Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - لانه خرگوش
سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

لانه خرگوش،  بهترین توضیح

 آن بيتي

 برگردان: دنا فرهنگ


مادرم به كل فراموش كرده كه من براي جشن عروسي اولم دعوتش كرده بودم. وقتي دنبالش مي‌‌روم تا از آزمايشگاه بياورمش از حرفها‌‌ش اين‌‌طور دستگيرم مي‌‌شود. دكتر برايش آزمايشي نوشته تا از تاثير داروها سر در بياورد. روي يك نيمكت نارنجي نشسته و به مرد پهلو دستي‌‌اش توضيح مي‌‌دهد كه چه‌‌طور بايد برگة مشخصات را روي تختة زيردستي بگذارد و پر كند. مطمئن هستم كه مرد از او كمك نخواسته است. لابد قبل از آمدن من  براي مرد گفته كه من او را به هيچ‌‌كدام از جشن‌‌هاي عروسي‌‌ام دعوت نكرده‌‌ام.
مي‌‌گويد: معلوم نيست چرا بي‌‌خودي من را فرستاده‌‌اي ازم خون بگيريد.
- دكتر گفت برات از آزمايشگاه وقت بگيرم. من نفرستادمت.
- خوب، پس چرا اين‌‌قدر دير آمده‌‌اي؟ يك ساعت است كه اين‌‌جا منتظرم.
- مامان تو يك ساعت زود آمده‌‌اي. براي همين اين‌‌قدر معطل شده‌‌اي. من يك ربع بعد از آن كه پرستار بهم زنگ زد خودم را رساندم.
سعي مي‌‌كنم با لحن محكمي حرف بزنم اما مي‌‌خواهم نازش را هم بكشم، براي همين هم درست معلوم نيست که تاثير حرف‌‌هام چيست.
مي‌‌گويد: عين‌‌هو پري ميسون حرف مي‌‌زني.
- مامان يك نفر مي‌‌خواهد رد شود.
- درست است معطل كردن مردم كار خوبي نيست. اما خوب مي‌‌توانستند بوق بزنند يا  بيندازند از يك خط ديگري بروند.
پشت سر مادرم زني اين پا و آن پا مي‌‌كند تا از راه‌‌رو تنگ بيمارستان رد شود. از رو‌‌به‌‌رو كاركنان بيمارستان با چهارتا صندلي چرخ‌‌دار مي‌‌آيند.
- از قيافه‌‌اش پيداست كه ماشين اسپرت دارد. ماندم با اين هيكلش چه طوري جا مي‌‌شود.
تصميم مي‌‌گيرم به حرف‌‌هاش اعتنايي نكنم. گوشوارة بزرگ حلقه‌‌اي گوشش كرده و روي پيشاني‌‌اش جاي زخم است و روي گونه‌‌اش چسب زخمي چسبانده است. صورتش كمي شبيه مجسمه است. مي‌‌پرسد:
- كي ماشين‌‌مان را برامان مي‌‌آورد؟
- مي‌‌خواهي كي بياورد؟ بشين توي سالن انتظار من مي‌‌روم از تو پاركينگ  ماشين را مي‌‌آورم.
- آدم وقتي ماشين داشته باشد بايد جلوجلو فكر همه چيز را بكند. مگر نه؟ دايم بايد همه چيز را پيش بيني كني: چه‌‌طوري بايد از پاركينگ بياي تو خيابان راه بگيري. تو ترافيك به اين سنگيني از كدام خيابان بروي كه خلوت‌‌تر باشد. بعد تا يك خيابان خلوت پيدا مي‌‌كني مي‌‌بيني كه يك زن و شوهر  درست وسط خيابان ايستاده‌‌اند و دارند كتك كاري مي‌‌كنند، اصلا هم خيال ندارند از جاشان جم بخورند. آن وقت چاره اي نداري جز اين كه بزني كنار.
مي گويم: بهتر از اين نمي‌‌شود.
- خوب تقصير خودت است. تو خياط قابلي هستي، از آن خياط‌‌هاي زنانه دوز كه اين روزها ديگر كم‌‌تر پيدا مي‌‌شوند. اما عوض اين كه بچسبي به خياطي، از صبح تا شب مي‌‌شيني پشت كامپيوتر. خانه به آن قشنگي را تو آن شهرك ويلايي ول كرده‌‌اي آمده‌‌اي اين‌‌جا، دلت را به اين... به اين كار پنج روز در هفته خوش كرده‌‌اي.
- خيلي ممنون كه اوضاع احوال زندگي‌‌ام را برام روشن كردي.
-  آن لباس‌‌هاي شمشير دريايي را تمام كرده‌‌اي؟
- ستارة دريايي. نه، ديشب خسته بودم نشستم پاي تلويزيون. اگر آن‌‌جا روي صندلي  بشيني وقتي آمدم من را مي‌‌بيني. تو اين باد نمي‌‌خواهم بيرون بايستي.
- تو هميشه يك بهانه‌‌اي مياري كه من نبايد بيرون بايستم. تو از زنبور مي‌‌ترسي مگر نه؟ يك‌‌بار وقتي داشتي با شن‌‌كش تو حياط كار مي‌‌كردي زنبور انگشت پات را گزيد. يادت هست؟ از آن به بعد اسم‌‌شان را گذاشتي كت زردها. از دست‌‌شان بي‌‌چاره شده بودي. تقصير خودت بود كه موقع كار با شن‌‌كش دم‌‌پايي پوشيده بودي. اگر عرضه نداري يك شوهر ديگر تور كني كه برگ‌‌هاي باغچه را برات جمع كند دست‌‌کم وقتي مي‌‌روي تو باغچه كفش راحتي پات کن.
- مي‌‌شود لطفا دست از سخن‌‌راني برداري و ..
- برو ماشينت را بيار. چرا اين‌‌قدر دلواپس من هستي؟ فوقش چند دقيقه سر پا مي‌‌ايستم. مجبور نيستم كه مثل نگهبان‌‌هاي كاخ باكينگهام آن‌‌قدر راست جلوم را نگاه كنم تا از حال بروم.
- باشد. همين جا بايست من مي‌‌آيم .
- ماشينت چه شكلي است؟
- همان ماشيني كه هميشه داشته‌‌ام ديگر.
- اگر نيامدم بيرون بيا دنبالم.
- باشد مي‌‌آيم مامان. اما چرا نياي بيرون؟
- اگر اين ماشين‌‌هاي اس.يو.وي جلوت را بگيرند نمي‌‌بينمت. مي‌‌آيند اين طرف جدول‌‌هاي پياده رو‌‌، با آن شيشه‌‌هاي دودي‌‌شان كه آدم پيش خودش مي‌‌گويد لابد ليز تيلور يا يك گنگستر معروف آن تو نشسته. يا آن آقا پول‌‌داره كي بود مال برونويي؟ چي داشتم مي‌‌گفتم؟ چي شد يك دفعه ياد سلطان برونويي افتادم؟ آهان، راستي آن آقايي كه داشتم باهاش حرف مي‌‌زدم مي‌‌گفت يك بار تو نيويورك درست همان موقع كه دم هتل از تاكسي پياده مي‌‌شده اليزابت تيلور از ليموزينش آمده پايين. مي‌‌گفت از پنجرة ماشين تندتند سگ‌‌هاي كوچولوش را مي‌‌داده بيرون، به دربان، به پيش‌‌خدمت هتل، آرايشگرش كه بي‌‌چاره زير هر كدام از بغل‌‌هاش دو تا سگ بوده. اما آن‌‌ها  سگ‌‌هاي خودش بوده اند. مرد بي‌‌چاره دستش بند بوده نمي‌‌توانسته به اليزابت تيلور كمك كند. براي همين هم...
- مامان بايد برويم.
- من هم باهات مي‌‌آيم.
- تو كه سوار آسانسور نمي‌‌شوي. آخرين باري كه سوار آسانسور شده بوديم از ترس نمي‌‌توانستي از جات جم بخوري.
- خوب تا حالاش كه بالارفتن از پله من را نكشته.
-  آن طبقه هاي آخر پارك كرده‌‌ام. ببين، همين جا كنار پنجره بگير بشين و...
- مي‌‌دانم بعدش چي مي‌‌شود. نمي‌‌خواهد اين قدر تكرار كني.
دست‌‌هام را بالا مي‌‌آورم و تكان مي‌‌دهم. مي‌‌گويم: مي‌‌بينمت.
- با همان ماشين سبزه مي‌‌آيي ديگر؟ همان ماشين سياهه كه من به نظرم سبز مي‌‌آد؟
- آره مامان. من همان يك ماشين را دارم.
- خوب نبايد اين طوري با من حرف بزني. اميدوارم هيچ وقت به روز من نيفتي تا بفهمي كه چه‌‌قدر بد است كه آدم بعضي چيزهاي بي‌‌اهميت را با هم قاطي كند. من مي‌‌دانم كه ماشين تو سياه است اما خوب تو نور آفتاب تند به نظر مي‌‌آيد كه سبز است.
مي‌‌گويم: سر پنج دقيقه برمي‌‌گردم.
و از در گردان بيرون مي‌‌روم. مردي كه جلو من است هر دو دستش توي گچ است و با پيشاني‌‌اش شيشه را فشار مي‌‌دهد. چند ثانيه بعد بيرون هستيم. مرد برمي‌‌گردد نگاهم مي‌‌كند. صورتش گل‌‌ انداخته است.
مي‌‌گويم: نمي‌‌دانستم اگر فشار بيارم در تندتر مي‌‌چرخد.
با بي‌‌حالي مي‌‌گويد: مي‌‌دانستم يك همچين چيزي مي‌‌گوييد.
و مي‌‌رود.   


زن چاقي که در راه‌‌رو بيمارستان از کنارمان گذشته بود تو پياده‌‌رو منتظر سبز شدن چراغ است و توي تلفن همراهش وراجي مي‌‌کند. وقتي که چراغ سبز مي‌‌شود همان طور که سرش به يک طرف چرخيده راه مي‌‌افتد، انگار تلفن به گوشش چسبيده و سنگيني آن سرش را خم کرده است. ژاکت گل‌‌وگشادي پوشيده با يکي از دامن‌‌هاي بلند که اين روزها همه مي‌‌پوشند و کفش‌‌هايي که به آن مي‌‌آيد و کيف کوچکي هم روي شانه‌‌اش تاب مي‌‌خورد.
- من اين‌‌جام.
 مادرم اين را با صداي بلندي مي‌‌گويد و وقتي دارم از روي جدول پياده‌‌رو رد مي‌‌شوم به من مي‌‌رسد.
- مامان، آسانسور دارد.
- همه‌‌اش بايد دنبال کارهاي من باشي.  بي‌‌چاره شده‌‌اي. الان ساعت ناهارت است؟ ديگر وقت نمي‌‌کني غذا بخوري نه؟ حالا که ديدي حالم خوب است مي‌‌تواني من را با تاکسي بفرستي خانه.
- نه نه، مسئله‌‌اي نيست. اما تو ديشب به من گفتي که مي‌‌خواهي بروي آرايشگاه، مگر نمي‌‌خواهي برسانمت؟
- آن که امروز نيست.
- چرا امروز است، يک‌‌ربع ديگر وقت داري. با الوييز.
- نمي‌‌خواهم همه بگويند که من ميدان را به هم ريخته‌‌ام. تو چي؟
- نه مامان. چرا دم دكة بليط فروشي وانمي‌‌ايستي بعد که من آمدم...
- دم به دقيقه حرفت را عوض مي‌‌كني. چرا نمي‌‌خواهي باهات بيام تا دم ماشين؟
- با آسانسور؟ مي‌‌خواهي سوار آسانسور بشوي؟ خيلي خوب راه بيفت.
- از آن شيشه‌‌اي‌‌ها که نيست؟
- يکي از ديواره‌‌هاش شيشه‌‌اي است.
- باشد من هم مثل بقيه. خيلي از خانم‌‌ها هم از اين‌‌جور آسانسورها مي‌‌ترسند.
-  رسيديم.
- چه بويي هم مي‌‌دهد. بهتر است بشينم  منتظرت ‌‌شوم.
- مامان آن‌‌ور طرف خيابان بايد مي‌‌نشستي، حالا که راه افتاده‌‌ي آمده‌‌ي اين‌‌جا مي‌‌خواهي ببرمت بگذارمت پهلوي آن بليط فروشه؟ اگر نه يک نفس عميق بکش و با من بيا. چي‌‌مي‌‌گي؟
مردي که توي آسانسور است و لباس رسمي پوشيده  در را برامان باز نگه داشته است. مي‌‌گويم: خيلي ممنون. مامان؟
مي‌‌گويد: فکر کردم بهتر است حرفت را گوش کنم و بروم توي آن غرفه منتظرت بشوم. من را ببر آن‌‌جا.
- غرفه نه. دکه. آن‌‌جا را مي‌‌گويي؟ آن‌‌جا مي‌‌ماني؟
مرد همان‌‌طور در را با شانه‌‌اش باز نگه داشته است. نگاهش به پايين است.
- آره پهلوي آن آقاهه.
- باشد فکر خوبي است.
از آسانسور بيرون مي‌‌آيم.
- قبلا ديدمش. گفت پسرش دارد توي لاس وگاس عروسي مي‌‌کند. من هم بهش گفتم که به هيچ کدام از عروسي‌‌هاي دخترم نرفته‌‌ام. پرسيد مگر چند بار عروسي کرده است؟ معلومه که من هم راستش را گفتم. او هم گفت:در اين باره چه احساسي داري؟ من هم بهش گفتم که تو يکي از عروسي‌‌هات يک سگ بود.
- آن همان عروسي‌‌ام بود که تو هم آمده بودي ديگر. عروسي اولم. يادت نيست که يک حلقة گل انداخته بودي گردن ابنزير؟ فکر خودت بود.
بازويش را مي‌‌گيرم و از جلو آسانسور کنار مي‌‌کشمش.
- آره آن را از يك حلقة گل تو كليسا باشد كش رفتم. ولي تو و آن مردي كه باهاش عروسي كردي اصلا نرفتيد تو. جاي سوزن انداختن نبود. خانم‌‌ها كفش پاشنه بلند ‌‌پوشيده بودند و جايي نبود كه بايستند، تازه باران هم داشت مي‌‌گرفت.
- آن روز هوا آفتابي بود.
- اينش را يادم نيست.  اما يادم هست که لباست را مامان بزرگ دوخته بود.
- نه. مي‌‌خواست بدوزد، اما من همان لباسي را پوشيدم كه از لندن خريده بوديم.
- بي‌‌چاره مامان بزرگ حتما دلش شكسته بوده.
- آن‌‌موقع آرتروزش هم‌‌چين عود كرده بود كه يك خودكار هم نمي‌‌توانست بردارد، چه برسد به سوزن زدن.
- حتما دلش را شكسته‌‌اي.
- خيلي خوب مامان. اين بحث ما را به ماشين نمي‌‌رساند. حالا مي‌‌خواهي چي کار کني؟
- همان کاري که مارشال‌‌ها مي‌‌کنند.
- چي؟
- مارشال‌‌ها. زمان ما مردم به مارشال‌‌ها نمي‌‌خنديدند.
- مامان شايد بد نباشد بروي دم آن دكه بايستي تا من بيام. لازم هم نيست با بليط‌‌فروش حرف بزني. مي‌‌روي آن‌‌جا؟
- اشکال دارد بيام با تو سوار آسانسور بشوم؟
- نه. اما اين بايد سر حرفت وايستي. نمي‌‌توانيم تمام وقت در آسانسور را باز منتظر بگذاريم. مردم كار و زندگي دارند.
- ببين داري چه‌‌طوري با من حرف‌‌ مي‌‌زني؟ خيال مي‌‌کني من هيچ‌‌چيز حاليم نيست؟ چرا اين قدر حرف‌‌هات را تكرار مي‌‌كني؟
توي كيفش دنبال چيزي مي‌‌گردد. سرش را پايين انداخته و من كف سرش را از بين موهايش كم پشتش مي‌‌بينم. مي‌‌گويم:مامان؟
- بله بله دارم مي‌‌آيم. فكر كردم شايد آن كارتي كه اسم آرايشگرم را روش نوشته‌‌ام همراهم باشد.
- اسمش الوييز است.
- خيلي ممنون عزيزم. پس چرا تا حالا نگفتي؟


به برادرم تيم زنگ مي‌‌زنم. مي‌‌گويم:
حالش بدتر شده است. اگر مي‌‌خواهي تا هنوز آن‌‌قدرها حالش خراب نشده ببينيش همين الان يك بليط هواپيما رزرو كن.
مي‌‌گويد: تو كه خبر نداري چه‌‌قدر کار  سرم ريخته. صبح تا شب دارم سگ‌‌دو مي‌‌زنم.
- تيم، من خواهرتم، الان موضوع سر کارهاي تو نيست، من...
- مدت‌‌ها است كه روز به روز دارد اوضاعش وخيم مي‌‌شود. باز خدا پدر تو را بيامرزد كه نگه‌‌اش مي‌‌داري. هر چي باشد زن مهرباني است. من حاضرم تمام خرجش را بدهم. تو آدم صبور و پر حوصله اي هستي.
- تيم. حالش خيلي بدتر ‌‌شده. اگر برات مهم است، اگر مهم است، همين الان بيا به ديدنش.
- بيا با هم روراست باشيم. راستش من آن‌‌قدرها هم دلم براش نمي‌‌سوزد. او هيچ‌‌وقت من را دوست نداشته‌‌ است. شايد هم از سر جريان رنه بوده. نمي‌‌دانم. همان موقع هم احساس خاصي نسبت بهش نداشتم. مي‌‌فهمي چي مي‌‌خواهم بگويم؟ دستت درد نكند. واقعا مرحبا به تو. اما تو خودت مي‌‌داني بابا و مامان براي چي با هم زندگي مي‌‌كردند؟ بابا آدم گوشه‌‌گيري بود ولي مامان ديوانة مهماني رفتن بود. هيچ وقت نمي‌‌توانست بفهمد كه چرا آدم بايد يك كتاب جدي دستش بگيرد بخواند. نمي‌‌توانست بفهمد. دست كم من كه هيچ وقت اين را نديدم.
- تيم قبل از كريسمس بيا به ديدنش.
- با اين حرف‌‌هات حال آدم را مي‌‌گيري. اشكالي ندارد كه رك و راست بهت بگويم؟ امروز آن قدر روز وحشتناكي بوده  كه حتي حوصله ندارم حرف بزنم. آن‌‌وقت تا رسيده‌‌ام خانه تو زنگ زده‌‌اي مي‌‌گويي- مثل صدبار ديگه كه گفته‌‌‌‌اي - كه مامان دارد مي ميرد يا اين كه مخش به كلي عيب کرده، بعد هم مي‌‌گويي...
مي‌‌گويم: مواظب خودت باش تيم.
و گوشي را مي‌‌گذارم.
وقتي كه مادرم را به آرايشگاه مي‌‌رسانم تا موهايش را اصلاح كند، براي وقت‌‌كشي به آپارتمانش مي‌‌روم و مي‌‌بينم كه گلدان‌‌هايش دارند خشك مي‌‌شوند. دو تا از آن‌‌ها را همين تازگي وقتي مادرم پايش را عمل كرده بود دوست‌‌هاش برايش آوردند. يك گلدان داودي و يك شمعداني. فنجاني را كه احتمالا صبح مادرم در آن قهوه خورده آب مي‌‌كشم و آن را زير شير پر مي‌‌كنم. دوبار آن را پاي گلدان‌‌ها خالي مي‌‌كنم تا سيراب شوند. برادرم در دانشگاه اوهايو روي آثار وردزورث کار مي‌‌كند. اما من سال‌‌هاست که براي نگه‌‌داري از مادرم به اين شهر كوچك كه در آن بزرگ شده‌‌ام برگشته‌‌ام. به قول برادرم مرحبا به من.


دكتر مي‌‌گويد: خوب ما مي‌‌دانستيم كه بالاخره كار به اين‌‌جا مي‌‌كشد. الان براش خيلي بهتر است كه جايي زندگي كند كه براي كارهاي روزمره‌‌اش از او مراقبت شود. منظورم يك جور زندگي به كمك مددكارها است. اگر فكر مي‌‌كني اين‌‌طوري بهتر است خودم مي‌‌آيم و براش توضيح مي‌‌دهم كه درحال‌‌حاضر لازم است كه تحت مراقبت كاملي باشد.
مي‌‌گويم: حتما مخالفت مي كند.
مي‌‌گويد: چاره‌‌اي نيست. من و تو مي‌‌دانيم كه اگر خانه‌‌اش آتش بگيرد نمي‌‌تواند از خانه بيايد بيرون يا به آتش‌‌نشاني زنگ بزند. تو مي‌‌داني شب‌‌ها شام مي‌‌خورد يا نه؟ الان ديگر حتي شك دارم كه غذا هم به اندازة كافي مي‌‌خورد. بايد حواس‌‌مان به آن مقدار كالري كه به بدنش مي‌‌رسد باشد. بايد امكاناتي فراهم كنيم که او بتواند ازشان استفاده كند.
مي‌‌گويم: حتما مخالفت مي كند.
- شايد بدفكري نباشد كه به تيم بگويي باهاش صحبت كند.
- او را ولش كن. تا حالا دوبار گفته كه نمي‌‌تواند از مامان نگه‌‌داري كند.
- اصل موضوع را بهش بگو. اگر برادرت بداند كه مادرت درست و حسابي غذا نمي‌‌خورد...
- از كجا مطمئني كه درست و حسابي غذا نمي‌‌خورد؟
مي‌‌گويد: خوب فرض كن به تيم بگوييم كه بد غذا مي‌‌خورد. تقريبا همين طور است ديگر.
- رو كمك تيم اصلا نمي‌‌شود حساب كرد. اما اگر مي‌‌خواهي كه من قبول ‌‌كنم كه مادرم لاغر است، بسيار خوب او لاغر است.
- لطفا حواست باشد كه من چي مي خواهم بگويم بدون اين‌‌كه...
- چرا؟ براي اينكه تو دكتر هستي؟ چون يک‌‌بار مادرم دم خروجي پاركينگ به سرش زده و آبروت را برده؟
مي‌‌گويد: خودت به من گفتي كه بي‌‌خودي زنگ خطر آتش را كشيده. ديگر نمي‌‌شود مراقبش بود. بايد اين حقيقت را قبول كني.
مي‌‌گويم: مطمئن نيستم اين‌‌طور باشد.
صدايم مي‌‌لرزد.
- من هستم. من تو را از وقتي چشم‌‌هام را باز كرده‌‌ام مي‌‌شناسم. يادم مي‌‌آيد مامانت شيريني‌‌ مغزدار شكلاتي درست مي‌‌كرد و پدرم مرتب به خانة شما سر مي‌‌زد تا ببيند كه مادرت از آن شيريني‌‌ها درست كرده يا نه. من مي‌‌دانم چه قدر براي آدم سخت است كه قبول كند پدر و مادرش ديگر از عهدة كارهاي خودشان برنمي‌‌آيند. پدرم تو خانة ما زندگي ميكرد و من هر قدر از دونا براي اين كه از او پرستاري كرد تشكر كنم باز هم كم است. تا اين‌‌كه پدرم... خوب تا اين‌‌كه پدرم مرد.
- تيم مي‌‌گويد كه مامان را به يك آسايشگاه سال‌‌مندان تو اهايو ببريم.
- حرفش هم نزن.
- خوب خودش هم امكان ندارد قبول كند برود اهايو. آن وقت تو مي‌‌گويي که بايد تو خانه حبسش كنيم.
- حبس! من و تو امكان ندارد بتوانيم با هم يك بحث جدي بكنيم، چون تو همه‌‌چيز را به مسخره مي‌‌گيري.
زانوهام را تا پيشاني‌‌ام بالا مي‌‌آورم دست‌‌هام را زير پاهام  قلاب مي‌‌كنم و كاسة زانوهام را محكم روي چشم‌‌هام فشار مي‌‌دهم.


مددکار مي‌‌گويد: دكتر ميلروس مي‌‌گفت اين روزها حال‌‌تان زياد خوش نيست.
مطب او پنجره ندارد و هر کدام از صندلي‌‌هايش يک رنگ هستند که حالت شادي به آ‌‌ن‌‌جا داده‌‌اند.
- دوست نداريد دربارة مشکلات‌‌تان حرف بزنيد؟
- خوب، مادرم سكته كرده. از  آن به بعد همه چيز را قاطي کرده. البته قبل از آن هم يك مقدار گيج شده بود اما بعد از سكته بدتر شد. فكر مي‌‌كند برادرم هنوز ده سالش است. يك دفعه حرف‌‌هايي درباره او مي زند كه من اصلا از آن‌‌ها سر در نمي‌‌آورم، مگر اين‌‌که فکرکنم كه او خيال مي‌‌كند که برادرم ده سالش است. تازه فكر مي‌‌كند كه من شصت سالم است. يعني فقط چهارده سال از خودش كوچك‌‌تر هستم! و به نظرش اين موضوع نشان مي‌‌دهدكه پدر من يك زن ديگر هم داشته است و خانوادة ما در واقع خانوادة دوم پدرم بوده است. و من هم از زن اول او هستم. من شصت سالم است و خودش هفتاد و چهارسال. در حالي كه وقتي كه تو زمين گلف سكته كرد و زمين خورد هفتاد و چهارسالش بود.
سرش را تكان مي‌‌دهد.
- برادرم الان چهل و چهار سالش است، دارد مي‌‌رود تو چهل و پنج. اين اواخر مادرم همه‌‌اش دربارة اين موضوع حرف مي‌‌زند.
- درباره سن برادرتان؟
- نه. اين موضوع مخفي كه خودش كشف كرده. ماجراي زن و بچة پدرم، و اين‌‌كه آن‌‌ها، مي‌‌دانيد، واقعا وجود دارند. خودش مي‌‌گويد وقتي اين را فهميده چنان  هول کرده كه تو زمين گلف زمين خورده و سكته كرده.
- پدر و مادرتان باهم خوش‌‌بخت بودند؟
- آلبوم بچگي‌‌هام را نشانش دادم و ازش پرسيدم که اگرمن بچة يك زن ديگر هستم پس اين‌‌ عكس‌‌ها چي است؟ و او مي‌‌گويد: اين هم از حقه‌‌بازي‌‌هاي پدرت است. عينا با همين كلمات. اصلا تو كله‌‌اش نمي‌‌رود كه من شصت سالم نيست وتازه هفتة ديگر روز تولد پنجاه و يك سالگي‌‌ام است.
- خيلي سخت است كه يك نفر دايم به كمك آدم احتياج داشته باشد، مگر نه؟
- خوب آره، ولي از آن سخت‌‌تر اين است كه مي‌‌بينم با  فكر و خيال خانوادة دوم پدرم بي‌‌خود دارد خودش را عذاب مي‌‌دهد.
- فكر مي‌‌كنيد بهترين راه براي نگه‌‌داري مادرتان چي است؟
- دلم براش مي‌‌سوزد. خيلي دلم مي‌‌سوزد. مي‌‌گويد همه آن‌‌ها را ديده است. پسر و دختر و زنش را كه خيلي شبيه خودش بوده و از اين موضوع خيلي دمغ است. خوب فكر مي‌‌كنم اين جريان خيلي روش تأثيرگذاشته. البته كل ماجرا را از خودش درآورده است. اما من ديگر دست از جرومنجر كردن باهاش برداشته‌‌ام. چون فكر مي‌‌كنم لابد اين ماجرا براش نشانة چيزهاي ديگري است كه من ازشان سر در نمي‌‌آورم. شايد به اين فكر و خيالات احتياج دارد كه دايم خودش را با آن‌‌ها سرگرم مي‌‌كند. اما من ديگر از دست فكرهاي او پاک از جا در رفته‌‌ام
مي‌‌گويد: از خودتان برام بگويد که تنها زندگي مي‌‌كنيد؟
- من؟ خوب، الان مدتي است طلاق گرفته‌‌ام. بعد از اين كه حماقت کردم و به جاي دوست پسرم ويك، با يكي از دوستان قديمي‌‌ام ازدواج كردم. من و ويك تو فكرش بوديم كه با هم ازدواج كنيم  اما من آن‌‌قدر گرفتار نگه داشتن مادرم شده بودم كه هيچ‌‌وقت نمي‌‌توانستم به اندازة كافي به ويك توجه كنم. وقتي با هم به هم زديم ويك تمام وقتش را صرف سگ منشي‌‌اش باندراس مي‌‌كرد. اگر ويك از دوري من غصه خورده باشد حتما وقتي است كه توي پارك سگ‌‌ها باشد.
- اين‌‌جا نوشته كه شما در شركت كامپيوتري گيتي كار مي‌‌كنيد.
- آره. جاي خوبي است. چون خودشان به خانواده خيلي اهميت مي‌‌دهند و مي‌‌فهمند كه من مجبورم به خاطر مادرم زياد مرخصي بگيرم. قبلا تو يك مغازة طراحي داخلي كار مي‌‌كردم. خياطي هم مي‌‌كنم. تازگي‌‌ها چندتايي لباس به شكل ستارة دريايي براي بچه‌‌هاي كلاس سوم يكي از دوست‌‌هام دوخته‌‌ام.
- جك ميلروس فكر مي‌‌كند كه بهتر است مادرتان تحت مراقبت باشد.
- مي‌‌دانم. اما او نمي‌‌داند، يعني واقعا درك نمي‌‌كندكه حرف زدن با مادرم دربارة اين موضوع يعني چه.
- اگر اين موضوع را به مادرتان بگويد بدترين اتفاقي كه ممكن بيفتد چيست؟
- بدترين چيز؟ مادرم دوباره موضوع آن يكي خانواده را پيش مي‌‌كشد و من ديگر اصلا حوصله ندارم كه خودم را درگير مسايل پيچيده‌‌اي كنم كه از بيخ و بن واقعيت ندارند. منظورم زندگي گذشته پدرم است. مادرم تو تمام اين بحث‌‌ها از برادرم حرفي نمي‌‌زند چون فكر مي‌‌كند كه او ده سالش است.
- به نظرم شما خيلي نااميد هستيد.
- راه ديگري هم دارم؟
- بايد به خودتان بگويد مادرم سكته كرده است و بعضي چيزها را با هم قاطي كرده اما من كاري در اين باره نمي‌‌توانم بكنم.
- اصلا متوجه نيستيد. اين موضوع يك جورهايي براي من هم مهم است. دلم مي‌‌خواهد فكر اين جريان زن دوم را از سر مادرم بيرون كنم. انگار گذشته‌‌ام هيج‌‌وپوچ رفته است.
مددكار سر جايش تكان مي‌‌خورد. مي‌‌گويد: مي‌‌توانم پيشنهادي بكنم؟ بايد بدانيد كه اين مشكل مادرتان است نه مشكل شما. شما چيزي را مي‌‌فهميد كه مادرتان كه مغزش بعد از سكته ايراد پيدا كرده نمي‌‌فهمد. همان‌‌طوري كه براي بچه‌‌اي كه اختيار كارهاش را ندارد ما تصميم مي‌‌گيريم، بايد بدون توجه به اين كه مادرتان چه فكري مي‌‌كند كاري را كه براش بهتر است انجام بدهيد.


جك ميلروس مي‌‌گويد: تو بايد بروي مسافرت. اگر آخر اين هقته گرفتار نبودم دعوتت مي‌‌کردم با دونا  برويم واشنگتن و نمايشي را كه توي كركران اجرا مي‌‌شود ببينيم. بايد جالب باشد، تمام شخصيت‌‌هاش از تو تابلو نقاشي بيرون آمده‌‌اند.
- ببخشيد كه با اين ماجرا برات دردسر درست مي‌‌كنم. مي‌‌دانم كه وقتش است كه تصميمم را بگيرم. موضوع اين است كه آن بار که رفتم ببينم اوکس چه‌‌طور جايي است آن زنه را که ديدم نان خامه‌‌اي ماليده بود به صورتش..
- خيلي بامزه است. به جنبة بامزه ماجرا توجه كن. بچه ها خراب‌‌كاري مي‌‌كنند پيرها هم همين‌‌طور. يك‌‌بار ديدم يك پيش‌‌خدمت پير دماغش را تو يك كيك فرو كرد.
مي‌‌گويم: خيلي خوب.
يك جرعه از جين و تونيكم مي‌‌خورم. توي حياط پشتي خانة او نشسته‌‌ايم. توي خانه دونا دارد يكي از غذاهايي را كه در درست كردنش وارد است بارمي‌‌گذارد.
- مي‌‌داني مي‌‌خواستم يك چيزي ازت بپرسم. بيش‌‌تر وقت‌‌ها بي‌‌خودي مي‌‌گويد بي‌‌چاره. وقت‌‌هايي كه اصلا انتظارش را ندارم اين كلمه را به زبان مي‌‌آورد.
مي‌‌گويد: سكتة لعنتي.
- نكند اين‌‌طوري مي‌‌خواهد احساسش را بگويد؟
يك علف هرز از زمين مي‌‌كند.
- يعني يك‌‌دفعه بي‌‌مقدمه انگار دارد سكسكه مي‌‌كند مي‌‌گويد بي‌‌چاره؟
- نه. فقط به جاي كلمة ديگري كه بيش‌‌تر به حرف‌‌هاش مي‌‌خورد مي‌‌گويد بي‌‌چاره.
به ريشة دراز قاصدكي كه از تو زمين در آورده است نگاه مي‌‌كند.
- از دست اين هواي  جنوب.
قاصدك را روي فرغون پر از سنگ‌‌مي‌‌اندازد كه با شن كش از تو زمين حياط در آورده است.
- اين قاصدك‌‌هاي لعنتي تو تمام سال در‌‌مي‌‌آيند. بي‌‌چاره شدم از بس آن‌‌ها را از زمين درآوردم.
- نه اين طوري نمي‌‌گويد. مثلا يك دفعه مي‌‌گويد: بي‌‌چاره شده‌‌اي كه گفتي شام بيام اي‌‌جا.
- حتما بي‌‌چاره شده بوده‌‌اي. لابد تو تلفن يک طوري باهاش حرف زده‌‌اي که  اين‌‌طور فکر کرده بوده.
دونا سرش را از پنجره آشپزخانه بيرون مي‌‌آورد.
- غذا دارد حاضر ‌‌مي‌‌شود.
جك دستش را تكان مي‌‌دهد كه بداند او را ديده است.
- دونا دودل بود كه بهت بگويد يا نه. ويك را ديده كه موقع پارك سگ‌‌ها داشته سر بندراس فرياد مي‌‌زده. داشته با يك كلاه بيس بال مي‌‌زده تو پوزة بندراس. دونا مي‌‌گويد بندراس با گوش‌‌ها را تيز كرده دندان نشان مي‌‌داده. خرت و پرت‌‌هايي كه ويك خريده بوده تو خيابان پخش و پلا شده بوده.
- جالبه. فكر نمي‌‌كردم بندراس كار بدي ازش سر بزند.
پسر عجيب و غريب همسايه توي حياط‌‌‌‌شان سرش را به طرف چراغ خيابان بالا برده و بعد آرام پايين  مي‌‌آورد و حركت سلام بر آفتاب شبانه‌‌اش را آغاز مي‌‌كند.


نصفه شب كورا دوست برادرم به من زنگ مي‌‌زند. بيدارم و دارم ويديوي فيلم "ايگبي به هم مي‌‌ريزد" را نگاه مي‌‌كنم. سوزان سراندون نقش مادري را بازي مي‌‌كند كه گذشته‌‌اش را فراموش كرده است. سه تا از دوست‌‌هام براي تولدم اين فيلم را فرستاده‌‌اند. يك بار هم سال‌‌ها قبل همين اتفاق افتاده بود، وقتي چهارتا از دوست‌‌هام فيلم Play it az it Lay  ساختة جوان ديديون را برايم فرستاده بودند.
كورا مي‌‌گويد: من و تيم فكركرديم كه بايد به سهم خودمان يك مدت از مادر مواظبت كنيم و مامان را براي تعطيلات پيش خودمان بياريم. احتمالا توي نوامبر مي‌‌توانيم اين كار را بكنيم. وقتي كه دانشكده تعطيل شد. تا آن موقع من هم مي‌‌روم پيش تيم مي‌‌مانم. البته اگر مامان ناراحت نمي‌‌شود.
مي‌‌گويم: خيلي لطف مي‌‌كنيد. ولي مي‌‌داني كه او خيال مي‌‌کند تيم ده سالش است؟ فكر نكنم دوست داشته باشد اين همه راه تا اوهايو بيايد تا يك پسر ده ساله ازش نگه‌‌داري كند.
- چي؟
- تيم بهت نگفته بود؟ تازگي ها تيم براش نامه نوشته بود. نامه را نگه داشته بود تا به من نشان بدهد كه چقدر دست‌‌خط تيم خوب است.
- خوب وقتي برسد اين‌‌جا مي‌‌فهمد كه تيم بزرگ شده.
- حتما فكر مي‌‌كند يكي خودش را عوض تيم جا زده يا يك همچين چيزي. بعد هم دايم دربارة خانواده اول پدرمان حرف مي‌‌زند.
كورا مي‌‌گويد: هنوز از آن دفعه‌‌اي كه عصب كشي كردم مقداري قرص آرام بخش دارم.
- باشد. ببين نمي‌‌خواهم توي ذوقت بزنم. اما من حتي نمي‌‌دانم كه ‌‌مي‌‌تواند تنهايي سفر كند يا نه. تيم مي‌‌تواند بياد با ماشين ببردش؟
- خداي من. خواهرزادة من يازده سالش است و صدبار تا حالا تنهايي رفته وست كوست و برگشته.
مي‌‌گويم: موضوع سر اين نيست كه براش كمي خوراكي تو كوله‌‌اش بگذاريم يا يك پازل بدهيم دستش تا تو راه حوصله‌‌اش سر نرود.
- من نمي‌‌خواستم بگويم كه مادرت مثل بچه‌‌ها شده. اتفاقا درست برعكس است. منظورم اين است كه اگر  فكر كند كه كاري را نمي‌‌تواند بكند ديگر سعي هم نمي‌‌كند انجامش بدهد، اگر ما بگذاريم ...
مي‌‌گويم: اين روزها همه حرف‌‌هاشان را نصفه نيمه مي‌‌گذارند.
كورت مي‌‌گويد: من مي‌‌توانم جمله‌‌ام را تمام كنم. داشتم مي‌‌گفتم كه اگر ما روي او حساب كنيم كه مي‌‌تواند از خودش مواظبت كند اين کار را خواهد كرد.
- اگر ما به يك بچة كوچولو اطمينان داشته باشيم كه مي‌‌تواند مواظب خودش باشد بلايي سر خودش نمي‌‌آورد؟
كورا مي‌‌گويد: خداي من. ببين ساعت چند است. آن موقع كه زنگ زدم فكر مي‌‌كردم ساعت نه است. نصفه شب شده.
- دوازده و ربع است.
- انگار ساعتم خوابيده. الان يك هو چشمم به ساعت آشپزخانه افتاد ديدم دوازده و ده دقيقه است.
تا حالا دوبار كورا ديده‌‌ام، بار اول وزنش دويست پوند بود ولي بار دوم بعد از رژيم سختي که گرفته بود شده بود صد و چهل پوند. وقتي آمد فرودگاه دنبالم ديدم تو ماشينش يك مجلة مدل لباس عروس دارد. انگار از آن موقع تا حالا اوضاع چندان بروفق مرادش نبوده است.
كورا گفت: خيلي ببخشيد.
مي‌‌گويم: ببين، من بيدار بودم نمي‌‌خواهد عذر خواهي كني. اما احساس مي‌‌كنم اين حرف‌‌ها هيچ فايده‌‌اي ندارد.
- به تيم مي‌‌گويم خودش فردا بهت تلفن كند. واقعا متاسفم.
- كورا وقتي گفتم مردم اين روزها حرف‌‌هاشان را تمام نمي‌‌كنند منظورم تو نبودي. خود من هم حرف‌‌هام را نصفه نيمه رها مي‌‌کنم.
كورا مي‌‌گويد: مواظب خودت باش.
گوشي را مي‌‌گذارد.


- او كجاست؟
- همين جا تو مطب من. تو پارك لي بوده. يك نفر ديده بوده كه داشته با يك زن مست حرف مي‌‌زده يكي از همين زن‌‌هاي ولگرد. درست قبل از اين كه پليس ها سر برسند زنه داشته بطري‌‌هايي را كه از آشغال‌‌داني رستوران برداشته بوده پرتاب مي‌‌كرده طرف يك مجسمه. مادرت گفته كه او داشته تعداد بتري‌‌هاي پرت شده را حساب مي‌‌کرده. زنه به خيال خودش داشته ‌‌برنده مي‌‌شده، چون مجسمه كم‌‌كم داشته کله پا مي‌‌شده. اما تمام صورتش خوني شده بوده. براي همين يك نفر به پليس زنگ زده بوده.
- صورتش خوني شده بوده؟
- صورت آن زنه. موقع برداشتن شيشه ها انگشت‌‌هاش را بريده بوده.
- خداي من. مامانم حالش خوب است؟
- آره. اما بايد يك كاري بكنيم. من به اوكس زنگ زدم. امروز نمي‌‌توانند كاري بكنند، اما از فردا مي توانند سه شب توي اتاق نيمه خصوصي بهش جا بدهند. كلي اصرار كردم تا همين را هم قبول كردند، اما مهم نيست. باور كن همين كه پاش به آن‌‌جا برسد ديگر حتما مي‌‌تواند ماندگار بشود.
- الان خودم را مي‌‌رسانم آن‌‌جا.
مي‌‌گويد: صبر كن. بايد اول فكر كنيم ببينيم که چه كار كنيم بهتر است. نمي‌‌خواهم ببريش خانه‌‌ات. بهتر است امشب را بستري بشود و ازش ام. آر. اي بگيريم. فردا صبح اگر مسئله‌‌اي پيش نياد مي‌‌بريمش اوكس.
- اين طوري ممكن است بترسد. چرا بي‌‌خود بترسانيمش؟ چرا بايد تو بيمارستان بستري بشود؟
- الان حسابي گيج است. هيچ فايده‌‌اي ندارد كه تو امشب تا صبح بيدار بماني.
- من احساس مي‌‌كنم كه بايد...
- تو احساس مي‌‌كني كه بايد ازش مراقبت كني. اما ديگراصلا اين كار ممكن نيست. هست؟ توي پارك لي پيداش كرده اند. شانس آورده‌‌ايم كه كارت ويزيت من و آرايشگرش را به فهرست خريدش سنجاق كرده بوده. فهرست خريدش الان جلوم است. توش يك چيزهاي بي‌‌ربطي نوشته. مثل تخم مرغ عيد پاك و ارسنيك.
- ارسنيك؟ يعني مي‌‌خواسته خودش را مسموم كند؟
يك لحظه سكوت مي‌‌كند. مي‌‌گويد: آره، بگذار براي اين‌‌كه ديگر بحث نكنيم اين‌‌طور فرض كنيم. حالا پاشو بيا اين‌‌جا. کم‌‌کم همه چيز درست مي‌‌شود.


 تقريبا همان‌‌موقعي که مادرم داشته توي پارک لي بطري هايي را که زن ولگرد به طرف مجسمه پرت مي‌‌كرده مي‌‌شمرده، تيم و کورا داشته‌‌اند توي محضر عقد مي‌‌کردند. آن‌‌ها با دونا ميلروس با هم به اتاق بيمارستان مي‌‌رسند. دونا دارد معذرت خواهي مي‌‌کند که شوهرش مرد سر به هوايي است و سر موقع به ملاقات بيماران نمي‌‌آيد.
دسته‌‌گل عروسي کورا توي گل‌‌دان کنار تخت مادرم است. تيم بند انگشت‌‌هاش را مي‌‌شکند و پشت هم سينه‌‌اش را صاف مي‌‌کند.
مادرم يك دفعه، انگار بخواهد جلب توجه كند، مي‌‌گويد: آن‌‌ها از اين‌‌که من توي پارک نشسته بودم اوقات‌‌شان تلخ شد. باورتان مي‌‌شود؟ فکر مي‌‌کنيد بازهم از اين روزهاي بيچاره پاييزي خواهيم داشت؟
فردا صبح من و تيم مي‌‌رويم تا او را با ماشيني که تيم کرايه کرده به اوکس ببريم. مادرمان روي صندلي جلو مي‌‌نشيند، کيفش را روي پايش گذاشته و هر چند دقيقه يک بار جملات نامربوطي مي‌‌گويد که بالاخره مي‌‌فهمم آن‌‌ها را از روي تابلوهاي رانندگي بلند بلند مي‌‌خواند.
از روي صندلي عقب شهر را مثل يک تازه وارد نگاه مي‌‌کنم. ترافيک سنگين است. از ديدن قيافه مردم توي ماشين‌‌ها تعجب  مي‌‌کنم. تمام كساني كه بيشتر از بيست سال دارند صورت‌‌هاشان بي‌‌احساس است و هيچ کس خوش‌‌حال نيست. مردها با قيافه‌‌هاي عبوس و زن‌‌ها با چشم‌‌هاي نيمه بسته توي ماشين‌‌ها نشسته‌‌اند. به نظرم ‌‌مي‌‌رسد كم‌‌تر كسي عينك آفتابي زده، هر چند شك دارم که اگر عينك هم زده بودند قيافه‌‌شان شادتر مي‌‌شد. ياد عينک گوچي مي‌‌افتم که در لندن گم کردم، همان موقع كه براي هالويين خودم را به شکل اسکلت در آورده بودم. وقتي بچه بودم تو هالويين لباس فليکس و گربه را مي‌‌پوشيدم يا لباس جيمي کريکت که هنوز هم آن را دارم و گاهي عصاي آن را اشتباهي به جاي چتر از کمد بيرون مي‌‌آورم. يک بار هم خودم را به شكل گوجه‌‌فرنگي در‌‌آورده بودم.
مادرم به برادرم مي‌‌گويد: مي‌‌داني پدرت قبل از اين‌‌که من ببينمش زن و بچه داشته. البته هيچ وقت حرفي از آن‌‌ها نزده بود. خيلي بي‌‌انصافي است، نه؟ اگر آن‌‌ها را مي‌‌ديديم شايد ازشان خوش‌‌مان مي‌‌آمد، احتمالا آن‌‌ها هم همين‌‌طور. خواهرت وقتي من از اين موضوع حرف مي‌‌زنم عصباني مي‌‌شود. اما الان همة تحقيقات جديد اين را نشان داده که بهتر است دو خانواده هم‌‌ديگر را ببيند. آن‌‌ها يک پسر ده ساله دارند. سن و سالت از آن گذشته که بخواهي به يک بچه حسودي کني مگر نه؟ پس دليلي ندارد که آن‌‌ها را نبيني.
برادرم نفسش را حبس کرده است و مي‌‌گويد: ماما.
- خواهرت هربار که هم‌‌ديگر را مي‌‌بينيم مي‌‌گويد که پنجاه و يک سالش است. حساب سن و سال خودش از دستش در رفته. وقتي آدم پير مي‌‌شود کم‌‌کم اين اتفاق مي‌‌افتد. من هم پير شده‌‌ام اما دوست ندارم بي‌‌خودي خودم را جوان جا بزنم. همين الان خواهرت که روي صندلي عقب نشسته دارد به مرگ فکر مي‌‌کند. يادت باشد بهت چي مي‌‌گم.
انگشت‌‌هاي برادرم روي فرمان چنگ شده است.
مادرم ناگهان مي‌‌گويد: داريم مي‌‌رويم آرايشگاه؟
دستش را پشت گردنش مي‌‌کشد. انگشت‌‌هاش آن‌‌قدر اين‌‌ورآن‌‌ور مي‌‌روند تا فرهاي ريزي را پيدا مي‌‌کنند. وقتي تيم مي‌‌فهمد که من جوابي نخواهم داد خودش مي‌‌گويد: موهات خيلي خوشگل است مامان، خيالت راحت باشد.
مي‌‌گويد: خوب من دوست دارم به موقع سر قرارهام برسم.
فکر مي‌‌کنم چه‌‌قدر عجيب است که من هيچ وقت دلم نخواسته مثل کلئوپاترا يا يک رقاص لباس بپوشم. چه مرگم بوده که دلم مي‌‌خواسته گوجه فرنگي باشم؟
- مامان هيچ شده بود من تو هالويين لباس دخترانه را بپوشم؟
برادرم تو آينة ماشين به من نگاه مي‌‌كند. براي يک لحظه ياد چشم‌‌هاي ويک مي‌‌افتم. وقت‌‌هايي که با مادرم و ويك بيرون مي‌‌رفتيم مادرم جلو مي‌‌نشست تا راحت‌‌تر بتواند با ويك صحبت كند و ويك توي آينه مرتب من ‌‌را نگاه مي‌‌كرد. مادرم مي‌‌گويد: خوب يادم هست يک سال حرفش را مي‌‌زدي که لباس پرستاري بپوشي اما جوانا ويلوگبي هم مي‌‌خواست پرستار بشود. من توي مغازه بودم كه ديدم خانم ويلوگبي دست گذاشته روي همان لباسي که ما شب قبل حرفش را زده بوديم. شايد هم تقصير من بود که تو رودربايستي ماندم و آن لباس را برات نخريدم. فکر کنم براي همين است که حالا تو اين سن و سال اين قدر دم‌‌دمي مزاج شده‌‌اي.
-تو به من مي‌‌گويي دم‌‌دمي مزاج؟ به نظر خودم من آدمي هستم که تمام کارهاش را روي حساب کتاب انجام مي‌‌دهد.
مادرم مي‌‌گويد: به نظر من كه هيچ اين‌‌طور نيست. يك‌‌هو به سرت زد كه با مردي که درست و حسابي نمي‌‌شناختي‌‌اش عروسي کني. دفعة بعد هم بعد هم زن يکي از دوست‌‌هاي دورة مدرسه‌‌ات شدي. بعضي وقت‌‌ها فکر مي‌‌کنم که تو هم مثل پدرت از خيانت کردن خوشت مي‌‌آد.
برادرم مي‌‌گويد: بياييد بي‌‌خود جروبحث نكنيم.
- فکر مي‌‌کنيد اگر به يک مادر ديگر بگويم که هيچ کدام از بچه‌‌هام من را به عروسي‌‌شان دعوت نکرده‌‌اند چي مي‌‌گويد؟ شايد هم بگويد که حتما تقصير خودم بوده. لابد من لياقت نداشته‌‌ام که پدرت به ما كم‌‌تر اهميت مي‌‌داده.  پدرت به تو دربارة آن يكي زنش چيزي گفته بود؟
تيم مشتش را روي فرمان گره مي‌‌کند. جوابي نمي‌‌دهد. مادرم بازوي او را نوازش مي‌‌کند. مي‌‌گويد: يک سال تيم مي‌‌خواست خودش را مثل ادگار برگن درست کند. يادت هست؟ اما پدرت گفت که براي اين کار بايد يکي از آن عروسک‌‌هاي گران چارلي مک‌‌کارتي بخريم و او براي اين ول‌‌خرجي‌‌ها پول اضافه ندارد. ما آن موقع نمي‌‌دانستيم که او بايد خرج يک خانوادة ديگر را هم بدهد.


تو اوكس همه همديگر را خيلي رسمي خانم صدا مي‌‌كنند و فقط از روي لحن‌‌ آدم‌‌ها مي‌‌توان فهميد که کسي را بيشتر دوست دارند.
خانم بانكس هم‌‌اتاقي مادرم است. موهاي كم‌‌پشتش مثل  برف سفيد است و قيافة يك پرنده عجيب غريب را به او داده است. نود و نه سالش است.
مادرم مي‌‌گويد: يک‌‌دفعه يادم افتاد كه امروز هالويين است.  مهماني مي‌‌گيريد؟
پرستار لبخند مي‌‌زند.
- ما هر روز دور هم جمع مي‌‌شويم و با هم غذا مي‌‌خوريم، چه جشن باشد چه نباشد، و از اين كه خانواده‌‌تان هم با ما باشند خوش‌‌حال مي‌‌شويم.
خانم بانكس مي‌‌گويد: وقت شام شده؟
پرستار با صداي بلندي مي‌‌گويد: نه ماما، الان تازه ساعت ده صبح است. اما من مثل هر روز سرموقع مي‌‌آم براي ناهار مي‌‌برمت.
تيم مي‌‌گويد: خداي من حالا چه كار كنيم؟
پرستار اخم مي‌‌كند. مي‌‌گويد: ببخشيد؟
تيم مي‌‌گويد: قرار بود دكتر ميلروس اين‌‌جا باشد.
و دوروبر اتاق رانگاه مي‌‌كند. انگار ممكن است كه جك ميلروس جايي در اتاق خودش را قايم كرده باشد. اما غير ممكن است. مگر اين كه زير ميز چوبي‌‌ گوشة اتاق چمباتمه زده باشد. پرستار رد نگاهش را مي‌‌گيرد و مي‌‌گويد: خواهر زاده خانم بانكس قسمت ايشان را در اتاق براشان تزيين كرده‌‌اند.
نزديك در، توي آن قسمت از اتاق كه مال ماست، يك صندلي حصيري سفيد گذشته‌‌اند و سه تا خرس صورتي از دريچة متحرک تهوية مطبوع آويزان هستند. روي تابلو اعلانات عكس بچه‌‌اي است كه يك دندان بيشتر ندارد و پوزخند مي‌‌زند. مادرمان روي يك صندلي زرد نشسته است و به همه نگاه مي‌‌كند ولي چيزي نمي‌‌گويد.
 پرستار مي‌‌گويد: الان وقت خوبي است كه چند تا كاغذ را امضا كنيد.
بار دومي است كه اين موضوع را پيش مي‌‌کشد و هر دو بار رويش به برادرم بوده نه به من.
برادرم مي‌‌گويد: خدايا! چه‌‌طور همچين چيزي ممكن است؟
انگار حالش زياد خوش نيست.
پرستار مي‌‌گويد: بياييد برويم بيرون تا اين خانم‌‌ها با هم آشنا بشوند.
بازوي تيم را مي‌‌گيرد و او را از اتاق بيرون مي‌‌برد. مي‌‌شنوم كه مي‌‌گويد: همه چيز درست مي‌‌شود.
روي تخت مادرم مي‌‌نشينم. مادرم بي احساس به من نگاه مي‌‌كند. انگار من را در اين اتاق به جا نمي‌‌آورد. بالاخره مي‌‌گويد: آن كلاه ماهي‌‌گيري يوناني مال كيه؟
با انگشت ضبط‌‌صوت کوچک سوني من را كه با كيف و مجله‌‌هايم روي تخت گذاشته‌‌ام نشان مي‌‌دهد.
- آن دستگاه براي پخش موسيقي است مامان.
مي‌‌گويد.: نه نيست. كلاه ماهي‌‌گيري يوناني است.
آن را برمي‌‌دارم و به مادرم مي دهم. دكمة پخش آن را مي‌‌زنم و صداي آهنگ از گوشي‌‌ها كه روي هوا تاب مي‌‌خورند شنيده مي‌‌شود. هر دومان طوري به آن نگاه مي‌‌كنيم كه انگار جالب‌‌ترين چيز دنيا است. صداي آن را كم مي‌‌كنم . گوشي ها را روي گوشش مي‌‌گذارم. چشم‌‌هاش را مي‌‌بندد. بالاخره مي‌‌گويد: مهماني هالويين شروع شد؟
مي‌‌گويم: اين فكر هالويين را من به كله‌‌ات انداختم. الان تازه اول‌‌هاي نوامبر است.
چشم‌‌هاش را باز مي‌‌كند و مي‌‌گويد: يك كم ديگر عيد شكرگزاري است.
مي‌‌گويم: آره فكر كنم.
مي‌‌بينم كه سر خانم بانكس به جلو خم شده است.
ماردم اورا با انگشت نشان مي‌‌دهد: آن كه آن‌‌جاست بوقلمون است؟
- او هم‌‌اتاقي‌‌ات است.
مي‌‌گويد: شوخي كردم.
فقط وقتي دست‌‌هام را از هم باز مي‌‌كنم مي‌‌فهمم كه چه‌‌قدر محكم به هم قلاب‌‌شان كرده‌‌ام. سعي مي‌‌كنم لبخند بزنم اما گوشه‌‌هاي لبم در اختيارم نيستند.
مادرم گوشي را طوري به گردنش انداخته است كه انگار گوشي معاينة پزشك‌‌ها است.
- اگر آن روزها گذاشته بودم لباسي را كه دلت مي‌‌خواست بپوشي شايد الان خودم پرستار خصوصي داشتم. شايد مخم خوب كار نمي‌‌كرده.
دروغ مي‌‌گويم: نمي‌‌شود اين را گفت.
- خوب دلم نمي‌‌خواهد سرم را كه زمين مي‌‌گذارم فكر كنم كه تو من را به خاطر كارهايي كه دست خودم نبوده مقصر مي‌‌داني. به احتمال زياد بابات دوزنه بوده. مادرم به من گفت كه باهاش عروسي نكنم.
- مامان‌‌بزرگ بهت گفت با بابا عروسي نكني؟
- او خيلي باهوش بود. همان موقع‌‌ ته و توي كار بابات را در آورده بود.
- تو بي‌‌دليل كاري را مي‌‌اندازي گردن بابا كه امكان ندارد كرده باشد. او از جنگ كه برگشت با تو عروسي كرد و تو ما به را دنيا آوردي. شايد چون ما خيلي زود بزرگ شديم تو را گيج كرديم، يا يك همچين چيزهايي. نمي‌‌خواهم با گفتن سن و سالم دوباره همان بحث قديمي را پيش بكشم اما شايد تمام آن سال‌‌ها كه ما با هم  زندگي مي‌‌کرديم همه چيز مثل يك هالويين طولاني بوده است. ما اول لباس بچه‌‌ها را پوشيده بوديم و بعد از اندازة لباس‌‌هامان بزرگ‌‌تر شديم و ريخت آدم بزرگ‌‌ها را پيدا کردهيم.
به من نگاه مي‌‌كند: اين حرفت طور جالبي موضوع را توضيح مي‌‌دهد.
- و جريان آن يكي خانواده مثل ماجراي قاطي كردن مردي است كه فكر مي‌‌كند پروانه است يا پروانه‌‌اي كه فكر مي‌‌كند آدم است. شايد بعد از سكته ماجراها را با هم قاطي كرده‌‌اي. يا يك چيزي تو رويا ديده‌‌اي و واقعي به نظرت آمده. آخر بعضي وقت‌‌ها روياها خيلي واقعي به نظر مي‌‌آيند. شايد درست نمي‌‌تواني بفهمي چه‌‌طور همة ما سال‌‌خورده شده‌‌ايم. براي همين همه‌‌مان را دوباره تو ذهنت جوان كرده‌‌اي. اين وسط معلوم نيست براي چي براي تيم زمان ثابت مانده و همان‌‌طور بچه نگه‌‌اش داشته‌‌اي. تو مي‌‌گويي آن يكي زن بابا هم شبيه تو بوده. خوب شايد آن زن خودت بوده‌‌اي.
مادرم آرام مي‌‌گويد: نمي‌‌دانم. فكر كنم پدرت هميشه از يك جور زن خوشش مي‌‌آمده.
- پس چرا هيچ‌‌كس هيچ‌‌وقت آن‌‌ها را نديده؟ قبالة ازدواج‌‌شان كجاست؟ پدر پنجاه سال شوهر تو بود. متوجه نيستي كه توضيحي كه من مي‌‌دهم به نظر واقعي‌‌تر مي‌‌آيد؟ 
- تو من را ياد آن وکيل کلک مي‌‌اندازي، ميسون بي‌‌چاره. يك دفعه يك فكري به سرت مي‌‌زند و چشم‌‌هات برق مي‌‌زند، درست مثل چشم‌‌هاي او. احساس مي‌‌كنم كه الان به طرف صندلي شاهد خم مي‌‌شوي.
جك ميلروس حوله اي دور گردنش انداخته و توي درگاه ايستاده است.
مي‌‌گويد: هزار سال هم فكر كنيد نمي‌‌توانيد حدس بزنيد چرا دير كرده‌‌ام. چرخ يك كاميون در رفت و خورد به ماشين من و از جاده انداختم بيرون. افتادم تو يك درياچه. از پنجرة ماشين آمدم بيرون و از توي آب با هزار زحمت در‌‌آمدم و خودم را به بزرگ‌‌راه رساندم.
پرستاري با چند تا حوله و لباس خشك دنبالش مي‌‌آيد.
مادرم مي‌‌گويد: شايد بيرون دارد باران مي‌‌آيد ولي او فكر مي‌‌كند كه تو يك درياچه افتاده.
و به من چشمك مي‌‌زند.
مي‌‌گويم: تو متوجة منظور من مي‌‌شوي!
مادرم مي‌‌گويد: همه دوست دارند واقعيت‌‌ها را يک کم بزک کنند. اگر نويسنده‌‌ها مي‌‌خواستند فقط صاف و ساده واقعيت‌‌ها را بنويسند يک دانه کتاب هم براي بچه‌‌ها وجود نداشت و فقط چند تا كتاب جدي براي آدم بزرگ‌‌ها در‌‌مي‌‌آمد.
- مامان، اين يک حرف حسابي است.
- يك دقيقه اجازه بدهيد من بروم تو حمام لباسم را عوض كنم.
مادرم دستش را جلو دهانش مي‌‌گيرد و زمزمه مي‌‌كند: خيلي آدم بانمكي است. وقتي از حمام بياد بيرون فكر مي‌‌كند دكتر است اما من و تو مي‌‌دانيم كه جك فقط دوست دارد برود دانشكدة پزشكي.


هميشه تا آدم فكر مي‌‌كند بالاخره توانسته كارها را سروساماني بدهد مشكلات تازه‌‌اي سر راهش سبز مي‌‌شود. وقتي كه تيم يك‌‌هو غيبش مي‌‌زند و تا نيم ساعت بعد هم سروكله‌‌اش پيدا نمي‌‌شود، پرستارها گيج و عصبي مي‌‌شوند. جك ميلروس فورا دربارة او اظهار نظر مي‌‌کند.
 مي‌‌گويد: تيم آدم خام و بي‌‌مسئوليتي است. به احتمال زياد خيلي بيشتر از آن كه فكر مي‌‌كرديم باهاش مشكل خواهيم داشت.
مادرم با لحن شيطنت‌‌آميزي مي‌‌گويد كه لابد تيم بازي‌‌اش گرفته و هوس كرده خودش را تو لانة خرگوش قايم كند.
مي‌‌گويد: لانة خرگوش بهتر ماجرا را توضيح مي‌‌دهد.
و لبخند مغرورانه‌‌اي مي‌‌زند. روي تخت دراز كشيده و كفش‌‌هاي تميز تنيسش مرتب كنار تخت جفت  شده‌‌اند. مي‌‌گويد:
- تيم هميشه موقعي كه مشكلي پيش مي‌‌آيد جيم مي‌‌شود. كاش قيافه بهت‌‌زدة خودتان را مي‌‌ديد. نگران نباشد ميسون پيدايش مي‌‌كند.
مادرم اين را مي‌‌گويد و چشم‌‌هاش را مي‌‌بندد.
جك ميلروس همان طور كه مرا از اتاق بيرون مي‌‌برد زمزمه مي‌‌كند: مي‌‌بيني چه راحت به اين‌‌جا خو گرفت. دلت مي‌‌آيد بگويي اين‌‌جا جاي وحشتناكي است؟
خودش سوال خودش را جواب مي‌‌دهد: نه يک ذره هم جاي وحشتناکي نيست.
مي‌‌پرسم: كاميونه چي شد؟
- راننده‌‌اش معذرت خواهي كرد. تو شانه خاكي جاده ايستاده بود و با موبايلش حرف مي‌‌زد. در عرض سه ثانيه سه تا ماشين پليس آمد. كارت پزشكي‌‌ام را نشان دادم و در رفتم.
- تيم به‌‌ات گفت كه عروسي كرده؟
- شنيده‌‌ام زنش تو ساعت ملاقات دونا را كشيده كنار تا اين خبر خوش را به‌‌اش بدهد و بگويد كه ما نبايد تيم را دست كم بگيريم، چون او در هر حال آماده و مشتاق است - اين طوري به دونا گفته- تا هر‌‌كاري از دستش برمي‌‌آيد براي راحتي مادرش بکند. امروز صبح هم بعد از اين‌‌كه شما از بيمارستان بيرون آمديد رفته بيمارستان جار و جنجال راه انداخته، چون آنها دسته گل عروسي‌‌اش را انداخته بوده‌‌اند دور.


صبح روز بعد از صداي زنگ تلفن هول مي‌‌كنم. تيم مثل بازارياب‌‌هاي شركت‌‌هاي تلفن انگار دارد از روي متني كه دستش است مي‌‌خواند.
- ميانة من و تو مدت‌‌هاست شکراب شده، آن‌‌قدر كه ديگر هيچ‌‌كاريش نمي‌‌شود كرد. وقتي پشت ميز پرستار رفتم و برگة مشخصاتي را كه تو با ساخت و پاخت با آن دوست دكترت پر كرده بودي ديدم، فهميدم كه يك بار ديگر من را تحقير كرده اي و جلو ديگران خردم كرده‌‌اي. آن‌‌جا كه پرسيده بودند در مواقع اضطراري با كي بايد تماس يگيرند اسم هر دومان را  نوشته‌‌ بودي اما بعد يك كاغذ رو آن برگه چسبانده‌‌ بودي و نوشته بودي كه اول با من تماس بگيريد، او را راحت نمي‌‌شود پيدا كرد. تو از كجا مي‌‌داني؟ از كجا مي‌‌داني كه من چه ساعت‌‌هايي درس مي‌‌دهم وقتي كه هيچ وقت كوچك‌‌ترين علاقه‌‌اي به كار و بار من نشان نداده‌‌اي؟ از كجا مي‌‌داني كه صبح‌‌ها كي از خانه بيرون مي‌‌روم و شب‌‌ها كي بر‌‌مي‌‌گردم؟ تو هميشه دلت مي‌‌خواسته كه اول باشي. اگر از من بپرسي مي‌‌گويم تو به آن‌‌ها اجازه داده‌‌اي كه دسته گل عروسي زن من را كه پيش مامان گذاشته بوده دور بيندازند. حالا كه اين‌‌طور است پس ادامه بده و هر كاري دلت مي‌‌خواهد بكن. حتي اگر اين‌‌طوري خيالت راحت مي‌‌شود مي‌‌تواني بدهي خلاصش كنند. ببين من ناراحت مي‌‌شوم يا نه. خودت فهميدي كه اصلا به خودت زحمت ندادي كه از ته دل به من و همسرم تبريك بگويي؟ اگر براي من احترامي قايل نيستي دست كم انتظار دارم كه به زنم يك كم احترام بگذاري.
حتما متوجه نمي‌‌شود كه دارم شوخي مي‌‌كنم: نه خيلي ممنون، من از همين تلفن اي. تي. اند تي. خودم راضي هستم.
وقتي او تلفن را محكم مي‌‌كوبد به فكرم مي‌‌ رسد كه دوباره به تخت‌‌خوابم برگردم و پتو را بكشم سرم و بخوابم. اما زود يادم مي‌‌آيد كه نمي‌‌توانم يك روز ديگر هم سركار نروم. لباس راحتي كهنة ويك را كه پشت در آويزان است تن مي‌‌كنم و به حمام مي‌‌روم و دوش مي‌‌گيرم و مسواك مي‌‌زنم. به اوكس تلفن مي‌‌كنم تا ببينم مادرم شب را خوب خوابيده يا نه. آن‌‌ها مي‌‌گويند كه سرحال است و دارد بينگو بازي مي‌‌كند. سريع لباس مي‌‌پوشم و موهام را شانه مي‌‌كنم كيف و كليدهايم را برمي‌‌دارم و در ورودي را باز مي‌‌كنم. يك بستة پستي بين نرده‌‌ها افتاده كه اسم و نشاني كورا روي آن است. يك قدم به عقب برمي‌‌گردم و داخل مي‌‌روم و آن را باز مي‌‌كنم. پاكت مهر و موم شده‌‌اي به اسم من داخل آن است. به آن خيره مي‌‌شوم.
تلفن زنگ مي‌‌زند. ماريا روبرتس معلم كلاس سوم مدرسة ويرجينيا دوهزاروسه است. زنگ زده است تا بگويد كه خيلي متاسف است اما به نظرش رسيده كه بچه‌‌هايي كه لباس ستارةدريايي و يا اسب آبي بپوشند و جلو يك تور آويزان شده برقصند آدم را ياد گونه‌‌هاي حيواني در خطر انقراض مي‌‌اندازد كه آن‌‌ها را بي‌‌دليل جمع مي‌‌كنند يا شكارشان مي‌‌كنند. او هزينة خريد پارچه را به من مي‌‌دهد اما ديگر نمي‌‌خواهد من لباس‌‌هاي ستارة دريايي را بدوزم. به لباس‌‌هاي ستاره‌‌اي شكل كه آن طرف اتاق خواب روي صندلي تل‌‌انبار شده‌‌اند نگاه مي‌‌كنم. فقط مانده زيپ يكي از آن‌‌ها را بدوزم تا تمام شوند. لباس‌‌ها ناگهان به نظرم توخالي و بي‌‌فايده و دل‌‌گير مي‌‌رسند. آن‌‌قدر جا خورده‌‌ام كه نمي‌‌دانم چه جوابي بايد بدهم. بالاخره مي‌‌گويم: اشكالي ندارد. يعني كل برنامه به هم خورده است؟
مي‌‌گويد: نه اما ممكن است به طوركلي تغيير بكند. ما مي‌‌خواهيم قدرت‌‌مند بودن زندگي دريايي را نشان بدهيم.
- مثلا ماهي باراکودا؟
مي‌‌گويد: نمي دانم شايد. اين هم بد فکري نيست.
وقتي تلفن را قطع مي‌‌كنم دوباره نگاهي به پاكت مهر و موم شده مي‌‌اندازم. بعد گوشي را برمي‌‌دارم و شماره مي‌‌گيرم. از اين كه ويك با زنگ دوم گوشي را برمي‌‌دارد تعجب مي‌‌كنم.
مي‌‌گويد: سلام. داشتم به تو فكر مي‌‌كردم. باور كن جدي مي‌‌گويم. مي‌‌خواستم بهت تلفن كنم ببينم چه كار مي‌‌كني. مادرت چه‌‌طور است؟
مي‌‌گويم: خوبه. يك چيزي اين روزها فكرم را مشغول كرده. مي‌‌توانم راست بروم سر اصل مطلب؟
- بگو.
- دونا ميلروس گفت كه ديده تو داشته‌‌اي  بندراس را مي‌‌زدي.
با احتياط مي‌‌گويد: آره.
- به من ربطي ندارد، اما براي چي؟
- از ماشين پريد بيرون و با پنجه‌‌هاش ماشين را خط انداخت.
- تو مي‌‌گفتي كه او تربيت‌‌شده ترين سگ دنياست.
- مي‌‌دانم. هميشه صبر مي‌‌كند كه من در را براش باز كنم اما آن روز فكرش را هم نمي‌‌تواني بكني چي كار كرد. از ماشين پريد بيرون و پنجه‌‌اش را كشيد به ماشين. اگر از چيزي ترسيده بود باز يك حرفي اما هيچ‌‌ كس نبود و تا زدم تو سرش يك‌‌هو سروكلة كي پيدا شد؟ هيچ كس نه و دونا ميلروس. كيسة خريدهام از دستم افتاد و همه چيز ولو شد رو زمين. آن‌‌وقت دونا پاش را آورد جلو و با پنجة كفش گرانش يك پرتقال را كه همان‌‌طور داشت قل مي‌‌خورد نگه داشت.
- نمي‌‌توانم همچين چيزي را درباره تو و بندراس باور كنم. اصلا خيال نمي‌‌كردم اين‌‌طوري بشود.
مي‌‌گويد: كل ماجرا همين بود.
- خيلي ممنون از اطلاعاتت.
- صبر كن ببينم. من واقعا مي‌‌خواستم به تو زنگ بزنم. مي‌‌خواستم بگويم شايد بتوانيم هم‌‌ديگر را ببينيم و مادرت را براي ناهار ببريم به يك رستوران ايتاليايي ناهار.
مي‌‌گويم: فكر خوبيه. اما فكر نكنم بشود.
يك لحظه هر دو سكوت مي‌‌كنيم.
مي‌‌گويم: خداحافظ ويك.
تند مي‌‌گويد: صبر كن. تو واقعا براي سگه زنگ زدي؟
- اوهوم. مي‌‌داني تو زياد دربارة او حرف مي‌‌زدي. او بخشي از زندگي ما شده بود.
مي‌‌گويد: حالا كه تو اين‌‌طور فكر مي‌‌كني بايد بهت بگويم كه نه آن موقع نه الان هيچ چيزي بين من و منشي‌‌ام نبوده و نيست. او با يك آقايي كه تو بالتيمور كار مي‌‌كند بيرون مي‌‌رود و به نظرم مي‌‌خواهد باهاش عروسي كند و سگ را براي من بگذارد چون آن آقاهه گربه نگه ‌‌مي‌‌دارد.
- به خاطر تو هم كه شده اميدوارم اين‌‌طور بشود. من بايد بروم سر كار.
مي‌‌گويد : يك قهوه چي؟
مي‌‌گويم: حتما. باز هم با هم حرف مي‌‌زنيم.
- نمي‌‌شود همين الان با هم يك قهوه بخوريم؟
-  تو كار و زندگي نداري؟
- فكر مي‌‌كردم مي‌‌توانيم باز هم با هم دوست باشيم. مگر نظر تو همين نبود؟ تو من را ول كردي چون ده سال از تو جوان‌‌ترم و تو سن و سال خيلي برات مهم است. اما ما هنوز هم مي‌‌توانيم دوست‌‌هاي خوبي باشيم. مي‌‌شد كه تو با هر كي دلت مي‌‌خواست عروسي كني اما با هم دوست بمانيم. اما تو تمام اين مدت يك بار هم به من تلفن نزدي حالا هم كه زنگ زده‌‌اي براي اين است كه دربارة سگي كه از اول بدون اين‌‌كه حتي او را ديده باشي ازش بدت مي‌‌آمد سوال كني. همه اين‌‌ها معني‌‌اش اين است كه خيلي حسود هستي. همان‌‌طوري كه تو ممكن است از بچة يك نفر خوشت بياد اما خودش را دوست نداشته باشي من هم از آن سگ خوشم مي‌‌آد.
- تو عاشق آن سگ هستي.
- باشد. شايد. اما من از  اين كلمه خوشم نمي‌‌آد. اگر الان وقت نداري مي‌‌توانم شب بيام.
- به شرطي كه قول بدهي يك کاري برام بکني.
- باشد. موافقم كه يك كاري برات بكنم.
 - نمي‌‌خواهي بداني كه جه كاري؟
- نه.
- بايد از يكي از آن توانايي‌‌هات كه به ندرت به كار مي‌‌بري‌‌شان استفاده كني.
- باهات بخوابم؟
-  نه. نمي‌‌خواهم باهام بخوابي. مي‌‌خواهم برام يك چيزي را قيچي كني.
- چي را مي‌‌خواهي من براي قيچي کنم كه خودت نمي‌‌تواني ببريش؟
- يك نامه از زن برادرم.
- تو كه زن برادر نداري. صبر كن ببينم برادرت عروسي كرده؟ جالبه. من فكر مي‌‌كردم چندان از زنها خوشش نمي‌‌آيد.
- تو فكر مي‌‌كردي  هم‌‌جنس‌‌باز است؟
 - من اين را نگفتم. هميشه فكر مي‌‌كردم آدم گوشه‌‌گيري است. فقط گفتم تعجب كرده‌‌ام. چرا خودت نامه را باز نمي‌‌كني؟
- ويك خنگ نباش. مي‌‌خواهم برام چشم بندي كني. مي‌‌خواهم اين نامه را كه مي‌‌دانم توش چيز خوبي ننوشته ازم بگيري و باهاش برام يك چيزي درست كني.  از آن كاردستي‌‌ها كه مادربزرگت يادت داده بود.
مي‌‌گويد: آهان. منظورت اين است كه مثلا باهاش به يك حصار سبز و يا يك تاكستان درست كنم.
- خوب درست نمي‌‌دانم. شايد هم يك چيز ديگر.
مي‌‌گويد: خيلي وقت است كه تمرين نكرده‌‌ام. خودت چي دوست داري؟
مي‌‌گويم: هنوز نامه را نخوانده‌‌ام. ولي به نظرم مي‌‌دانم كه توش چي نوشته است. يك اسكلت كه يك ميخ از قلبش بيرون زده باشد، چه‌‌طور است؟
- متأسفم اما مادربزرگ من بيشتر از مناظر طبيعي خوشش مي‌‌آمد.
- پس خودت يك فكري بكن.
- چندتا قايق بادباني روي امواج چه‌‌طوره؟
- فكر خودم بهتر بود.
- اما من بلد نيستم.
مي‌‌گويم: راستش را به من بگو. تحملش را دارم. تو رفته بودي خريد تا براي منشي‌‌ات شام درست كني؟
مي‌‌گويد: نه. اما يادت باشد تو من را گول مي‌‌زدي آخرش هم با يك آدم عوضي عروسي كردي، پس من هم حق دارم كه هركار دلم مي‌‌خواهد بكنم. بعد از اين همه وقت بهم زنگ ‌‌زده‌‌اي که بگويي برات يك جنازه با يك ميخ تو قلبش برات درست كنم فقط براي اين كه زن برادرت را هم دوست نداري. به نظر خودت تمام اين کارهات عادي است؟


بندراس چنان به طرفم مي‌‌پرد كه نزديك است زمين بخورم و بعد شروع به بو كشيدن مي‌‌كند و تمام دشكچه‌‌ها را از روي كاناپه به زمين مي‌‌اندازد. يكي از آن‌‌ها را انگار لاشة حيواني باشد به گوشة اتاق مي‌‌كشد و وقتي بلند مي‌‌شود تا به اتاق خواب برود خرناس مي‌‌كشد.
ويك مي‌‌گويد: اين نامه است؟
و بي‌‌معطلي پاكت را از روي ميز وسط اتاق بر‌‌مي‌‌دارد و آن را پاره مي‌‌كند و باز مي‌‌كند.
مي‌‌خواند: خواهر شوهر عزيز.
وقتي به طرفش مي‌‌دوم، نامه را بالاي سرش مي‌‌گيرد. قيافه‌‌اش با ريش سيخ‌‌سيخي‌‌اش كه گذاشته عوض شده است. با ناراحتي مي‌‌فهمم كه بلوزي را كه پوشيده نمي‌‌شناسم.
دوباره شروع مي‌‌كند: خواهر شوهر عزيزم.
به پهلو مي‌‌چرخد، كاغذ را محكم در دستش گرفته است.
- مي‌‌دانم كه تيم خودش با تو صحبت خواهد كرد، اما من دوست دارم خودم هم اين يادداشت را براي تو بفرستم. تو هر خانواده‌‌اي اختلاف نظر پيش مي‌‌آيد، اما بايد به نظرات هر كس احترام گذاشت.خيلي دلم مي‌‌خواهد.
دوباره مي‌‌چرخد. اين‌‌بار بندراس مي‌‌ترسد و مي‌‌دود روي پاهاي عقبش مي‌‌ايستد. انگار او هم نامه را مي‌‌خواهد.
مي‌‌گويم: بده سگ بخوردش! اگر مي‌‌خواهي بلند بخوانيش بهتره بدي سگ بخوردش.
- تو را براي ناهار جشن شكرگزاري دعوت كنم. اگر بخواهي مي‌‌تواني از تخفيف بليط هواپيماي ما استفاده كني. پرانتز باز هر چند كه شايد تو اين فصل امكانش نباشد، پرانتز بسته.
ويك به من نگاه مي‌‌كند: حالا از رفتاري كه باهاش كرده‌‌اي خجالت نمي‌‌كشي؟
سگ دوباره سراغ دشکچه‌‌ها مي‌‌رود. آن‌‌ها را قل مي‌‌دهد و پنجه‌‌اش را روي آن‌‌ها مي‌‌كشد. ويك و من روبه‌‌روي هم مي‌‌ايستيم. من نفس نفس مي‌‌زنم. آن‌‌قدر جا خورده‌‌ام كه نمي‌‌توانم حرف بزنم.
- لطفا تيم را ببخش كه آن روز وقتي من دم در اوكس آمدم غيبش زد. آمده بودم آن‌‌جا ببينم كاري از دستم برمي‌‌آيد يا نه. او گفت كه صورت من نيروي دروني تازه‌‌اي را در او بيدار كرده است.
ويك آه مي‌‌كشد مي‌‌گويد: همان چيزي كه من ازش مي‌‌ترسيدم. آدم‌‌هاي خشکه مقدسي  مثل برادر تو. " مي‌‌دانم كه درك مي‌‌كني كه من از اين كه در همچين لحظه‌‌هايي به درد تيم مي‌‌خورم خوش‌‌حال هستم. بايد گذشته را فراموش كنيم و اين عيد شكرگزاري را كه براي ما معناي خاصي دارد دور هم جشن بگيريم، پرانتز باز، به خاطر ازدواج‌‌مان، پرانتز بسته، و مطمئن هستم كه وقتي دور جمع شويم مي‌‌توانيم همه مسايل گذشته را حل كنيم. با احترام همسر برادرت كورا."
چشم‌‌هام پر از اشك شده است. بايد دشکچه‌‌ها را تعمير كنم. ويك بهترين دوستش را به خانة من آورده تا همه چيز را به هم بريزد، و تنها كاري كه برام كرده اين است كه آن كاغذ را بالاي سرش گرفته انگار غنيمتي گيرش آمده است.
بالاخره دستش را پايين مي‌‌آورد و مي‌‌گويد: امروز بعد از ظهر تمرين كردم. مي‌‌توانم برات يك قطار درست کنم كه دارد از كوه پايين مي‌‌آيد يا يك حلقة گل با يك پروانه روش.
مي‌‌گويم: عاليه.
روي زمين مي‌‌نشينم . سعي مي‌‌كنم جلو اشك‌‌هام را بگيرم.
- يك پروانه مي‌‌تواند فكر كند كه آدم است يا اين كه آدم مي‌‌تواند خيال كند كه...
نظرم دربارة چيزي كه مي‌‌خواستم بگويم عوض مي‌‌شود.
-  يا اين كه يك آدم مي‌‌تواند خيال كند كه بي‌‌چاره است.
ويك حواسش به من نيست. دارد بندراس را از روي ستارة دريايي‌‌ها پايين مي‌‌آورد.
به ويك مي‌‌گويم: به نظرت فايده‌‌اي دارد؟ ما براي هم ساخته نشده‌‌ايم. من ديگر پنجاه سالم است. ازدواج سومم خواهد بود.
خيلي با دقت نامه را دو تا و بعد سه تا مي‌‌زند. قيچي را از جلد پلاستيكي‌‌اش بيرون مي‌‌آورد و بدون اين‌‌كه به آن نگاه كند  با انگشت‌‌هاي بزرگش بازش مي‌‌كند. اخم مي‌‌كند با حواس جمع و با دقت تمام شروع به بريدن مي‌‌كند. از شكل برش‌‌ها مي‌‌فهمم كه تصميم گرفته قطار درست كند. فوت مي‌‌كند تا خرده‌‌هاي كاغذ  را كنار بزند و مي‌‌گويد:
- خوب پس بگذار آرام آرام پيش برويم. مي‌‌تواني من را دعوت كني كه براي جشن شكرگزاري باهات بيام.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 34 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت