Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - چپ دستها
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

گونتر گراس

 

مترجم : فرهاد سلمانيان /چپ دست ها


ار
يش مرا زير نظر دارد. من هم چشم از او برنمي دارم. هر دوي ما اسلحه به دست داريم و مسلم است كه ماشه را خواهيم چکاند و يكديگر را زخمي خواهيم كرد. اسلحه هاي ما پُرند. ما هفت تيرهايي را به طرف هم گرفته ايم كه طي تمرين هايي طولاني آنها را آزمايش کرده و بلافاصله پس از تمرين به دقت تميزشان كرده ايم. فلز سرد اسلحه كم كم گرم مي شود. چنين ماسماسكي از درازا بي خطر به نظر مي رسد. آيا نمي توان يك خودنويس يا يك كليد بزرگ و برجسته را هم همين طور نگه داشت و خاله ي ترسوي خود را كه دستكش چرمي مصنوعي و سياه رنگي به دست دارد، وادار به جيغ زدن نمود؟ من هرگز نبايد اين فكر را به خود راه بدهم كه هفت تير اريش خطا نشانه گيري مي كند و يا يك اسباب بازي بي خطر است. از طرفي مي دانم كه اريش هم ثانيه اي در خطرناك بودن اسلحه ي من شك نمي كند. بعلاوه ما حدود نيم ساعت پيش اسلحه هايمان را بازکرده، تميزشان كرده ايم، و مجددا آنها را بسته ايم، فشنگ گذاري كرده ايم و ضامن ها را هم كشيده ايم. ما اهل خيالبافي نيستيم و حتا اقامتگاه كوچك آخر هفته ي اريش را هم به عنوان محل انجام دوئل اجتناب ناپذير خود مشخص كرده ايم. از آنجا كه از ايستگاه راه آهن تا آن خانه ي يك طبقه، بيشتر از يك ساعت راه است و با اين حساب واقعا دورافتاده محسوب مي شود، مي توانيم بپذيريم كه به معناي واقعي كلمه هيچ مزاحمي صداي شليك گلوله را نخواهد شنيد. ما اتاق نشيمن را از اثاثيه تخليه كرده و تابلوها را كه اغلب صحنه هاي شكار و صيد حيوانات وحشي را نشان مي داد، از ديوارها برداشته ايم. گلوله ها اصلا نبايد به صندلي ها، كمدهاي براق و تابلوهای نقاشي كه قاب هاي گرانقيمتی دارند، اصابت كند. ما نمي­خواهيم تيري به آينه بخورد يا سراميك ها آسيب ببينند. ما فقط قصد جان هم­ديگر را كرده­ايم.

 

هر دوي ما چپ دستيم و همديگر را از انجمن چپ دست ها مي شناسيم. مي دانيد كه ما چپ دست هاي اين شهر مانند همه ي كساني كه دردي مشترك آنها را رنج مي دهد، انجمني تاسيس كرده ايم و مرتبا همديگر را ملاقات می کنيم و می کوشيم دست راست خود را كه متاسفانه در كارها بسيار ناشي است، تمرين بدهيم. مدتي يك راست دست خوش قلب ما را آموزش مي داد. متاسفانه او ديگر نمي آيد. آقايان هيئت رئيسه از روش هاي آموزشي او انتقاد مي كردند و معتقد بودند، اعضاي انجمن بايد با نيروي خود تغيير عادت بدهند. به اين ترتيب ما با هم و بدون هيچ اجباري،‌ فقط به بازي هاي دسته جمعي ابداعي و انجام كارهايی می پردازيم که مهارت را بالا می برند مثل: سوزن نخ كردن، آب ريختن، و باز و بسته كردن در با دست راست. يكي از اصول اساسي ما اين است: «تا زماني كه دست راست مثل دست چپ نشود، آرام نمي گيريم.»

 

اين جمله هر چقدر هم كه زيبا و دهن پركن باشد، بي معناترين حرفهاست. با اين روش، ما هرگز به نتيجه دست نخواهيم يافت. جناح افراطي انجمن ما از مدت ها قبل خواسته بود كه اين جمله بطور كامل حذف و به جاي آن نوشته شود: «ما به دست چپمان افتخار مي كنيم و از آنچه با آن متولد شده ايم، شرمگين نيستيم.»

 

مسلما اين شعار هم درست نيست و تنها جذابيت آن و نيز بلند طبعي مان به ما اجازه داد چنين حرف هايي را انتخاب كنيم. اريش و من كه هر دو جزو جناح افراطي محسوب مي شويم بخوبي مي دانيم سرخوردگي تا چه حد در ما ريشه دوانده است. خانه، مدرسه و بعدها خدمت سربازي هم به ما كمك نكرد تا ياد بگيريم اين نقص جزئي را ـ جزئي در مقايسه با ساير ناهنجاري هاي رايج ـ با بردباري تحمل كنيم. باعث و بانی اين احساس سرخوردگي هم آن طرز کودکانه اي است که اطرافيان  دست آدم را می گيرند؛ خاله ها و عمه ها، دايي ها و عموها، دوستان مادر و همكاران پدر، اين ها همان جمع خانوادگي غيرقابل تحمل و وحشتناكي هستند كه افق آينده ي يك كودك را تاريك مي كنند. بايد دستمان را به همه ي اين افراد مي داديم. آنها مي گفتند:«نه. با آن دست بدقواره نه! با دست واقعي ات دست بده، با دست راست!!»

 

وقتي شانزده ساله بودم، براي اولين بار به يك دختر دست زدم. او با نااميدي دستم را پس زد و گفت:«اه! تو كه چپ دستي!» چنين خاطراتي در ذهن مي مانند. با وجود اين، وقتي بخواهيم، آن جمله را ـ كه من و اريش آن را ساختيم- در كتاب خود بنويسيم، بايد عنوان «هدفي دست نيافتني» را براي آن در نظر گرفت.

 

حالا اريش لب هايش را روي هم فشار مي دهد و پلك هايش را كمي مي بندد. من هم همين كار را مي كنم. گونه هايمان كمي مي پرد. پيشاني هايمان را درهم مي كشيم و نوك بيني هايمان كشيده مي شود. حالا اريش شبيه هنرپيشه اي شده است كه حركاتش پس از ديدن صحنه هاي پرماجراي بسيار، برايم آشناست. آيا مي توانم بپذيرم كه اين شباهت هاي مخرب مرا هم مانند قهرمانان خشن سينما مي كند؟ ممكن است خشن به نظر برسيم و من خوشحالم كه هيچكس در اين حالت متوجه ما نيست. آيا او، يعني همان شاهد ناخوانده، نخواهد پذيرفت كه دو مرد جوان با طبيعتي رومانتيك با هم دوئل مي كنند؟ ممكن است فكر كند آنها هر دو از يك قماش اند يا يكي از كارهاي زشت ديگري تقليد كرده است. اين يك دعواي بي قيد و شرط خانوادگي است كه نسل ها به طول انجاميده است. فقط دو دشمن اين طور به هم نگاه مي كنند. لب هاي نازك و رنگ پريده و بيني هاي چروكيده از خشم ما را، كه مبتلا به جنون مرگ اند، نگاه كنيد و زمزمه ي نفرت را در آنها ببيند!

 

ما دو دوستيم. اريش مدير بخشي از يك فروشگاه است و من شغل پردرآمد ساخت قطعات ظريف فني را انتخاب كرده ام. با اين كه شغلمان با هم تفاوت بسيار دارد، علائق مشترك فراواني داريم كه لازمه ي تداوم بخشيدن به يك دوستي هستند. اريش بيشتر از من عضو انجمن بوده است. به خوبي روزي را به ياد مي آورم كه لباسي كاملا رسمي تنم بود و با كمرويي به مجمع آنها وارد شدم. اريش از روبرو به سمتم آمد و مرا كه نامطمئن بودم از طريق راهرو راهنمايي كرد، در عين حال با زيركي و بدون كنجكاوي هاي بي مورد به من نگاه كرد و گفت:« مسلما مي خواهيد عضو گروه ما بشويد. هيچ نترسيد! ما براي كمك به هم اينجا هستيم.»

 

من بلافاصله گفتم:« مي خواهم عضو يك طرفي ها بشوم!» ما رسما خودمان را اين گونه مي ناميم. به نظرم مي آيد، اين نامگذاري هم مثل بيشتر مقررات آن طور كه بايد مناسب نيست. اين عنوان چندان واضح بيان نمي كند كه چه چيز اعضاي انجمن را به هم پيوند مي دهد و قوي تر مي كند. يقينا بهتر بود نامي كوتاه مثل چپ ها يا كمي خوش آهنگ تر مانند برادران چپ دست را براي خودمان انتخاب مي كرديم. شايد بتوانيد حدس بزنيد چرا مجبور شديم، از معرفي خودمان تحت اين عناوين صرف نظر كنيم. هيچ چيز نادرست تر و علاوه بر اين آزار دهنده تر از اين نبود كه خود را با آن نوع آدم هاي قابل ترحمي مقايسه كنيم كه طبيعت تنها ارزش انساني آنها را براي ارج نهادن به عشق از آنها سلب كرده است. كاملا برعكس ما جمع متنوعي هستيم و مي توانم بگويم كه زنان مجمع ما از نظر زيبايي، جذابيت و خوشرفتاري قادرند با بعضي از زنان راست دست رقابت كنند. بله، اگر با دقت مقايسه كنيم، از بين آنها مجموعه اي از ستارگان بدست مي آيد كه كشيشي را كه از سكوي وعظ براي مخاطبان خود طلب آمرزش مي كند، وامی دارد با ديدن آنها خطاب به جمع فرياد بزند:«آه! كاش همه ي شما چپ دست بوديد!»

 

اين عنوان براي انجمن ناخوشايند است. حتا اولين رئيس ما كه فردي بود با طرز فكر مردسالار و متاسفانه از كارمندان رده بالای شهرداري و ثبت اسناد هم بود، گاه و بيگاه به اين نكته اذعان مي كرد كه ما با چنين روندي موافق نيستيم و دست چپمان را هم لازم داريم. به علاوه نه يك طرفه هستيم و نه يك طرفه فكر، احساس و عمل مي كنيم.

 

مسلما دغدغه هاي سياسي نيز باعث شد، پيشنهادهاي بهتري مطرح كنيم و خود را با عنواني كه هرگز نبايد آن را برمي گزيديم، بناميم. پس از آن كه اعضاي ميانه رو پارلمان به يكي از جناحين متمايل شدند و صندلي هاي خانگي آنها طوري قرار گرفت كه ترتيب قرار گرفتن شان وضعيت سياسي سرزمين آبا و اجدادي ما را مشخص مي كرد؛ باب شد كه هر نوشته يا سخنراني اي را كه كلمه ي چپ بيشتر از يكبار در آن تكرار شده باشد متهم به راديكاليسم مخاطره آميز كنند. حالا همه دوست دارند اينجا آرامش حاكم باشد. اگر در شهر ما يك انجمن بدون گرايش سياسي و به منظور همياري و همزيستي وجود داشته باشد، آن انجمن ماست. در اينجا ، براي جلوگيري از هرگونه سوظن در مورد مسائل جنسي، بايد يادآوري كنم که من نامزدم را از بين گروه جوانان انجمن انتخاب كرده ام. قصد داريم، به محض اين كه آپارتماني برايمان خالي شود، ازدواج كنيم. بالاخره سايه ي تيره ي تاثيري كه اولين برخوردم با جنس مخالف بر روحيه ام انداخته بود؛ رفته رفته كمرنگ شد و من اين را مديون حمايت مونيكا هستم.

 

عشق ما نه تنها با مشكلات متعارفي كه در بسياري از كتاب ها توصيف شده، به پايان نرسيد؛ بلكه سختي هاي جزيي زندگي مان هم برطرف و تا حدي به شادي تبديل شد تا توانستيم به يك خوشبختي نسبي برسيم. پس از آن كه در آشفتگي محسوس اوايل رابطه مان سعي كرديم با دست راستمان خوب كار كنيم؛ متوجه شديم كه قسمت ديگر بدنمان لمس است و با احتياط همه چيز را لمس و نوازش مي كنيم، يعني همان طور كه خداوند ما را آفريد. بيشتر از اين چيزي نمي گويم و اميدورام بي ملاحظگي نباشد، اگر اينجا اشاره كنم كه دست مهربان مونيكا هميشه به من نيرو مي دهد تا در امور استقامت داشته باشم و به وعده هايم عمل كنم. در اينجا، متاسفانه، ضمن تأکید بر استعداد خود در ناشيگري، بايد اعتراف كنم كه درست پس از اولين باری که با هم سينما رفتيم مجبور شدم به او قول بدهم، تا زماني كه حلقه نامزدي را در انگشت سبابه ي دست راستمان نكرده ايم، او همچنان دختر خواهد ماند. به علاوه در شهرهاي كاتوليك نشين جنوب، نشان طلايي ازدواج را به دست چپ مي كنند، و در این میان در همين مناطق آفتابي نيز بيشتر قلب حاكم است تا عقل خشن. در اين مورد، شايد براي اعتراض به رفتار دختران و نشان دادن اين كه آنها هنگام به خطر افتادن منافعشان چه شيوه ي يك جانبه اي را براي استدلال بر مي گزينند، بانوان جوان تر انجمن ما با كار خستگي ناپذير شبانه اين جمله را روي پرچم سبز انجمن مان دوختند:«قلب چپ هنوز مي زند.»

 

مونيكا و من قبلا درباره ي لحظه ي به دست كردن حلقه خيلي با هم بحث كرده ايم و هميشه به اين نتيجه رسيده ايم: ما جرأت نمي كنيم در يك دنياي نامطمئن و پر از شر خود را نامزد معرفي كنيم، در حالي كه از مدت ها قبل زوج باشهامتي بوده ايم كه همه چيزشان را از ريز و درشت با هم تقسيم كرده اند. مونيكا اغلب به خاطر ماجراي حلقه گريه مي كند. در روز نامزدي مان همان طور كه خوشحالي مي كرديم، غباري از غم بر تمام هدايا، ميزهاي پر زرق و برق و ساير مراسم ويژه ي جشن نشسته بود.

 

حالا اريش دوباره چهره ي خوب و عادي خود را نشان مي دهد. من هم كوتاه مي آيم، اما با اين حال تا مدتي حالت اخم را در ماهيچه هاي صورتم حس مي كنم. علاوه بر اين، شقيقه هايم هنوز مي پرند. نه! كاملا مشخص است كه اين قيافه ها به ما نمي آمد. با نگاه هايي آرام تر و به تبع آن با شهامت بيشتري به هم خيره مي شويم. نشانه مي گيريم. هدف هر يك از ما دست راست ديگري است. مطمئنم كه اشتباه نخواهم كرد و در مورد اريش هم يقين دارم. ما مدت زيادي تمرين كرده ايم. تقريبا هر دقيقه از وقت آزادمان را به تمرين در گودالي شني در حاشيه ي شهر گذرانده ايم تا در روزي مثل امروز كه بايد خيلي چيزها مشخص شود، بازنده نباشيم.

 

شايد از تعجب فرياد بزنيد. اين كار يك نوع ساديسم، يا نه يك خودزني است. حرفم را باور كنيد. تمام اين استدلال ها برايم آشناست. ما همديگر را به هيچ جنايتي محكوم نكرده ايم. به هيچ جنايتي. اين اولين باري نيست كه ما در اين اتاق خالي مي ايستيم. چهار بار همديگر را اين طور مسلح ديده ايم و چهار بار وحشت زده از نيت خود، هفت تيرها را انداخته ايم. اما امروز شجاعت اين كار را داريم. پيشامدهاي اخير در امور شخصي و نيز در دوران انجمن به ما حق مي دهند كه اين كار را انجام دهيم. حالا بالاخره پس از ترديدي طولاني و زير سوال بردن خواسته ي جناح افراطي انجمن، دست به اسلحه مي بريم. بسيار تاسف انگيز است. ما ديگر نمي توانيم همكاري كنيم. وجدان ما حكم مي كند كه از اصول رايج اعضاي انجمن فاصله بگيريم. آيا در اين موضوع جناح گرايي بوجود آمده است يا خيالبافان و خيالپردازان جاي صفوف عقلا را گرفته اند؟ يك دسته روياي خود را در سمت راست مي بينند و دسته ي ديگر جناح چپ را معبود خود قرار داده اند. چيزي كه هرگز نمي توانستم باور كنم اين بود كه شعارهاي سياسي را محفل به محفل فرياد بزنند. سنت نفرت آور و دست چپي كوبيدن ميخ همراه با سوگند خوردن آنچنان مرسوم است كه بعضي از نشست هاي هيئت رئيسه به مجالس عيش و نوشي شبيه است كه در آن بايد با پایکوبی ديوانه وار و شديد به وجد و سرور رسيد. اگر هم كسي اين را با صداي بلند به زبان نياورد و كساني را كه آشكارا گرفتار گناه شده اند، بدون معطلي تا مدت ها از خود دور كند، نمي توان انكار كرد كه همان عشق بيهوده و به نظر من كاملا نامفهوم بين همجنس ها نيز در ميان ما طرفدار پيدا كرده است. حالا بدترين چيز ممكن را بگويم: رابطه ي من و مونيكا هم تحت تاثير اين جو قرار گرفت. او اغلب اوقات را كنار يكي از دوستانش كه دختري متزلزل و دمدمي مزاج بود، مي گذراند. او اغلب اوقات مرا در ماجراي حلقه ي ازدواج به سهل انگاري و بی جربزگی متهم مي كند و زیاده روی است اگر باور كنم كه هنوز همان اعتماد سابق میان ما وجود دارد و او همان مونيكايي ست كه من قبلا بيشتر در آغوشش مي گرفتم.

 

حالا اريش و من سعي مي كنيم به يك اندازه نفس بكشيم. هر چه بيشتر با هم هماهنگي داشته باشيم، بيشتر مطمئن مي شويم كه كارمان ناشي از احساسات مثبت است. باور نكنيد كه اين يکی گفته ي كتاب مقدس است كه به انسان پند مي دهد خشم خود را فروخورد. اين بيشتر آرزويي شديد و دائمي براي رسيدن به صراحت است و، به بيان صريح تر، براي دانستن اين كه در اطرافم چه مي گذرد. آيا اين سرنوشتی تغييرناپذير است يا در دستان ما قرار دارد و قادريم در آن دخالت كنيم و به زندگي خود مسيري عادي بدهيم؟ ممنوعيت هاي بچگانه و حقه هايي از اين دست ديگر بس است! ما مي خواهيم از طريق انتخابات آزاد به اهداف خود برسيم و ديگر مجددا به خاطر هيچ چيز خاصي جدا از عموم آغاز به كار نكنيم و در كارها دستي داشته باشيم.

 

حالا نفس هايمان با هم هماهنگ است. بدون اين كه علامتي بدهيم همزمان شليك كرديم. اريش به هدف زد، من هم او را بي نصيب نگذاشتم. همان طور كه پيش بيني مي شد، هر يك از ما چنان محكم ماهيچه ي دستان خود را می كشد كه هفت تيرها به خاطر نداشتن نيروي كافي براي نگه داشتن آنها، از دست مان روي زمين مي افتند و به اين ترتيب هر شليك ديگري اضافي است. ما مي خنديم و آزمايش بزرگ خود را با پيچيدن پانسمان زخم آغاز مي كنيم. اما ناشيانه، زيرا تنها از دست راستمان استفاده مي كنيم.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 51 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت