Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - دکۀ خورشيدو
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 


دکه ی خورشیدو

 محمد  بهارلو
مردی كه‌ پشت‌ِ فرمان‌ نشسته‌ بود شيشة‌ پنجره‌ را كشيد پايين‌ سيگارش ‌را از ميان‌ِ دو انگشت‌ پراند  روی شانة‌ جاده‌. نگاهش‌ به‌ پرچم‌های‌ِ رنگ‌‌ووارنگ‌ بود كه‌ دو‌ طرف‌ نرده‌های آهنی و زنگ‌زدۀ پل‌، سرِ چوب‌های بلند، تو باد لت می‌زدند.

   ـ به‌آب‌ نگاه ‌كن‌!

   مرد واسوخته‌ای‌ كه‌ كنارش‌ نشسته‌ بود و به‌ نخلستان‌ِ آن‌ سوی دشت‌ِ لخُت‌ نگاه‌ می‌‌كرد رويش‌ را برگرداند. راننده‌ گفت‌: بار‌ اول‌ که ‌چشمم ‌‌افتاد ‌به‌اش خيال‌‌ كردم‌‌ عوضی ‌می‌‌بينم‌.

   سرِ پُل‌ كه ‌رسيدند راننده ‌از سرعت‌ جيپ‌ كم‌ كرد. دو طرف رودخانه ‌از ‌نی‌ها و علف‌های‌ بلند پوشيده ‌شده‌ بود و جريان‌ِ آب‌، سبز و آبی، رو به جنوب‌ مي‌رفت‌. باد روی پهنۀ رودخانه چین‌های ریز می‌انداخت.  

   ـ محشر‌ است‌ نه‌؟

   مرد واسوخته‌ گفت‌: چي‌ محشر‌ است‌؟

   ـ اَكه‌ هي‌، خدايت‌ را شكر!

   راننده‌ زد روي‌ غربيلك‌ِ فرمان‌ و رويش‌ را به‌ طرف‌ِ مرد برگرداند، گفت: هيچ‌ وقت‌ رنگ‌ِ شط‌ را اين‌ جور ديده‌ بودي‌؟ آن‌ رنگ‌ِ چرك‌ِ و نوچ گِل‌آلود يادت‌ نمي‌آيد! مثل‌ معجون‌ِ شير و چاي‌ بود که خاک‌اره ریخته باشند توش. اما حالا شده‌ عين‌ِ رنگ‌ِ دريا، صاف‌ و زلال‌، مثل‌ِ اشك‌ِ يك‌ بچه‌يتيم‌ِ چشم‌ آبي‌.

   خنديد و جيپ‌ را زد كنار، روي‌ِ گُردة‌  پُل‌ ايستاد. پشت سرشان خاک هوا شد. گفت: تو را به‌ جدت‌ عاشور، سرت را بگیر بالا و به جای آلبالو‌گیلاس چیدن چشم‌هات رو وا‌کن!

   عاشور از لاي‌ پلك‌ها و مژه‌هايي‌ كه‌ انگار يك‌در‌ميان‌ ريخته‌ بود نگاهش ‌كرد. عينكش‌ را از جيب‌ِ پيرهن‌ بيرون‌ آورد گذاشت‌ روی چشم‌هاش‌ و سرش‌ را از پنجره‌ درآورد به‌ آب‌ و بعد به‌ خط‌ِ افق‌ كه‌ تو غبارِ قهوه‌اي‌رنگي‌ گُم‌ شده بود نگاه‌ كرد.

   ـ هوم. فقط ما نیستیم که عوض شده‌‌ایم.

   ـ ده‌ سال‌ زمان درازی است برای زیر و رو شدن یک شهر، آن هم یک هم‌چین ده سالی. شاید یک سالش هم زیاد بود. نمی‌خواهی یک نگاهی بیندازی؟

  ‌ در را باز كرد رفت پايين‌ تكيه‌ داد به‌ نردة‌ فلزي‌ و خم‌ شد نگاه‌ كرد به‌ جريان‌ِ آب‌. در پيچ‌ِ رودخانه‌ دگل‌ِ يك‌ كشتي‌ِ غرق‌شده‌ مثل بال‌ِ نهنگ ‌از آب‌ بيرون‌ زده‌ بود. زنجره‌ها و قورباغه‌ها لابه‌لای نی‌ها صدا به صدا انداخته بودند. عاشور پایین نیامد. سيگاري‌ از جيبش‌ درآورد. راننده‌ برگشت ‌طرف‌ او:  قرارمان‌ اين‌ نبود تصدقت بشوم.

   عاشور سيگار را كه‌ ميان‌ِ لب‌هاش‌ گذاشته‌ بود برداشت‌ مچاله‌اش ‌كرد انداخت‌ تو آب‌. پلك‌هاش‌ را از تیزی‌ِ نورِ آفتاب‌ تنگ‌ كرده‌ بود. سرش‌ را انداخت‌ پايين‌.

   ـ حالا نمي‌خواهد اخم و تُرش‌ كني‌!

   يك‌ مرغ‌ِ كاكايي‌ از بالای پُل‌ گذشت‌ و روی ني‌هاي بلند‌‌ آن‌ سوي ‌رودخانه‌ آمد پايين‌ نشست‌ روی پوزة قایقی كه‌ تو ساحل‌ به ‌گِل‌ نشسته‌ بود. راننده‌ نگاهش‌ را از مرغ‌ گرفت‌ و گفت‌: شاید واسه اين‌ همه‌ چولاني‌ باشد كه‌ تو ساحل‌ در‌آمده. تو پيچ ‌ِرودخانه‌، آن‌ بالا، چولان‌ پهنای‌ آب‌ را گرفته‌. اگر حالش را داشتی می‌بردم نشانت می‌دادم. حیف که دارد تاریک می‌شود.

   جيپ‌ را از جلو دور زد رفت نشست‌ پشت‌ِ فرمان‌، گفت‌: شايد هم‌ از کندی‌ِ جریان آب‌ و رسوب‌ گِل‌ باشد. هم‌چین رنگی واسه این رودخانه نوبر است. تو این چند روز می‌توانیم حسابی همه‌جا را سیاحت کنیم.

   فرمان‌ را كه‌ مي‌چرخاند نگاه‌ كرد به‌ عاشور: تو لک رفته‌ای!

   عاشور هیچ نگفت و نگاه‌ كرد به‌ قرص نارنجی خورشيد كه‌ پشت‌ِ نخل‌ها پايين‌ مي‌رفت‌. به‌ آن‌ دست‌ِ پُل‌ كه‌ رسيدند سرفه‌ای‌ كرد و گفت‌: از جادة‌ خاكي‌ برو پايين‌!

   ـ واسه چي‌؟

   ـ برو تا به‌ات‌ بگويم‌.

   ـ سلمان‌ چشم به راه‌مان‌ است‌. تا اين‌ جاش‌ هم‌ دو سه‌ ساعت‌ دير كرده‌ايم‌.

   ـ خوب‌ باشد. يك‌ ساعت‌ ديگر هم‌ روش‌.

   ـ دست‌ بردار عاشور! پيرمرد دل‌واپس‌ مي‌شود.

   ـ پس‌ تو برو من‌ خودم‌ بعد مي‌آيم‌.

   ـ شوخي‌ات‌ گرفته‌!

   از را‌ه خاكي‌ِ باريكي‌ كه‌ سمت‌ِ راست‌ِ جادة‌ اصلي‌ بود رد شدند. عاشور باز سرفه‌ كرد و گفت‌: نگه‌ دار من‌ پياده‌ مي‌شوم‌.

   آمد در را باز كند که راننده‌ زد روي‌ ترمز و جيپ‌ كشيد روی خاك‌ريزِ جاده‌ و غبار نرمی دور و برشان به هوا رفت. نگاه‌ كرد به‌ او و دست‌هاش را بالا برد: خوب‌، هر چه‌ تو بگويي‌.

   عاشور دستش به دست‌گیره بود. غبار که نشست راننده‌ فرمان‌ را چرخاند و عقب‌عقب‌ رفت‌ تا به راه خاكي‌ رسيد و باز فرمان‌ را چرخاند و از راه خاكي‌ كه‌ کمرکش‌ِ تندي ‌داشت‌ رفت‌ پايين‌. راه‌ِ باریک پُر دست‌اندازی بود كه‌ به‌ نخلستان‌ مي‌رسيد.

   ـ نمي‌خواهي‌ بگويي‌ می‌خواهی‌ كجا ‌بروي‌؟

   ـ جلوتر كه‌ برویم‌ خودت می‌فهمی.

   از گدار نهرِ خشكي‌ رد شدند و خاك‌ريزی را كه‌ دور و برش‌ گوني‌هاي‌ شن‌ و تير و تخته‌های زمخت‌ چيده‌ شده‌ بود دور زدند. چند فاخته‌ از ميان گونی‌های شن‌ پريدند، بال‌زنان‌، به‌ طرف‌ِ نخلستان‌ رفتند. راننده‌ از خاکی كه‌ توی اتاقك‌ِ جيپ‌ پيچيده‌ بود به‌ سرفه‌ افتاد. عاشور شيشه ‌را تا نيمه‌ كشيد بالا و سيگاري‌ از جيب‌ِ پيرهن‌اش‌ درآورد به‌ لب‌ گذاشت‌. راننده‌ دست‌ كرد توی جيبش‌ قوطي‌ِ كبريت‌ را درآورد گذاشت‌ روی داشبورد.

   ـ موسي‌، بپيچ‌ دست‌ِ چپ‌!

   موسي‌ فرمان‌ را پيچاند و کنارۀ سپرِ جيپ‌ گرفت به‌ تنة‌ شكستة‌ نخلي‌ كه ‌روي‌ زمين‌ افتاده‌ بود. عاشور سرش‌ را از پنجره‌ برد بيرون‌ دور و برش‌ را نگاه‌ كرد. سيگار لاي‌ انگشت‌هاش‌ بود، گفت‌: به‌ نهر كه‌ رسيدي‌ برو دست‌ِ راست‌.

   از كنارِ يك‌ رديف‌ِ نخل‌ِ بي‌شاخ‌ و برگ‌ گذشتند و رسيدند به‌ اتاقك‌ِ گلي ‌ِخرا‌به‌ای كه‌ پشتش‌ تلی از تنه‌های نخل‌ِ سوخته‌ بود. موسی گفت: صدا را شنيدي‌؟

   عاشور شيشه‌ را كه‌ تا نيمه‌ بالا برده‌ بود كشيد پايين‌. هيچ‌ نگفت‌. موسی گفت: انگار شيهة‌ اسب‌ بود.

   رفتند جلوتر تا رسيدند به‌ نهري‌ كه دو طرفش علف‌های هرز بود.‌ كف‌ِ نهر‌ خيس‌ بود. عاشور گفت: حالا به‌ راست‌.

   موسي‌ اشاره‌ كرد به‌ سيگار و گفت‌: چرا روشن‌اش‌ نمي‌كني‌؟

   ـ عجله‌ نكن‌!

   ـ ازت‌ لجم‌ گرفته‌. خوب بلدی آدم را سر قوز بیندازی. بكش‌!

   ـ مي‌بيني‌ آدم‌ها چه‌ زود می زنند زیر قول و قرارشان. تو یعنی بنا بود هوایم را داشته باشی.

   ـ خدا مرا لعنت‌ كند عاشور. گاهی وقت‌ها خیال می‌کنم با شیطان هم می‌توانی دست‌به‌یکی کنی.

   ـ حالا گازش‌ را بگير تا هوا تاريك‌ نشده‌! تو یک هم‌چین وقتی شاید بد نباشد به حرف دل‌‌مان گوش بدهیم.

   سيگار را گذاشت‌ پشت‌ِ گوش‌اش‌ و گفت‌: انگار همین دیروز بود. منوچهر شفيعي‌ را يادت‌ مي‌آيد؟

   موسي‌ هيچ‌ نگفت‌. يك‌ رگ‌ِ كبود روی شقيقه‌اش‌ مي‌تپيد.

   ـ داريوش‌ كاشاني را‌ چه‌ طور؟ حسين‌ ناني را‌ چي‌؟ اما زيتوني‌ و سياه‌پور حتم يادت‌ مي‌آيند. اين‌ دو تا وقتي‌ كه‌ ما از آب‌ و گِل‌ درمی‌آمديم‌ اسم‌شان ‌سرِ زبان‌ها بود. تو گوشه‌ و كنار محلة‌ عروسي‌ و احمدآباد تا گران‌ِ شاه‌پوري‌ و پشت‌ِ باغ‌ِ ملي‌ هر كجا كه‌ بساط‌ِ قمار پهن‌ بود كاسه‌كوزه‌اش‌ می‌رسید به‌آن‌ها.

   موسي‌ زمين‌ِ پُرچاله‌چولۀ جلوش‌ را مي‌پاييد و با هر دو دست‌ فرمان‌ را گرفته‌ بود. لب‌هاش‌ را مي‌جويد.

   ـ سياه‌پور را خاطرت هست تو لباس‌ِ سفيدِ نیروی دريايي‌! مثل‌ام‌.پی‌های امريكايي‌ بود. موقعي‌ كه‌ رفت‌ خدمت‌ِ نظام‌ ميدان‌ افتاد دست ‌ِزيتوني‌.

   ـ بگذار برگردم‌. تو حالت‌ سرجا نيست‌. سلمان‌ دل‌واپس ‌مي‌شود. من به ستاره قول داده‌ام.

   ـ چرند نگو!

   از ميان‌ِ دو رديف‌ نخل‌ مي‌گذشتند. گاهی پرند‌ه‌‌ای از لابه‌لای شاخ و برگ‌ها می‌پرید. موسي‌ لب‌هاش‌ را می‌جويد. عاشور گفت‌: يك‌ شب‌ سياه‌پور از پادگان درمي‌رود و یک‌راست مي‌آيد تا از زيتوني‌ تلكه‌اش‌ را بگيرد. فرداش‌ را بايد خاطرت‌ باشد! با ساطور آمد دَم‌ِ قهوه‌خانة‌ لین یک كه‌ پاتوق‌ِ زيتوني‌ بود، با همان‌ لباس سفيدِ خدمتش‌. محمد دراز و قربان‌ كچل‌ هم‌ پشت‌ِ زيتوني‌ درآمدند، و وقتي‌ صدای‌ عربده‌ها بلند شد مردم‌ از خانه‌ها ريختند بيرون‌. نمي‌دانم ‌جان‌باز آن‌ وسط‌ طرف‌ِ كي‌ بود. قمارخانة‌ عروسي‌ را او مي‌گرداند. آن‌ها يك‌ خرده‌حساب‌ِ قديمي‌ را  صاف‌ مي‌كردند. وقتي‌ پريدند به‌ هم‌ ميز و صندلي‌ بود كه‌ از قهوه‌خانه‌ پرت‌ مي‌شد تو كوچه‌. من‌ يك‌هو چشمم‌ افتاد به‌ سياه‌پور. چه‌ خوني‌ مي‌رفت‌ ازش‌. پيرهن‌ِ سفيد و برگة‌ آبي‌ِ يقه‌اش‌ غرق‌ِ خون‌ بود. بعد هم‌ صداها افتاد و بنا كردند به‌ دويدن‌. زيتوني‌ و محمد دراز و قربان‌ كچل‌ چپیدند تو خانه‌اي‌ كه‌ پشت‌ِ قهوه‌خانه‌ بود. وقتي‌ سياه‌پور با ساطورش‌ رسيد دَم‌ِ درِ خانه‌، در را از پشت‌ كلون‌ كرده‌ بودند. او هم دورخيز كرد و خودش‌، تنۀ گنده‌‌اش‌، را با خوني‌ كه‌ ازش‌ مي‌رفت‌ كوبيد به‌ در و لته‌هاي‌ چوبي‌ از جا‌ كنده‌ شدند افتادند زيرِ پاش‌، و من‌ يك‌ لحظه‌ محمد دراز را ديدم‌ كه‌ با زيرپيرهن‌ِ ركابي‌ِ سفيد پشت‌ِ يكي‌ از پنجره‌هاي‌ِ اتاق ‌ِروبه‌روي‌ در سرش‌ را دزديد و بعد صدای  ‌جيغ‌ِ زن‌ها بلند شد...

   ـ بس‌ كن‌ ديگر عاشور! از اين‌ حرف‌هایی که یک عمر شنیده‌ام عُقَم‌ مي‌نشيند.

   ـ نمي‌خواهي‌ دنباله‌اش‌ را بشنوي‌! آدم‌ كه‌ نمي‌تواند از خاطراتش‌ فرار كند. اين‌ها را گفتم‌ كه‌ درازی راه‌ را كوتاه كرده‌ باشم‌. یک وقتی خیال می‌کردم باید فقط خاطره‌های خوب را واسه خودم نگه دارم اما بعدش دیدم بدهاش هم چه بخواهیم چه نخواهیم بیخ ریش‌مان بسته‌اند. خوب‌ داريم‌ مي‌رسيم‌. چراغ‌هات‌ را روشن‌ كن!

   خورشيد غروب‌ كرده‌ بود و قرص‌ِ ماه‌ تو کنج آسمان‌ِ آبي‌ مي‌تابيد. موسي‌ چراغ‌ها را روشن‌ كرد. از روی ‌تنه‌هاي‌ حصيرپوش‌ِ نخلي‌كه‌ روي‌ يك‌ نهر‌ انداخته‌ بودند رد شدند.

   ـ اين‌ جا را ديگر بايد خاطرت باشد‌. بايد رونما بدهي‌. خوب ‌چشم‌هات‌ را باز كن‌!

   سگي‌ پارس‌كنان‌ به‌ طرف‌ِ جيپ‌ دويد. پشت كشيده‌ و بلند و دندان‌هاي ‌درازي‌ داشت‌.

   ـ اين‌ بايد از توله‌سگ‌های  ‌باوفاي‌ خورشيدو باشد.

   موسي‌ زد روي‌ ترمز و سگ‌ عقب‌ جست. با چشم‌هاي‌ رُك‌زده‌ نگاهش می‌‌كرد: تو يك‌ تخته‌ات‌ كم‌ است‌ عاشور! من‌ را بگو كه‌ خيال‌ مي‌كردم‌ آن ‌عادت‌ِ لعنتي‌ از سرت‌ افتاده‌. بی‌چاره، ستاره را بگو!

   عاشور مي‌خنديد. پره‌هاي‌ بيني‌ِ موسي‌ مي‌لرزيد. سگ‌ پارس‌ مي‌كرد. عاشور كبريت‌ را از روي‌ داشبورد برداشت‌ و در را باز كرد. موسي‌ گفت‌: من‌ برمي‌گردم‌. يك‌ دقيقه‌ هم‌ اين‌جا وانمی‌ایستم.

   ـ بيا پايين‌، بچه‌بازي‌ را بگذار كنار!

   عاشور از جيپ‌ پياده‌ شد رفت‌ به‌ طرف‌ِ سگ‌ كه‌ هنوز پارس‌ مي‌كرد: آرام‌ حيوان‌، آرام! وفايت‌ كجا رفته‌؟ مگر خون‌ سگ‌هاي‌ خورشيدو تو رگ‌هات‌ نيست‌؟ مرا نمي‌شناسي‌؟ انگار تو هم‌ معلول‌ شده‌اي زبان‌بسته‌!

   سگ‌ روي‌ پاي‌ چپش‌ مي‌لنگيد. یک تخته از پشم‌های گُرده‌اش ریخته بود.

   ـ تو اين‌ سال‌ها هيچ‌ كس‌ و هيچ‌چيز انگار در امان‌ نبوده‌.

   ـ باورم‌ نمي‌شود. من‌ را بگو كه‌ دلم‌ داشت‌ قرص‌ مي‌شد. يعني‌ آن‌ حرف‌ها همه‌اش‌ بادِ هوا بود!

   عاشور رفت‌ ايستاد روبه‌روي‌ نهري‌ كه‌ تو شيب‌‌ِ نمناكش‌ جابه‌جا حفره‌ها‌ی خرچنگ‌ بود. چند بي‌شْلَمبُو كف‌ِ خيس‌ِ نهر مي‌جنبيدند. گفت‌: به‌ دلت‌ بد نيار! بيا پايين‌ تا تاريك‌تر‌ نشده‌.

   از كنارِ نهرِ بي‌آب‌ راه‌ افتاد. سيگار را از پشت‌ِ گوش‌ برداشت‌ و روشن‌اش‌ كرد. سگ‌ دنبالش‌ راه‌ افتاد. عينكش‌ را از جيب‌ درآورد و گذاشت ‌روي‌ قوزك‌ِ بيني‌اش‌. موسي‌ درِ جيپ‌ را باز كرد آمد پايين‌.

   ـ چرا آن‌جا خشكت‌ زده‌؟

   يك‌ قدم‌ به‌ طرف‌ موسي‌ برگشت:  قول‌ مي‌دهم‌ زياد لنگ‌ نكنم‌. گناه‌ِ نكرده‌ را قصاص‌ نيست‌! يك ‌نگاهي‌ مي‌اندازيم‌ برمي‌گرديم‌. دلم‌ مي‌خواهد ببينم‌ چی‌ سرِ آن‌جا آمده، همين‌. سيگارم‌ را هم‌ خاموش‌ مي‌كنم‌. بيا! آها.

   سيگار را انداخت‌ زمين و‌ پاسارش كرد، گفت‌: دلم‌ را نشكن‌ موسي‌!

   ـ تو داري‌ به‌ لانة‌ عقرب‌ پا مي‌گذاري‌.

   ـ لانة‌ عقرب‌ كدام‌ است‌؟ نكند ترس ورت داشته! از چی مي‌ترسي‌، از روح‌، از اجنه‌؟ خوب‌ تو همين‌جا بمان‌، من‌ زود برمي‌گردم‌.

   فاخته‌ای‌ از بالای سرِ عاشور گذشت‌ رفت‌ نشست‌ تو شاخ‌ و برگ‌ِ خشکیدۀ‌ نخلي‌ كه‌ كنارِ جيپ‌ بود. موسي‌ که لندلند می‌كرد به دور و برش نگاهی انداخت و بعد حاشية‌ نهر را گرفت دنبال ‌عاشور راه‌ افتاد. از زيرِ شاخه‌های پیچ‌درپیچ و گره‌دار يك‌ كُنارِ پير گذشتند. با پارچه‌هاي‌ِ كوچك‌ِ رنگ‌‌به‌‌رنگ‌ به‌ شاخه‌ها وساقه‌هاش دخيل‌ بسته‌ بودند. عاشور برگشت و گفت: زاير غضبان‌، وردست‌ِ خورشيدو، مي‌گفت‌ شب‌هاي‌ جمعه‌ اجنه‌ پای اين‌ كُنار آوازِ بمباسي‌ مي‌خوانند. مي‌گفت‌ با چشم‌ خودش‌ ديده‌ ‌ زير درخت‌ لخت و عور مي‌رقصيده‌اند. جوری می‌گفت که آدم راستی‌راستی باورش می‌شد. باید می‌دیدی که چشم‌هاش چه‌جور برق می‌زد. بعد دست و پاهاش مثل چوب خشک می‌شد.

   از ميان‌ چند نخل‌ِ بلند رد شدند و رسيدند به‌ ‌ عمارت‌ِ كاه‌گلي‌ِ بزرگی‌ كه‌ درِ چوبي‌ دولته‌اي‌‌اش از بيرون ‌كلون‌ شده‌ بود. عاشور گفت: اين‌ هم‌ دكة‌ خورشيدو، پاتوق‌ِ لات‌ و لوفرهاي‌ شب‌‌زنده‌دار. خورشيدو مي‌گفت‌ خاكش دامن‌گير است‌.

   ـ خاكش‌ يا هواش‌؟

   ـ خوب‌، پس‌ نفس‌ات را حبس کن. بپّا مبتلا نشوی!

   عاشور دستش‌ را به‌ طرف كلون‌ِ در برد.

   ـ شايد كسي‌ آن‌ تو باشد. بهتر است‌ در بزني‌.

   ـ راه و رسمش این نیست. آدم‌ وقتي‌ پا تو دكه‌ می‌گذارد در نمي‌زند.

   عاشور که لنگۀ در را باز كرد سگ‌ خزید‌ تو. لولای ‌در لق‌ مي‌زد. داخل حياط‌ِ خاكي‌ِ دنگالي‌ شدند كه‌ نخل‌ِ خشكي‌ ‌میانش بود. پاي‌ نخل‌ ‌تنورِ دودزدۀ شکسته‌ای بود. سمت‌ِ جنوبي‌ِ حياط‌  پلكان آجري‌ِ كوتا‌هی بود كه‌ به‌ طرف اتاق‌ها مي‌رفت‌ كه‌ درها و پنجره‌هاش بسته‌ بود. پای نخل كه ‌رسيدند در پشت‌ِ سرشان‌ بسته‌ شد.

   ـ بيا برگرديم‌. رفتن‌ تو اين‌ بيغوله‌ نكبت‌ مي‌آورد.

   عاشور دستش‌ را گرفت: صبر كن‌ مرد!

   سگ‌ از پلكان‌ِ آجري‌ بالا رفت‌. عاشور چشم از حیوان برنمی‌داشت. سگ بنا کرد دم جنباندن.

   ـ می‌بینی، ازمان‌ دعوت‌ مي‌كند برويم‌ بالا.

   ـ انگار كسي‌ صدامان‌ مي‌زند.

   ـ من‌ كه‌ چيزي‌ نمي‌شنوم‌.

   عاشور از پله‌ها بالا رفت‌. سگ‌ جلوِ درِ ‌اتاق‌ اول ايستاد و زمین را بو کشید. عاشور دست‌ به‌ دست‌گيره برد و در با صداي‌ خشكي‌ باز شد. سگ‌ رفت‌ تو اتاق‌. موسي‌ كه‌ وسط‌ِ حياط‌ ايستاده‌ بود گفت‌: مي‌شنوي‌؟

   ـ خيالاتي‌ شده‌اي‌!

   سگ‌ از اتاق‌ بيرون‌ آمد. استخوان‌ِ درشتي‌ ميان دندان‌هاش‌ بود.

   ـ اي‌ ناقلا! بايد اين‌جا انبارِ آزوقه‌ات‌ باشد.

   سگ دور خودش چرخی زد و استخوان‌ از دهن‌‌اش افتاد. عاشور خم‌ شد تا نگاهی به استخوان‌ بیندازد که سگ‌ خودش‌ را عقب‌ كشيد و بنا کرد به خرخرکردن. عاشور گفت‌: مثل‌ استخوان‌ِ دست‌ِ آدمي‌زاد است‌.

   چشم‌های سگ برق می‌زد. موسي‌ از پله‌ها بالا رفت‌. ايستاد بالاي‌ سرِ عاشور و زل زد به‌ استخوان‌، گفت: پناه بر خدا! بيا از اين‌ جا برويم‌. اين‌ سگ‌ بايد از آن‌ آدم‌خوارها باشد.

   عاشور قد راست کرد و رفت‌ طرف اتاق‌ِ دوم‌ و دو لنگۀ درش را باز كرد. كبريتش‌ را از جيب‌ درآورد. خالي‌ بود، گفت: كبريتت‌ را بده‌ ببینم‌! چه‌ بويي‌! انگار بوي‌ لاش‌ است‌.

   نورِ ماه‌ آستانة‌ اتاق‌ را روشن‌ مي‌كرد. موسي‌ جلو رفت و پشت سر عاشور كبريت‌ كشيد. اتاق‌ روشن ‌شد. يك‌ قدم‌ به‌ عقب‌ برداشت‌: پناه‌ بر خدا! انگار يك‌ جنازه‌ است. چه‌ بلايي‌ سرش‌ آورده‌اند؟

  از اتاق‌ آمد بيرون‌ و خم‌ شد جلوِ دهن‌اش‌ را گرفت‌ و بنا کرد عُق‌زدن. عاشور به طرفش آمد: كبريت‌ را بده‌ من‌!

   موسي‌ بي‌ آن‌ كه‌ سر برگرداند كبريت‌ را به‌ او داد. سگ‌ غیبش زده بود. موسي‌ از پله‌ها پايين‌ آمد‌. پاكشان‌ خودش‌ را رساند وسط ‌ِحياط‌ و تكيه‌ داد به‌ تنة‌ نخل‌ و نگاه‌ كرد به‌ قرص‌ِ ماه‌ كه‌ تو آسمان‌ِ آبي ‌مي‌درخشيد. مرغی تو تاریکی می‌خواند. رویش را برگرداند. لای دو‌ لنگة‌ درِ حياط‌ باز شد و یک لحظه سروکلۀ اسبي‌ با يال‌ِ سفيدِ افشان پیدا شد.

   ـ عاشور!

   عاشور از اتاق‌ بيرون‌ آمد. كبريت‌ سوحته‌ای‌ را كه‌ دستش‌ بود انداخت ‌زمين. سگ از جایی، تو تاریکیِ سه‌کنجِ حیاط، خرخر می‌کرد‌؛ انگار چیزی راه گلویش را بسته باشد.

   ـ آرام‌ بگير حيوان‌!

   موسي‌ با دست به‌ طرف‌ِ در اشاره کرد، گفت: ديديش‌؟

   عاشور هيچ‌ نگفت‌. دست‌هاش‌ را با شلوارش‌ پاك‌ مي‌كرد.

   ـ الان‌ يك‌ اسب‌ ديدم‌، يك‌ اسب‌ِ سفيد.

   صدایش‌ مي‌لرزيد و دست به دست مي‌ماليد. عاشور گردن کشید و از بالای چینۀ کاه‌گلی حیاط به بیرون نگاهی انداخت. موسی رفت طرف در و دو لنگه‌اش را چارطاق کرد، زیرلب گفت: رفته.

   عاشور گفت‌: انگار سال‌هاست‌ كسي‌ اين‌ جا پا نگذاشته‌.

   ـ بيا از اين‌جا برويم‌!

   عاشور به‌ طرف‌ِ اتاقكي‌ كه‌ بيخ‌ِ ديوار بود رفت. سگ‌ تو تاریکی بنا کرد به پارس‌‌كردن. عاشور کبریت کشید و در را باز کرد تو اتاقک‌ سر‌كشيد. دور خودش چرخید و خم شد کبریت دیگری کشید. سگ پریده بود روی چینۀ کاه‌گلی حیاط و یک‌بند پارس می‌کرد. عاشور بیرون آمد و در اتاقک را بست، گفت: کاش می‌دانستم این‌جا چه اتفاقی افتاده.

   موسي‌ تو درگاهی به تاریکی نگاه می‌کرد، گفت: شيهه‌ را شنيدي‌؟

   عاشور برگشت طرف سگ که از روی چینه جست زد پایین و تو تاریکی غیبش زد، گفت: کدام شیهه؟

   ـ كارِ آن‌ شيطان‌ِ لعين‌ است‌.

   ـ کدام شیطان لعین؟

   ـ بيا برویم از اين‌جا!

   ـ تو اتاقك‌‌ یک مشت استخوان‌ِ دست‌ و پا بود.

   ـ آن‌ حيوان‌ از سگ هار بدتر است‌. بايد زودتر بزنیم برویم.

   ـ دو سال‌ است جنگ تمام شده. یعنی تو اين‌ مدت‌ كسي‌ اين‌جا پا نگذاشته‌‌؟

   ـ تو از‌ سگ‌هاي‌ آدم‌خوار چيزي‌ نمي‌داني.

   شيهة‌ اسب‌ از تاریکی‌های اطراف درخت کُنار بلند شد. هر دو به طرف صدا برگشتند. موسي‌ رفت‌ بيرون‌. عاشور پابه‌پا کرد و نگاهي‌ به‌ اتاق‌ها انداخت‌ و از پله‌‌ها آمد پایین. در حیاط را که پشت‌ِ سرش كلون‌ می‌کرد باد غبارآلودی بلند شد‌. موسي شلنگ‌انداز‌ به‌ طرف‌ جيپ‌ مي‌رفت‌. عاشور در پناه دیوار ایستاد. باد تو شاخه‌های خشک نخل‌ها سوت می‌کشید. سگ‌ تو تاريكي‌ پارس‌ مي‌كرد. از آن‌ها دور شده بود. باد که خوابید صداي‌ ترکیدنِ گلوله‌اي‌ بلند شد. عاشور برگشت سر‌ اسب‌ را ديد كه‌ رو به نهر یورتمه می‌رود‌. ابلق‌ بود با لكه‌ها‌ی سياهي ‌روي‌ ساق‌ها و پهلوي‌ راستش‌. عاشور گفت‌: اين‌جا چه‌ خبر است‌؟ انگار جنگ‌ هنوز تمام‌ نشده‌.

  موسي‌ به‌ اسب‌ كه‌ از نهر پريد و به‌تاخت به‌ طرف‌ نخل‌ها مي‌رفت‌ نگاه‌ مي‌كرد. سگ‌ زوزه‌ مي‌كشيد. صدای گلولة‌ ديگري‌ بلند‌ شد و زوزۀ سگ‌ بريد. موسي‌ گفت‌: اين‌جا خون‌مان‌ پاي‌ خودمان‌ است‌.

   ـ وايستا مرد، ببينيم‌ چه‌ خبر است‌!

   موسي‌ از زير شاخه‌‌های كُنار رد شد‌ و پا تند کرد‌ به‌ طرف ‌ِجيپ‌. عاشور خودش‌ را به‌ او رساند، گفت: يك‌ سيگار بده‌ ببينم‌.

   موسي‌ پاكت‌ سيگارش‌ را از توي‌ داشبورد درآورد. دستش‌ مي‌لرزيد. عاشور چشمش به‌ لابه‌لای‌  نخل‌ها بود، گفت: روشن‌اش‌ كن‌!

   جغدي‌ بال‌زنان‌ از ميان‌ شاخ‌ و برگ‌ كُنار پريد. موسي‌ سيگارِ روشن‌ را گرفت به‌ طرف‌ عاشور. يكی‌  هم‌ برا‌ی خودش‌ گیراند. آب تو نهر داشت بالا می‌آمد. عاشور به‌ سيگارش‌ پك‌ زد. موسي‌ پا گذاشت روی رکاب و نشست‌ پشت‌ فرمان‌. عاشور فوارۀ دود را از بینی بیرون داد و نگاه کرد به ‌قرص‌ ماه‌، گفت: دارد مَد مي‌شود

   ـ حالا وقت مَد نیست. بيا سوار شو!

   ـ آب تو نهر بالا آمده.

   ـ لابد کسی آب را سَر داده تو نهر. بیا سوار شو!

   ـ صبر كن‌! كسي‌ دارد صدامان‌ مي‌كند.

   ـ محض رضای خدا بيا برويم‌.

   آن‌ طرف‌ نهر، از ميان نخل‌ها، سر و کلۀ اسب‌ پيدا‌ شد. مردي‌ بلندبالا با دشداشة‌ سفيد دنبال‌ اسب‌ مي‌آمد. بالاتنۀ‌ روشن‌ِ رخت‌ِ مرد زير نورِ ماه‌ آبي‌ مي‌زد. تفنگي‌ روي‌ شانه‌اش‌ بود. موسي‌ موتور را روشن کرد و فرمان‌ را پيچاند. عاشور گفت‌: كمي‌ دندان‌ روي‌ جگر بگذار!

   ـ آهاي‌!

   مرد لولة‌ تفنگش‌ را پايين‌ آورد.

  ـ بيا سوار شو!

 ـ صبر كن‌ ببينم‌ چه‌ مي‌خواهد!

 اسب‌ و مرد از روي‌ نهر پريدند. مرد شلة‌ درازي‌ دور سرش‌ پيچيده‌ بود. عاشور به‌ سيگارش‌ پك‌ زد و به‌ موسي‌ گفت‌: موتور را خاموش‌ كن‌!

  موتور را خاموش‌ كرد و يك‌ پايش‌ را روي‌ ركاب‌ گذاشت‌، اما پايين نيامد. ‌مرد افسارِ اسب‌ را گرفت‌ و دنبالة‌ شله‌ را از روي‌ پيشاني‌اش‌ كنار زد. موسي‌ چراغ‌هاي‌ جيپ‌ را روشن‌ كرد. مرد ايستاد و دستش‌ را سايبان چشم‌هاش‌ كرد تا نورِ گوگردي‌ِ چراغ‌ها چشم‌هاش‌ را نزند. لولة‌ فولادي ‌ِتفنگ‌، كه‌ قنداقش‌ را زيرِ بغل گرفته‌ بود، برق‌ مي‌زد، گفت: راه‌ گُم‌ كرده‌ايد؟

  عاشور گفت‌: نه‌، آمده‌ايم‌ به‌ يك‌ دوست‌ سر بزنيم‌.

  مرد نگاهي‌ به‌ موسي‌ انداخت‌ كه‌ از پشت‌ِ شيشة‌ جلوِ جيپ‌ به‌ او نگاه ‌مي‌كرد. دو چين دو طرف‌ِ‌ِ لب‌هاي‌ مرد شيار انداخته‌ بود. عاشور گفت‌: شما بوديد تير انداختيد؟

  دندان‌های‌ صدفي‌ِ مرد تو نور برق می‌زد، گفت: تو شب‌ دستم‌ مي‌لرزد. اگر روز بود با همان‌ گلولة‌ اول‌ كلكش‌ را كنده‌ بودم‌.

  عاشور گفت‌: اين‌جا شكارچي‌ها فقط‌ سگ‌ها را مي‌كشند؟

  مرد گفت‌: مگر شما هم‌ آن‌ ملعون‌ را ديديد؟

  عاشور گفت‌: آن‌ سگ‌ بي‌چاره‌ چه‌ گناهي‌ كرده‌ بود؟

  مرد گفت‌: هم‌چین ملعون‌هايي‌ واجب‌القتل‌اند. خیلی وقت بود دنبالش ‌بودم‌. يك‌ بار از دستم‌ در رفته‌. حالا شد دوبار.

  عاشور سيگارش‌ را انداخت‌ زمين‌ و گفت‌: پاي‌ راستش‌ زخمي‌ بود.

  مرد افسارِ اسب‌ را رها كرد و آستين‌ِ دست‌ِ راستش‌ را تا روي‌ ساعد بالا زد و پشت‌ِ دستش‌ را كه‌ داغ زخمی رویش‌ بود تو نور گرفت‌، گفت: اين‌ زخم‌ كارِ آن‌ ملعون‌ است‌. يك‌ شب‌ که از شط‌ برمي‌گشتم‌ تو ساحل‌ بی‌هوا‌ به‌ام‌ حمله‌ كرد، و اگر تورِ ماهي‌گيري‌ دستم‌ نبود عمرِ ناقابلم ‌را داده‌ بودم‌ به‌ شما. با تور كه‌ تکه‌های‌ِ سرب‌ به‌اش‌ آويزان‌ بود افتادم‌ به‌ جانش‌، و ضربة‌ يكي‌ از سرب‌ها پاش‌ را قلم‌ كرد. اما شما بخت‌تان‌ بلند بوده‌ كه‌ به‌اتان‌ آسيبي‌ نرسانده‌.

  عاشور گفت‌: اما او از همین‌ سگ‌‌های ول‌گرد بود، يك‌ سگ‌ِ لَنگ‌ِ بي‌آزار.

  مرد خنديد: آن‌ها شيطان‌ را هم گول می‌زنند. وقتي‌ بوي‌ غريبه به دماغ‌شان بخورد خودشان‌ را به‌ شغال‌مرگي‌ مي‌زنند، بعدش‌ آن‌ قدر دور و برش می‌پلکند تا خاطرجمع‌ شوند طعمه‌شان‌ ديگر راه‌ِ فرار ندارد. آن‌وقت بی‌خبر هپرو می‌کنند روی آدم. جای شما بودم امشب‌ را تا صبح ‌دعاي‌ نجات‌ می‌خواندم.

  عاشور آب‌ِ دهن‌اش‌ را قورت‌ داد و نگاه‌ كرد به‌ موسي‌ كه‌ با كف‌ِ دست ‌داشت‌ گردن‌اش‌ را مي‌ماليد، گفت: اما من‌ هيچ‌ نشانی‌ از هاري‌ تو‌ آن‌ حیوان نديدم‌.

  مرد گفت‌: انگار شما سال‌ها اين‌‌طرف‌ها نبوده‌ايد و از هيچ‌ چيز خبر نداريد. آن‌ها سگ‌ نيستند، بچة‌ شيطان‌اند. وقتي‌ جنگ‌ تمام‌ شد سر و كلة‌ آن‌ها هم ‌پيدا شد.

  زوزة‌ سگي‌ از طرف ساحل‌‌ بلند شد. موسی سرش‌ را به ‌طرف‌ِ صدا برگرداند، گفت: عاشورجان‌، بيا سوار شو ديرمان‌ شده‌!

  مرد گفت‌: روزها پيداشان‌ نمي‌شود. لانه‌هاشان‌ آن‌ طرف‌ِ مرز، تو ميدان‌هاي‌ مين‌ است‌. تا موقعی که در گوشه‌وكنار جنازه‌ و مُرداري‌ پيدا مي‌شد به‌ زنده‌ها حمله‌ نمي‌كردند، اما چند وقتي‌ است‌ طعمه‌هاشان شده‌  ‌ گوسفند و گاو و گاوميش‌ و گاهي‌ هم‌ آدمی‌زاد.

  اسب‌ كه‌ به علف‌هاي‌ خشك‌ِ پاي‌ نخل‌ها پوز می‌زد به‌ طرف‌ِ  كُنار رفت‌. مرد رو برگرداند و داد زد: هي‌ حيوان‌! بيا! هي‌!

  اسب‌ سر برگرداند و مرد دويد افسارش‌ را گرفت‌ اسب‌ را دنبال‌ِ خودش‌ كشيد. عاشور گفت‌: شما صاحب‌ِ آن‌ خانه‌ را مي‌شناسيد؟

  مرد آمد زيرِ نورِ جيپ‌، روبه‌روي عاشور، ايستاد. اسب‌ سرش‌ را روی شانة‌ مرد گذاشت‌. مرد گفت: كدام‌ خانه‌؟

  ـ خانة‌ خورشيدو.

  ـ خانه؟ بگویید خرابات ابلیس. آن‌جا نفرين‌ شده‌. لانة‌ اجنه‌ است‌. حتی نگاه کردن به‌اش کفاره دارد.

  مرد زيرلب‌ ورد خواند. عاشور به‌ موسي‌ نگاه‌ كرد. لب‌هاي‌ موسي‌مي‌جنبيد.

  ـ مي‌شناختيدش؟

  مرد گفت‌: وقتي‌ جنگ‌ بالا گرفت‌ مردم‌ِ اين‌ طرف‌ِ آب‌ همه‌ خانه‌ وكاشانه‌شان‌ را ول كردند سر گذاشتند به‌ بيابان‌، جز خورشيدو. آن‌خرابات‌ لانة‌ فساد بود. مي‌گفتند آن‌جا سگ‌ دارد، هر كس‌ پاش‌ به‌ آن‌جا باز شود پابند مي‌شود و ديگر راه ‌ِبرگشت‌ ندارد.

  عاشور گفت‌: شما چي‌؟ هيچ‌ وقت‌ به‌ آن‌جا پا نگذاشتيد؟

  ـ برادرم‌، كه‌ خدا بهشت‌ نصيبش‌ كند، به‌ آن‌جا رفته بود. هيچ‌وقت‌ نگفت آن‌جا چه‌ جور جايي‌ است‌. فقط‌ گفت‌ آن‌جا سگ‌ دارد، آدم‌ را مي‌گيرد. قدغن‌ كرد، مرا به‌ روح‌ِ خاك‌ِ پدرمان ‌ قسم‌ داد، كه‌ هيچ‌ وقت‌ پایم را آن‌جا نگذارم‌. سال‌هاست‌ که ديگر كسي‌ نزدیکش هم نمی‌شود.

  عاشور گفت‌: حالا انگار لانة‌ سگ‌ها شده.

  مرد برگشت‌ تو تاريكي‌ به‌ خانه‌ نگاه‌ كرد. آب‌ با صداي‌ آرامی تو نهر بالا مي‌آمد.

  ـ عاشور بيا سوار شو!

  مرد رويش‌ را به‌ طرف‌ِ عاشور برگرداند و پرسيد: شما آن‌ تو بوديد؟

  عاشور نگاهي‌ به‌ موسي‌ كرد و گفت‌: يك‌ نگاهي‌ انداختيم‌.

  اسب‌ به‌ طرف‌ِ نهر رفت‌ و پوزه‌اش‌ را تو آب ‌ زد. از بادی که می‌وزید خش‌خشی تو ‌برگ‌هاي‌ نخل‌ افتاده بود. عاشور گفت‌: نگفتيد چه‌ به سرخورشيدو آمد؟

  مرد نگاهي‌ به‌ اسب‌ انداخت‌ و گفت‌: از خراباتش‌ دل‌ نمي‌كَند. يعني‌ يك‌ آدم‌ِ يك‌لا قبا مثل‌ِ او جايي‌نداشت‌ كه‌ برود. چاه‌كن‌ جاش‌ تو چاه‌ است‌! اما تو آن‌ همه‌ سال‌ حتي‌ يك‌گلوله‌ به‌ در و دیوارش نخورد.

  عاشور خنديد و گفت‌: لابد در پناه‌ِ اجنه‌ بوده‌.

  مرد نگاهي‌ به‌ كُنار انداخت‌ و گفت‌: بسم‌الله‌ بگوييد!

  موسي‌ با صداي‌ِ بلند گفت‌: يا خيرالحافظين‌!

  مرد گفت‌: روزها مي‌خوابيد شب‌ها با سگش‌، گرگو، مي‌آمد بيرون‌ زيرِنخل‌ها قدم‌ مي‌زد و سیگار می‌کشید. این آخری‌ها پاهاش یاری نمی‌کرد و عصا می‌زد. هشت‌ سال‌ِ آزگار كارش‌ همين‌ بود. تا اين‌ كه‌ يك‌ شب‌ چهار تا سگ‌، از همان‌ حيوان‌هاي‌ِ ملعون‌، همين‌جا، زيرِ این كُنار، بی‌خبر دوره‌اش می‌کنند. تا آن‌وقت سگی به آدم یا حیوانی حمله نبرده بود. اما آن شب سگ‌ها چهار تایی جلو چشم او در دَم‌ گرگو را تكه‌ و پاره‌ مي‌كنند و او غيه‌كشان‌ با پاهای ناکارش به‌ طرف ‌ِخرابات‌ مي‌دود، اما سگ‌ها که بوی خون به دماغ‌شان خورده بوده هپرو می‌کنند روي‌ او نمي‌گذارند خودش را به در برساند. همان‌وقت يك‌ سربازِ گشتي‌ كه‌ قراول نخلستان بوده سر می‌رسد، اما حيوان‌هاي‌ِ ملعون‌ گوشت‌ِ تن‌ و بدن‌ِ او را قلوه‌كن‌ كرده‌ بوده‌اند. سربازِ گشتي‌ با اين‌ كه‌ با چشم‌هاي‌ خودش‌ آن‌ ملعون‌‌ها را ديده‌ بود باور نمي‌كرد دندان‌هاي‌ سگ‌ بتواند با آدم‌ يك‌ هم‌چوكاري‌ بكند.

  عاشور گفت‌: چه‌ آخر و عاقبتی‌! بي‌چاره‌ خورشيدو.

  مرد گفت‌: روزِ بعد كه‌ جسد را خاک كردند شبش‌ باز سر و کله‌شان پیدا می‌شود. ‌مي‌آيند از خاك‌ درش مي‌آورند و كارشان‌ را با او تمام‌ مي‌كنند. حتي‌خاك‌ هم‌ جسدش‌ را قبول‌ نكرد.

  عاشور گفت‌: خاك‌ قبول‌ نكرد يا آن‌ سگ‌ها نگذاشتند؟

  مرد گفت‌: خورشيدو تقاص‌ِ گناهش‌ را پس‌ داد. اگر سربازها جلوگیری نکرده‌ بودند مردم‌ خرابات‌ را آتش‌ زده‌ بودند. این دخمه‌ نكبت‌ مي‌آورد.

  شب‌پره‌اي‌ بالاي‌ سرشان‌ چرخ‌ زد رفت‌ تو شاخ‌ و برگ‌ِ كُنار نشست‌. مرد چند قدم‌ به‌ طرف‌ِ نهر برداشت‌ و افسارِ اسب‌ را ‌ گرفت‌. عاشور گفت: خورشيدو آن‌ قدر گناه‌كار نبود كه‌ خداوند نبخشدش. هیچ‌کدام از ما بی‌گناه نیستیم.

  مرد كه‌ تفنگ‌ را روي‌ شانه‌اش‌ مي‌انداخت‌ گفت‌: آدم‌ بهتر است‌ يخه‌اش‌ چرك‌ بماند اما قاتُق‌ِ نانش‌ نفرين‌ِ مردم‌ نباشد.

  عاشور گفت‌: آدم‌ با دعاي‌ كسي‌ به‌ دنيا نمي‌آيد كه‌ با نفرين‌ِ كسي‌ از دنيا برود.

  موسي‌ با صداي‌ِ بلند گفت‌: عاشور!

  مرد گفت‌: خدا از سرِ تقصيراتش‌ بگذرد.

  عاشور گفت‌: از سرِ تقصيرِ همة‌ بندگانش‌ بگذرد.

  مرد خنديد و پايش‌ را تو ركاب‌ گذاشت‌ و افسار را كشيد بلند شد نشست‌ روي‌ زين‌ِ اسب‌ و تسمة‌ تفنگ‌ را از زيرِ بازويش‌ رد کرد. سرِ اسب ‌را برگرداند و گفت: مراقب‌ِ خودتان‌ باشيد!

  عاشور برايش‌ دست‌ بلند كرد. مرد با پشت‌ِ پا زيرِ شكم‌ِ اسب‌ زد و حیوان چراغ‌پا کرد و از نهر پريد. موسي‌ نشست پشت فرمان و موتور را روشن‌ کرد. عاشور به‌ دور شدن‌ِ اسب‌ و سوار تو نخلستان‌ِ تاريك‌ نگاه‌ مي‌كرد.

  ـ تو را به‌ جدت‌، حالا ديگر بيا سوار شو!

  عاشور درِ جيپ‌ را باز كرد نشست‌ روي‌ تشك‌ و دستش‌ را به‌ طرف ‌موسي‌ دراز كرد: يك‌ سيگار بده‌ من‌!

  موسي‌ كه‌ فرمان‌ را مي‌چرخاند گفت‌: مرا بگو كه‌ خیال مي‌كردم‌ مي‌تواني‌ اين‌ عادت‌ را از سرت‌ بيندازي‌!

  ـ قول‌ مي‌دهم‌ اين‌ يكي‌ آخريش‌ باشد.

  ـ بايد باور كنم‌؟ ستاره که باور کرده.

  ـ تو هم باور کن! زبانم‌ به‌ اشهد بر نگردد اگر قولم‌ را بشكنم‌.

  ـ اول‌ بايد دهن‌ات‌ را كُر بكشي‌ بعد قسم‌ بخوري‌!

  ـ پس‌ بزن برويم‌. دست‌ بجنبان!

  از زيرِ كُنار رد شدند و جيپ‌ از جا كنده‌ شد و شب‌پره‌اي‌ بالاي‌ سرشان تو غبار ‌جيغ‌ کشید.


 تحرير اول‌ آبان‌ 1372

 تحريردوم‌ شهريور 1374

 

داستان‌های دیگر این نویسنده:

سالي‌ دو ماه‌

عُقلاي‌ِ مجانين

خواب‌به‌خواب

انتَ عمری

چاقو

رویِ هور

راهِ دور

نبشِ قبر

گذرگاهِ مردگان

چاه‏كن‏ها

هفت‌سین

تابوتی بر آب

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 56 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت