Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - در زندگی
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

داستاني از : راينر ماريا ريلكه

 ترجمه ي علي عبداللهي

  در زندگي

آقاي حسابرس عين تيرچراغ گازي كه حباب كم رنگ ِشيشه‌اي به نوكش آويزان باشد، روي ميز كار خود خم شده. اين جناب مردي‌ست بسيار كوشا و جدي و در مقابل چنين شخصي  جدي و كوشا بودن  كار چندان ساده‌اي نيست. خوشبختانه روي ميزهاي دور و برش تا بخواهي پر است از اسباب و لوازم طوري كه  مي‌توان پشت آن‌ها مثل پشتِ ديواري قايم شد. سرِ طاس آقاي حسابرس آنقدر روي ارقام ريز و درشت خم شده كه حرف‌هاي كارمند دون پايه از بالاي سر او قيقاج مي‌رود و يكراست به نقشه ديوار «گنجينه پادشاهي» يعني «شبكه خطوط آهنِ اروپا» برخورد مي‌كند.

به ظاهر آخرين دفعه است كه مرد جوان در اداره آفتابي مي‌شود و معلوم است كه يك جو احترام براي اموال مقدس دولتي قائل نيست و خود را براي انجام هر كاري مجاز و مختار مي‌داند. مثلاً بر مي‌دارد و مي‌گويد:

- باور كنيد جناب «كني مان1» صد شرف دارد كه آدم برود سپور يا هركاره ي ديگري بشود تا در اين خراب شده بماند و به تدريج خرفت و وامانده شود. از چپ و راست به اين ديوارها نگاه كنيد، درست به اين مي‌ماند كه آدم مثل چوق‌الفي لاي كتاب كهنه‌اي، وسط آن‌ها گير افتاده باشد. چوقي كه «آقاي قبلي» كه روي اين صفحه كتاب خوابش برد، در آنجا جا گذاشته و رفته.

حسابرس زير لب مي‌گويد:

- 850 و 17 !

بعد صفحه بزرگ تفكيك اموال را بر مي‌گرداند كه عينهو بادبان يك كشتي از جلوي چشمش عبور مي‌كند.

كارمند دون پايه در توضيح همين حركت مي‌گويد:

- مي‌خواهيد بفرماييد كه آدم هميشه ي  خدا كارمند دون پايه نمي‌ماند. مثلاً بعدها حسابرس، رئيس دايره و خدا را چه ديدي، حتي بازرس هم مي‌شود. يعني از لاي يك دفتر در مي‌آيد و لاي دفتر ديگري كه فقط لبه اوراقش طلايي‌ست قرار مي‌گيرد. مثلاً از دفتر «قاتل در صندوق زغال‌ها» در مي‌آيد و وسط «كتابِ نغمه‌ها» جا خوش مي‌كند. اما من به شما عرض مي‌كنم كه آدم آخرالامر همان چوق الفي باقي مي‌ماند كه بود. مگر اينكه موقع ترفيع رتبه‌اش شعار «فراموشم مكن اي جان» را هر چه رساتر علم كند. ولي، متشكرم! اين ارزاني ديگران! من خودم را خيلي ... خيلي زرنگ‌تر از آني مي‌دانم كه دست به اين كارها بزنم. بايد بيرون بروم. بروم جايي ...

حسابرس با قيافه كاملاً بي تفاوت خود مي‌گويد:

- بله، درست مي‌فرماييد!

بعد جمعِ همان ستون را دوباره از آخرش شروع مي‌كند. از قرار معلوم در محاسبه اشتباه كرده.

مرد جوان كه در خيالات خود گم شده در ادامه مي‌گويد:

- آنجا صبح هست. ظهر هست، شب هست. اين‌جا از اين چيزها چه مي‌دانيد شما؟ از ساعت 8 صبح تا 3 عصر اينجاييد و آخر سر ديگر از پارچه زر بافت روز براي‌تان چه مي‌ماند؟ چند متر پارچه ارزان قيمت بنجل كه به هيچ دردي نمي‌خورد. حتي يك جليقه ناقابل هم نمي‌شود از آن دوخت. اما آن‌جا، در آن‌جا تا بخواهي روشنايي و هوا هست، رنگ هست، آزادي هست، بله ... خيلي چيزها هست.

حسابرس بي‌آنكه دست از محاسبه بكشد، با بدگماني مي‌پرسد:

- كجا ؟ كجا را مي‌گوييد؟

مرد جوان با غرور و تبختر مي‌گويد:

- در زندگي!

آقاي كني‌مان در حالي كه دارد ارقام را مي‌شمارد، با عصبانيت مي‌گويد:

- شما هنوز جوان هستيد!

و همانطور به محاسبه ادامه مي‌دهد.

ولي كارمند جزء دنباله خيالات خودش را مي‌گيرد و مي‌رود جلو. او امروز شاعر است، ولي فقط شاعري يك روزه و اتفاقي. احساساتي و سانتي مانتال هم كه هست، اما از نوعي كه ديگر خيلي باب روز نيست. حتي شرم و سادگي شاعران حقيقي و ناب را هم ندارد و از فرط اشتياق به خودش، دارد در تب التهاب مي‌سوزد. درست عينهو شمعي كه نامه عاشقانه پرسوزوگدازي را در شعله آن آتش بزنند. همچنان خيال مي‌بافد و خيال‌هايش را بر زبان هم مي‌راند.

- باغ‌ها در بهار چه سحر و افسوني دارند! باغچه‌هاي حيات خلوت‌هايي كه پنجره كوچك آشپزخانه طبقه طبقه رو به آن‌ها باز مي‌شود. از همه طرف صداي آواز بلند است. از درخت‌ها، از پنجره‌ها، از پله‌ها و كوچه‌ها.

- جناب حسابرس تا به حال شنيده‌ايد كه اين جا كسي بزند زير آواز و بخواند؟ نه، ابداً! من شرط مي‌بندم كه چنين نيست. و تازه به اين ميدان‌ها نگاه كنيد! همه‌شان پر از مجسمه‌هاي سرپا ايستاده و مجلل است. همه‌اش مجسمه آدم‌هاي كله گنده ، تا بتوانند يادمان شخصيت‌هاي مشهور و مردان بزرگ باشند. اما شما محض رضاي خدا، يكبار هم كه شده بخت آن را داشته‌ايد كه خود اين اشخاص ابدي را روبروي خودتان ببينيد؟ واضح است بخت آن را نداشته‌ايد؟ براي اين‌كه وقت آن را نداشته‌ايد.

كارمند دون پايه به بالا نگاه مي‌كند. مگس چاق و چله‌اي روي پيشاني پايين افتاده كارمند پير قيقاج مي‌رود و وزوز دارد. كله ي  بي‌حركت و ساكن‌اش خيال مگس را از هر لحاظ راحت كرده. مرد جوان فكر مي‌كند، نكند مَرد مُرده. از اين فكري كه به سرش خطور مي‌كند، عصبي مي‌شود. عاقبت از كوره در مي‌رود و داد مي‌زند:

- محض رضاي خدا، دست كم مگس را از روي پيشاني‌تان دور كنيد! خواهش مي‌كنم ! ممنون مي‌شوم از اين لطف جنابعالي!

جناب حسابرس با دست زرد و خشكيده‌اش بي‌آنكه از محاسبه بي‌امانش دست بكشيد، در هوا حركتي رسم مي‌كند:

- 473/12

مرد جوان با لبخند نماياني دوباره بنا مي‌كند به حرف زدن:

- از آن‌جا كوچه‌هايي هست، آن‌جا ... كوچه‌ها ...

مكث مي كند. همين كفايت مي‌كند كه آدم حتي توي اين كوچه‌ها قدم بزند. هر دقيقه يك خوبروي موبور و زيبا از آنجا رد مي‌شود كه لبخندش آدم را وا مي‌دارد دل به دريا بزند و او را با ضمير «تو» خطاب كند ... تو ...» و پشت هر دريچه دختري ايستاده  دارد كوچه را نگاه مي‌كند و در همان حال پاي كوچك و ظريفش را بر زمين مي‌كوبد. بي‌تاب و منتظر است. دل توي دلش نيست ...

در انتظار خوشبختي‌ست، انگار آدم خودش دارد  از آنجا رد مي‌شود و با خود فكر مي‌كند: «من ، من خودِ خوشبختي او هستم.» و اين حقيقت محض است. چه معجزه‌اي! به نظرم، جناب كني­مان، فقط يك جو اراده مي‌خواهد. خلاصه كلام اين كه فردا صبح كه از خواب بيدار مي‌شويد، خيلي جدي به خودتان بگوييد: «من امپراتور كل اروپا هستم!» بعد خواهيد ديد كه واقعاً هم امپراتور هستيد! بله، شما امپراتور خواهيد شد.

حسابرس پشت باروي ميزش كمي خم مي‌شود و آه كشان مي‌گويد:

- واه، چطوري؟

مرد جوان با قيافه‌اي خوشبخت به كله مرغي مضطرب و پير و چروك خورده حسابرس لبخند مي‌زند و با تأكيد غليظ و آوايي رسا مي‌گويد:

- بله، آن‌جا دقيقاً همانطوري‌ست!

كارمند پير حسابرس دوباره در بحر اوراق بزرگ جلوي‌اش فرو مي‌رود ولي بعد از درنگي كوتاه، نا آرام مي‌پرسد:

- كجا؟

مرد جوان با قيافه‌اي كه انگار علامت سوال بزرگي‌ست مي‌گويد:

- كجا؟ مثل روز روشن است. در زندگي!

حسابرس با خود فكر مي‌كند. اين حرف را فقط تو به من مي‌زني!

او خودش آدم با تجربه‌اي است كه آبله‌اش را در آورده، مخملكش را گرفته و حتي غسل تعميدش را هم به جا آورده. پس حالا بيايد و ... هيأت مافوق‌ها را به خود مي‌گيرد و لبخندي تحويل جوان مي‌دهد. مثل اين كه خردك شعله‌ي در اين حباب خاموش، روشن شده. در قسمتي از سرش جرقه‌اي كوچك، انگار قصد خود نمايي دارد و آخر سر هم لايه ضخيمي از گرد و خاك روي حباب شيشه‌اي ظاهر مي‌شود. اما مرد جوان مقابلش از اين بابت ذره‌اي تشويش به خود راه نمي‌دهد. همين امروزست كه او بايد كليات آثارش را بيرون بدهد و منتشر كند.

در ادامه حرف‌هاي قبلي‌اش مي‌گويد:

- يك روز تابستاني را در نظر بياوريد. آيا چنين روزهايي بي‌پايان نيستند؟ تا بخواهي تابستان از اين روزها در دامان خود دارد كه هر كدامشان به تنهايي يك معجزه است.جز اين در آنجا چيزي غير از معجزه ناب در انتظار ما نيست. اگر ما چشم نداريم اين معجزه‌ها را ببينيم، اگر اينجا جا خوش كرده‌ايم به بهانه اينكه مثلاً داريم كارهاي مهمتري به سامان مي‌رسانيم، تقصير كيست؟ هي جمع مي‌زنيم، تقسيم مي‌كنيم و مي‌نويسيم: «حمل و نقل زغال در ماه دسامبر» در حالي كه زندگي جايي در بيرون است. مي‌نويسيم «واگن شماره 8715» در حالي كه خوشبختي جايي در بيرون است.

من خودم كشاورز يا اگر لازم شد دهاتي ساده‌اي خواهم شد. چون بايد به هر حال آدم پيشه‌اي داشته باشد كه هم خدا خوشش بيايد هم خلق خدا. خيال مي‌كنيد مي‌شود خدا ما را در ته اين حياط پشتي تاريك ببيند و ده روزي هم كه شده اوقاتش از اين بابت تلخ نشود؟ از اين‌ها گذشته، فراموش نكنيد كه همه چيز در بيرون در رقص و نوسان است، مي‌جنبد و پايكوبي مي‌كند. كسي پايش خواب نمي‌رود و قلبش در سينه ي تنگش خفه نمي‌شود. ظاهراً ما زندگي ثابتي داريم. در حالي كه اصلاً اينطور نيست. روي اين زندگي نبايد چنين اسمي گذاشت. اين زندگي ما نوعي خودكشي يا دست كم مرگي تدريجي ، در حال سكون است. اما من اصلاً نمي‌خواهم بميرم. هنوز بدم نمي‌آيد چند نخ سيگار با آدم‌هاي مهم و فرهيخته در محافل بزرگان دود كنم. آنجا (مثل اين جا نيست) هر كاري در آن جايز است، حتي سيگار دود كردن ...

حسابرس در حال گوش دادن به اين خطابه غرا، نرم نرمك سرش را پايين مي‌اندازد و آن را مثل كاغذ صاف كني بي‌معني با فك جلو آمده‌اش روي پرونده‌اي پر از اسنادي مي‌گذارد كه روي آن عبارت پرونده‌هاي حرف «ب» نوشته شده. بعد هم با تعجب تكاني به خود مي‌دهد و مي‌گويد:

- در زندگي ؟!

مرد جوان با گونه‌هاي سرخ و قيافه‌اي جدي و حق به جانب مي‌گويد:

- بله، در زندگي !

در اين هيچ ترديدي نيست كه  پيش از آن‌كه ما در زندگي راهمان را بيابيم، مدتي دراز پشت دروازه آن به اين سو و آن سو دست مي‌سائيم. به علاوه، همين زندگي هم جز خط هيچ نيست. هم قله است و هم پرتگاه هم جزيره است و هم موج. در يك كلمه، همه چيز است، همه چيز. حس مي‌كنيد اين «همه چيز» يعني چه؟

 حتما خواهيد گفت شب پيش از نوئل، عيدي‌ها و چيزهاي ديگري از اين قبيل ... آه، دست‌هاي ما اصلاً براي گرفتن اين همه هديه كافي نيست. و چشم‌هاي ما كافي نيست براي ديدن و تحسين كردن شان ما از فرط دارايي، فقير و تهي دست ايم.

حسابرس اين بار بي‌ترديد و استفهامي در حرف‌هايش، با صدايي بر آمده از شور و شوق مرد جوان، مي‌گويد:

- در زندگي !

ولي هنوز بگويي نگويي اندكي تعجب در لحن صدايش هست و عينهو كسي كه دارد زبان تازه‌اي ياد مي‌گيرد، زير لب با خودش تكرار مي‌كند:

- در زندگي.

و مرد جوان هم بلافاصله تكرار مي‌كند.

- در زندگي!

اين تأكيد دو سويه به اين عبارت نيروي سوگند يا نيايشي مي‌بخشد. شكوه ناگهاني محيط پيرامون، يك‌راست مرد جوان را به دل جنگل خاموشي پرت مي‌كند. آنجا مادرش را در لباس يكشنبه‌هايش مي‌بيند كه دارد با كلاه و سربند صورتي رنگ و چشم‌هاي اشك آلود، لبخند زنان از كليسا بيرون مي‌آيد...

حالا با آن‌كه سبيل بور و انبوهي بالاي لبش دارد، سادگي كودكانه‌اي در قيافه او پيداست. حسابرس به خود اطمينان مي‌دهد و مي‌گويد: «نه، اين يكي ديگر دروغ و دغل سر هم نمي‌كند.» بعد در انتظار بقيه ماجرا مي‌ماند. ولي مرد جوان ديگر خاموش شده. آهسته  سرجاي خودش مي‌رود، دفتر را مي‌بندد و مدتي به كاغذ خشك كن زير دستي بزرگ و سياه رنگ نگاه مي‌كند. سه لكه اي كه مدت‌هاست روي آن‌جا خوش كرده، نظرش را به خود جلب مي‌كند. ناگهان سرش را به طرف پنجره بر مي‌گرداند. جلوي آن هيچ نيست جز ديوار سياهي كه پنجره درست رو به آن باز مي‌شود و پرتو خورشيد در بالاي آن بازي گوشانه پرپر مي‌زند.

آقاي كني‌مان با خودش فكر مي‌كند: كه اين‌طور! پس زندگي اصلاً اين نيست كه ما داريم!

در طول ديوار خاكستري روشن از وسط حياط سه تا ماه نارنجي پديدار مي‌شود. چه سياره‌هاي عجيبي! مثل لكه مركب سياه روي هوله‌اي كثيف مرتباً محو مي‌شوند و دوباره در همان جاي قبلي‌شان به رنگ نارنجي ديده مي‌شوند. حسابرس كه مضطرب به نظر مي‌رسد ناگهان مي‌گويد:

- سه تا ماه نارنجي! اين ديگر چه جور دنيايي است؟

- دنيايي غمبار، جناب حسابرس!

حسابرس چند لحظه بعد از جايش بر مي‌خيزد و با داد و فرياد پيشخدمت اداره را صدا مي‌زند. داد و فريادهايش آنقدر بلند و پر جرس است كه مرد جوان هول برش مي‌دارد. هر چه در توان دارد در صدايش جمع مي‌كند و مي‌گويد:

- آهاي، كنی ِ ژك!

مرد جوان فكر مي‌كند حتماً يك كار فوري با او دارد.

- هاي ء  كنی ِ ژك !

 بيا و اين كاغذ خشك كن مرا عوض كن!

 

                     *    *      *                                                          .Im Leben

این داستان پیشتر در سایت ادبی جن وپری چاپ شده بود اما به دلیل اشتباهات تایپی فراوان و فاحش آن را با تصحیح مجدد در اینجا می آورم. امیدوارم این نسخه کم خطاتر باشد. ع .ع

 


 

 


 

نوشته شده توسط علی عبداللهی در 11:22 PM |  لینک ثابت   • آرشیو نظرات

Mon 10 Apr 2006

صدا - داستانی از ریلکه

دكتر «هِنكه» در شهر كه بود، اسوه‌ي وظيفه شناسي بود. اما شش هفته‌اي كه استراحت مي‌كرد در نوعي تن پروري قهرماني فرو مي‌رفت و اوقات خود را به خواب و خيال مي‌گذراند. روي زمين دراز مي‌كشيد و چشمانش را به آسمان بالاي پلاژ «ميسدوري» مي‌دوخت. دستهايش را بالشِ سرِطاسش مي‌كرد و نوك درختهاي بلندغان را نگاه مي‌كرد. در اين لحظه ظاهراً از دست دوستش «اروين» كه با انداختن سنگريزه به طرف امواج خود را مشغول كرده كلافه بود، چون بي‌مقدمه او را مخاطب قرار داد و با لحن بسيار جدي گفت:

ـ واقعاً كه الاغي! آمده‌اي اينجا استراحت كني نه اينكه با اين كارهاي كودكانه وقتت را تلف كني. من از كار تو اصلاً سردر نمي‌آورم.

يك صدا! تا حالا كسي چنين چيزي شنيده است؟ دست آدمي مثل تو را هر چه زودتر بايد بند كرد. من از همين امروز به فكر مي‌افتم كه يك زن برايت دست و پا كنم. اگر بداني اين روزها چه دردسرهائي داشته‌ام! وكيل مدافع دو سارق و يك قاتل بوده‌ام. امور ورثه‌ي يك عمه‌ي بي‌وصيت‌نامه را فيصله داده‌ام. با اين همه، اين كارها خسته كننده‌تر از خلاص كردن تو از دست ديوانگي هايت نيست. جانم، تو خيلي خسته و فرسوده‌اي.

«اروين» در حالي كه تبسمي بر لب داشت به امواج نگاه مي‌كرد:

ـ شايد حق با تو باشد. من خيلي خسته‌ام و علت احساس غمي هم كه دارم، همين است. فكر مي‌كنم اگر آدم روي يك صندلي راحت بنشيند و صدايي نرم و شيرين، مفهوم زندگي را برايش تعريف كند و او را با زندگي آشتي دهد، زندگي از حوادث كوچكش تا معجزه‌هاي بزرگش دوباره دوست داشتني مي‌شود.

دكتر هنكه بي‌صبرانه سرش را بلند كرد و با نگاه دنبال رفيقش گشت. هيچ احساس شاعرانه‌اي نداشت ولي در اين لحظه فكر كرد، چشمان رفيقش با آن عمق متغير كه گاهي برقي اسرار آميز ناگهان از درون آن مي‌جهيد، چيزي از دريا با خود داشت. لبخندي از سرِ تمسخر زد و گفت:

ـ راستي بگو ببينم، چطور شد به اين فكرها افتادي؟

اروين با بي‌قيدي موهاي بور خاكستريش را عقب زد و گفت:

ـ خيلي ساده! وقتي آدم پشت چپرها توي ماسه‌هاي نرم و بي‌صدا راه مي‌رود، آدمهاي توي چپرها را نمي‌بيند. ولي صداي حرف زدن و خنده‌شان را مي‌شنود و با خودش مي‌گويد: «بايد اينطوري باشند» و احساس مي‌كند بعضي‌ها زندگي را دوست دارند و بعضي‌ها هم درد مي‌كشند. صداي دردمندان حتي وقتي مي‌خندند با گريه همراه است.

دكتر مثل سپند از جا جهيد:

ـ خوب معلوم است، اروين عزيز جلوتر هم مي‌رود و وقتي مي‌بيند اشخاص با صداشان خيلي فرق دارند دچار ناراحتي هم مي‌شود.

اروين سر تكان داد و گفت:

ـ من دنبالِ اشخاص نيستم؛ دنبالِ صداها هستم.

و چند قدمي به طرف دكتر برداشت و او را نزديك ساحل برد. اين كار او درست در لحظه‌اي بود كه دريا رازهاي خود را آشكار مي‌كند و پرده از دگرگونيهاي فراون خود برمي‌دارد. آفتاب در حال غروب بود و آخرين قايق بادباني به رنگ اخراي زردگون بر سطح روشن آب مي‌درخشيد. در دور دست‌ها كشتي بخاري سفيدي، روي نواري كبود به سمت «روگن» پيش مي‌آمد و امواج سفيد نقره فام مثل قوهاي سفيد در حال پرواز، دو طرفِ دماغه كشتي شتاب زده در هم مي‌رفتند.

دكتر طبق معمول گفت:

ـ كشتي روگن! معلوم مي‌شود كه ساعت شش است.

اروين با حركتِ سر حرفش را تأييد كرد:

ـ درست است، ما عادت داريم عبور اين كشتي را هر روز ببينيم. از ديدن آن ديگر لذت نمي‌بريم. اما من صداي دلنشيني را تصور مي‌كنم كه مي‌گويد: «كشتي روگن» يا «كشتي سفيد» يا «كشتي نقره فام»، من حاضرم اين صدا را مثل آوايِ مقدس و نرم ناقوس بشنوم و بعد كشتي «روگن» را در افق جستجو كنم و آنطوري كه همان صدا آن را ديده، ببينم و سفيدي قو مانند كشتي را مثل صاحب آن صدا احساس كنم.

دكتر هنكه به نشانه‌ي نفي، شانه‌هايش را بالا تكاند و زير لب غرزد. بعد آن دو به راه افتادند و از لابه لايِ سرخس‌هاي بلندتر از قدِ خود در ميان زمزمه‌ي دلنشينِ جنگل درختان غان عبور كردند.

روزهاي بعد دكتر هنكه احساس ناراحتي مي‌كرد. وقتي توي بيشه‌ها دراز مي‌كشيد و مثل هميشه به پشت مي‌خوابيد ـ اين طرز استراحت را دوست مي‌داشت ـ خاطره‌ي اروين مدام از ذهنش مي‌گذشت و اين فكرِ سمج تعطيلات و استراحتش را بهم مي‌زد. سعي مي‌كرد اين فكر مزاحم را از ذهنش براند. تمام بعد از ظهرها را در ازدحام مردم روي ايوانِ كازينو مي‌گذراند و مي‌خواست به خود بقبولاند كه براي مطالعه‌ي روزنامه‌ها به آنجا آمده است. يك روز هم واقعاً غرق مطالعه‌ي مقاله‌مهمي شد. «اروين» از آنجا مي‌گذشت اما دكتر وقتي او را ديد كه كاملاً به او نزديك شده بود، نگاه هاج و واج و شوريده‌ي دوستش او را به وحشت انداخت. همين كه خواست لب از لب باز كند، «اروين» پيشدستي كرد و با نگاهي شتابزده گفت:

ـ بيا!

دكتر مقاومت نكرد و هر دو راه افتادند. بي‌آنكه كلمه‌اي بين‌شان رد و بدل شود از خياباني كه به پلاژ مي‌رفت، عبور كردند و از روي تپه‌هاي سفيد گذشتند.

هنكه دوستش را به دقت نگاه مي‌كرد. اروين با وجود ماسه‌هاي زيادِ زير پايشان با عجله راه مي‌رفت. چشمانش بيش از حد گشوده و آزمند و لبانش مثل لبان كودكي كنجكاو، اندكي از هم باز مانده بود. مردم روي تپه‌هاي داغ لَم داده بودند يا خودماني با هم گپ مي‌زدند و خوش و بش مي‌كردند. تضاد اين استراحت و آرامش آنها با عجله‌ي تب آلود اروين حالتي اضطراب آور داشت. اروين ناگهان ايستاد و مچ دست دكتر را محكم فشرد و او را به ايستادن واداشت. آن دو پشت چادري قرار گرفته بودند. هنكه صداي پيرزني را كه برايش چندان هم ناشناس نبود، شنيد. بعد صداي صاف و روشن دختر جواني به گوشش رسيد.

دكتر راه افتاد و اروين را كه سراپا مي‌لرزيد دنبال خود كشيد. بانوي سالخورده، زن ژنرال «وِمِر» بود كه سر ميز غذا، بغل دست دكتر مي‌نشست. خانم ژنرال با مهرباني دستش را به طرفِ دكتر دراز كرد و دكتر متوجه دختر جواني شد كه سرش را كمي پائين انداخته و كنار خانم ژنرال نشسته بود. نور آفتاب غروب بر انبوه موهاي سياه او مي‌رقصيد. خانم ژنرال دستش را به سوي اروين هم دراز كرد، بعد رويش را برگرداند و آرام گفت:

ـ هِدويگ!

اروين چنانكه انگار مقابل ملكه‌اي ايستاده باشد، تعظيم كرد.

زن ژنرال آهسته در گوشش گفت:

ـ كور است!

از اين حرف لرزه بر اندام اروين افتاد. دكتر بنا كرد به صحبت از تنيس و

رفتن به «اشتوبن كامر». لحظه‌اي بعد خانم ژنرال گفت:

ـ آب تني براي من قدغن است ولي براي برادرزاده‌ام بسيار مفيد است.

دختر كور با تكانِ سر حرف او را تأئيد كرد:

ـ عالي است! اينطور نيست؟

صدايش مثل آوازي دلنواز بود.

اروين فكر كرد: چقدر صدايش غمگين است!

دكتر مدام صحبت مي‌كرد. خانم ژنرال با خنده همراهي‌اش مي‌كرد. «هِدويگ» خاموش بود. اروين آهسته به دكتر گفت:

ـ كاش يكبار هم كه شده مي‌ديد، چقدر زيباست!

دكتر شانه بالا انداخت. خانم ژنرال نشنيد و با دستش دريا را نشان داد. در دور دست‌ها كشتي بخاري سفيدي روي نواري كبود به سوي روگن پيش مي‌رفت. دكتر ساعتش را نگاه كرد:

«كشتي روگن! حتماً ساعت شش است.»

خانم ژنرال با صداي فرسوده‌ي پيرش گفت:

ـ چراغهايش چقدر قشنگ است!

دكتر هنكه خميازه‌اي كشيد.

اروين با نگاه كشتي را دنبال مي‌كرد و در انتظار بود. اما دختر جوان همچنان خاموش مانده بود. كشتي را نمي‌ديد. خانم ژنرال يادآوري كرد كه هوا دارد خنك مي‌شود. خانم‌ها خداحافظي كردند.اروين تعظيم كرد. وقتي آنها دور شدند او و دكتر، لحظه‌اي خاموش ماندند. بعد دكتر دستهايش را به هم ماليد و گفت:

ـ راستي راستي هوا دارد خنك مي‌شود.

اما اروين همچنان چشم به دريا دوخته بود. پهنة دريا در اين لحظه خاكستري شده بود. بعد با صدايي غمگين در حالي كه بيشتر با خودش حرف بزند تا با دوستش، گفت:

ـ او هم مي‌بيند. او كشتي ديگري روي درياي ديگري مي‌بيند. نگاهش به دنياي ديگري است و اين صدا از آن دنياست.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 23 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت