می شد. عده ای می گفتند که درست پیش از این که بچه ای ناپدید  شود، صدای ضعیف نی لبک به گوش می رسد. چه این حرف درست بود چه نبود، با تمام شایعات زیر پا گذاشتن قوانین منع موسیقی به شدت تمام برخورد می شد و پس از هشدارهای کاذب فراوان، عاقبت نی لبک زنی به دام افتاد: پسرکی شش ساله، یکی از کودکان جدید، که به نی لبکی چوبی می دمید. پسری شیرین و وظیفه شناس و بسیار مورد محبت همه اما می بایست با او به صورت موجودی اهریمنی که اکنون بود، برخورد  می شد و بنابراین، مانند هر حیوان بیمار دیگر، خود و نی لبکش نابود شدند. پدر و مادر پریشان حالش اقرار کردند که   نی لبک بچه را به اسم یادگاری دوران ممنوعیت آلات موسیقی نهان کرده بودند و کودک هم معلوم نبود چطور آن را پیدا کرده بود. قضات فکر نمی کردند این موضوع توضیح ناپذیر باشد. درخواست هایی برای اعدام مطرح شد ولی بزرگان شهر بی رحم یا انتقام جو نبودند و درک می کردند که این پدر و مادر با از دست دادن فرزندشان به شدت تنبیه شده اند، پس در عوض به زندان طولانی محکوم شدند. هیچ کس اعتراض نکرد. زندان خود چنان آلوده به موش بود که حتی زندان های کوتاه مدت هم به معنای اعدام بود.

اکنون فرزندان تاریکی همه جا بودند یا دست کم این طور به نظر می رسید. اگر گزارش های اهالی وحشتزدة شهر را می شد باور کرد، حالا دیگر تپه های اطراف، پر از اشباح خفاش مانند کوچک بودند و شواهدی نیز مبنی بر حضورشان در خود شهر طی روز وجود داشت. به صندوق خانه ها یورش می شد، آرد روی زمین پخش می شد، تخم مرغ ها می شکست، در شکر نمک بود، در قوری ادرار، نوشته های مستحجن روی تخته سیاه مدارس و در مغازه های بسته ای که صاحبانشان بیمار شده یا مرده بودند، به چشم می خورد. پدر و مادرهای خسته از سر کار و شکار موش برمی گشتند و می دیدند تمام تابلوهای روی دیوار با زوایایی غریب کج شده، در قفس پرندگان باز شده و دستة درها ناپدید. این که گاهی کاشف به عمل می آمد این اتفاقات، شیطنت های بچه های بازیگوش خودشان است هم چندان مایة قوت قلب نبود زیرا انسان می بایست گمان می کرد آن ها را کودکان تاریکی طلسم کرده اند، گاهی این پدر و مادرها از بیم از دست دادن فرزندان خود به سبب شدت و حدت قوانین هوشیاری/گوش به زنگی که اکنون به مرحلة اجرا گذاشته می شد، نمی توانستند موضوع را به هیچ کس بروز بدهند. هرگاه در و مادرها می خواستند فرزندانشان را تنبیه کنند، آن ها فریاد برمی آوردند: تقصیر من نیست! فرزندان تاریکی در جلدم رفتند! خیلی خوب، خیلی خوب، اما فعلا هیس، حرفش را هم نزنید!   

حوادثی وحشتناک رخ می داد که حادثه نبود. شبی مردی که به دیدن دوستانش رفته بود، از نوشخانه بیرون آمد تا به خانه برگردد. او جایی را اشتباه یچید و از باغ های ویران شدة امتداد گردشگاه سردرآورد. یک نفر که دیده بود وی رد می شود، گفت انگار کس یا چیزی نامریی بازوی مرد را گرفته بود و می کشید و او هم وحشتزده به نظر می آمد. جسد ناسورش، بامداد روز بعد، لب رودخانه پیدا شد. موش گیری چنان ناپدید شد که پنداری به کل خورده شده بود. موش گیر دیگری به ضرب گلولة همکارش از پا درآمد و در دو مورد مختلف، هر چند از مرگ موش با قفل و کلید محافظت می شد، از غذا سردرآورد؛ در هر دو مورد همسری مرد ولی شریک زندگی اش به گونه ای معجزه آسا جان به در برد. زمانی که ازموش گیری که به همکارش شلیک کرده بود رسیدند آیا قتل وی تصادفی بوده، گفت به طور قطع خیر، نیرویی اسرارآمیز لولة تفنگش را گرفته و هنگام شلیک آن را نکان داده. اوضاع به روال سابق نبود. بویژه شب ها. اسباب و اثاثیه این طرف و آن طرف کشیده می شد و به یکدیگر   می خورد، دیوارها انگار تاب می خورد و به همدیگر برخورد می کرد و هر یک از پله های پلکان، نصف اندازة خود پایین افتاده بود. البته، مردم خیلی بیشتر از معمول می نوشیدند، شاید در گزارش ها مبالغه شده باشد، اما امور مسلمی که زمانی قابل اتکا بود، محو می شد.

با این که شهر خود را مملو از فرزندان تاریکی حس می کرد، بیشترشان نامریی باقی می ماندند، هرچند عده ای ادعا می کردند آن ها را دیده اند که همراه موش ها می دوند، روی ریسمان برج ناقوس کلیسا تاب می خورند و پشت دودکش های روی بام چمباتمه زده اند. با هرگزارشی که از مشاهدة این کودکان می رسید، ویژگی های جدیدی به خود می گرفتند. می گفتند این کودکان اندازة بچه های عادی هستند اما نسبت اندام هایشان مانند افراد بالغ است. با دست هایی دراز که گاه برای دویدن از آن ها استفاده می کردند؛ می توانستند خود را از دیوارها بالا بکشند و از نزدیک زمین حرکت کنند و ناگهان در آن ناپدید شوند. لباس هایشان رنگارنگ بود و چشمانشان اغلب می درخشید. اغلب ذکر می شد که بال دارند و گاهی هم دم. دم هایی که گاه کوتاه و پشمالو بود و گاه درازتر و شبیه دم موش. پول در خزانة شهر غیب می شد و یکی از اعضای شورای شهر نیز و همسرش، گرچه از فرط اندوه و وحشت دچار جنون شده بود، قادر بود جزئیاتی تکان دهنده موجودات عجیب و غریب شاخدار و بالداری که برای سرقت از شهر آمدند و شوهرش را با خود بردند، ارائه دهد. آه! نمی دانستیم شاخ دارند. آه بله! با حلقه های کوچک روی نوک شاخ! یا زنگوله! همه ای شاخ ها برق می زد پنداری جواهر نشان بود! زن گفت یقین دارد یکی از آن ها پسر گمشدة خودش بود که نی لبک زن وی را سال ها پیش دزدیده بود. زن که اشک می ریخت، گفت به چشمان پسرم نگاه کردم و به التماس از او خواستم پدر بیچاره اش را با خود نبرد ولی چشمان فرزندش مردمک نداشت، فقط به جای مردمک، شراره هایی ضعیف سوسو می زد! از زن خواستند شرحی کامل از فرزندان تاریکی بنویسد اما بعد او هم ناپدید شد. هنگامی که یکی از نگهبانان داوطلب کودکان متهم شد که دستی بر سر دخنرکی پنج ساله کشیده، او اصرار کرد که نه، کارِ یکی از کودکان تاریکی بوده و او فقط هر کاری از دستش برمی آمده کرده تا موجود دوزخی را از بچه جدا کند. دختر گیج شده بود ولی انگار با این توضیح موافق بود. اما بر سر فرزند تاریکی چه آمد؟ نمی دانم. دخترک جیغ می کشید، جماعتی دوان دوان سررسید، فرزند تاریکی در چنگم بود که غیبش زد. نگهبان که گوشوارة کوچک طلایی را در دست داشت، گفت تنها چیزی که توانستم نگاه دارم، همین بود. آرایه ای/زیوری پیش پا افتاده/معمولی/رایج. بیشتر کودکان هر روز آن را می زنند و گم می کنند. گفت آن را از داخل بینی کودک تاریکی بیرون کشیده.  نگهبان بی گناه شناخته شد اما از یکان اخراجش کردند و به طور مشروط آزاد شد. او در اقرارنامه اش شاخ را هم ذکر کرد و توانست شکل تفریبی اندام زیرین کودک تاریکی را که شبیه اندام زیرین بز بود، رسم کند.

کودکان جدید وانمود می کردند کودکان تاریکی را نمی بینند یا شاید هم به سبب معصومیت شان واقعا آن ها را نمی دیدندبا وجود این از حرف هایی که بینشان رد و بدل می شد و به گوش دیگران می خورد این طور برمی آمد که بیشتر ازآن چه می گویند، می دانند و وقتی سکوت می کردند، گاه به نظر می آمد به دقت به چیزی گوش     می دهند و لبخندی محو بر لب می آورند. کودکان تاریکی در آوازهایی که هنگام طناب بازی می خواندند و چیستان های کودکانة آن ها ظاهر می شدند( چه وقت آب خیس نیست؟ وقتی که سایة کودک تاریکی آن را به وجود می آورد...) و زمان یارکشی برای توپ بازی یا گرگم به هوا، همیشه اسم یکی از تیم هایشان را تیم کودکان تاریکی می گذاشتند. معمولا تیم دیگر، تیم شکارچی ها می شد. اگر بچه های کوچک نمی توانستند وارد تیم کودکان تاریکی بشوند، گریه می کردند. هنگامی که بچه ای ربوده می شد، نامش مانند گونه ای ورد که می گفتند خوش اقبالی می آورد، بین کودکان زمزمه می شد. ارگ نواز کلیسا که از زمان مصیبت نی لبک زن به بعد بیکار بود و به متصدی کفن و دفن تنزل درجه پیدا کرده بود، شغلی که وی را کمابیش دیوانه می کرد، آن قدر حضور ذهن برایش مانده بود که متوجه این نکته باشد که سر و صدا آشنای بازی بچه ها در زمین بازی، هرچند هنوز از صدای دویدن و تند و تیز جیغ معمول تشکیل می شد، به انگارة موسیقایی غریبی بدل می گشت که آهنگ های نی لبک زن را به یاد   می آورد. او برخی از این انگاره ها را روی کاغذ پیاده کرد که شورای شهر  پشت درهای بسته به بررسی   آن ها پرداخت جایی که برای نخستین بار پس از سال ها زمزمه های خرافه پرستانه به گوش رسید. وقتی بچه ها در خانه، در اتاق هایشان، با عروسکها و سربازها و قلعه های اسباب بازیشان بازی می کردند، اکنون دیگر فرزندان تاریکی با شیوه های مرموز خود در نمایش های کوچکشان به ایفای نقش می پرداختند. می شد صدای بچه ها را شنید که با فرزندان تاریکی حرف می زدند و فرزندان تاریکی به صدایی مضحک و جیغ مانند که مانند صدای ارواح می لرزید، جوابشان را  می دهند. حتی اگر این دنیا تماما زاییدة تصورات بود، دنیایی خیالی پدید آمده از حرف هایی پراکنده که پدر و مادرها و آموزگارها به طور اتقاقی شنیده بودند، دیگر این دنیایی بود که کودکان زیستن در آن را برگزیده بودند نه دنیایی که خانواده های سرشار از مهر آن ها برایشان فراهم کرده بودند؛ دنیایی که پدر و مادرهایشان اغلب حس می کردند به گونه ای به آن خیانت شده و در آن ناسپاسی و بی اعتمادی وجود   دارد. و خوب این عادلانه نبود.

روزی، یکی از موش گیرها که پس از کار طولانی روزانه به تفنگش تکیه داده بود و چپق کهنة سیاهش را دود    می کرد، نگاهی به رودخانة پر از موش انداخت و به این نتیجه رسید که انگار هرگاه کودکی ناپدید می شد یا     می مرد، تعداد موش ها کم می شد. کسانی که با او بودند نیز نگاهی به همان رودخانه انداختند و اندیشیدند: یعنی ممکن است؟ سرشماری موش ها ناممکن بود اما می شد انگاره هایی مشخص را در حرکاتشان ردیابی کرد. برای مثال، پل عابر پیادة چوبی ای وجود داشت که موش ها از آن برای رفت و آمد و جست و خیز استفاده می کردند و  در هر لحظه می شد حساب سرانگشتی از موش های روی پل انجام داد.

به اصرار موش گیرها، این جداول آماری را، چند روز تمام، کارمند شورای شهر در سپیده دم، ظهر و غروب، تهیه می کرد و معلوم شد که آمار و ارقام در روزهای مختلف بسیار شبیه یکدیگر بود تفاوتی هم نمی کرد که در آن روز چند کودک شده شده باشد. آنگاه، دخترکی نتوانست از بازی قایم باشک (در همان روز قانونی به تصویب مجلسین رسید که مطابق آن این بازی و هر بازی دیگر که مستلزم مخفی شدن بود، قدغن می شد) و روز بعد مشخص شد که تعداد موش ها کاهش یافته است. شاید نه به قدرکافی، انسان با یک نگاه متوجه تغییر نمی شد، اما آن قدر بود که شمارش موش های روی پل الزام قانونی پیدا کند. کودکی که در پی توله سگی فراری می دوید، به رودخانة خروشان افتاد و آب وی را برد و همان موقع یا تقریبا در همان موقع، تعداد موش ها دوباره کاهش یافت. همین طور هنگامی که کودک دیگری ناپدید شد (او از خود یادداشتی به جا گذاشت و گفت نزد فرزندان تاریکی می رود تا  بپرسد  آیا  همه  می توانند با هم دوست باشند؟) و کودک چهارمی نیز از بیماری سرایت کرده از موش جان داد.

فراخوانی برای جلسة اضطراری دیگر شورا که همة اعضای بالغ اجتماع به حضور در آن دعوت شدند، به عمل آمد. هیچ کس کنار نکشید. راه چارة پیش رویشان ناخوشایند بود و از آن جا که حتی نمی شد به آن فکر کرد، در ابتدا به زبان نیامد. همه می دانستند که پدر و مادرها مصرانه می خواستند که اصلا به صدای بلند به زبان نیاید. مباحث مقدماتی طول و درازی ارائه شد که رئوس مشکلات پیش آمده از زمان ظهور نی لبک زن تا زمان حال را رسم     می کرد، مباحثی شامل گزارش های مراکز بهداشتی و بیمارستانی، سردسته های گروه های شکار موش، انجمن تجاری، واحدهای داوطلب نگهبانی، کارمند شورای شهر و هنرمندانی که بر اساس موارد مشاهده و گزارش شده، طرح هایی از فرزندان تاریکی عرضه کردند. این کودکان آن قدرها شبیه هیچ کودکی نبودند اما همین انتظار هم    می رفت. ریاضیدانی را آوردند تا توضیحات فنی دقیقی دربارة نسبت ناپدید شدن یا مرگ کودکان و کاهش جمعیت موش ها ارائه کند. سخنان او قانع کننده بود هرچند به خوبی درک نشد. کسی پیشنهاد کرد برای صرف چای تنفس اعلام شود اما این پیشنهاد رای نیاورد. زمانی که تعداد کمی از والدین تردید خود را دربارة این که فرزندان تاریکی واقعا وجود دارند، اعلام داشتند و به این نکته اشاره کردند که شاید آن ها زاییدة تخیل جامعه ای دچار جنونی قابل درک هستند، بحث کوتاه داغ و پر تب و تاب درگرفت. این بحث به سرعت درگرفت و رنگ باخت  چرا که هواخواه چندانی نداشت. عاقبت هیچ راهی به جز روبرو شدن با مساله وجود نداشت: باید بین این که بگذارند بچه ها بروند یا زندگی- و مرگ- با موش ها یکی را انتخاب می کردند.

البته قربانی کردن کودکان برای نجات بزرگترها یا حتی برای نجات سایر کودکان امری نامعقول بود. والدین، آموزگارها و بسیاری از اهالی شهر با شور و حرارت تمام این عقیده را بیان کردند. نمی شد چنین تصمیمی برای دیگران گرفت و کودکان هم هنوز به سنی نرسیده بودند که خود تصمیم بگیرند. بزرگان با وقار سر تکان دادند. همگان/همة اعضای جامعه می بایست صحت این دیدگاه را تایید می کردند. وانگهی نتیجة کار، برآوردهایی مبتنی بر حدس و گمان دربارة مشاهدات اولیه که گرچه محاسباتی ارزشمند محسوب می شد، بیش از حد نامطمئن بود آن هم برای اقداماتی بسیار بی رحمانه و برگشت ناپذیر. بررسی جامعتری لازم بود. درخصوص سرشماری     موش های روی پل، تغییرات آب و هوایی فصلی، توضیحی محتملتر برای کاهش جمعیت آن ها تلقی شد، اگر اصلا چنین کاهشی در کار بود. آمار و ارقام، خود محل اختلاف بود و دیگران فهرست ها و جداول غیر رسمی مبهم دیگری ارائه می کردند؛ فهرست ها و جداولی که بیشتر پدر و مادرها را نگران می کرد و به شورای شهر عرضه می شد و به طور مقتضی مورد بررسی قرار می گرفت. آموزگاری چنین استدلال می کرد که حتی اگر سرشماری های رسمی صحت داشت، احتمالا جمعیت این جانوران موذی به طور عادی کاهش می یافت زیرا در تمام چنین بلایایی فراز و نشیب هایی وجود دارد. با صبر، همة این مشکلات می گذرد.

اما اطلاعات موجود از این دیدگاه حمایت نمی کرد. حتی کسانی که با والدین و آموزگارها همدردی می کردند، نمی کوشیدند درگیر جستجوی معقول حقیقت شوند بلکه نومیدانه درپی متقاعد ساختن دیگران بودند. حقیقت مسلم این بود که شهر آهسته آهسته از آلودگی موش ها می مرد و هرگاه کودکی ربوده می شد، آلودگی کاهش   می یافت؛ همه هم این را می دانستند حتی پدر و مادرها. باید اذعان کرد که این اطلاعات دست و پا شکسته اما وقت تنگ بود. بررسی مطول ممکن بود اشتباهی مرگبار باشد. پزشکی شرحی تمام و کمال از بحران کنونی بیمارستان ها ارائه داد که کارکنانشان غرق در بیماری بودند، بیمارهایشان کف زمین می خوابیدند، داروهایشان تمام شده بود و خود ساختمان ها را موش برداشته بود. موش گیرها نیز به شورا گوشزد کردند که تلاش های     خستگی ناپذیرشان برای برتری بر این جانورها کافی نبوده گرچه بسیاری از آن ها پدر و مادر نیز بودند و دربارة اظهارات خود آشکارا دودل. آن ها که تعضای خانواده شان را به سبب بیماری از دست داده بودند و خطر جان دادن عده ای بیشتر، از جمله خودشان، تهدیدشان می کرد، به صراحت می گفتند: اگر بچه ها بمانند، مثل بقیة ما از بیماری می میرند، پس این طور نیست که ما آن ها را قربانی سرنوشتی بدتر از عذابشان در این جا بکنیم. اما اگکر بروند، شاید بعضی از ما جان به در ببریم. راه حلی میانی پیشنهاد شد: قرعه کشی شود و کودکان را یکی یکی آزاد کنند تا این که موش ها ناپدید شوند. شاید بدین ترتیب عده ای جان به دربرند. دیگران استدلال می کردند اما این عادلانه نیست. چرا بعضی از پدر و مادرها فرزندان خود را از دست بدهند و بعضی دیگر نه؟ آیا این امر تا ابد تفرقه ای جبران ناپذیر در اجتماع ایجاد نمی کند؟ به هر تقدیر شاید این پرسشی صرفا بی اهمیت بود. طی سخنرانی ریاضیدان، همه متوجه رابطة آزاردهندة میزان کاهش جمعیت موش ها و تعداد کودکان باقیمانده در شهر شده بودند. پیرمردی خشمگین از انتهای تالار فریاد زد آن ها بچه ها را می خواهند، بگذارید نصیبشان شوند! همیشه می توانیم بیشتر از این بچه درست کنیم!

غوغایی به پا شد. نعره ها و تهمت ها. کسی فریاد زد فکر می کنی خیلی آسان است؟ دیگران فریاد زدند بچه های خودت کجا هستند؟ بچه درست کردن که کاری ندارد، بزرگ کردنش مهم است! با فریاد مانع حرف زدنشان شدند و آن ها هم در پاسخ فریاد زدند. مردم قاتل و بزدل و خودخواه و مرده خوار و نیست انگار  لقب گرفتند. پدر و مادرها فریاد کشیدند اگر قرار است بچه هایشان بمیرند، آن ها نیز با بچه هایشان می میرند و همسایه هایشان نیز داد زدند: بروید که برنگردید! در تمام این اثنا، صدای چکش رئیس جلسه به گوش می رسید و سرانجام، وقتی نظم دوباره برقرار شد، از مسنترین عضو شورا که عاقلترین عضو آن نیز پنداشته می شد و تاکنون ساکت مانده بود، خواستند که نظر خود را اعلام کند. صندلی چرخدارش را به مرکز روشن سکوی کوچک جلوی تالار آوردند که آن جا، پشت سرش، بزرگان جلوس کرده بودند. او که دستان پیرش می لرزید ولی چهره اش آرام و رئوف بود، به جماعت غرولندکنان خیره شد. رفته رفته، سکوت مستولی شد.

عاقبت مرد با صدای سالخوردة ضعیف خود گفت هیچ کاری از دست ما برنمی آید. این انتقام فرزندان تاریکی است. سال ها پیش، ما در حقشان ستمی وحشتناک کردیم و آن ها هم حق دارند این طور جوابمان را بدهند.او که بی حرکت زیر نور ضعیف نشسته بود، مکثی کرد. گفت فکر کردیم می توانیم به راحتی برایشان جایگزین بیابیم. اما اشتباه می کردیم. به نظر می آمد مختصر آب دهانی از گوشة لبانش جاری است و دست لرزانش را بلند کرد تا دهانش را پاک کند. گفت نمی دانم فرزندان تاریکی واقعا وجود دارند یا نه؟ من خودم هرگز آن ها را ندیده ام. اما حتی اگر هم وجود نداشته باشند، به هر حال این اتفاقات انتقام فرزندان تاریکی است. دوباره مکث کرد پنداری   می خواست کلماتش پیش از ادامه، به طور کامل درک شود یا شاید اندیشه هایش دیر به ذهنش خطور می کرد. ولی موش ها را دیده ام و با همین چشم های کم سویم، می دانم که واقعی هستند. این را هم می دانم که سرشماریشان هم، چه دقیق باشد چه نباشد، واقعی است و واکنش های شما نیز به این سرشماری، گرچه ضد و نقیض، واقعی است. شاید واقعی ترین چیز در میان همة چیزها. انگار لحظه ای سردرگم شد و پیش از این که ادامه دهد، سرش اندکی تکان خورد: شاید کم شدن عدة موش ها ناشی از گم شدن هرروزة بچه هایمان باشد یا شاید به خاطر نظم/ضرباهنگ ها/نواخت طبیعت یا آب و هوا یا این که بالاخره موش گیرهایمان موفق شده اند. حتی شاید تعداد موش ها کم نشده و ما در اشتباهیم. مهم نیست. بچه ها باید بروند. صدای ملایم به شماره افتادن نفس ها از سراسر تالار به گوش رسید. همین طور که صدای نفس زدن ها فرو می مرد، مرد گفت چون ما همین هستیم که هستیم. پیرمرد مدت کوتاهی به جماعت خیره شد و هریک از آن ها حس کرد نشان شده هرند غیرممکن بود که او بتواند آن سوتر از لبة سکو را ببیند. مرد گفت بچه ها یک به یک نمی روند. همه یک باره و فورا می روند. این هم عادلانه است هم عملی. و این را هم بگویم که اجتناب ناپذیر. چنان سر تکان داد که انگار با خود موافقت یا شاید تاکید می کرد. خود آن ها هم با هم خوشحالترند تا تنها. و اگر ما که می مانیم نتوانیم بر اندوه خود غلبه کنیم، دست کم می توانیم غمخوار هم باشیم و همدیگر را دلداری بدهیم. حتی همین الساعه، اگر توصیه های خاضعانة  ما در حال اجرا باشد، بچه ها دور هم جمع می شوند و به آن ها می گویند لباس های مورد علاقه شان را بر تن کنند و اسباب بازی های مورد علاقه شان را با خود بیاورند و بعد به میدان شهر، بیرون این ساختمان،               می آورندشان. در حالی که پدر و مادرها که رنگ از رخسارشان می پرید و آهسته از صندلی هایشان بلند می شدند، او دوباره دهان خود را با پشت دست پاک کرد و چهره اش غمگینتر شد. گفت من آینده ای کمابیش اندوهبار برای شهرمان پیش بینی می کنم. عاقبت موش ها، به هر دلیل، ناپدید می شوند گرچه عدة دیگری ما از امراض      مشمئز کننده شان جان می دهند و گردشگاه مان بازگشایی و تجارت از سر گرفته می شود. اما حتی اگر باید قوانین مربوط به موسیقی را لغو کنیم، باز هم چندان اثری از آوازخوانی یا دست افشانی در این جا نمی ماند چون از بچه ها خبری نیست و تنها خاطره ای از آن ها به جا مانده. برای پدر ها و مادرهای شهر تحمل دوبارة چنین عذابی آسان نیست و من برای آن ها متاسفم، همان طور که یقین داریم همة ما متاسفیم. نباید از آن ها بخواهیم دوباره نین مصیبتی را تحمل کنند. سر پیرش را اندکی تمان داد. آه. می توانم صدای بچه ها را آن بیرون بشنوم. به آن ها       می گویند که می روند تا با فرزندان تاریکی بازی کنند. آن ها شاد از این جا می روند. همة شما این فرصت را دارید که برایشان دست تکان بدهید ولی احتمالا پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند. البته هیچ گاه بر هم                 نمی گردند. پیرمرد که آهسته حرف می زد، در مکثِ بهت آلودِ پیش از هجوم به درهای خروج، گفت: آیا بالاخره از شر فرزندان تاریکی خلاص می شویم؟ آهی کشید و در حالی که سرش روی سینه می افتاد، انگشت لرزانش را بلند کرد و به آهستگی انگار به نشانة  هشداری خطیر تکان داد. نه. نه. نه، دوستان من. خلاص نمی شویم.                                       

 

    

             

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #3 نيلوفر .ن 1392-07-28 05:09
لذت بردم . :roll:
بازگو کردن
 
 
0 #2 مهدي .س 1392-07-27 05:16
ترجمه خوبي بود . سو‍‍ژه داستان هم بسيار جالب بود .
بازگو کردن
 
 
0 #1 مريم سميعي 1392-07-21 04:29
با تشكر از ترجمه شما و داستان زيبايي كه زحمت كشيديد
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 26 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت