درخت عجيبي است ليل. ساقه‌هاش همه به شكل ريشه، رشته رشته، در خاك فرو رفته‌اند و گاهي هم چند ريشه‌ي گره خورده مثل كنده‌اي يا تخته سنگي از تنه‌ي آن آويخته‌اند. برگ‌هاش پهن و گوشت دارند و ميوه‌اش فندق مانند اما به رنگ سرخ جگري است. حتي در اولين ديدار اين توهم كه درخت هم ما را مي‌بيند، آدم را مي‌لرزاند. قبلا هم ديده بودم، ولي تك و توك بود، اما در كيش، در محله‌ي عربها دو طرف دهكده سي‌چهل تايي ليل داشت. زمين را براي لوله كشي كنده بودند و ما تا به درخت‌ها برسيم مجبور شديم پنج شش بار از روي كانال‌هاي عميق بپريم.

چهار نفر بوديم. من و احمد و دو محمدعلي. احمد تاجر است. يكي از محمدعلي‌ها شاعر بود و آن يكي داستان هم مي‌نويسد.

حالا شاعر ليل شده‌ است.

من داستان‌نويسم، اما اين‌كه مي‌نويسم ديگر داستان نيست، سفرنامه هم نيست.

شرح ديدار با درخت ليل است، انگار كه اگر ليل هم مي‌نوشت كه چه شد كه ما را ديد، همين طورها مي‌نوشت.

ما به دعوت احمد رفته بوديم كيش. دو روز هم خريدي كرديم. بيشتر خرده‌ريز بود: چند جفت جوراب و يكي دو شلوار لي و مثلا دو سه پيرهن و چند نوع اسباب بزك زنانه. خريدمان هم تا ظهر روز دوم تمام شد، عصر روز دوم رفتيم محله‌ي عرب‌ها. كنار ساحل در انبوه پوسته‌هاي بازمانده از غواص‌ها چند پوسته‌ي بزرگ صدف پيدا كرديم و يكي دو تا حلزون كه از يكيش، وقتي به گوشمان مي‌گذاشتيم، صداي دريا مي‌شنيديم.

يكي از حلزون‌ها را من هنوز دارم. كنار دريا كه آدم كاسه‌ي حلزون را به گوش مي‌گذارد، فكر مي‌كند كه انعكاس صداي درياست، اما اينجا چي كه مي‌توان اين همه دور از دريا همچنان صداي هم‌همه‌ي آن را شنيد؟ مي‌دانم توجيهي علمي وجود دارد، ولي من فكر مي‌كنم پوسته‌ي خشك و سخت حلزون در اين شهر دور از دريا هم غوطه‌ور در وهم دريايي است كه خواب مي‌بيند، مثلا شاعر كه وهم ليل، ليلش كرده ‌است.

خود ليل هم همين‌طورهاست. سي چهل تايي بيشتر نبودند، گفتم، اما به قول محمدعلي شاعر انگار كه اولش هشت‌پايي به ساحل افتاده و ريشه‌ دوانده، و بعد هم صبح يا عصري يكي از شاخك‌هاش را دراز كرده و درختي ديگر در خاك نشانده. بعد يك‌دفعه فكر كردم نكند ليل‌ها هم دارند ما را به خاطر مي‌سپارند، ما چهارتا را كه داشتيم از كنارشان رد مي‌شديم و سراغ رستوراني را مي‌گرفتيم كه خوراك كوسه داشت؟

جاي دنجي بود با چند تخت در بيرون و سه چهار ميز در خود رستوران. من نتوانستم حتي يك پر از كباب كوسه بخورم. چرب بود، درست؛ ولي فكر اينكه اين كوسه‌اي كه ما مي‌خورديم پايي را خورده باشد، دلم را آشوب مي‌كرد كه باز خود به خود حرف از درخت ليل پيش آمد. شاگرد رستوران گفت: بهش فكر نكنيد! اولش بد نيست، آدم گذشته‌ها، همه، يادش مي‌رود؛ اما بعد خودش ديگر ول كن آدم نيست. من كه نزديك بود ديوانه بشود.

اصفهاني بود. دو سال بود كه آمده بود كيش و پابند شده بود. محمدعلي شاعر گفت: چرا داشتي ديوانه مي‌شدي؟

- همه‌اش از ليل حرف مي‌زدم. مثلا داشتم جنس دست مشتري مي‌دادم، ياد اين ليل‌ها مي‌افتادم. آخرش آمدم اينجا شاگرد شدم.

اسمش مرتضي بود. محمدعلي كه داستان هم مي‌نويسد پاپي شد كه چرا گذارش به كيش افتاده.

گفت: عشق، آقا، عشق!

و خنديد، بلند. تازه فهميديم كه وقتي سبد نان يا ليوان و يا نوشابه مي‌آورده هر به چند دقيقه‌اي مي‌خنديده، خنده‌اي با خود و در خود. محمدعلي باز پيله كرد: پس اينجا عاشق شدي، عاشق يكي از همين مسافرها كه به قصد خريد مي‌آيند؟ گفت: اي آقا، دخترخاله‌مان بود، اسم ما روش بود. چي مي‌گويند؟ با هم بزرگ شده بوديم. اما از جبهه برگشتيم ديديم داده‌اندش به يكي ديگر. ما هم آمديم اينجا كه مثلا از آنجاها كه با هم رفته بوديم يا كساني كه ديده بوديم دور باشيم.

با خنديد، همان طور با خود و در خود.

چند مشتري كه آمدند سروقت آنها رفت و ما ديگر همه‌اش از ليل حرف زديم. هركس به چيزي تشبيهش مي‌كرد. مرتضي كه سر ميز ما برگشت گفت: من كه عرض كردم، آدم را سحر مي‌كند، نمي‌گذارد به چيز ديگري فكر كند.

باز خنديد. نوعي جنون، يا سرخوشي آدمي مشنگ در خنده‌اش بود. احمد گمانم چيزي گفت، شبيه اينكه: «دخترخاله حالا....؟» يا «حالا كه ديگر....؟» كه مرتضي گفت: شيميايي شده بوديم آقا. اين درخت خيلي اولش به ما خدمت كرد. راستش پسرخاله صادق‌مان، برادر دختره، ما را آورد اينجا. مي‌گفت: «ليل معجزه مي‌كند، زيرش كه چند روز صبح زود بنشيني يادت مي‌رود.» ما هم آمديم. خوب يادمان رفت، از بس چيزهاي ديگر يادمان مي‌آمد. حالا الحمدالله بهتريم. ما جانباز چهل درصديم، آقا.

بيرون كه آمديم ديديم دو تخت دوقلو جلو رستوران در سايه‌ي يك درخت ليل است. بزرگترين درخت جزيره بود، چنان بزرگ كه رستوران را زير شاخه‌هاش ساخته بودند و حالا ريشه‌هاي معلقش مثل تريشه‌هاي دست يا پاي تركش خورده بر بام رستوران آويخته بود.

غروب بود و خورشيد عظيم و سرخ بر سطح بي‌تلاطم دريا نشسته بود. شب باران باريد و ما در همان اتاق هتل مانديم و هركس از عشق‌هاش گفت، تجربه‌هاي دور و يا بهتر زخم‌هاي ناسوري كه حالا ديگر زير پوست بودند و چرك و خوني نداشتند، اما اگر به جايي مي‌گرفتند داد آدم را در مي‌آوردند.

فرداش من صبح زود تنها بيرون آمدم. يادداشتي گذاشته بودم كه مي‌روم قدم بزنم. با تاكسي تا نزديك يكي از كانال ها رفتم. هوا ابري بود و لطافت هوا را مي‌شد به دست حتي لمس كرد. رستوران بسته بود. بقيه‌ي ليل‌ها پشت خانه‌هاي ده بود. فكر مي‌كردم كه اگر با دخترخاله‌اش هم ازدواج كرده بود، باز بهتر بود مي‌آمد و زير يكي از اين درخت‌ها مي‌نشست.

زير يكي از درخت‌ها نشستم. به غير از مجموعه‌ي ريشه‌هايي كه در خاك داشت، يكي دو ريشه هم گره در گره مثل كنده‌ي زانو يا دست مشت كرده‌اي كه زير چانه بگذاريم در هوا معلق بود.

حالا كه اين را مي‌نويسم مي‌دانم كه ميوه‌ي ليل چرا سرخ جگري است. براي همين هم مي‌نويسم تا اگر كسي گرفتار رفته‌هاست، پيش از آنكه زخم به چرك بنشيند خودش را، پيش از طلوع يا غروب، به سايه‌ي ليلي برساند.

محمدعلي، فكر مي‌كنم، زياد ماند كه حالا فقط ليل مي‌بيند و ليل مي‌نويسد. زير درخت ليل مربع نشستم و گذاشتم هوا كم‌كم ريه‌هام را پر كند. هواي زير درخت سنگين بود نه از مه يا شرجي و يا حتي كربني كه درخت‌ها از غروب تا طلوع افتاب پس مي‌دهند، بلكه از همه‌ي قصه‌هايي كه از قرن‌ها پيش معلق زير درخت مانده‌بود:

زني بود كه مي‌خواست صورت و دو دست غوطه‌ور در آب مردش را فراموش كند. فريادش مثل صداي دور دريا معلق زير درخت مانده‌بود. غواصي را ديدم كه آمده بود تا درخت كمكش كند كه يادش برود بالاخره مرواريدي به بزرگي شست خودش از ميان گوشت صدف درآورد و با اولين لنج تا بوشهر رفت و از خور تا در خانه‌ي مختار دويد كه اين‌هم شيربهاي دخترتان. ناخدايي كه سر پيري عاشق كنيزي سياه شده بود، و از شرم دامادهاش دست به دامن درخت شده‌بود كه صداي خلخال هاش نمي‌گذارند بخوابم. صداي زني را شنيدم كه زير همين ليل گفته بود: «دخيلتم ليل، اين دفعه آمده‌ام جهيزيه‌‌ي دختر دومم، بدري، را بخرم؛ اما چه كنم كه بار دلم پيش نوه ي عمو است كه حالا فقط صدايش را از تلفن مي‌شنوم؟» دختري هم مي‌خواست كه ليل كمكش كند تا ياد صورت پدرش را كه در قاب كفن ديده بود از ذهنش پاك كند، كه شوهرش گفته بود: «من ديگر خسته شدم از بس گريه مي‌كني.» زني هم بود كه خواهر خوانده‌اش هر شب به خوابش مي‌آمد كه: «مگر نگفتي كه مردها صفت ندارند؟» جانبازي بود كه ناله‌ي دوست زخميش نمي‌گذاشت بخوابد. پزشكياري بود كه تخصصش زدن آمپول هوا بود يا الكل.

سنگين بود، گفتم: ليل، رحم كن! من نمي‌توانم. اين‌ها را نمي‌شود نوشت.

نرمه بادي وزيد و هوا را جابه‌جا كرد. باز هم ديدم، پرده در پرده كه تا بارم را سبك كنم يكي‌يكي گفتم. به ياد مي‌آوردم و مي‌گفتم. يادم نيست. حالا ديگر سبك شده‌ام. آدم‌ها را بايد بخشيد، حتي آن‌ كه از پس هر پنج شش شلاق تكه ي آينه‌اي شكسته را به دامن پيراهنش پاك مي‌كرد، بعد هم خم مي‌شد جلو دهان قرباني مي‌گرفت كه ببيند هنوز نفس مي‌كشد يا نه.

حالا من ديگر به صلح با جهان رسيده‌ام. همه‌ي گوشه و كنار يادهام را، زشت و زيبا يا تلخ و شيرين با ليل‌هاي كوچك و بزرگ آراسته‌ام. حالا در سه كنج اتاق نشيمني با آن همه مهمان يك درخت ليل زينتي هست. با همين ليل بود كه از گذشته‌ام گفتم. فرداش از تلفن صداي دور دريا را شنيدم. يك ساعتي فقط صداي دريا مي‌آمد. شبش ليل در اتاقم بود، خفته بر نيم‌تختي. يادم هست كه صبح كه بيدار شدم نبودش، اما دست و بازوم بوي صمغ ليل گرفته‌بود. حالا گاهي روزها هم با يادم مي‌آيد. سنگين است با بار همه‌ي آن رفته‌ها، قصه‌ي همه‌ي مسافراني كه پيش از طلوع و يا غروب زيرش نشسته‌اند. گاهي هم دست دور گردنم می‌اندازد. ترد است و میوة گسش سرخ جگری است. دیشب آمد و شاخکی را دور گردنم پيچاند و به قعر آبم كشاند. خفه‌ام مي‌كند، مي‌دانم. با اين همه سبك شده‌ام. بخشيده‌ام، شما هم اگر بخواهيد مي‌توانيد ببخشيدم. آدم زمين نيست كه بتواند بار اينهمه تلخي را به دوش بكشد.

حالا بار همه‌ي تلخي‌هاي من زير يكي از آن ليل‌هاي كيش است. ديگر خودش مي‌داند. مي‌تواند بر هركس كه بخواهد سايه بياندازد، ساعت‌ها به قصه‌ي هر كس كه بخواهد گوش بدهد، يا حتي درخت زينتي خوابش بشود، سر بر بالينش به خواب رود.

وقتي بلند شدم ديدم كه مرتضي همان روبرو بر پشته‌ي خاك كانال نشسته است. من هم خنديدم. وقتي بغلش كردم، گفت: «ديديد آقا، من چه مي‌كشيدم؟»

نپرسيدم تا باز بار دوشش نشود. صداي دوست زخمي كه جلو سنگر افتاده باشد اگر مدام به ياد آدم بيايد، طعم طلوع را حتي تلخ مي‌كند.

گفتم: شرمنده‌ام، مرتضي.

گفت: دشمنتان شرمنده باشد.

و هر دو خنديديم.

تا جلو رستوران همپاش رفتم. همه‌اش از صاحب رستوران برايم گفت، از زن‌هايي كه در همين محل داشت و يكي دو تاي ديگر كه توي اين يا آن بندر. من هم گفتم كه فردا مي‌رويم.

گفت: از من مي‌شنويد برنگرديد. درست نيست كه آدم همه ي گذشته‌اش فقط ليل باشد.

در رستوران را كه باز مي‌كرد، گفت: ما قانع شده‌ايم، آقا، به همين گوشه. به هر مسافري كه تا اينجا بيايد از ماهي گرفته تا لاك‌پشت و كوسه كبابي مي‌دهيم. هر كس بايد همان كاري را بكند كه سهمش شده‌است. بيشترش بار آدم زياد مي‌شود.

با نوك جارو از هر گوشه‌اي خرده‌هاي خس و خاك را جمع مي‌كرد. تعارف كرد كه با هم يك پياله بخوريم. به سقف رستوران اشاره كردم و گفتم: آن بالاست. مگر خودت نگفتي نبايد زياد پابندش شد؟

خنديد، آزاد و رها، مثل كودكي كه بي‌هيچ بار خاطري مي‌خندد. وقتي رسيدم دوستان داشتند صبحانه مي‌خوردند. محمدعلي گفت: كاش مرا هم بيدار كرده بودي.

در جوابش فقط خنديدم. بعد از صبحانه رفتند. احمد به ديدن بازار تازه‌اي مي‌رفت كه مي‌گفت تقليدي‌ است از معماري هخامنشي‌ها. قرار شد ساعت يك رستوران مير مهنا همديگر را ببينيم. هر دو محمدعلي داشتند مي‌رفتند طرف بازار عرب ها. ظهر سر قرار محمدعلي‌ها نيامدند. شب فقط محمدعلي كه داستان هم مي‌نويسد پيداش شد. گفت: گمش كردم.

احمد گفت: اينجا اگر كسي هم بخواهد نمي‌تواند گم بشود.

شام را ساندويچي خورديم و يكي هم براي محمدعلي گرفتیم. چند ساعتي كنار دريا قدم زديم و صدف جمع كرديم يا ستاره‌ي دريايي. ساعت يك بعداز نصف شب بود كه رسيديم به هتل. كليد را محمدعلي گرفته‌ بود. وقتي چراغ اتاق را روشن كرديم ديدم خواب است. ساكش را هم بسته بود و بليط و شناسنامه‌اش را هم روي ساكش گذاشته بود. بليطش را عوض كرده بود. روي ميز هم يادداشتي گذاشته‌بود كه من چند روز ديگر برمي‌گردم. شما برويد.

بي‌سر و صدا ساك‌هامان را بستيم و خوابيديم.

شب خواب ديدم كه حالا ليل آمده تا قصه ي خودش را بگويد. وقتي خواست همان‌ها را بگويد كه برايش گفته‌بودم از خواب پريدم. ديدم محمدعلي بر لبه‌ي تختش نشسته و نگاهم مي‌كند. گفتم: چي شده؟

خنديد، همان‌طور كه مرتضي مي‌خنديد با خود و در خود. گفت: خوبي زندگي بيشتر در اين است كه يك مرگي هم در انتهاش هست.

گفتم: اگر هم آدم بخواهد مي تواند از هر جا قطعش كند.

گفت: من زندگي را دوست دارم، حتي اگر آلزايمر بگيرم و زندگي گياهي پيدا كنم.

باز خنديد.

گفت: تهران مي‌بينمت.

گفتم: وقتي رسيدي زنگ بزن.

گفت: چي؟

و باز خنديد. بعد هم دراز كشيد. صبحش نبود.

محمدعلي بالاخره برگشت، يك هفته بعد از ما. من زنگ زدم. بعد هم به ديدنش رفتم. داشت روي شعري كار مي‌كرد. مي‌گفت: بعضي كلمات تازگي‌ها يادم مي‌رود، آن‌وقت بايد از دور و بر آن هي چيزهايي را به ياد بياورم تا يادم بيايد.

از ميان صفحاتي كه جلوش بود چند صفحه را جدا كرد، گفت: فرض كن يكي فقط يك كلمه يادش مانده باشد.

مربع نشست و چند بندش را برايم خواند. فقط صوت بود، تركيبي از حروف ليل و يا خود لَيل يا لِيل، ليلي، ليلا كه گاهي فعل مي‌شدند و گاهي جاي فاعل مي نشستند و حتي حروف اضافه يا ربط.

گفت: مي‌فهمي كه. من حق ندارم بار آدم‌ها را دوباره بگذارم روي دوششان.

ومن فكر مي‌كنم گاهي مي نويسيم تا فراموش كنيم كه در ماست، مثل همين ليل كه مربع نشسته‌بود و يادش نبود كه سي‌چهل ليلي هم جايي ديده‌است.