Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - جهمنم وبهشت
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

  جهنم و یهشت

جامپا ليري

برگردان: دنا فرهنگ


          پراناب چاکرابورتي برادر کوچک پدر من نبود. او يک رفيق بنگالي اهل کلکته بود که اوايل دهة هفتاد وقتي‌که پدر و مادرم توي يک آپارتمان اجاره‌اي نزديک ميدان مرکزي زندگي مي‌کردند و تعداد دوست و آشنا‌هاشان از انگشت‌هاي يک دست بيش‌تر نبود ناگهان سروکله‌اش در زندگي سوت‌وکور ما پيدا شد. من در آمريکا عمو ندارم براي همين به من گفتند که او را پراناب کاکو صدا کنم. او هم به پدرم شاميل‌دا مي‌گفت و به او مثل برادر بزرگ‌تر احترام مي‌گذاشت و به مادرم به جاي آپرانا، بودي مي‌‌گفت همان‌طور که بنگالي‌ها زن‌برادر بزرگ‌‌شان را صدا مي‌کنند. بعد از آن‌که پراناب کاکو با پدر و مادرم دوست شد برا‌شان گفت که اولين روزي که او را ديده‌ بوديم تمام يک بعدازظهر دنبال من و مادرم راه افتاده بوده، درست بعد از آن‌که من از مدرسه مرخص شده بودم تا سري به خيابان‌هاي کمبريج بزنيم. او توي خيابان ماساچوست پشت سر ما بود و همين‌طور در بازارچة هاروارد، که مادرم دوست داشت آن‌جا به اثاث خانه‌اي که حراج مي‌کردند نگاهي بيندازد. سايه به سايه ما توي حياط هاروارد گشته بود، جايي که معمولا مادرم روزهايي که هوا خوب بود روي چمن‌ها مي‌نشست و به دانش‌جوها و استادهايي که با عجله اين‌ور و آن‌ور مي‌رفتند نگاه مي‌کرد. تا اين‌که بالاخره وقتي ما داشتيم از پله‌هاي کتاب‌خانه ويدنر بالا مي‌رفتيم تا من به دست‌شويي بروم، با دست پشت شانه مادرم زد و به انگليسي پرسيد که آيا او بنگالي نيست. جواب سؤالش معلوم بود. مادرم النگوهاي سرخ و سفيد مخصوص زن‌هاي ازدواج کردة زنان بنگالي دست کرده بود و ساري تنگيل تنش بود و به فرق سرش گرد شنگرف زده بود و درست عين تمام زن‌هاي بنگالي صورت گرد و چشم‌هاي سياه داشت. او مي‌ديد که مادرم مثل مادر و خواهرها و خاله‌هاي خودش که در کلکته بودند دو سه سنجاق‌قفلي به دست‌بندِ طلايي زير النگوهاي سرخ و سفيدش انداخته تا اگر لازم شود آن‌ها را به جاي قزن به بلوزش بزند يا نخي را که از زيرپيرهنش در رفته تو بدهد. حتي پراناب کاکو شنيده بود که مادرم با من بنگالي حرف مي‌زند و توي بازارچه به من گفته بود که شماره جديد مجله آرچي را نخرم. اما همان‌طور که خودش بعدها به ما گفت آن روزها آن‌قدر همه چيز در آمريکا برايش تازگي داشت که ديگر به چشم و گوش خودش هم اطمينان نداشت.
          آن روزها سه سال بود که من و پدر و مادرم توي ميدان مرکزي زندگي مي‌کرديم. قبل از آن در برلين بوديم، جايي که من به دنيا آمده‌ام و پدرم تحصيلات ميکروبيولوژي‌‌اش را تمام کرده و سمتي به عنوان محقق در مَس جِنرال داشت. قبل از آن‌ها پدر و مادرم در هند زندگي مي‌کردند اما هم‌ديگر را نمي‌شناختند و ازدواج‌شان به خواست خانواده‌هاشان سرگرفته بود. خانة ميدان مرکزي اولين جايي است که من از بچگي‌ام به ياد دارم. تا آن‌جايي که يادم هست خانه‌مان توي ساختماني با سنگ‌هاي قهوه‌اي سوخته‌ در آشبارتون پليس بود و پراناب کاکو بيش‌تر وقت‌ها آن‌جا مي‌آمد. ماجراي اولين ديدارمان که او دايم دوست داشت آن را يادآوري کند اين‌طور تمام مي‌شد که مادرم آن روز بعدازظهر او را به خانه‌مان دعوت کرد و براي او و خودش چاي دم کرد و وقتي که فهميد که سه ماه آزگار است که غذاي درست‌وحسابي بنگالي نخورده برايش کاري ماهي خال‌مخالي و برنجي را که از شب قبل‌ مانده بود گرم کرد. او تا شب پيش ما ماند و وقتي پدرم به خانه آمد دوباره با ما شام خورد و بعد از آن تقريباً هر شب سروکله‌اش پيدا مي‌شد و روي صندلي چهارم ميز فورميکاي گردِ آشپزخانه ما جا خوش مي‌کرد و کم‌کم خودش هم مثل اسمش عضوي از خانواده ما شد.
          خانوادة او در کلکته دست‌شان به دهن‌شان مي‌رسيد و او قبل از آن‌که به آمريکا بيايد تا در دانشگاه اِم. آي. تي. مهندسي بخواند، دست به سياه و سفيد نزده بود. زندگي دانش‌جويي در بوستون خيلي بهش فشار آورده بود و همان ماه اول از وزنش تقريبا بيست کيلو کم شده بود. او در ژانويه توي برف و بوران به آمريکا آمده بود و بعد از يک هفته باروبنديلش را بسته بود و به لوگان رفته بود و چيزي نمانده بود که به بختي که تمام عمر براي به‌دست داشتنش جان کنده بود پشت‌پا بزند و همه چيز را رها‌ کند و به کلکته برگردد، اما در آخرين لحظه يک‌هو عقل کرده بود و از تصمصيم‌اش منصرف شده بود. توي خيابان تروبريج در خانة زني زندگي مي‌کرد که از شوهرش جدا شده بود و دو تا بچه‌ کوچک داشت که از صبح تا شب ونگ مي‌زدند. اتاقش زيرشيرواني بود و فقط در ساعت‌هاي مشخصي اجازه داشت که توي آشپزخانه پخت و پز کند و پس از آن بايد اجاق را با ابر و مايع ظرف‌شويي تميز مي‌کرد. پدر و مادرم مي‌دانستند که وضعيت او ناجور است و شايد اگر اتاق اضافي مي‌داشتيم دعوتش مي‌کرديم که پيش ما بماند. اما او فقط مي‌توانست با ما غذا بخورد و در خانه ما هميشه به رويش باز بود. از آن به بعد او در فاصلة بين کلاس‌هاش و در روزهاي تعطيل پيش ما مي‌آمد و هميشه هم چيزي جا مي‌گذاشت، يک پاکت سيگار که چند نخ بيش‌تر در آن نمانده بود، روزنامه، نامه‌اي که وقت نکرده بود بازش کند، يا ژاکتي که سر غذا درآورده بود و با خودش نبرده بود.
          صداي خندة شاد و بلندش را خيلي خوب به ياد دارم و هيکل دراز و ديلاقش را که بي‌حال روي مبل‌هاي بد‌قوارة ما که از همان اول توي آپارتمان‌مان بودند ولو مي‌شد، با صورت جدي‌اش و پيشاني بلند و سبيل کلفت و موهاي پرپشت ژوليده که مادرم مي‌گفت او را به شکل هيپي‌هاي آمريکايي که آن‌روزها همه‌جا بودند درآورده است. هر جا مي‌نشست لِنگ‌هاي درازش را هي تکان مي‌داد و دست‌هاي تروتميزش وقتي سيگاري بين انگشت‌هاش مي‌گرفت مي‌لرزيدند و خاکستر سيگار را توي فنجاني که مادرم به جاي زيرسيگاري برايش مي‌گذاشت مي‌تکاند. او درس مي‌خواند تا دانش‌مند شود و شايد براي همين بود که سربه‌هوا بود و نمي‌شد سر از کارهاش در آورد. هميشه انگار داشت از گرسنگي مي‌مرد. همين‌که از در تو مي‌آمد به صداي بلند مي‌گفت که ناهار نخورده و بعد با اشتها هر چيزي را که جلوش بود مي‌بلعيد. از پشت‌سر مادرم به کتلت‌هايي که او سرخ‌ مي‌کرد ناخنک مي‌زد و مهلت نمي‌داد که آن‌ها را توي بشقاب بچيند و با حلقه‌هاي پياز قرمز تزيين‌شان کند. در غيبت او پدر و مادرم مي‌گفتند که دانش‌جوي ممتازي است و لابد گل‌سرسبد جاداوپور بوده که توانسته بورس خوبي بگيرد و به ام.آي.تي بيايد. اما پراناب کاکو دايم از دانشگاهش بد مي‌گفت و مرتب از کلاس‌هاش جيم مي‌شد و غر مي‌زد «اين آمريکايي‌ها معادلاتي را درس‌مان مي‌دهند که من وقتي هم‌سن يوشا بودم حل مي‌کردم.» وقتي فهميد که معلم کلاس دوم من به ما مشق‌شب نمي‌دهد و با آن‌که هفت سالم شده هنوز بلد نيستم جذر بگيرم و مفهوم عدد پي را نمي‌دانم از تعجب شاخ درآورد.
          هميشه سرزده مي‌آمد، هيچ‌وقت قبل از آمدنش تلفن نمي‌کرد. مثل اهالي کلکته در مي‌زد و از توي ايوان مادرم را صدا مي‌زد «بودي» و منتظر مي‌ماند تا مادرم در را براش باز کند. قبل از آن‌که پايش به خانه ما باز شود وقتي که من از مدرسه مي‌آمدم مي‌ديدم که مادرم باراني‌اش را تن کرده و کيفش را روي پايش گذاشته و براي بيرون زدن از خانه‌اي که تمام روز در آن تنها مانده آرام و قرار ندارد. اما آن‌روزها مي‌ديدم که مادرم دارد توي آشپزخانه خمير لوچي ورز مي‌دهد، که قبلا فقط يک‌شنبه‌ها براي من و پدرم درست مي‌کرد، يا پرده‌اي را که تازه خريده از پنجره آشپزخانه آويزان مي‌کند. آن‌روزها من نمي‌دانستم که مادرم تمام روز منتظر آمدن پراناب کاکو است و روزهايي که مي‌دانست او پيدايش مي‌شود ساري نو‌اش را مي‌پوشيد و موهاش را شانه مي‌زد و از صبح مشغول آماده کردن تنقلاتي بود که جلو او مي‌‌گذاشت. مادرم تمام روز بي‌تاب لحظه‌اي بود که صداي پراناب کاکو را بشنود که از روي ايوان مي‌گويد «بودي» و روزهايي که او اصلا حواسش نبود مادرم براي ديدن او دل‌تودلش نبود.
          لابد مادرم از اين‌که مي‌ديد من هم منتظر آمدن پراناب کاکو هستم خوش‌حال مي‌شد. او به من تردستي با ورق را نشان مي‌داد و جلو نور چراغ شصت و سبابه‌اش را کج و کوله مي‌کرد و با سايه شکل‌هايي شبيه حيوانات مي‌ساخت. با من جدول ضرب کار مي‌کرد و من قبل از آن‌که در مدرسه ضرب يادمان بدهند تمام جدول ضرب را از بر بودم. براي تفريح عکاسي مي‌کرد. يک دوربين گران‌قيمت داشت که عکس گرفتن با آن کلي دنگ و فنگ داشت و دوست داشت که از من با آن صورت گرد و دندان‌هاي لق و چتري‌هاي پرپشتم که هميشه نامرتب روي پيشانيم مي‌ريخت عکس بيندازد. هنوز هم از آن عکس‌ها بيش‌تر از عکس‌هاي ديگرخوشم مي‌آيد چون در آن‌ها اعتماد به نفس بچگانه‌اي دارم که مدت‌ها است آن را از دست داده‌ام، مخصوصا جلو دوربين. يادم مي‌آيد که در حياط هاروارد بالا و پايين مي‌دويدم و او با دوربينش گوشه‌اي مي‌ايستاد و سعي مي‌کرد از من که روي پله‌هاي دانشگاه، توي خيابان، يا جلو تنه درخت‌ها ورجه‌وورجه مي‌کردم عکس بگيرد. مادرم فقط در يکي از آن عکس‌ها هست. مرا نگه‌داشته و من با پاهاي باز روي زانوهاش نشسته‌ام و او به طرف من خم شده و دست‌هاش را روي گوش‌هام گذاشته، انگارکه مي‌خواهد نگذارد من چيزي بشنوم. در آن عکس ساية پراناب کاکو که بازوهاش را خم کرده و بالا آورده تا دوربين را جلو صورتش نگه دارد کناره عکس را سياه کرده و سياهي‌اش به يک طرف بدن مادرم را محو کرده است. هميشه سه‌تايي با هم بوديم. هيچ‌وقت نمي‌شد که وقتي که من خانه نباشم آفتابي شود. لابد صورت خوشي نداشته که مادرم با او توي خانه تنها باشد و حتماً اين موضوع را هر دوشان مي‌دانسته‌اند.
          مادرم با او بيش‌تر جور بود تا با پدرم. هردوشان از موسيقي، فيلم، سياست‌مداران چپ‌ و شعر خوش‌شان مي‌آمد. هر دو اهل يک محله در شمال کلکته بودند. از خانه مادرم تا خانه آن‌ها دوقدم راه بوده و هر دو آن محله را مثل کف دست مي‌شناختند. همة مغازه‌ها را به ياد داشتند و مسيرهاي اتوبوس‌ها و ترن‌ها و چيزهايي را که روي ديوارها نوشته شده بودند. اما برعکس پدرم؛ خانه پدر بيست مايل خارج از شهر کلکته بود، محله‌اي که به نظر مادرم جولانگاه وحشي‌ها بود و او حتي وقت‌هايي که دلش براي کشورش يک‌ذره مي‌شد بازهم خدا را شکر مي‌کرد که آمدن به آمريکا دست‌کم اين يک فايده را برايش داشته که ديگر مجبور نيست با بستگان شوهرش توي يک خانه سر کند، جايي که بايد تمام مدت موهاش را با بال ساري‌اش مي‌پوشانده و ناچار بوده به مبال توي حياط برود که فضاي بازي با يک چاهک داشته و توي تمام اتاق‌هاي خانه‌شان حتي يک نقاشي به ديوار آويزان نبوده. بعد از چند هفته پراناب کاکو سازش را با خودش ‌آورد و قطعه‌هاي مختلفي از نغمه‌هاي هندي فيلم‌هاي دورة جواني‌اش را براي‌مان ‌زد؛ آهنگ‌هايي شاد عاشقانه‌اي بود که حال‌وهواي آپارتمان ما را عوض مي‌کرد و مادرم را به دنيايي مي‌برد که براي ازدواج با پدرم ناچار آن را ترک کرده بود. او و پراناب کاکو سعي مي‌کردند به ياد بياورند که هر نغمه مال کدام صحنه از کدام فيلم است و کدام هنرپيشه‌ در آن‌ بازي مي‌کرده آن هم با چه لباس‌هايي، و مادرم با شور و شوق مي‌گفت که چه‌طور راج کاپور و نرگس با چتري بالاي سرشان زير باران آواز مي‌خوانده‌اند يا دو اناند توي ساحل گوا چه آهنگي را با گيتار مي‌زده. او و پراناب با حرارت با هم بحث مي‌کردند و مثل بچه‌ها چنان جاروجنجالي راه مي‌انداختند که من هيچ‌گاه نديده بودم مادرم آن‌جور با پدرم بگومگو کند.
          چون پراناب کاکو مثل برادر کوچک پدرم بود مادرم او را پراناب صدا مي‌کرد، در حالي که هيچ‌وقت اسم کوچک پدرم را به زبان نمي‌آورد. آن‌موقع پدرم سي‌وهفت سالش بود. نُه سال از مادرم بزرگ‌تر بود. پراناب کاکو بيست وپنج سالش بود. پدرم طبع راهبانه‌اي داشت و عاشق سکوت و تنهايي بود. او با مادرم ازدواج کرده بود تا دل خانواده‌اش را خوش کند. آن‌ها تا وقتي که او زن داشت حاضر بودند ول‌انگاري‌اش را در ترک کردن آن‌ها، آن‌هم با جا خوش کردن در آن سر دنيا، ببخشند. او از سال‌ها قبل با کار و تحقيقاتش ازدواج کرده بود و توي لاک خودش بود و نه من و نه مادرم را به دنياي خودش راه نمي‌داد. صحبت کردن برايش عذاب اليمي بود و انگار براي آن بايد نيروي زيادي صرف مي‌کرد که ترجيح مي‌داد که از آن در آزمايشگاهش استفاده کند. اهل زياده‌روي نبود و به جز نيازهاي روزمره‌اش به هيچ‌چيز نه علاقه داشت و نه احتياج. صبح‌ها چاي با غلات مي‌خورد و وقتي از سر کار به خانه برمي‌گشت با يک فنجان چاي و دو تا ظرف سبزي و مقداري غذا سر مي‌کرد. هيچ‌وقت با اشتهاي پراناب کاکو غذايش را نمي‌خورد. چيز خوردنش شبيه کساني بود که از گرسنگي جان به در برده‌اند. ‌گاهي بدون مقدمه پيش غريبه‌ها، و بدون اين‌که نقلش ربطي به موضوع داشته باشد، از روس‌هاي دورة استالين مي‌گفت که از گرسنگي چسب پشت کاغذديواري‌هاشان را مي‌خورده‌اند. مي‌شد حدس زد از اين‌که پراناب کاکو دايم در خانة ما پلاس بود و مادرم آن‌طور لي‌لي به لالايش مي‌گذاشت کمي احساس حسادت مي‌کند و يا دست‌کم قدري بدگمان است. اما من فکر مي‌کنم که پدرم پيش خودش از پراناب کاکو متشکر بود که پيش ما مي‌آيد، چون آن‌طوري از اين‌که مادرم را از زادگاهش هند به آمريکا آورده بود کم‌تر احساس عذاب وجدان مي‌کرد و شايد هم از اين که مادرم سرحال بود شاد مي‌شد.
          تابستان که شد پراناب کاکو يک فولکس قورباغه‌اي آبي کم‌رنگ خريد و مادرم و من را به اطراف بوستون و کمبريج به گردش مي‌برد و بعد توي بزرگ‌راه‌ها با سرعت رانندگي مي‌کرد. او ما را به دکه‌اي توي واترتوان مي‌برد که چاي و ادويه هندي داشت و يک‌بار هم کلي راه به‌طرف نيوهمشاير رفتيم تا کوه‌ها را تماشا کنيم. وقتي که هوا گرم‌تر شد هفته‌اي يکي دوبار کنار درياچة والدن مي‌رفتيم. مادرم ساندويچ تخم‌مرغ آب‌پز و خيار درست مي‌کرد و با شور فراوان دربارة گشت‌وگذارهاي نوجواني‌اش حرف مي‌زد. تعريف مي‌کرد که چه‌طور با پنجاه‌تا از قوم‌وخويش‌هاش سوار قطار مي‌شدند و به ييلاق‌هاي اطراف بنگال شرقي مي‌رفتند. پراناب کاکو با دقت به حرف‌هاي او گوش مي‌کرد و از چندوچون ماجراهاي جالب گذشتة مادرم که خودش هم کم‌کم داشت فراموش‌شان مي‌کرد چيزهايي مي‌پرسيد. مثل پدرم نبود که از ترس آن‌که مادرم براي وطنش دل‌تنگي کند اصلا به خاطراتش گوش نمي‌داد يا مثل من که آن خاطرات هيچ چنگي به دلم نمي‌زد. پراناب کاکو دستش را مي‌گرفت و او را از توي جنگل‌هاي شيب‌دار کنار درياچه والدن به ساحل آن مي‌برد. مادرم خوراکي‌ها را بيرون مي‌آورد و مي‌نشست به ما که شنا مي‌کرديم نگاه مي‌کرد. سينة پراناب کاکو پشم‌آلو بود و حتي پشتش هم موهاي سياه و انبوه داشت. ظاهرش هيچ مثل ديگران نبود، با آن لِنگ‌هاي دراز و شکم آويزان مثل زن باريک اندامي بود که پس از زايمان از تنبلي شکمش بزرگ مانده باشد. وقتي همه چيزهايي را که مادرم جلوش مي‌گذاشت مي‌بلعيد تازه صداش در مي‌آمد «بودي، داري من را چاق و چله مي‌کني». شنايش يک‌جور شناي سگي پر سر و صدا بود، سرش را بيرون آب نگه مي‌داشت چون بلد نبود نفس بگيرد و هوا را از دهنش بيرون بدهد، کاري که من توي کلاس شنا ياد گرفته بودم. هرجا مي‌رفتيم هر غريبه‌اي که ما را مي‌ديد فکر مي‌کرد که پراناب کاکو پدر من است و مادرم هم زن اوست.
          حالا ديگر مي‌دانم که مادرم عاشق او بود. او با چنان مهر و محبتي با مادرم رفتار مي‌کرد که هيچ مرد ديگري آن‌طور رفتار نکرده بود، مثل مهرباني معصومانة يک برادرشوهر. پدر و مادرم همان‌قدر که مرا تر و خشک مي‌کردند هواي پراناب کاکو را هم داشتند. او به پدرم احترام مي‌گذاشت و در کارهايش از او کمک مي‌گرفت و مي‌پرسيد که مثلاً چه‌طور حساب بانکي باز کند و يا چه‌طور کار پيدا کند، اما عقايدشان دربارة کسينجر و واترگيت با هم فرق داشت. گه‌گاه مادرم سربه‌سرش مي‌گذاشت و موضوع زن گرفتن را پيش مي‌کشيد و دربارة دخترهاي هندي هم‌کلاسيش در ام. آي. تي از او پرس‌وجو مي‌کرد يا عکس دخترعموهاي جوانش را در هند نشانش مي‌داد و مي‌پرسيد:«اين يکي چه‌طوره؟ خوش‌گله، نه؟» او مي‌دانست که نمي‌تواند پراناب کاکو را براي خودش نگه دارد و فکر مي‌کنم سعي مي‌کرد که دست‌کم او يک جورايي توي خانة ما بماند. اما از همه اين‌ها مهم‌تر پراناب کاکو به مادرم احتياج داشت و در آن ماه‌هاي اول آشنايشان دم به دم سراغ مادرم مي‌آمد و اصلا انگار به او وابسته بود، اما پدرم در تمام مدت ازدواج‌شان هيچ‌وقت چيز چنداني از مادرم نخواسته بود. آمدن پراناب کاکو به خانه ما براي مادرم اتفاق غيرمنتظره‌اي بود که زندگي‌اش را از اين‌رو به ‌آن‌رو کرده بود. فکر نمي‌کنم که مادرم از تولد من هم آن‌قدر ذوق‌زده شده بود، چون از بچگي توي کله‌اش فرو کرده بودند که بعد از ازدواج بايد هرچه زودتر بچه‌دار شود. اما پراناب کاکو فرق مي‌کرد. او انگار ناگهان توي رندگي مادرم آمده بود تا خوش‌حالش کند.
          پاييز 1974 پراناب کاکو با دبورا دختري آمريکايي که دانش‌جوي ردکليف بود دوست شد و او را همراه خود به خانة ما آورد. من و پدر و مادرم اسم کوچک دبورا را صدا مي‌کرديم اما پراناب کاکو به او ياد داده بود که به پدرم شاميل‌دا و به مادرم بودي بگويد و دبورا با خوش‌حالي اين کار را مي‌کرد. قبل از آن که آن‌ها براي اولين بار شام به خانه ما بيايند من از مادرم که داشت اتاق نشيمن را تميز مي‌کرد پرسيدم که بايد او را دبورا کاکيما صدا کنم يا به او هم خاله بگويم، همان‌طور که به پراناب عمو مي‌گفتم. مادرم نگاه تندي به من انداخت و گفت: چه فرقي مي‌کند؟ چند هفته ديگر همه چيز تمام مي‌شود و پراناب را مي‌گذارد مي‌رود دنبال کارش.
          اما دبورا کنار ما ماند و به تمام مهماني‌هاي آخر هفته که پدر و مادرم هم در آن‌ها شرکت مي‌کردند مي‌آمد و تنها آمريکايي آن جماعت بنگالي بود. دبورا خيلي بلند قد بود، هم از مادرم بلندتر بود و هم از پدرم. تقريباً هم‌قد پراناب کاکو بود. مثل مادرم موهاي خرمايي‌اش را فرق وسط باز مي‌کرد اما مثل او آن‌ها را نمي‌بافت، دم‌اسبي مي‌کرد يا همان‌طور روي شانه‌هايش مي‌ريخت که به نظر مادرم شلخته و نامرتب بود. آويزهاي نقره کوچکي به گردنش مي‌انداخت و يک ذره هم آرايش نمي‌کرد. فلسفه مي‌خواند. به نظر من او خيلي‌خيلي زيبا بود اما مادرم مي‌گفت که صورتش کک‌ومک دارد و باسنش خيلي کوچک است.
          از آن به بعد پراناب کاکو هفته‌اي يک‌بار آفتابي مي‌شد و هول‌هولکي شامش را مي‌خورد و مي‌رفت. فکروذکرش دبورا بود و فقط از او حرف مي‌زد و انگار مي‌خواست که مادرم هم دبورا را دوست داشته باشد. مي‌گفت دبورا دختر يکي از استادان دانشگاه بوستون است و پدرش شعر مي‌گويد و کتاب نوشته، و هم پدر و هم مادرش دکتري دارند. وقتي که پراناب کاکو نبود مادرم نق‌ونوق مي‌کرد که از وقتي دبورا با او مي‌آيد ديگر نمي‌تواند توي دال کله‌ماهي بيندازد و مجبور است کم‌تر به غذا ادويه بزند، هرچند که دبورا از غذاهاي تندوتيز خوشش مي‌آمد. پراناب کاکو به دبورا ياد داده بود که بگويد خواب بالو و آچا و بعضي از غذاها را به جاي چنگال با دست بخورد. جلو ما غذا دهن هم مي‌گذاشتند و حتي بعضي وقت‌ها آن‌قدر شورش را در مي‌آوردند که انگشت‌هاي هم‌ديگر را ليس مي‌زدند. پدر و مادرم سرهاشان را پايين مي‌انداختند و به بشقاب‌هاشان زل مي‌زدند. توي مهماني‌ها دست هم‌ديگر را مي‌گرفتند. مادرم زير گوش دوست‌هاي بنگالي‌اش پچ‌پچ مي‌کرد: پاک عوض شده. چه‌طور ممکن است کسي اين‌قدر تغيير کند؟ فرقش مثل جهنم و بهشت است.
          هميشه اصطلاحات انگليسي را هرطور که دلش مي‌خواست تغيير مي‌داد.
          هرچه مادرم بيش‌تر از دبورا بد مي‌گفت من بيش‌تر دلم براي ديدنش غنج مي‌زد. من عاشق دبورا شده بودم، آن‌طور که دختربچه‌ها عاشق زن‌هاي جواني مي‌شوند که با مادرهاشان فرق دارند. چشم‌هاي آرام خاکستري‌اش دلم را برده بود، از باراني و دامن‌هاي جين تنگ و صندل‌هايي که مي‌پوشيد خيلي خوشم مي‌آمد. با موهاي بلند و صافش ور مي‌رفتم و به هر شکل احمقانه‌اي که دلم مي‌خواست در‌شان مي‌آوردم. من از سرووضع غيررسمي‌اش خوشم مي‌آمد، اما مادرم مرا مجبور مي‌کرد که توي مهماني‌ها‌ لباس‌هاي مدل ويکتورين کم‌رنگ بلند بپوشم که به آن‌ها ماکسي مي‌گفت و موهام را به قول خودش درست کنم، يعني دوتا گيس ببافم يا پشتم ببندم. توي مهماني‌ها دبورا که حال و حوصله نداشت تمام شب پيش زن‌هاي بنگالي که چندان باهاشان جور نبود بنشيند، با من بازي ‌مي‌کرد. من از بقيه بچه‌هاي جمع بزرگ‌تر بودم و با دبورا رفيق شده بودم. او همة کتاب‌هايي را که من دوست داشتم خوانده بود و پي‌پي جوراب بلند و آن را مي‌شناخت. به من هديه‌هايي مي‌داد که پدر و مادرم نه پولش را داشتند و نه دل و دماغش را که دنبال خريدن‌شان بروند. يک‌بار برايم کتاب بزرگي از حکايت‌هاي جن و پري خريد که عکس‌هاي رنگي داشت و يک‌بار هم چندتا آدمک‌ چوبي که موهاشان مثل جادو‌گرها بود. او برايم از خانواده‌اش مي‌گفت؛ سه تا خواهر داشت که از خودش بزرگ‌تر بودند و دوتا برادر که کوچک‌ترين‌شان هم‌سن و سال من بود. وقتي پيش پدر و مادرش ‌رفت سه تا دفترچه خاطرات آورد و نشانم داد که صفحه اول آن‌ها اسمش را با خط دخترانه‌اي نوشته بود و يکي از اسباب‌بازي‌هاي قديمي خودش را به من داد؛ قصري مقوايي که اتاق رقص و حياط باصفايي داشت. من و دبورا راحت با هم انگليسي حرف مي‌زديم. در آن سن و سال انگليسي را فوت آب بودم اما توي خانه مجبور بودم بنگالي حرف بزنم. گاهي اوقات او از من معني بعضي کلمه‌هاي بنگالي را مي‌پرسيد. يک‌بار پرسيد که سوبو يعني چه. من اول خجالت کشيدم و بعد گفتم که مادرم فقط وقتي من کار خيلي‌خيلي بدي بکنم اين را به من مي‌گويد. دبورا اخم کرد و توي فکر فرو رفت. فهميدم که بهش برخورده و دلم برايش سوخت.
          آن‌روزها چهار نفري گردش مي‌رفتيم. دبورا جلو مي‌نشست و دستش را روي دست پراناب کاکو که دنده را عوض مي‌کرد مي‌گذاشت و من و مادرم عقب مي‌نشستيم. کم‌کم مادرم عذر و بهانه‌هاي مختلفي تراشيد و با ما نيامد، مي‌گفت سردرد دارد يا کمي سرماخورده، و ما سه‌تايي بيرون مي‌رفتيم. تعجب مي‌کردم که مادرم اجازه مي‌دهد با آن‌ها به موزه هنرهاي زيبا و باغ ملي و آکواريوم بروم. شايد هم دندان روي جگر گذاشته بود تا ماجراي عشق و عاشقي آن‌ها تمام شود و دبورا دل پراناب کاکو را بشکند و او دوباره مال خودمان شود. اما به نظر من دليلي نداشت که ميانة آن‌ها شکرآب شود. آن‌ها عاشق هم بودند و خوش‌بختي از سر و روي‌شان مي‌باريد. هيچ‌وقت نديده بودم دو نفر آن‌طور قربان صدقه هم بروند. روي صندلي عقب ماشين مي‌نشستم و آن‌ها مي‌توانستند تصور کنند که زندگي‌شان وقتي که بچه‌دار شدند چه‌طور خواهد بود‌. من و دبورا با هم يک عالمه عکس داريم. روي زانوهاش مي‌نشستم و دستش را مي‌گرفتم و گونه‌اش را مي‌بوسيدم. يواشکي به هم لبخند مي‌زديم و من احساس مي‌کردم که او نزديک‌ترين دوست من است. همه مي‌گفتند که دبورا روزي مادر محشري خواهد شد. اما مادرم از اين حرف خوشش نمي‌آمد. آن‌روزها نمي‌دانستم که مادرم من را همراه پراناب کاکو و دبورا مي‌فرستاد بيرون چون بايد استراحت مي‌کرد، براي پنجمين بار از وقتي که من به دنيا آمده بودم حامله شده بود و ويار داشت و از ترس آن‌که باز هم نتواند بچه را نگه دارد تمام روز را مي‌خوابيد. بعد از ده هفته دوباره بچه‌ را انداخت و دکتر بهش گفت که بهتر است خيال بچه‌دار شدن را از سرش بيرون کند.
          تابستان دبورا حلقة الماسي دستش کرد، چيزي که مادرم هيچ‌وقت نداشت. چون خانواده پراناب کاکو خيلي دور بودند، او يک روز تنها پيش پدر و مادر من آمد تا قبل از دادن حلقه به دبورا از آن‌ها اجازه بگيرد. جعبه را باز کرد و به ما نشان داد. حلقة الماس را بيرون آورد و گفت:«دلم مي‌خواهد آن را روي دست يکي ببينم.»
          از مادرم خواست که آن را دست کند. اما مادرم قبول نکرد و من آن را دستم کردم، سنگيني آن به بند انگشتم فشار مي‌آورد. بعد خواهش کرد که پدر و مادرم نامه‌اي به خانواده‌اش بنويسند و بگويند که دبورا را ديده‌اند و پسنديده‌اند و او به درد پراناب کاکو مي‌خورد. دلش شور مي‌زد و حق هم داشت، چون مي‌خواست با يک دختر آمريکايي ازدواج کند و گفتن آن به خانواده‌اش دل و جرأت مي‌خواست. قبلا با پدر و مادرش درباره ما حرف زده بود و آن‌ها يک‌بار نامه‌اي فرستاده بودند و از پدر و مادرم تشکر کرده بودند که پسر آن‌ها را زير بال‌وپرشان گرفته‌اند. پراناب کاکو گفت:«لازم نيست طولاني باشد. همين چند خط بنويسيد بسه. شما بهشان بگوييد بهتره.»
          پدرم درباره دبورا چيزي نمي‌گفت و هيچ‌وقت دوست نداشت وارد چنين ماجراهايي شود، اما به پراناب کاکو قول داد که تا آخر آن هفته نامه‌اي به کلکته بفرستد. مادرم هم سرش را تکان داد و حرف او را تأييد کرد، اما روز بعد ديدم که فنجاني که پراناب کاکو به‌جاي زيرسيگاري استفاده مي‌کرد تکه‌تکه شده و توي سطل آشغال افتاده و سه تا چسب زخم روي دست مادرم است.
          پدر و مادر پراناب کاکو از اين‌که تنها پسرشان مي‌خواست با يک دختر آمريکايي ازدواج کند جا خوردند و چند هفته بعد نصفه شب تلفن‌ زنگ زد. آقاي چاکرابورتي بود که به پدرم مي‌گفت امکان ندارد اجازه بدهد اين ازدواج سر بگيرد و چنين عروسي نمي‌خواهد و اگر پراناب کاکو جرأتش را داشته باشد که با دبورا ازدواج کند عاقش مي‌کند و ديگر اسمش را هم نمي‌آورد. بعد زنش گوشي را گرفت و خواست که با مادرم صحبت کند و طوري سرش داد زد که انگار صد سال است هم‌ديگر را مي‌شناسند و از او گله کرد که اجازه داده کار به اين‌جا بکشد. گفت که آن‌ها براي پراناب کاکو دختري در کلکته نشان کرده‌اند و پراناب فقط براي آن‌که درس بخواند به آمريکا آمده و بايد برگردد و با همان دختر ازدواج کند. حتي آن‌ها توي فکر سوروسات عروسي بوده‌اند و در ساختمان کنار خودشان براي پراناب و نامزدش آپارتماني خريده‌اند. مادرش گفت:«ما پسرمان را سپرديم به شما، اما شما دست رو دست گذاشتيد تا يک دختر آمريکايي غُر بزندش.»
          چون نمي‌توانست به آن راحتي با پسرش حرف بزند دق دلي‌اش را سر مادر من که غريبه بود خالي ‌کرد.
                    - تو آمريکا مردم اين‌طوري مي‌شوند؟
          مادرم طرف پراناب را گرفت و گفت که دبورا دختر مؤدب و تودل‌برويي است و پدر و مادرش آدم‌حسابي هستند. اما آن‌ها از پدر و مادرم خواستند که پراناب را مجبور کنند که از خر شيطان پايين بيايد و نامزدي‌اش را به هم بزند. پدرم قبول نکرد. اين قضيه به او ربطي نداشت. به مادرم گفت:«ما فقط بهش مي‌گويم که آن‌ها مخالفند. ما سر پيازيم يا ته پياز که خودمان را قاتي اين چيزها کنيم؟»
          پدر و مادرم از حرف‌هايي که پدر و مادر پراناب کاکو زده بودند به او چيزي نگفتند و دل‌شان نيامد بهش بگويند که تهديد کرده‌اند که عاقش مي‌کنند. فقط گفتند که آن‌ها راضي نيستند اين ازدواج سر بگيرد. پراناب کاکو شانه‌اش را بالا انداخت و گفت:«مهم نيست. همه که مثل شما روشن‌فکر نيستند. همين که شما قبول کرده‌ايد بسه.»
          دبورا و پراناب کاکو بعد از نامزدي سر خانه و زندگي خودشان رفتند و ديگر کم‌تر به ما سر مي‌زدند. با هم توي جنوبي‌ترين محله بوستون آپارتماني گرفتند، جايي که به نظر پدر و مادر من امن نبود. ما هم خانه‌مان را عوض کرديم و به ناتيک رفتيم. خانه‌اي خريده بوديم اما پدر و مادرم باز هم طوري زندگي مي‌کردند که انگار هنوز مستأجر هستيم. ترک‌هاي کوچک ديوار را با رنگ‌هايي که از نقاشي ساختمان مانده بود مي‌گرفتند، به ديوارها ميخ نمي‌کوبيدند و بعدازظهرها وقتي که آفتاب از پنجرة آشپزخانه توي اتاق مي‌افتاد مادرم روي مبل‌ها را مي‌پوشاند تا رنگ‌شان نپرد.
          چند هفته قبل از عروسي پدر و مادرم پراناب کاکو را تنها به خانه‌مان دعوت کردند و مادرم غذاي مفصلي پخت تا پايان دوران مجردي او را جشن بگيريم. اين تنها مراسم بنگالي عروسي بود، بقية مراسم قرار بود از اول تا آخر آمريکايي باشد؛ کيک سفارش داده بودند، کشيش توي کليسا عقدشان مي‌کرد و دبورا لباس سفيد مي‌پوشيد و تور سفيد روي سرش مي‌انداخت. آن شب سر شام پدرم عکسي گرفت که تا جايي که من مي‌دانم تنها عکس مادرم با پراناب کاکو است. عکس کمي تار است. يادم هست که پراناب کاکو به پدرم گفت که دوربين را چه‌طور تنظيم کند و پدرم از ميز آشپزخانه و غذاهاي روي ميز که مادرم به افتخار آن شب درست کرده بود عکس گرفت. توي آن عکس دهن پراناب کاکو باز مانده و بازوهاي لاغرش را دراز کرده و انگشت‌هاش را خم کرده تا به پدرم نشان بدهد که چه‌طور بايد درجه نورسنج را کم و زياد کند يا يک هم‌چو چيزي. مادرم پشت‌ او ايستاده و يک دستش را به نشانه آمرزش روي سر او گذاشته است. احتمالاً اين اولين و آخرين باري بوده که اين کار را کرده است. فرداي آن روز مادرم به دوست‌هاش مي‌گفت:«دبورا قالش مي‌گذارد و مي‌رود. زندگي‌اش را با اين کار به باد مي‌دهد.»
          عروسي در کليساي ايپسويچ بود و توي يک باشگاه خارج از شهر ناهار مي‌دادند. گفته بودند مراسم جمع‌وجوري است و پدر و مادرم فکر کرده بودند که لابد منظورشان اين است که به جاي سيصد يا چهارصد نفر، دويست نفر يا دست‌کم صد نفر مهمان دعوت کرده‌اند. مادرم وقتي ديد که کل مهمان‌ها سي نفر هم نمي‌شوند جاخورد و از آن‌که از بين آن‌همه دوست و آشناي بنگالي پراناب کاکو ما تنها بنگالي‌هاي مجلس هستيم به جاي آن‌که خوش‌حال شود تعجب کرد. توي عروسي، ما هم مثل بقيه مهمان‌ها اول روي نيمکت‌هاي سفت کليسا و بعد دور ميز بزرگ ناهار نشستيم. با آن‌که آن‌روزها ما نزديک‌ترين کسان پراناب کاکو بوديم توي عکس دست‌جمعي‌شان نيستيم و فقط پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ و برادر و خواهرهاي دبورا توي باشگاه با عروس و داماد عکس گرفتند و نه پدرم و نه مادرم به افتخار عروس و داماد ننوشيدند. مادرم از اين که دبورا براي آن‌ها که گوشت گاو نمي‌خوردند ماهي سفارش داده بود تشکر نکرد. تمام مدت بنگالي حرف مي‌زد و مي‌گفت که از آن‌همه دنگ‌وفنگ خسته شده و دل‌خور بود که پراناب کاکو تاکسيدو پوشيده بود و ما را تحويل نمي‌گرفت، حتي وقتي از کنار ما رد ‌شد رويش به طرف کس وکار آمريکاييش بود. مثل هميشه پدرم جوابي به نق‌ونوق‌هاي مادرم نمي‌داد و آرام و با حوصله غذايش را مي‌خورد. چون هميشه با دست غذا مي‌خورد گاهي کارد و چنگالش به کف بشقاب چيني مي‌خورد و صدا مي‌داد. بشقاب خودش را تميز کرد و بعد غذاي مادرم را هم تا ته خورد، چون او گفت که غذا خيلي بي‌مزه است. بعد پدرم گفت که زيادي خورده و دلش درد گرفته. مادرم فقط وقتي که دبورا پيشش آمد و گونه‌اش را بوسيد و پرسيد که بهمان خوش مي‌گذرد يا نه، زورکي لبخندي زد. رقص که شروع شد پدر و مادرم از جاشان جم نخوردند و هي پشت هم چاي خوردند تا آن‌که حوصله‌شان سر رفت و گفتند وقتش است که برگرديم خانه. مادرم که صدايم کرد همه تعجب کردند. من و بقيه بچه‌ها دور پراناب کاکو و دبورا حلقه زده بوديم و مي‌رقصيديم. دلم مي‌خواست بمانم و وقتي با لب‌ولوچة آويزان پيش پدر و مادرم رفتم دبورا دنبالم آمد. به مادرم گفت:«بودي، بگذاريد يوشا بماند. بهش خوش مي‌گذرد. خيلي‌ها مي‌آيند طرف خانه شما، يکي مي‌رساندش.»
          اما مادرم گفت که خوش‌گذراني هم حد و اندازه‌اي دارد و مجبورم کرد کتم را روي لباس آستين پفي‌ام بپوشم. وقتي برمي‌گشتيم توي ماشين براي اولين اما نه آخرين بار توي زندگيم به مادرم گفتم که ازش متنفرم.
          يک سال بعد چاکروبروتي‌ها نامه‌اي برامان فرستادند که عکس دخترهاي دوقلوشان توش بود اما مادرم آن عکس را نه توي آلبوم گذاشت و نه به در يخچال زد. اسم دخترها را سرابوني و سابيتري گذاشته بودند اما بني و سارا صداشان مي‌کردند. بعد از کارتي که براي تشکر از هديه عروسي برامان فرستاده بودند اولين باري بود که يادمان کرده بودند. وقتي پراناب کاکو کاري با حقوق عالي در آستون و وبستر گرفت و خانه‌اي در ماربلهد خريدند ما را به خانه‌شان دعوت نکردند. تا مدتي پدر و مادرم و بقيه بنگالي‌ها آن‌ها را به مهماني‌هاشان دعوت مي‌کردند، اما آن‌ها هيچ‌وقت نمي‌آمدند، اگر هم سري به ما مي‌زدند يک‌ساعت بيش‌تر نمي‌ماندند. بعد ديگر همه دورشان را خط کشيدند. بنگالي‌ها نيامدن‌ آن‌ها را گردن دبورا مي‌انداختند و مي‌گفتند که دبورا چنان قاپ او را دزديده که اصل و نسبش را فراموش کرده و پاک از همه بنگالي‌ها بريده است و همين نشان مي‌دهد که ازدواج با آمريکايي‌ها چه به روز آدم مي‌آورد.
          ناگهان همه از اين‌که آن‌ها با دو دختر عين هم‌شان سروکله‌شان توي يک مهماني پيدا شد تعجب کردند. دخترها هيچ به بنگالي‌ها نمي‌بردند. انگليسي حرف مي‌زند و رفتارشان زمين تا آسمان با من و بقية بچه‌هاي بنگالي فرق مي‌کرد. مجبور نبودند هر سال تابستان به کلکته بروند چون پدر و مادرشان توي حال‌وهواي زندگي هند نبودند تا هند جزيي از زندگي آن‌ها باشد. دبورا شاد و شنگول بارشان آورده بود و من بهشان حسوديم مي‌شد. دبورا تا چشمش به من ‌افتاد ‌گفت:«يوشا! نگاه‌ کن چه‌قدي کشيده‌اي. چه خانم خوشگلي شده‌اي.»
          انگار يک لحظه ياد روزهاي خوشي که با هم داشتيم افتاد. موهاي بلند قشنگش را تا روي گردن کوتاه کرده بود. ‌گفت: انگار آن‌قدر بزرگ شده‌اي که سر بچه‌ها را گرم‌ کني. يک روز بهت زنگ مي‌زنم بياي پيش ما. حتما دخترها خيلي ذوق مي‌کنند.
          اما هيچ‌وقت اين کار را نکرد.
          کم‌کم بزرگ شدم و ديگر دختر بچه نبودم. دبيرستان مي‌رفتم و پسرهاي آمريکايي هم‌کلاسي‌ام ازم خوش‌شان مي‌آمد، هرچند نمي‌توانستم به توجه خشک‌وخالي آن‌ها دلم را خوش کنم. همان‌طور که دبورا گفته بود در آن سن‌وسال برورويي داشتم، اما مادرم هم که لابد چيزي دستگيرش شده بود اجازه نمي‌داد که به رقص‌هاي توي کافه مدرسه که جمعه آخر هر ماه برپا مي‌شد بروم. حرف بيرون رفتن با پسرها را که اصلاً نمي‌توانستم بزنم. هر از گاهي يک‌هو مي‌گفت:«يادت باشد نمي‌تواني مثل پراناب کاکو با يک آمريکايي عروسي کني و بزني به چاک.»
          تازه سيزده‌سالم بود و فکر ازدواج هم به نظرم احمقانه بود با اين‌حال حرف‌هايش ناراحتم مي‌کرد و احساس مي‌کردم که دست و پايم را بسته است. وقتي بهش مي‌گفتم که مي‌خواهم سينه‌بند ببندم يا با دوست‌‌هام بروم ميدان هاروارد جوش مي‌آورد و به حد جنون عصباني مي‌شد. وسط دعواهامان هميشه يادآوري مي‌کرد که با دبورا فرق دارد و مثل او بي‌خيال نيست.
                    - اگر او مادرت بود اجازه مي‌داد هرکاري دلت مي‌خواد بکني، ککش هم نمي‌گزيد. تو اين را مي‌خواهي يوشا؟ مادري که عين خيالش نيست دخترش چه‌کار مي‌کند؟
          تابستان سالي که کلاس نهم مي‌رفتم وقتي به او گفتم که عادت ماهيانه شده‌ام به خيال خودش خواست چيزهايي بهم ياد بدهد. گفت که نبايد اجازه بدهم هيچ پسري بهم دست بزند و پرسيد که مي‌دانم بچه چه‌طور درست مي‌شود يا نه. من چيزي را که در علوم خوانده بوديم بهش گفتم، مي‌دانستم که اسپرم چه‌طور تخمک را بارور مي‌کند و بعد وقتي که از من پرسيد که مي‌دانم دقيقاً چه‌طور اين اتفاق مي‌افتد چنان هول کرده بود که دلم نيامد راستش را بهش بگويم و دروغکي گفتم اين يکي را هنوز درس‌مان نداده‌اند.
          کم‌کم ياد گرفتم که چه‌طور سرش را شيره بمالم و زيرجلکي هر کار دلم خواست بکنم. وقتي مي‌خواستم با دوست‌هام به مهماني بروم مي‌گفتم که شب خانه يکي مي‌مانم و نمي‌گفتم که آب‌جو مي‌خورم و مي‌گذارم پسرها ببوسندم و سينه‌هام را دست‌مالي کنند و وقتي بدون آن‌که درست بدانيم چه کار داريم مي‌کنيم روي کاناپه يا صندلي عقب ماشين دراز مي‌کشيم مي‌گذارم خودشان را به پشت من بمالند. بزرگ‌تر که شدم بيش‌تر دلم برايش مي‌سوخت. مي‌ديدم چه زندگي يک‌نواختي دارد و چه‌قدر تنها است. هيچ‌وقت سر کار نرفته بود. از صبح تا عصر پاي تلويزيون مي‌نشست و سرش را با سريال‌هاي آبکي گرم مي‌کرد. هر روز فقط خانه را تميز مي‌کرد و براي من و پدرم غذا مي‌پخت. ما به رستوران نمي‌رفتيم. پدرم هميشه مي‌گفت که ارزان‌ترين رستوران‌ها هم آدم را مي‌چاپند و قيمت‌هاشان در مقايسه با قيمت غذاي خانگي سرسام‌آور است. وقتي مادرم به او مي‌گفت که از زندگي يک‌نواخت و آرام خسته شده و از تنهايي دلش دارد مي‌ترکد، پدرم دلداريش نمي‌داد و پيشنهاد مي‌کرد:
                    - اگر اين‌قدر ناراحتي برو کلکته.
          و يادش مي‌آورد که با رفتن او زندگي پدرم لنگ نمي‌ماند. من هم از پدرم ياد گرفته بودم و چندان به او محل نمي‌گذاشتم و او هرروز تنهاتر مي‌شد. وقتي سرم داد مي‌کشيد که چرا آن‌قدر پاي تلفن حرف مي‌زنم يا زياد توي اتاقم مي‌مانم، جوابش را مي‌دادم و داد مي‌زدم که من ديگر بچه کوچولو نيستم و او بايد دست از سرم بردارد چون هر دومان مي‌دانيم که من هم مثل پراناب کاکو ديگر نمي‌خواهم کسي نازم را بکشد.
          سال قبل از آن‌که من به دانشکده بروم براي عيد شکرگزاري به خانه چاکراوبروتي‌ها دعوت شديم. فقط ما نبوديم، تقريباً تمام هم‌کاران قديمي کمبريج‌شان را دعوت کرده بودند. معلوم شد که پراناب کاکو و دبورا مي‌خواستند تمام کساني را که قبلاً با هم دوست بودند دور هم جمع کنند. پدر و مادر من عيد شکرگزاري را جشن نمي‌گرفتند. هيچ‌وقت حال و حوصله نداشتند چند ساعت سر ميز بنشينند و ناهار بخورند. براي‌شان آن روز هم يک تعطيلي آمريکايي بود. ما تا ماربل‌هد رانندگي کرديم و به خانه زيباي سنگي آن‌ها رفتيم. راه شن‌ريزي شدة نيم‌دايره‌اي خانه پر از ماشين بود. خانه‌شان درست توي ساحل اقيانوس بود. از کنار اسکله رد شديم. باد مي‌آمد و اقيانوس اتلانتيک زير نور خورشيد مي‌درخشيد و وقتي که از ماشين پياده شديم صداي مرغ‌هاي دريايي و امواج را شنيديم. بيش‌تر مبل‌هاي اتاق نشيمن را به زيرزمين برده بودند و ميزهاي کوچک‌تري کنار ميز ناهارخوري گذاشته بودند و ميز بزرگي به شکل U درست کرده بودند. روي آن روميزي انداخته بودند و بشقاب‌هاي سفيد دور نقره‌اي که وسط‌‌شان نقش کدو حلوايي داشت چيده بودند. از ديدن آن‌همه اسباب بازي و عروسک هيجان‌زده شده بودم. سگي داشتند که موهاي زردش همه‌جا ريخته بود و ديوارها پر از عکس‌هاي بني و سارا بود و يک عالمه عکس هم به در يخچال زده بودند. وقتي که ما رسيديم هنوز داشتند غذا درست مي‌کردند. مادرم از اين کار خوشش نمي‌آمد و اخم‌هاش توهم رفت. همه توي آشپزخانه جمع شده بودند و بوهاي جورواجور مي‌آمد و ظرف‌هاي کثيف روي هم تل‌انبار شده بود.
          خانوادة دبورا که من آن‌ها را توي عروسي ديده بودم همه آن‌جا بودند. پدر و مادرش، خواهرها و برادرها و زن و شوهرها يا دوست‌پسرها و بچه‌هاشان. خواهرهايش سي سال را شيرين داشتند اما مثل خود دبورا با آن شلوارهاي جين و تونيک‌هايي که تن‌شان بود مي‌شد آن‌ها را به جاي دخترهاي دانش‌جو گرفت. برادرش متي که توي عروسي با هم دور عروس و داماد رقصيده بوديم، حالا دانش‌جوي سال اول امهرست بود، چشم‌هاي درشت سبزي داشت با موهاي تاب‌دار قهوه‌اي و رنگ صورتش به سرخي مي‌زد. تا خواهر و برادرهاي دبورا را ديدم که تو آشپزخانه کار مي‌کردند و سربه‌سر هم مي‌گذاشتند از دست مادرم عصباني شدم که آن‌قدر نق زده بود تا مجبورم کرده بود شلوار کاميز بپوشم. مي‌دانستم که با آن سرووضع همه فکر مي‌کنند که من ‌با بنگالي‌ها جورترم. اما دبورا من را به آشپزخانه برد تا بهشان کمک کنم و کنار متي نشاندم تا سيب پوست بکنم و وقتي پدر و مادرم حواس‌شان نبود به من آب‌جو داد. غذا که حاضر شد جاهامان را نشان‌مان دادند، يکي در ميان زن و مرد نشاند‌مان که بنگالي‌ها هيچ خوش‌شان نمي‌آمد. دو تا بوقلمون پخته بودند که شکم يکي از آن‌ها را با سوسيس پر کرده بودند. از بوي غذاها دهنم آب افناده بود اما مي‌دانستم که موقع برگشتن به خانه مادرم توي ماشين مي‌گويد که غذاشان بي‌مزه بوده. وقتي کسي مي‌خواست برايش کمي شراب بريزد سرش را تکان مي‌داد و دستش را بالاي ليوانش مي‌گرفت و مي‌گفت:«اصلا امکان ندارد.»
          جن، پدر دبورا، بلند شد و به ما خوش‌آمد گفت و خواست که دست هم‌ديگر را بگيريم. سرش را خم کرد و چشم‌هاش را بست و شروع کرد.
                    - خداي بزرگ تو را به خاطر غذايي که به ما دادي شکر مي‌گوييم.
          پدر و مادرم کنار هم نشسته بودند. تعجب کردم که حرف جن را گوش کرده بودند و انگشت‌هاي قهوه‌اي پدرم روي دست رنگ‌پريده مادرم قرار گرفته بود. ديدم که متي آن‌سر اتاق نشسته و تو نخ من است. بعد از آن‌که همه آمين گفتند جن ليوانش را بلند کرد و گفت:«خدايا من را ببخش، فکرش را هم نمي‌کردم که يک روز کارم به جايي برسد که اين را بگويم، اما اين جشن شکرگزاري هندي‌ها است.»
          فقط چند نفر خنديدند.
          بعد پراناب کاکو بلند شد و از همه تشکر کرد که آمده بودند. کله‌اش گرم بود. سال‌هايي که ما نديده بوديمش کمي چاق شده بود. با شور و هيجان از روزهايي که تازه به کمبريج آمده بود حرف زد. بعد ناگهان ياد اولين بار که من و مادرم را ديده بود افتاد و براي مهمان‌ها تعريف کرد که چه‌طور تمام بعد از ظهر دنبال ما آمده بود. کساني که ما را نمي‌شناختند مي‌خنديدند و جريان اين ديدار تصادفي آن‌طور که پراناب کاکو نقل مي‌کرد براشان جالب بود. او از آن سر اتاق پشت صندلي مادرم آمد و بازو‌هاي درازش را دور شانة او انداخت و يک لحظه به زور بلندش کرد:«اين خانم.»
          همان‌طور که دستش را دور شانة او حلقه کرده بود ادامه داد:«اين خانم ميزبان اولين جشن شکرگزاري من توي آمريکا بود. فکر کنم بعد از ظهري در ماه مِي بود، اما اولين غذاي هندي که سر ميز بودي خوردم جشن شکرگزاري من بود. اگر غذاي آن روز نبود من برگشته بودم کلکته.
          مادرم خجالت کشيده بود و سرش را پايين انداخته بود. سي‌وهشت سالش بود و موهاش داشت خاکستري مي‌شد و بيش‌تر هم‌سن و سال پدرم به نظر مي‌آمد تا پراناب کاکو که با وجود يک پرده گوشت اضافه هنوز خوش‌تيپ بود. پراناب کاکو سرجايش بالاي ميز کنار دبورا برگشت و حرفش را تمام کرد.
                    - و اگر اين اتفاق افتاده بود هرگز تو را نمي‌ديدم عزيزم.
          و جلو همه لب‌هاي او را بوسيد و ما براشان دست زديم انگار عروسي‌شان باشد.
          بعد از آن‌که بوقلمون تمام شد چنگال‌هاي کوچک‌تري بهمان دادند و خواهرهاي دبورا مثل پيش‌‌خدمت‌ها سه جور پاي ‌را که درست کرده بودند آوردند و ازمان ‌پرسيدند که کدام را مي‌خواهيم. بعد از دسر سگ‌ها را بايد بيرون مي‌بردند و پراناب کاکو پيشنهاد کرد:«چه‌طوره بريم ساحل قدم بزنيم؟»
          خانواده دبورا گفتند که خيلي خوب است، اما هيچ‌کدام از بنگالي‌ها دوست نداشتند که بيرون بروند، ترجيح مي‌دادند گوشه‌اي دور هم جمع شوند و چايي بخورند. از گپ زدن‌هاي زورکي سر غذا با آمريکايي‌ها خسته شده بودند و دل‌شان مي‌خواست با هم دو کلمه حرف حسابي بزنند. متي آمد و روي صندلي کنار من که تازه خالي شده بود نشست و پرسيد چرا با آن‌ها نمي‌روم. من خجالت کشيدم و لباس و کفش‌هام را که به درد راه رفتن نمي‌خوردند بهانه کردم. اما کمي هم از مادرم که با وجود آن‌که ساکت بود چپ‌چپ به ما نگاه مي‌کرد احتياط مي‌کردم. اما او گفت:«حتما دبورا لباس دارد که بهت بدهد.»
          رفتم طبقة بالا و از دبورا شلوار جين و کفش ورزشي گرفتم. با آن لباس شبيه خواهرهاش شدم.
          او لبه تختش نشسته بود و به من نگاه مي‌کرد انگار دوستش باشم و پرسيد که دوست پسر دارم يا نه. وقتي که گفتم ندارم گفت:«به نظر متي تو خيلي بانمکي.»
                    - خودش بهتان گفت؟
                    - نه اما من مي‌دانم.
          وقتي برگشتم پايين از چيزي که بهم گفته بود شنگول بودم و با شلوار جين فکر مي‌کردم بالاخره خودم شده‌ام. ديدم که مادرم سرش را از روي فنجان چايش بلند کرد و به من خيره شد اما چيزي نگفت. با پراناب کاکو و فک‌وفاميلش سگ‌ها را بيرون برديم. تا آخر جاده طولاني قدم زديم و از پله‌هاي چوبي سُري پايين رفتيم و به ساحل رسيديم. دبورا و يکي از خواهرهاش توي خانه ماندند تا به مهمان‌ها برسند و خانه را جمع‌وجور کنند. همه رديف دنبال هم روي ماسه‌ها راه مي‌رفتيم اما ديدم که متي کمي عقب مانده و من هم پا سست کردم و يواش‌يواش از بقيه جدا شديم. سربه‌سر هم مي‌گذاشتيم و از چيزهاي بي‌اهميتي حرف مي‌‌زديم که درست يادم نمانده، دست آخر پشت تخته سنگي رفتيم و متي از جيبش سيگاري درآورد، پشتش را به باد کرد و آن را روشن کرد. خودش چند پک زد و بعد آن را به من داد. انگشت‌هاي سردش به دستم خورد و لب‌هام را جاي لب‌هاش گذاشتم. اول طوريم نشد، اما کم‌کم که به حرف‌هاي او را دربارة گروه موسيقي‌شان گوش مي‌دادم به نظرم رسيد صدايش را از دوردست‌ها مي‌شنوم و با آن‌که چيز چندان خنده‌داري نمي‌گفت بي‌خودي غش و ريسه مي‌رفتم. احساس مي‌کردم که ساعت‌هاست از بقيه جدا شده‌ايم، اما وقتي که از پشت صخره بيرون آمديم ديدم‌شان که روي يک دماغة سنگي رفته‌اند تا غروب خورشيد را تماشا کنند. به طرف خانه که برگشتيم هوا تاريک شده بود و من هنوز آن‌قدر گيج‌وويج بودم که جرأت نداشتم پيش پدر و مادرم بروم. اما وقتي رسيديم دبورا گفت که پدر و مادرم خسته بوده‌اند و رفته‌اند و اجازه داده‌اند که يک نفر من را برساند. آتش روشن کرده بودند، کنار آن نشستم و باز هم پاي خوردم. ريخت‌وپاش‌هاي ناهار را جمع کرده بودند و اتاق مرتب بود. معلوم است که متي من را به خانه رساند و وقتي جلو در خانه‌مان رسيديم بوسيدمش، نگران بودم که مبادا مادرم بيرون بيايد و ما را ببيند. شماره تلفنم را به متي دادم و تا چند هفته دايم توي فکر او بودم و مثل احمق‌ها منتظر بودم که بهم زنگ بزند.
          بالاخره حرف مادرم درست از آب درآمد و چهارده‌سال بعد از آن عيد شکرگزاري پراناب کاکو و دبورا بعد از بيست‌وسه سال زندگي مشترک از هم جدا شدند. پراناب کاکو عاشق يک زن بنگالي شوهردار شده بود و زندگي دوتا خانواده را به هم ريخته بود. پدر و مادرم آن زن را دورادور مي‌شناختند. دبورا آن موقع چهل و چند سالي داشت و بني و سارا دانشگاه مي‌رفتند. دبورا که حال و روز خوشي نداشت به مادرم تلفن کرد. نتوانست جلو خودش را بگيرد و زد زير گريه و سر درددلش باز شد. او در تمام مدت زندگي با پراناب کاکو به ما مثل خانواده شوهرش احترام گذاشته بود. وقتي پدربزرگم فوت کرد برامان گل فرستاد و وقتي من دانشکده‌ام تمام شد يک چاپ فشرده اُ.اي.دي بهم هديه داد. دبورا از مادرم پرسيد:«تو او را خوب مي‌شناختي. چه‌طور دلش آمده اين کار را بکند؟ شماها بو نبرده بوديد؟»
          مادرم صادقانه گفت که از هيچ‌چيز خبر نداشته. مردي دل هر دو آن‌ها را شکسته بود اما زخم او ديگر کهنه شده بود. برايم عجيب بود که پدر و مادر سال‌خورده‌ام آن‌قدر به هم خو گرفته بودند و به هم احترام مي‌گذاشتند. صميمتي بين‌شان بود که قبلاً سابقه نداشت. وقتي يکي‌شان مريض بود ديگري نگران و دستپاچه مي‌شد. من و مادرم هم با هم کنار آمده بوديم. او قبول کرده بود که من فقط دختر او نيستم و چون توي آمريکايي بار آمده‌ام با او فرق دارم. کم‌کم به نظرش عادي شد که با پسرهاي آمريکايي بيرون بروم و با آن‌ها بخوابم و حتي وقتي خواستم با دوست پسرم زندگي ‌کنم کاري به کارم نداشت. دوست‌پسرهام را به خانه‌مان مي‌بردم و او براشان غذاي هندي درست مي‌کرد و وقتي با آن‌ها به هم مي‌زدم مي‌گفت که حتما يک آدم بهتر سر راهم قرار خواهد گرفت. بعد از سال‌ها که هيچ کاري نکرده بود پنجاه سالش که شد به دانشگاهي نزديک خانه‌مان رفت و کتاب‌داري خواند.
          پشت تلفن دبورا حرفي زد که مادرم جا خورد. گفت که توي تمام سال‌هايي که با پراناب بوده با چنگ و دندان مي‌خواسته او را براي خودش نگه دارد.
                    - من خيلي به شما حسوديم مي‌شد. شما با هم از دنيايي حرف مي‌زديد که من از آن هيچ‌چيز نمي‌دانستم. او هم به خانواده‌اش پشت کرد و هم به همه بنگالي‌ها. اما من باز هم نگران بودم. هيچ‌وقت نتوانستم از شر اين حسادت خلاص شوم.
          به مادرم گفت که سال‌ها سعي کرده تا پراناب کاکو را با پدر و مادرش آشتي بدهد و کاري کند که او با دوست و رفقاي بنگالي‌اش بيش‌تر رفت و آمد کند اما او خودش نمي‌خواسته. آن جشن شکرگزاري که همه ما را دعوت کرده بودند فکر دبورا بوده، دست برقضا آن زن بنگالي هم توي آن مهماني بوده است.
                    - بودي اميدوارم از من دل‌چرکين نباشي. هميشه فکر مي‌کردم شما خيال مي‌کنيد من او را از شما گرفته‌ام.
          مادرم دبورا را خاطر جمع کرد که ازش گله‌اي ندارد. اما رازش را براي او نگفت و از اين‌که او هم به دبورا حسوديش مي‌شده حرفي نزد. فقط گفت که از مشکلي که براي‌شان پيش آمده خيلي ناراحت است. او به دبورا نگفت که چند هفته بعد از عروسي پراناب کاکو وقتي که من به جلسة گروه پيش‌آهنگي دخترها رفته بودم و پدرم سر کار بوده او دور خانه گشته و تمام سنجاق قفلي‌هايي را که توي کشو‌ها و جعبة خياطي و به دستبندش آويزان بوده‌اند جمع کرده و با آن‌ها ساري‌اش را به زيرپيرهنش وصل کرده تا کسي نتواند آن را از تنش درآورد. بعد يک قوطي مايع فندک و يک جعبه کبريت برداشته و به حياط رفته بود. برگ‌هاي زرد حياط زير پاهاش خش‌خش مي‌کرده‌اند. باراني بنفشِ تا سرِ زانويي روي ساري‌اش پوشيده بود. اگر کسي از همسايه‌ها او را مي‌ديد لابد خيال مي‌کرد که بيرون آمده تا هوايي تازه کند. دکمه‌هاي کتش را باز کرده و در قوطي مايع فندک را برداشته و آن را روي خودش خالي کرده و دوباره دکمه‌هاش را انداخته و کمربندش را سفت کرده و قوطي خالي را توي سبد زباله پشت خانه انداخته بود. بعد قوطي کبريت را توي مشتش نگه‌داشته بود و برگشته بود وسط حياط. يک ساعتي آن‌جا ايستاده بود و به خانه‌مان زل زده بود و سعي مي‌کرد که دل و جرأتش را پيدا کند و کبريت بزند. من يا پدرم جانش را نجات نداده بوديم. همسايه بغلي‌مان خانم هولکامب که مادرم هيچ‌وقت ميانه خوبي باهاش نداشت وقتي بيرون آمده بود تا برگ‌هاي حياط را جمع کند مادرم را صدا زده بود که بگويد غروب زيبايي است. گفته بود:«ديدم مدتي است ايستاده‌ايد به آسمان خيره شده‌ايد.» مادرم گفته بود:«همين‌طور است» و برگشته بود داخل خانه. وقتي من و پدرم سرشب به خانه آمده بوديم او توي آشپزخانه براي شام‌مان پلو درست مي‌کرد، انگار آن‌روز هم يک روز معمولي بوده است.
          مادرم هيچ کدام از اين‌ها را به دبورا نگفت. اين را به من اعتراف کرد. وقتي مردي که دوستش داشتم و مي‌خواستم با او ازدواج کنم دلم را شکسته بود.


 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 53 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت