Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 38

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 92
مرور :: ادبیات - مترو
چهارشنبه, ۰۱ آبان ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

نمایش اخبار فرهنگی

خطا
  • خطا در بارگذاری اطلاعات فید


مترو

بابک مظلومی

"در مترو هرگز گلی نمی روید." مرد فکر می کند باید این را هم کنار آگهی های شامپو و کارت تلفن به دیوار بزنند. برای مثال می تواند آگهی شرکتی باشد که گل های مصنوعی تولید می کند. در ایستگاه خلوت، روی صندلی نشسته و دور و برش را نگاه می کند. در آن دست ایستگاه، سمت مقابل، جایی خالی روی دیوار می بیند که به درد نصب آگهی می خورد. روباتی دستش را دراز کرده و گل مصنوعی ای را در دست کودکی که در ایستگاه، پشت خط قرمز لبة سکو ایستاده، گذاشته. بچه هم حسابی ذوق کرده و به هوا پریده. به تصورات خودش نیم خندی    می زند. شب است و آخرین قطار باید از دل ظلمات تونل سربرسد. پیشانی اش را روی دستة کیف می گذارد و چشمان خسته اش را لحظه ای می بندد. پس از چند لحظه، گفتگوی زن و مردی، بریده بریده، به گوشش می رسد:

"برادرم امروز صبح اول وقت ... تحویلش گرفته."

 "... می گفت هنوز گرم بوده."

"یک مقدار... و حالا..."

مرد سرش را از روی دستة کیف برمی دارد، چشمانش را باز می کند و به دور و بر نگاهی می اندازد. پیرزنی و پیرمردی چند متر آن طرفتر نشسته اند. نگاه ترس خورده و غمگین شان به تاریکی تونل است که قطار کی سربرسد.

صدای بلندگو، ایستگاه را به لرزه درمی آورد: "مسافران محترم! خط قرمز لبة سکو، حریم امنیت شماست. لطفا از آن عبور نفرمایید." بعد هم صدای رادیو که به بلندگوها وصل می شود:"شنوندگان گرامی! هم اکنون گفتگویی داریم با آقای شادزی، نویسندة معاصر و برندة جایزة داستان سال، به مناسبت چاپ دهم آخرین رمانشان.

 "استاد بفرمایید چطور به چنین موفقیتی دست پیدا کردید و اینکه آیا مانع و مشکلی بر سر راه انتشار آثارتان دارید؟"

"مشکل که خیر. همه چیز خیلی راحت و روان انجام شد. ضمن این که اگر مشکلی پیش بیاید، قریحه و استعداد ذاتی من به قدری توجه همه را جلب کرده که مشکلات را تحت الشعاع قرار می دهد."

"بفرمایید برای آینده چه طرح هایی دارید؟"

"نوشته های من از مجاری رسمی به عنوان آثار برگزیدة این مملکت به مجامع جهانی معرفی شده. چند وقتی است که پیشنهادهایی برای عقد قرار دارد در خصوص ترجمة آثارم به چند زبان زندة دنیا به من می رسد. فعلا باید مدتی را صرف رسیدگی به این مسائل بکنم." 

صدای بچه گانه ای با ادب بسیار می پرسد" ببخشید آقا! می شود روی صندلی کنار شما بنشینم؟"

حواس مرد از برنامة رادیویی پرت می شود و کنار دستش را نگاه می کند. پسر بچه ای با کت و شلوار سورمه ای مدرسه، لبخند زنان، منتظر جواب اوست. مرد با خود فکر می کند مگر در مترو، کسی برای نشستن از کس دیگر اجازه می گیرد؟ و می گوید"البته. خواهش می کنم." اتوی کت و شلوار پسر بی نقص است و موهایش مرتب و اصلاح شده. پسر همچنان لبخندزنان نگاهش می کند. معلوم است می خواهد سرصحبت را باز کند. پس از چند لحظه مکث، می پرسد" ببخشید، شما معلم هستید؟"

مرد من و من می کند"راستش ... یک وقتی بودم."

پسر می گوید"دلم می خواهد هم معلم ادبیات بشوم هم نویسنده. همیشه  بهترین نمره ها را از انشا می گیرم ولی ..."

"ولی ریاضی ات ضعیف است و به خاطر همین یک بند به تو سرکوفت می زنند. من هم همین طور بودم حتی کت و شلوار مدرسه ام سرمه ای بود." بعد می اندیشد این پسر را کجا دیده ام؟

دوباره چشم هایش را می بندد و پیشانی اش را روی دستة کیف می گذارد. سیاهی ای که جلوی چشم هایش را می گیرد به غلیظی سیاهی تونل نیست. کم کم صدای غرشی می شنود. نسیم خنکی صورتش را نوازش می دهد. غرش و نسیم پا به پای هم قویتر می شوند. قطار نزدیکتر می آید. باید از جا بلند شود و به طرف لبة سکو برود. نمی تواند. نمی خواهد. پاهایش رمق بلند شدن ندارد. به خود می گوید"خسته ای. طاقت بیاور. دیگر آخرش است." آرام از جا بلند می شود ولی هنوز چشم هایش را هنوز باز نکرده.

"عذر می خواهم آقا! تشریف نمی آورید؟ قطار رسید."  چشم که باز می کند، کفش های کهنه ولی به دقت واکس خوردة پسر را می بیند. چرا او این قدر مودب است؟ زیادی شسته رفته است. راه می افتد تا همراهش وارد واگن بشود. پیش از او، پیر زن و پیرمرد، نرم و چابک، مانند دو سایه، به قطار  می روند.

"مسافران محترم! ایستگاه بعد، ایستگاه پایانی است. کسانی که قصد ادامة مسیر به مقاصد دیگر را دارند، می بایست زودتر از این پیاده می شدند."

 می خواهد روی صندلی واگن بنشیند که پسر که زودتر نشسته، جلوی پایش نیم خیز می شود.  می نشیند و از دهانش می پرد"پسر جان! آخر تو چرا اینجوری هستی؟"

"یعنی چه جوری؟" لبخندی محو به صورت دارد و با علاقه و دقت مرد را نگاه می کند. بعد بدون این که منتظر جواب شود، می گوید "خوب دیگر! من معمولا همین طورم. فقط یک بار سر کلاس انشا مطلبی خواندم که تمام کلاس به هم ریخت. بعد هم پای برگه ای را امضا کردم."

پیر زن و پیرمرد کمی آن سوتر نشسته اند. پیرزن شیئی ای را زیر چادرش گرفته و دزدانه نگاه می کند. گاهی پیرمرد سرک می کشد تا او هم بتواند ببیند. بعد به هم نگاه می کنند. پیرمرد لبخند می زند. پیرزن چشمهایش را پاک می کند. پسر هم که حواسش به آن دو است، با کنجکاوی سرک می کشد. بعد که می بیند آن ها هم به او نگاه می کنند، لبخند می زند و به ناخن های دستش خیره می شود. اما پیرزن و پیرمرد همچنان  نگاهشان به اوست، انگار از چیزی تعجب کرده اند.

"خانم ها! آقایان! از من خرید کنید! انواع کتاب، رمان، نمایشنامه، نقد ادبی، تالیف و ترجمه." مرد که آهسته و با احتیاط در راهروی واگن راه می رود، کولة بزرگی به پشت دارد و چند کتاب در دست. عینک تیره، بیشتر صورتش را پوشانده. سرش را طوری بالا گرفته که انگار سقف واگن را نگاه می کند. 

پسربچه، مودبانه، سوال می کند "ببخشید آقا! از کدام نویسنده ها کتاب دارید؟"

پیرزن که به پسر بچه چشم دوخته، قاب عکسی را از زیر چادرش درمی آورد. پیرمرد و پیرزن، عکس را نگاه       می کنند. روی قاب آن قدر اشک ریخته که عکس زیرش تیره وتار شده است.

کتابفروش می گوید"همه اش کارهای خودم است. ملاحظه بفرمایید." همین طور که نگاهش به سقف است، با دست در کوله اش جستجو می کند. کتابی درمی آورد که روی جلدش نوشته "سایه های تاریکی". دفتر را به پسر می دهد. پسر که چشم هایش گرد شده، دفتر را ورق می زند. بعد به کتابفروش نگاه می کند که صورت بی حالتش را به طرف تاریکی بیرون پنجره گرفته. مرد که وضعیت را می بیند، کتاب را از پسر می گیرد. داخل کتاب حتی یک کلمه هم نیست. هرچه بوده با چیزی شبیه مداد پاک کن پاک شده. فقط لکه های خاکستری محوی به جا مانده.

"این جا که هیچی نیست. اگر هم بوده پاکش کرده اند."

صورت کتابفروش سرخ می شود. "یعنی چه؟ این یکی را ببیند." در کوله دست می کند و کتاب دیگری در  می آورد:"ملالی نیست جز دوری شما".

مرد کتاب را از او می گیرد و داخلش را نگاهی می کند. هرچه بوده با لاک غلط گیری سفید شده. "این جا هیچی نیست."

پسر نگاهی به مرد می اندازد که چرا این طور رک و راست حرف می زنی؟

مرد اول متوجه حرکت سریع پیرزن و پیرمرد می شود که به سن و سالشان نمی خورد و بعد می بیند کتابفروش کف واگن افتاده و آن دو نفر سعی می کنند به هوشش بیاورند.

پسر بطری آبی از کیف مدرسه اش درمی آورد و به پیرمرد می دهد. پیرمرد عینک تیره را از صورت کتابفروش برمی دارد تا رویش آب بریزد. دو حدقة چشم کتابفروش خالی است و کنارش لکه های سرخ، خشکیده. به هوش که می آید، نالان می گوید:"هر دفعه، ماجرا از ذهنم می رود و بعد از هر حمله و بی هوشی، تا مدتی یادم هست." کورمال کورمال عینک را پیدا می کند و به چشم می زند.

قطار به سرعت پیش می رود. ریل پیچ می خورد و صدای نالة عمیق واگن به گوش می رسد.

کتابفروش آهی می کشد و می گوید:"غروب روزی پاییزی بود. چند ماهی از آشنایی مان می گذشت. بردمش کافه قنادی فرانسه. جرعه های قهوة ترک کم کم گرممان می کرد. نگاه او به من بود و نگاه من به او. با خودم فکر      می کردم یک دانشجوی جوان خوش بر و رو در مرد پف کردة میانسالی مثل من چه چیزی دیده؟ آخر سر همین را از او پرسیدم. گفت آدم های معمولی برایش جالب نیستند. گفت از روزمرگی خوشش نمی آید. گفت یکی از داستان های کوتاهم را در مجله ای خوانده و بعد از این که همة این ها را گفت با چشم هایش که به چشم های آهوی رمیده می مانست، به من نگاه کرد. دلم می خواست در چشم هایش شنا کنم."

قطار ساکت است. پیرمرد و پیرزن که همچنان قاب عکس را در دست دارند، چرت می زنند. پسر با شرم و کنجکاوی گوش می دهد. مرد پیشانی خود را روی دستة کیف گذاشته و انگار خاطراتی را مزه مزه می کند.

"آمدیم بیرون. باد سرد پاییزی نم نم باران را همراه گرد و غبار و برگ های زرد خشکیده به صورتمان می کوبید. از فرعی کنار کافه قنادی رفتیم پایین. رسیدیم به کتابفروشی ای که پشت شیشه اش پر از جلد کتاب بود. داخل شدیم. خود ناشر که پشت صندوق ایستاده بود، سلام و علیک دوستانه ای با ما  کرد و بعد هم با یک نفر دیگر که بعد از ما وارد شد، گرم گرفت."

مرد که همچنان پیشانی اش را به دستة کیفش تکیه داده، در عالم خودش سیر می کند. دیگر حواسش به کتابفروش نیست. یاد روزی می افتد که نامزدش گفت او دروغگوی بی شرمی بیشتر نیست، که حتی یک کار چاپ شده هم ندارد، که حتی یک خط هم ننوشته، که حتی یک کتابفروشی هم اسم هایی را که ردیف کرده و به خودش نسبت داده، نداشته. بعد هم او بود که پشت سر دختر می دوید و هرچه بیشتر تقلا می کرد، بیشتر عقب می افتاد. عاقبت به درخت کنار جوی تکیه داد تا نفسش جا بیاید. باران سیل آسا همه چیز را می شست. چشم هایش پر از آب شده بود. پایین را نگاه کرد. جوی آب سرخ شده بود.

کتابفروش که در راهروی قطار غوغایی راه انداخته، دور خودش می چرخد و زوزه می کشد. بعد به طرف واگن بعدی می دود. قطار دوباره پیچ می زند و کتابفروش چند لحظه ای از نظر گم می شود. همه دنبالش می دوند. واگن بعد کاملا خالی است. فقط کتابفروش کف راهرو افتاده. پسر آرام تکانش می دهد:"آقا! آقا! حالتان خوبه؟" کتابفروش چشم هایش را باز می کند. چهره اش هوشیار و متمرکز است. عینک دودی اش را می زند و ناگهان از جا بلند می شود. کوله اش را روی دوش  می اندازد و انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، راه می افتد:" خانم ها! آقایان! از من خرید کنید! انواع کتاب، رمان، نمایشنامه، نقد ادبی، تالیف و ترجمه."

کتابفروش به طرف واگن بعدی پیش می رود. جماعت می خواهد دنبال او برود اما مرد به آن ها اشاره می کند که قدری تامل کنند. وقتی کتابفروش به قدر کافی دور می شود، مرد اشاره می کند که بقیه با او بروند. خبری از کتابفروش نیست. کمی جلوتر ردهای خون را کف واگن می بینند. پیر زن و پیرمرد سر بلند می کنند و در شیشه های واگن منظره ای می بینند. مرد کوری آویزان است و آرام آرام تاب می خورد. پیرمرد و پیرزن آهی می کشند و برمی گردند صحنه را به بقیة مسافران نشان بدهند ولی کسی نیست. چنان سکوتی برقرار است که انگار از همان اول آن دو تنها مسافران قطار بوده اند. همدیگر را نگاه می کنند. بی آن که چیزی به هم بگویند، تصمیم می گیرند به تنها واگنی که نرفته اند، واگن آخر، بروند. چراغ ها خاموش می شود. قطار با صدای چندش آوری ترمز می کند. تونل مثل قیر سیاه است. پیرمرد و پیرزن کورمال کورمال جلو می روند. پای پیرزن به چیزی می خورد. آن را بر   می دارد. کیف مدرسة پسر بچه است. چند قدم جلوتر، پیرمرد چیزی را از زمین برمی دارد. کیف دستی مرد است. بعد دونفری شیئ سنگینی را برمی دارند. کولة کتابفروش است. آن را زمین می گذارند و باز پیش می روند. جریان هوای غبارآلود صورتشان را می نوازد. پیرمرد آهی می کشد و به پیرزن کمک می کند از واگن پیاده شود.

کوران هوای خنک صورت مسافرانی را که از پلکان ایستگاه بالا می آمدند، می نوازد. صدایی از پشت سر می گوید "ببخشید پدر جان!" پیرمرد لحظه ای دست پیرزن را رها می کند و نگاهی به پشت سر می اندازد. مامور مترو است. "به نظرم این چیزها از ساک شما ریخته کف سکو." پسر بچه ای با لباس مدرسه. نویسنده ای جوان در حال مصاحبه با نشریه ای ادبی. کتابفروشی دوره گرد با عصای سفید که چند دانشجو دورش را گرفته اند و با حالتی بین علاقه و دست انداختن با او حرف می زنند. پیرزن که صدای سرفة آرام مامور مترو را شنیده، آستین پیرمرد را     می کشد که به خود می آید و آلبوم را می بندد. مامور می گوید "این هم  بود پدرجان." پیرمرد نگاهی می اندازد "گورستان عمومی شهر- سند پرداخت." "ممنون پسرم."  

پیرمرد و پیرزن از آخرین پله مترو بالا می آیند و وارد محوطه می شوند. باد سرد پاییزی گرمای بی رمق آفتاب را خنثی می کند. گورستان خلوت است.  

مهر 90   

                              

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #2 لیلی 1392-07-06 05:43
با سلام.
جالب توجه بود.ممنون
بازگو کردن
 
 
0 #1 ن . نيلوفر 1392-07-02 04:38
داستان قشنگي بود .
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 42 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت