Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - صندلی کنار میز
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 


صندلی کنار میز

میترا داور

تمام روز کنار میز من نشسته است. بی­ آن­که کارت ورود و خروج را بزند، بی­آن­که فرم نگهبانی را پر کند یا کارت شناسایی اش را گرو بگذارد، به این اتاق آمده است تا مرا ببیند.

هیچ­کس او را نمی­بیند. او همیشه جوان با قامتی استوار کنار میز من نشسته است.

مدیرم از پشت شیشه به صندلی کنار میزم خیره می­شود، شاید او را دیده است. بعد می­آید تو و می­گوید کارت­ها را به شماره مرتب کن. کارت­های آبی ضمانت­نامه تمام میزم را اشغال کرده است، نزدیک پنجاه میلیون شماره.

گوشه­ ی کارت ضمانت­نامه شماره­ ی 67145، گل کوچکی می­کشم، گل را سایه می­زنم. سایه را پررنگ می­ کنم.

به برنامه ­ی کودک که با صدای بلند از رادیو پخش می­شود گوش می­کنم، بچه­ ها می­خندند، جیغ می ­زنند... به صندلی کنار میزم خیره می­شوم. با همان بلوز یخه اسکی سفید نشسته است. به چشم­هایم خیره می­شود. می­گوید میز اداری پیرت کرده. نه، چیزی نمی­گوید. فکر می­کنم بعد از این سه ماه که ندیدمش شاید این حرف را بزند. سه ماه یا سه سال؟ یا سی سال؟ چند سال است پشت این میز نشسته ­ام؟ یادم نمی­آید. کارت­ها را از روی میز کنار می­زنم. روی شیشه میز خودم را نگاه می­کنم. سایه­ ی صورتم را می­بینم با دو خط نازک بین دو ابرو.

آقای باقری با سینی چای به اتاقم می­آید. یک چای روی میز می­گذارد.

کاش می­گفتم یکی هم برای او بگذارد. آقای باقری از اتاق بیرون می­رود. چایی­ام را می­گذارم برای او.

-  هیچ­کس تو را  نمی­بیند.

به صدای زمان گوش می­کنم. زمان صدای مبهمی دارد، مثل حرکت موتور دستگاه تولید، مثل صدای چرخی که لخ­ لخ از پشت پنجره­ی اتاقم می­گذرد و یا صدای رادیو که بیشتر اوقات، آرام و یکنواخت می­خواند. گاهی فکر می­کنم تمام عمر باید پشت همین میز بنشینم و او هم کنار همین میز، روی همین صندلی چرمی.

مشتری گرامی با تبریک جهت حسن انتخاب­تان، لطفاً از کارت ضمانت­نامه به دقت مراقبت نمایید، در صورتی که مانیتور شما دچار اتصالی شد...

دوباره خودم را روی شیشه­ ی میز نگاه می­کنم. از توی کیفم رژلب و مداد چشمم را برمی­دارم.

می­روم به دستشویی. مرد کر­ولالی که اسمش را نمی­دانم همیشه تو دستشویی زنانه است. آنجا را می­شوید. نگاه­ام می­کند. می­گویم بیا بیرون. بریده بریده می­خندد.

صدای آقای حجتی را می­شنوم: بیا ببینم! مگر به ­ات نگفتم دستشویی زنانه را تو اضافه­کاری بشور؟

تو محوطه­ ی کوچک جلوی روشویی، چند بار نرمش می­کنم: حرکت زانو، حرکت کمر. قلنج استخوان­های بدنم می­شکند. چند بار کمرم را به چپ و راست خم می­کنم. بوی گند  پیچیده است. آب شرشر از سیفون دستشویی بیرون می­آید. صدای آقای حجتی تو دستشویی می­پیچد. مگر به ­ات نگفتم...

جلو آینه­ی روشویی، خط سیاه باریکی زیر چشم­هایم می­کشم. بعد رژ کم­رنگی روی لبم می­کشم.از دستشویی می­آیم بیرون. آقای حجتی جلوی در ایستاده. لباس سر هم سرمه­ ئی، گنده­ ترش کرده است. یقه­ی مرد کرولال را می­گیرد.

- بیا ببینم! مگر به­ات نگفتم که دستشویی زنانه!

به در دستشویی اشاره می­کند و فریاد می­زند: بعداً. بعداً.

مرد کرولال صدای عجیبی از گلویش بیرون می­آید.

پشت میز می­نشینم. کمرم را راست می­کنم. باز این صدا را می­شنوم. روزی همین­طور که اینجا نشسته­ام و به صدای زمان گوش می­کنم می­میرم، بی­ آن­که او متوجه شود.

فکر می­کنم از چیزی ناراحت است چرا چایی­اش را نمی­خورد؟ شاید خسته است. نکند از کارت­های آبی خسته شده است؟ رنگ آبی کارت­ها گاه چشم را اذیت می­کند، شاید هم نور مهتابی­ها چشمش را اذیت می­کند.

مرد کرولال به شیشه می­زند. دهانش بالا و پایین می­رود. صدایی از گلویش خارج می­شود، دستش را می­بوسد و به طرفم پرتاب می­کند. دوروبرش را نگاه می­کند. از پشت شیشه کنار می­رود.
 
به صدای زمان گوش می­کنم. کارمندها از کنار اتاقم رد می­شوند با لیوان خالی چای و بعد لیوان­شان پر می­شود. از صبح لیوان­های خالی و پر چای از جلوی چشمم می­گذرد. هیچ­کس نمی­داند، شاید خود او هم چیزی از عشق من نداند. فقط نشسته است با پوزخند نگاه­ام می­کند، نمی­دانم برای این کارت­های آبی متأسف است یا برای من؟ نمی­دانم.

مدیرم طوی نگاه می­کند که فکر می­کنم متوجه شده است. باید بیشتر از این دقت کنم. اگر شماره­ ها ردیف نشود و مدیر یک دفعه بیاید تو و سرم داد بکشد... مثل آن روز که آمد به اتاق و گفت خانم شماره­ی مانیتور 30343843 از گارانتی خارج شده است؟ این شماره را هنوز مرتب نکرده بودم. بین انبوه کارت­ها گشتم. شماره­ها درهم برهم شده بود. هیچ شماره­ ئی را نمی­توانستم بخوانم. گفتم:  چشم، چشم. شما بفرمایید. من بررسی می­کنم.

گفت: بررسی؟ خانم مگر کار تحقیقاتی است، یک شماره!

گمانم او به دادم رسید، دستش بوی عطر و سیگار می­داد. تمام کارت­ها بوی دستش را گرفته بود. هر لحظه می­ ترسیدم مدیرم متوجه دست­هایش بشود، آن دست­های بزرگ و انگشت­های کشیده. صندلی ­اش را گذاشته بود کنار صندلی­ام. من اصلاً حواسم پی شماره­ها نبود و او داشت دنبال شماره­ی 303438430 می­گشت.

کارت آبی با شماره­ ی 30343843 را از میان میلیون­ها کارت گذاشتم روی میز.

اما امروز مثل همه­ ی روزها نیست. چیزی ناراحتش کرده. چرا یک کلام حرف نمی­زند؟ میپرسم: خوب، چه خبر!

قدم می­زند. نکند صدای پایش را کسی بشنود. بلوز یخه اسکی سفیدش رو به سیاهی می­زند. می­پرسم چرا سیاه پوشیدی؟

چیزی نمی­گوید. جای انگشت­هایش را روی فایل­ها و قفسه­ها نشان می­دهم و می­گویم که به­ ات عادت کرده­ام. نباید از این اتاق بروی.

چه ­قدر دلم می­خواهد سرم را بین انبوه تارهای سینه­اش پنهان کنم، تا در روز نور چراغ مهتابی­ها کلافه­ ام نکند. این همه نور وقتی به شیشه و کارت­های آبی می­خورد... سرم را بین دو دست می­گیرم... می­دانم می­خواهد برود، از صبح فهمیده بودم، از همان نگاهی که روی کارت­های آبی انداخت. می­دانم، کارت­های آبی او را هم ذله کرده است.

کارت­ها روی هم انبار شده است. بوی کاغذهای کاهی... مدیرم می­کوبد به شیشه. سرم را بلند می­کنم: می­گوید: شماره­ی 366444.

می­گویم: چشم، چشم.

بین انبوه کارت­ها می­گردم.

کارت­های سیاه ضمانت­نامه دورم جمع می­شوند. پنجاه میلیون کارت دور سرم می­چرخند.

مجالم نمی­دهند. پشت سر هم جلو می­آیند. بلند بلند می­خوانم:

14458888، 32545، 86552،5447، 54455555، 51444،416584،416584،416584، 4441145، 21545، 7897 ،54774، 4787، 87623، 09766، 777777777، 42675، 4487، 444567، 44354354، 4444478، 476، 13141، 448797، 314021، 24464، 4448478، 444144، 4144....
 
مدیرم همین­طور ایستاده است. یادم می­آید یک­بار مریض شده بود. تو دهان و رگ­های گردنش پر از دستگاه و سوزن بود. با همان وضع داشت زیرچشمی نگاه ­ام می­کرد و به کارگر خدمات می­گفت دویست هزار تا کارت جدید آمده برای خانم بفرستید...

نزدیک بیست کارتن کارت ضمانت­نامه برای­ام آورده­اند. کارت­ها را روی هم انبار کرده­اند. فقط راه باریکی تا در ورودی هست که می­توانم رد شوم، بوی کاهی کارت­ها تمام ریه­ ام را پر کرده است. سر انگشت­هایم همه زخم شده است. خودکارم را برداشته­ام تا شاید کنار یکی از آن­ها شاخه گلی را سایه بزنم.

مرد کرولال پشت شیشه می­زند. بریده بریده می­خندد. به صندلی کنار میز اشاره می­کند.شاید متوجه شده که صندلی خالی است. اشاره می­کنم که بیاید تو اتاق.

 روی صندلی  می­نشیند. چایی سرد شده را  می­خورد... دهانش بالا و پایین می­رود. آرنجم را تکیه می­دهم به میز.

مرد کرولال به کارتهای آبی خیره شده است. سرش را تکان می­دهد، نمی­دانم برای من متأسف است یا برای کارت­های آبی، نمی­دانم!

 

 جستاری در پیرنگ داستان کوتاه صندلی کنار میز: جواد اسحاقیان

http://www.morour.ir/index.php/moroor-e-ketab/379-2013-03-09-08-37-17

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
+1 #9 شهاب 1392-07-19 08:34
اجرای این داستان برای من یک دغدغه ی روزانه بود و الهام بخش
بازگو کردن
 
 
0 #8 --- 1392-05-29 03:53
ديدگاه شما در قسمت نقد وبررسي صندلي كنار ميز بوده و هست .
بازگو کردن
 
 
0 #7 قباد آذرآیین 1392-05-29 03:30
دیدگاه من چرا حذف شد؟ !
بازگو کردن
 
 
0 #6 امیر حسین تیکنی 1392-05-26 16:52
ساختار بسیار زیبا و محکمی داشت

درود بر شما
بازگو کردن
 
 
0 #5 محمود 1392-05-26 15:30
خوشبختانه تخیل نیرومند نویسنده ، او را از کلیشه پردازی ، تقلید و تکرار در نوشته هایش دور می کند . علاقه ی نویسنده به کشف " طرح " ( Pattern ) و شگردهای تازه ی روایی و افزون بر آن ، توانایی در انعطاف بخشی به ساختار " داستان کوتاه " خواننده و منتقد آثار او را پیوسته امیدوارتر می کند ...

من ار نقد داستان بسیار اموختم و داستان خوبی بود . لذت بردم . به خصوص از شخصیت مرد کر ولال
بازگو کردن
 
 
0 #4 مريم سميعي 1392-05-26 07:47
داستان حسي بود . خيلي خوب بود به خصوص اين قسمت را خيلي دوست داشتم
مدیرم همین­طور ایستاده است. یادم می­آید یک­بار مریض شده بود. تو دهان و رگ­های گردنش پر از دستگاه و سوزن بود. با همان وضع داشت زیرچشمی نگاه ­ام می­کرد و به کارگر خدمات می­گفت دویست هزار تا کارت جدید آمده برای خانم بفرست
بازگو کردن
 
 
0 #3 سورمه 1392-05-26 07:44
داستان بسیار تامل برانگیزیست. در عین حال که بسیار روان خوانده می شود. خیلی از بازی مرد نامرئی لذت بردم... چقدر مسائل انسانی هوشمندانه بیان شده است. نقد آقای اسحاقیان نیز بسیار دقیق و تمیز بود.
سپاس.
بازگو کردن
 
 
0 #2 نيلوفر .ن 1392-05-26 06:01
بسيار چيدمان زيبايي داشت. در نوع خودش كامل بود و يگانه
بازگو کردن
 
 
0 #1 مهدي چاووشي 1392-05-26 03:52
يكي ازبهترين داستان هايي بود كه خواندم . با تبريك به شما :sigh:
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 37 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت