Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - برادر کوچگ
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

برادر كوچك (1)

 

 نوشته: ماریو بارگاس یوسا

 

ترجمه: رامین مولایی



کنار جاده تخته سنگ بزرگي بود و روي آن يك قورباغه‌ي چاق. داويد با دقت نشانه گرفت.

خوآن گفت:

ـ شليك نكن.

داويد اسلحه را پايين آورد و متعجب به برادرش نگاه كرد.

خوآن گفت:

ـ صداي تيراندازي رو مي شنوه؟

ـ ديوانه‌اي؟ ما پنجاه كيلومتري از آبشار دوريم.

خوآن ادامه داد:

ـ شايد در آبشار نباشه، اما توي غارها كه هست.

داويد گفت:

ـ نه، تازه اگر هم باشه هرگز فكر نمي كنه كه ما هستيم. 

قورباغه هنوز همانجا بود و با دهان گاله‌ مانندش آسوده نفس مي كشيد و از پس چشم هاي پُف كرده اش، با حالتي تنفرانگيز داويد را ورانداز مي كرد. داويد دوباره با تأني هفت تير را نشانه رفت و شليك كرد.

خوآن گفت:

ـ نزديش!

ـ چرا زدمش!

نزديك سنگ رفتند. لكه‌ي سبز كوچكي همان‌جا را كه قورباغه بود، كثيف كرده بود.

ـ نزديش!

خوآن گفت:

ـ چرا، چرا، زدمش!

 

به طرف اسب ها رفتند. سوز سرد و گزنده‌اي كه در اين فاصله همراهي شان كرده بود همچنان مي وزيد، اما منظره اطراف شروع به تغيير مي‌كرد: خورشيد پشت تپه ها فرو مي رفت، در پاي يك كوه ساية مبهمي روي مزرعه ها افتاده بود، ابرهاي انبوه روي قله هاي دوردست رنگ خاكستري تيرة صخره را به خود گرفته بودند. داويد زيراندازي را كه براي لميدن روي زمين پهن كرده بود، روي شانه‌هايش كشيد و بعد ماشين‌وار، جاي گلوله خرج شدة هفت تيرش را پُر كرد. خوآن دزدكي دست هاي داويد وقتي اسلحه را پُر مي‌كردند و آن را در غلاف‌اش مي‌گذاشتند، زير نظرداشت: به نظر نمي‌آمد كه انگشت هايش از اراده‌اي فرمان ببرند، بلكه فقط كار مي‌كردند.

داويد گفت:

ـ ادامه بديم؟

خوآن سري به تأييد تكان داد.

 

راه، سربالايي باريكي بود. حيوان ها به سختي خودشان را بالا مي كشيدند و روي سنگ هاي هنوز خيس از باران هاي روزهاي اخير، مُدام سُر مي خوردند.برادرها در سكوت به راهشان ادامه مي دادند. بخار رقيق و لطيفي از دهانشان بيرون مي زد، كمي به صورتشان مي خورد اما بلافاصله محو مي شد. هوار ديگر تاريك شده بود وقتي از دور، غارها و تپه‌ي برآمده و فراخ مثل كرم شب تاب را كه همه آن را به نام تپه چشم ها مي شناختند، تشخيص دادند..

 خوآن پرسيد:

ـ مي خواي يه نگاهي بندازيم شايد اينجا باشه؟

ـ به زحمتش نمي ارزه. مطمئنم كه از آبشار جُم نخورده. خوب مي دونه كه مي تونن ببيننش: هميشه يه كي از جاده رد مي شه.

خوآن گفت:

ـ هر طور ميلِ‌ته.

و لحظه اي بعد پرسيد:

ـ شايد اصلاٌ يه جورايي دروغ گفته بوده؟

ـ كي؟

ـ همون كه بهمون گفت اونو ديده.

ـ لئوندريا؟ نه، اون جرأتش‌رو نداره به من دروغ بگه. گفتش كه اون زير آبشار پنهون شده و مطمئنم كه اونجاس. حالا مي بيني.

راهشان را ادامه دادند، تا شب شد. ملافه اي سياه آنها را در خود پيچيد و در تاريكي، وانهادگي آن ناحية متروك بي دار و درخت و بي سكنه، در سكوتي كه هر لحظه نمايان‌تر مي شد تا به حضوري عيني بدل مي گشت، قابل مشاهده بود. خوآن سر خم كرده روي گردن مركب اش، تلاش مي كرد تا ردپاهاي كم پيداي مسير را تشخيص دهد. زماني دريافت به قله رسيده اند كه نامنتظر پا به سرزميني هموار گذاشتند. داويد اشاره كرد كه بايد پياده ادامه دهند. از اسب پايين آمدند، حيوان ها را به صخره ها بستند. برادر بزرگتر يال اسبش را كشيد، چند دفعه گودي كمر حيوان را نوازش كرد و زير لب گفت:

ـ اميدوارم فردا نبينمت كه يخ زدي.

خوآن پرسيد:

ـ الآن پايين مي ريم؟

داويد جواب داد:

ـ آره. سردت كه نيست؟ بهتره روز رو توي دره منتظر بمونيم. همونجا استراحت مي كنيم. از پايين رفتن تو تاريكي مي ترسي؟

ـ نه، اگه مي خواي پايين مي ريم.

 

-         - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -  

 

كنار هم نشستند. شب سرد بود، هوا مرطوب و آسمان گرفته. خوآن سيگاري آتش زد. خسته و كوفته بود، ولي خوابش نمي ‌بُرد. احساس كرد برادرش چُرتش گرفته و خميازه مي كشد؛ كمي بعد بي حركت ماند، نفس كشيدنش نرم و نصف و نيمه بود و كم كم صدايي زمزمه وار از خودش بيرون مي داد. خوآن هم سعي كرد بخوابد. تا جايي كه مي توانست بدنش را روي سنگ ها يله داد و تلاش كرد تا مخ اش را از فكر و خيال خالي كند ولي نتوانست. سيگار ديگري روشن كرد. وقتي سه ماه پيش سر گله رسيده بودند، دوسالي مي شد كه برادر و خواهرش را نديده بود. داويد همان آدمي بود كه از بچگي هم ازش متنفر بود و هم مي‌پرستيدش؛ اما لئونور برعكس: او ديگر آن دختربچه اي نبود كه از پنچره هاي لا موگره سرك مي كشيد تا به سرخپوست هاي آواره سنگ پرتاب كند، بلكه حالا زني بود بلند قامت با رفتارها و ژست هايي بدوي، و زيبايي اش همچون طبيعتي كه احاطه اش مي كرد چيزي وحشيانه در خود داشت. خوآن هربار كه در خاطر خود به دنبال تصويري از خواهرش بود، احساس مي‌كرد در چشم‌هايش نفرت شديدي موج مي‌زند.سپيده‌دم آن روز، وقتي كاميلو را ديد كه براي آماده كردن اسب ها، از زمين زراعي‌اي كه خانه چوپاني را از اصطبل ها جدا مي كرد، عبور مي‌كند، شك كرده بود. داويد گفته بود:

ـ بي سر و صدا بيرون مي ريم. صلاح نيس دخترك بيدار شه.

   

وقتي روي پنجه پا از پله هاي خانه چوپاني پايين مي رفت و در جاده متروك كنار زمين هاي بذرپاشي شده مي گذشت، احساس غريبي ازخفگي داشت، انگار روي بلندترين نقطه كوردييرا بود؛ تقريباٌ از دستة وزوزكنان مگس هايي كه وحشيانه به او حمله ور مي شدند و قسمت هاي لخت پوست شهري‌اش را مي گزيدند، چيزي احساس نمي كرد. با شروع صعود از كوهستان، حالت خفگي‌اش هم از بين رفت. سواركار خوبي نبود، و پرتگاه، در هم پيچيده چون وسوسه اي خطرناك در حاشية جاده اي كه به مار باريكي مي مانست، او را به سمت خود مي‌كشيد. همه وقت مراقب بود، مواظب هر گام مركبش و همه‌ي هوش و حواسش بر عليه سرگيجه اي كه هر آن بيشتر مي شد، متمركز بود.

 

ـ نيگاكن!

خوآن تكاني خورد و گفت:

ـ ترسوندي من‌رو!  . . . فكر كردم خوابي.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

داويد گفت:

ـ اونه. مي بينيش؟

براي يك لحظه، زبانه‌ي كم‌فروغ آتش چهره‌ي تيره و هراسيده‌اي كه گرما را مي‌جست، روشن كرد.

 

خوآن خودش را پس كشيد وزير لب گفت:

ـ چي كار كنيم؟

اما داويد ديگر كنارش نبود: او به سوي نقطه‌اي كه آن چهره‌ي زودگذر ديده شده بود، مي دويد.

 

خوآن چشمهايش را بست: سرخپوست چمباتمه زده با دست هايي كه به سوي آتش دراز شده و مردمك هاي ريزشده از تلألو آذرخش هاي آتش او را  پيش خود تصوير كرد؛ ناگهان چيزي از بالاي سرش پريد، گمان كرد حيواني است، وقتي ديد كه دو دست روي گردن او به هم قفل مي شوند، تازه فهميد جريان چيست. ناخودآگاه از آن درگيري نامنتظر كه در دل تاريكي پي گرفته شده بود، احساس وحشت بي‌حدي كرد؛ اما نه حتي سعي در جلوگيري از آن نكرد؛ بلكه مثل يك حلزون خودش را مچاله كرد تا آسيبي نبيند و چشم هايش را حسابي باز و تلاش كرد تا در تاريكي مهاجم را ببيند. همان موقع صدايش را بازشناخت: « رذل، چي كار كردي؟» « چي كار كردي،توله سگ؟». خوآن صداي داويد را شنيد و تازه متوجه شد كه اين او بود كه داشت به سرخپوست لگد مي زد؛ گاه هم به نظر مي آمد نوك لگدهايش روي سرخپوست پايين نمي آمد، بلكه به روي سنگ هاي كناري مي خورد؛ و همين شايد بيشتر عصباني اش مي كرد. اوايل درگيري صداي خرناسي آرام به گوش خوآن مي رسيد، انگار سرخپوست غرغر مي كرد، اما بعد فقط صداي خشمگينانه داويد، تهديدها و فحش هايش را مي شنيد. ناگهان خوآن در دست راست خود هفت تير را يافت، انگشتش به نرمي روي ماشه  فشار ‌آورد. حيرتزده فكر كرد اگر شليك كند، شايد برادرش را هم بكشد؛ اما از اسلحه ابايي نداشت، برعكس همانطور كه به سمت شعله پيش مي رفت، احساس آرامش عجيبي داشت.

فرياد كشيد:

ـ بسه، داويد. يه گلوله بهش بزن. ديگه آزارش نده.

جوابي دركار نبود. حالا خوآن آنها را نمي ديد: سرخپوست و برادرش، گلاويز با هم از حلقه نوراني آتش بيرون غلتيده بودند. نمي ديدشان، ولي صداي خشك مشت‌ها و گاه فحش يا نفسي عميق را مي‌شنيد.

فرياد زد:

ـ داويد، از اونجا بيا بيرون. وَيلا شليك مي‌كنم. 

گرفتار خشمي عظيم، چند ثانيه بعد تكرار كرد:

ـ ولش كن، داويد! قسم مي خورم كه شليك مي كنم.

باز هم جوابي در كار نبود.

 بعد از اولين شليك، خوآن لحظه اي مبهوت برجا ماند؛ اما بعد، ناگهان و بدون مكث تيراندازي را از سر گرفت و تا زماني كه لرزش ضربه‌ي چكاننده به خشاب خالي را حس  كرد، ادامه داد. بي‌حركت ماند؛ اصلاً متوجه نشد كه هفت‌تير از دستش رها شد و روي پاهايش افتاد. صداي آبشار محو شده بود؛ لرزشي تمام بدنش را پيمود، پوستش خيس عرق بود، به زحمت نفس مي‌كشيد. ناگهان فرياد زد:

ـ داويد!

در كنارش، صدايي خشمناك و هراسان جواب داد:

ـ من اينجام، الاغ! تو فكر كردي به منم مي توني شليك كني؟ باز ديوونه شدي؟     

 

 

 

 

 

 

EL  HERMANO  MENOR (2)

 

برادر كوچكتر (2)

 

لئونور از پارس سگ ها فهميد كه آنها از راه رسيده بودند. خواب و بيدار بود كه صداي كلفت لًندلًندي سكوت شب را شكافت و از زير پنجره اش گذر كرد، صدايي شبيه نفس نفس حيواني هراسان. اِسپوكي بود كه با بدخًلقي جنون آميز و زوزه هاي وحشتناكش هشدار مي داد. بلافاصله صداي يورتمة سلانه سلانه و غرش كركننده‌ي دورميتا، سگ آبستن را شنيد. پرخاش سگ ها تمام شد: پارس ها به لَهلَه زدن هاي شوق آميزي بدل شد كه هميشه آن‌طور به استقبال داويد مي رفتند. از لاي شكافي، نزديك شدن برادرانش را به خانه ديد و بعد صداي در اصلي را شنيد كه باز و بسته شد. منتظرماند تا از پله ها بالا بيايند و به اتاقش برسند. وقتي در باز شد، خوآن دستش را به طرف او دراز كرد.

داويد گفت:

ـ سلام، دختركوچولو.

اجازه داد تا در آغوش بگيرندش، صورتش را جلو برد ولي خودش آنها را نبوسيد. خوآن چراغ را روشن كرد.

ـ چرا منو خبر نكردين؟ بايد بهِم مي گفتين. مي خواستم جلوشون رو بگيرم، اما كاميلو نذاشت. بايد اون رو ادب كني، داويد؛ اگه مي ديدي چطور خودشه رو  به من مي چسبوند: اون يه رذلِ وحشيِ. التماسش مي‌كردم كه وِلم كُنه، ولي گوشش بدهكار نبود.

او با قدرت شروع به حرف زدن كرده بود ولي ناگهان صدايش خاموش شد. موهايش به هم ريخته و پابرهنه بود. داويد و خوآن سعي داشتند آرام‌اش كنند، موهايش را نوازش مي كردند، با او شوخي مي كردند و “دختركوچولو” صدايش مي زدند.

داويد توضيح داد:

ـ نمي خواستيم ناراحتت كنيم. تازه آخرين لحظه تصميم گرفتيم كه بريم. تو هم ديگه خوابيده بودي. 

لئونور گفت:

ـ خلاصه چي شد؟

خوآن پتو را برداشت و خواهرش را پوشاند. لئونور از گريه كردن دست كشيده بود. رنگ پريده، دهانش نيمه باز و نگاهش مضطرب بود.

داويد گفت:

ـ هيچي. هيچ اتفاقي نيفتاد. پيداش نكرديم.

اضطراب از چهره لئونور محوشد و بر لب هايش حالتي از آسودگي نقش بست.

داويد گفت:

ـ ولي بالاخره پيداش مي كنيم.

و با حالتي بي‌خيال به لئونور تأكيد كرد كه بايد استراحت كند. بعد برگشت. لئونور گفت:

ـ يه لحظه صبر كنيد، نريد.

خوآن از جايش تكان نخورده بود.

داويد گفت:

ـ بله؟ چت شده دختركوچولو؟

ـ ديگه دنبالش نرين.

داويد گفت:

ـ نگران نباش، فراموشش كن. اين يه كار مردونه‌س. بسپارش به ما.

لئونور باز زير گريه زد، و اين بار با ترس و لرز. سرش را ميان دست هايش گرفت، گويي تمام بدنش را برق گرفته باشد، فريادهايش سگ ها را گوش به زنگ كرد، جوري كه پاي پنجره شروع به پارس كردند. داويد پرسشگرانه رو به خوآن كرد، ولي برادر كوچكتر ساكت و بي حركت ايستاده بود.

داويد گفت:

ـ خُب ديگه كوچولو. گريه نكن. دنبالش نمي ريم.

ـ دروغ مي گي. تو اونو مي كشي. من تو رو مي شناسم.

داويد گفت:

ـ كاريش ندارم. اگه فكر مي كني كه اون بدبخت ارزش تنبيه نداره . . .

لئونور خيلي سريع، در حالي كه لب هايش را مي گزيد، گفت:

ـ اون هيچ كاريم نكرد.

داويد تأكيد كرد:

ـ بيشتر از اين فكرش‌رو نكن. ما هم فراموشش مي كنيم. آروم باش، كوچولو. 

لئونور همچنان گريه مي كرد؛ گونه ها و لب هايش خيس شده بودند و پتويش روي زمين افتاده بود. تكرار كرد:

ـ اون هيچ كاريم نكرد. همه‌ش دروغ بود.

داويد گفت:

ـ مي فهمي چي مي‌گي؟

ـ من نمي تونستم تحمل كنم همه جا دنبالم بياد ـ لئونور مِن مِن مي كرد ـ اون تمام روز مثل سايه دنبالم بود.

داويد با عصبانيت گفت:

ـ من مقصرم. خطرناكه يه زن راست راست تو مزرعه راه بره. منم بِهش دستور داده بودم كه مواظبت باشه. نبايست به يه سرخپوست اعتماد مي كردم. همه‌شون عين هم‌اند.

لئونور ناله كرد:

ـ اون هيچ كاريم نكرد. باور كن دارم بهت راست مي‌گم. از كاميلو بپرس؛ اون مي دونه كه هيچ اتفاقي نيفتاده. براي همين كمكش كردم فرار كنه. باور نمي‌كني؟ بله، اون رفته. من خودم بِهش گفتم. فقط مي خواستم از دستش خلاص شم، واسه همين اين داستان‌رو سرهم كردم. كاميلو همه چي رو مي دونه، ازش بپرس.

خوآن برگشته بود و به طرف در مي رفت، وقتي داويد سعي كرد جلويش را بگيرد، از كوره در رفت. انگار شيطان تو جلدش رفته باشد، شروع كرد به ناسزا گفتن: خواهرش را فاحشه خواند و برادرش را ظالم و پست و مشت محكمي به سينه داويد زد كه مي خواست راهش را ببندد؛ و با گام هاي بلند و در حالي كه پشت ‌سرش ردي از فحش و ناسزا برجاگذاشت، از خانه خارج شد. لئونور و داويد او را كه چون ديوانه‌اي داد و قال مي كرد و راهش را در زمين خشك و باير پيش گرفته و مي‌رفت، نگاه مي كردند؛ و ديدندش كه وارد كشتزار شد و كمي بعد از آن رد شده و از يال كلورادو بالا كشيد. اسب تنبل لئونور فرمانبردارانه مسيري را كه دست هاي نابلد گره خورده به افسارش، به او نشان مي دادند با جست و خيز سنگين، بازيگوشي و افشاندن يال طلايي اش طي مي كرد، تا به كنار جاده‌اي رسيد كه از ميان كوه ها، گذرگاه ها و شوسه هاي طولاني به سمت شهر مي رفت. آنجا سرپيچاند.تازيانه اي به پاهاي عقبي اش فرو آمد، شيهه كشان، چون رقصنده‌اي فرياد كشيد و وحشيانه به دشت باير برگشت.

لئونور گفت:

ـ بهش تير مي اندازد.

داويد در كنارش گفت:

ـ نه. آروم بگير. از خودش دفاع مي كنه.

سرخپوست هاي زيادي از در آلونك ها بيرون آمده بودند و مات و مبهوت به برادر كوچكتر كه به طرز ناباورانه‌اي مطمئن روي اسب نشسته بود و گاه با خشم به پهلوهاي حيوان مي زد و با يكي از مشت هايش به سرش مي كوبيد، خيره شده بودند. زير بار ضربه ها، كلورادو از سويي به سويي ديگر مي رفت، جست مي‌زد، پس مي‌رفت، تلوتلو مي‌خورد، چند قدمي چهارنعل مي‌رفت و ضربه ها را تاب مي‌آورد؛ اما گويي كره اسب سربازي را پشت خود داشت‌. لئونور و داويد ساكت و مبهوت پيدا و ناپيدا ‌شدن او را كه استوار چون رام‌كننده‌اي كاركشته بود، تماشا مي‌كردند. ناگهان كلورادو رنجورانه متوقف شد؛ سر نحيف و لاغرش شرمسارانه  به زير افتاد و در حالي‌كه خسته و ناتوان نفس مي‌كشيد،   ساكت و بي‌حركت ماند. در اين لحظه گمان كردند كه برمي‌گردد: خوآن حيوان را به سمت خانه هدايت كرد و مقابل در ايستاد، ولي از اسب پايين نيامد. انگار چيزي را به ياد ‌آورده باشد، نيم‌دوري زد، و با يورتمه كوتاهي مستقيم به طرف بنايي رفت كه به آن ” لا موگره“ مي‌گفتند. آنجا با يك جست پياده شد. در بسته بود، و خوآن با لگد چفت در را به هوا پراند. بعد رو به سرخپوستاني كه داخل بودند و آنها كه بيرون مي‌آمدند، با فريادهايي فهماند كه مجازات همه پايان يافته بود. بعد آهسته به سمت خانه برگشت. جلوي در، داويد منتظرش بود. خوآن جدي نشان مي داد: خيس عرق بود، و در چشم هايش‌ غرور و غيرت موج مي زد. داويد به او نزديك شد و دست انداخته به شانه‌هايش، او را داخل برد.

به او گفت:

ـ بيا بريم، تا لئونور درد زانوهايت را مي‌گيرد، ما هم لبي تر مي‌كنيم.          

 

          

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 60 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت