Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - خانه استریون
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

خانه استریون

بورخس

می دانم که به خودخواهی، شاید به مردم گریزی و شاید به دیوانگی متهمم می کنند. این اتهامات ( که به موقع اش کیفر خواهم داد) خنده دارند. درست است که از خانه ام خارج نمیشوم؛ ولی این هم درست است که درهای خانه ام که تعداد آنها بی نهایت است روز و شب برای انسانها و حیوانها بازند. هر که می خواهد وارد شود. نه تزئینات بیهوده ی زنانه پیدا میکند نه شکوه غریب کاخها را، بلکه با آرامش خلوت روبرو می شود. همچنین خانه ای می یابد که مانند آن دیگر در هیچ جای سطح زمین وجود ندارد. ( آنهایی که ادعا میکنند یکی مشابه آن در مصر وجود دارد دروغگو هستند) حتی کسانیکه به من اتهام میزنند، میدانند که در خانه حتی یک مبل هم نیست. بر اساس یک قصه ی مضحک دیگر، من، آستریون[1]، یک زندانی ام. آیا باید تکرار کنم که هیچ دری بسته نیست؟ آیا باید اضافه کنم که هیچ قفلی نیست؟ به علاوه برایم پیش آمده است که در غروب به خیابان بروم. اگر قبل از تاریکی شب به خانه برگشته ام، به دلیل ترسی است که چهره های توده ی مردم، چهره های بی جاذبه و بی رنگ مانند کف دست در من ایجاد کرده اند. دیگر آفتاب غروب کرده بود. ولی ناله ی متروک یک کودک یا التماس های احمقانه ی جمعیت به من هشدار دادند که شناخته شده ام. مردم دعا می کردند، فرار می کردند، زانو می زدند. برخی روی پلکان وروی معبد آچه ها می رفتند. دیگران سنگ جمع می کردند. فکر می کنم یکی از عابران در دریا پنهان شد. بیخود نیست که مادرم ملکه است. نمی توانم آنطور که فروتنی ام می خواهد با ولگرد ها قاطی شوم.

من یگانه ام؛ این قطعی است. اینکه یک آدم می تواند با آدمهای دیگر رابطه برقرار کند برایم جالب نیست. مانند آن فیلسوف، فکر می کنم که هنر نوشتن هیچ چیز را نمی تواند منتقل کند. جزئیات مزاحم و پیش پا افتاده در ذهنم که در حدچیزهای بزرگ است جای ندارند. هرگز تفاوت یک حرف با حرف دیگر را به خاطر نسپرده ام. می دانم چه بی صبری سخاوتمندانه ای مرا منع کرد از اینکه خواندن یاد بگیرم. گاهی از این کار پشیمان می شوم زیرا شبها و روزها بلندند. روشن است که کمبود سرگرمی ندارم. مانند گوسفندی که به سرعت حمله می کند، در تالارهای سنگی تند می روم تا اینکه از سرگیجه زمین بخورم. در سایه ی یک آب انبار یا در پیچ یک راهرو پنهان می شوم و تصور می کنم که تعقیبم می کنند. بالکنهایی هست که خودم را از آنها می اندازمتا خون آلود بر جا بمانم. هر ساعت بازی می کنم که مثلاً خوابیده ام و با قدرت نفس می کشم ( گاهی واقعاً خوابیده ام، گاهی وقتی که چشمانم را باز کرده ام، رنگ روز عوض شده است) ولی از این همه بازی، بازی آستریون دیگر را دوست دارم. تصور می کنم که می آید به من سر بزند و من خانه را به او نشان می دهم. با نشانه های ادب بسیار به او می گویم: (( اکنون به حیاط دیگری می رسیم)) یا : (( به تو گفته بودم که از این مجرای آب خوشت می آید)) ، یا: (( اکنون آب انباری خواهی دید که شن آن را پر کرده است)) یا: (( خواهی دید که زیرزمین چگونه دوشاخه می شود)).

بعضی وقت ها اشتباه می کنم و هر دومان از ته دل می خندیم.

از ابداع این بازی راضی نشدم. روی خانه ام تامل می کردم. تمام بخش های این خانه بارها تکرار شده اند. هر مکان، مکان دیگری است. یک چاه یک حیاط، یک آبشخور، یک آخور وجود ندارد. آخورها، آبشخورها، حیاط ها، و چاهها بی نهایتند. خانه مقیاس دنیا را دارد یا بیشتر، خانه دنیاست و با این حال چون از حیاطهایی با یک چاه و راهروهای پرگرد و خاک از سنگ سیاه خسته شده بودم، خودم را در آن خیابان به خطر انداختم. معبد آچه ها و دریا را دیدم. آنرا نفهمیدم تا اینکه رویایی در شب بر من آشکار ساخت که دریاها و معبد ها هم بی نهایتند. همه چیز چندین بار است. ولی دو چیز در دنیا بنظر میرسد فقط یک بار وجود داشته باشد. آن بالا خورشید در زنجیر؛ این پائین آستریون. شاید ستارگان، آفتاب، و خانه ی عظیم را من خلق کرده باشم ولی دیگر یادم نمی آید.

هر نه سال، نه موجود انسانی داخل خانه می شوند تا آنها را از هر درد و رنجی آزاد کنم. صدای پا و حرف زدن آنها را از انتهای سالن سنگی می شنوم و با خوشحالی به ملاقات آنها می روم. حتی بدون اینکه دست من به خون آلوده شود یکی پس از دیگری می افتند. همانجایی که افتاده اند می مانند. جسد های آنها کمکم می کنند که فلان سالن یا فلان سالن دیگر را تشخیص بدهم. نمی دانم کی هستند. ولی می دانم که یکی از آنها، در لحظه ی مردن اعلام کرد که منجی من خواهد آمد. آن موقع دیگرتنهایی عذابم نمی دهد زیرا می دانم که منجی من وجود دارد و آخر سر از روی خاک بر خواهد خاست. اگر می توانستم تمام سر و صداهای دنیا را بشنوم، صدای پاهای او را احساس می کردم. به شرط اینکه مرا به جایی ببرد که سالنهای کمتر و درهای کمتری داشته باشد. منجی من چگونه خواهد بود؟ از خودم سوال می کنم گاو نر خواهد بود یا انسان؟ گاو نری خواهد بود با سر انسان؟ یا مثل من خواهد بود؟

*

آفتاب صبح روی شمشیر مفرغی می درخشید که دیگر روی آن رد خون نبود.

((تزه گفت: باورت میشود آریان که مینوتور چندان از خودش دفاع نکرد.))

خورخه لوئیس بورخس- کتابخانه ی بابل

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 56 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت