Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - بله، نيروانايى در كار نيست
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب


يكى از كشيش‏هاى فرقه يونيتاريسم1 كه شنيده بود رفته‏ام پيش ماهاريشى ماهش2، پيرو مرادِ بيتل‏ها و داناون و ميافارو، آمد ديدنم و پرسيد « شياده؟» اسم اين كشيش چارلى‏يه. پيروان فرقه يونيتاريسم به هيچ چيز اعتقاد ندارند. من هم پيرو همين فرقه‏ام.
گفتم:« نه. همين كه چشمم به اين مرد افتاد، دلم باز شد. لرزه‏هاى اين مرد دلچسب و عميقند. به همه آموزش مى‏دهد آدمى براى رنج كشيدن به دنيا نيامده است، و اگر آدم‏ها دنبال مراقبه ترافرازنده3 بروند، ديگه رنج نمى‏كشند؛ اون هم كه مثل آب خوردنه.»
گفت:«سر در نمى‏آرم؛ دارى شوخى مى‏كنى يا جدى مى‏گى؟»
«بهتره شوخى نكنم.»
«حالا چرا اين قدر سنگين رنگين حرف مى‏زنى؟»
گفتم: «براى اينكه هم زنم و هم دختر هيجده ساله‏ام گرفتار شدن. هر دوتايى مُشَرّف شدن. روزى چند دفعه مى‏رن توى عالم خلسه. الان ديگه پشتشون به كوهه. ديگه بيدى نيستن كه به اين بادها بلرزن. مثل طبل برنجى، كه توى اون چراغ روشن كرده باشن، مرتب نور پس مى‏دن.»

من اول بار در كمبريجِ ماساچوست چشمم به جمال ماهاريشى روشن شد؛ آن هم بعد از آنكه دخترم گرفتار شد، قبل از آنكه زنم گرفتار بشود و درست همان روزى كه ميافارو گرفتار مى‏شد. اين ماجرا مربوط به ژانويه پارسال است. يك سالى مى‏شد كه دوشيزه ميافارو هر جا مى‏رسيد به نحوى نشان مى‏داد پيرو مراقبه ترافرازنده شده، ولى كلك مى‏زد. دوشيزه فارو فقط دلش هواى مراقبه ترافرازنده كرده بود، همين و بس. تا كسى مشرف نشود، مراقبه‏گر واقعى نيست.

و تازه خيال نكنيد همين طور هر از گرد راه رسيده‏اى از عهده برمى‏آيد و مى‏تواند شما را در امر خطير مراقبه ترافرازنده راهبر شود. اين كار فقط از عهده ماهاريشى برمى‏آيد و بس، كه البته در اين صورت افتخار بزرگى نصيبتان شده است؛ اگر خود ماهاريشى نبود، شما را دستِ كسى مى‏سپارند كه زيرِ دست ماهاريشى كار كرده باشد. در يكى از اتاق‏هاى هتلِ ماهاريشى بود كه اين افتخار بزرگ نصيب دوشيزه فارو شد. زن و دختر من مجبور شده بودند به يكى از شاگردهاى ماهاريشى قناعت كنند، آن هم در آپارتمان يك نوازنده جاز و نقاشِ اهل بوستون كه او هم اهل مراقبه است.

تشرّف در خلوت انجام مى‏گيرد، اما چيز پُر رمز و رازى در كار نيست. اول مى‏رويد به چند جلسه سخنرانى، كه بامزه و دلگرم‏كننده است و با زبان خوش به شما تلقين مى‏كنند كه اين «چيز» خيلى آسان است و هر كس به دنبال اين »چيز« برود رد خورد ندارد كه هم آدم بى‏خيالى مى‏شود، و هم پاكدامن و كارآمد، البته به شرطى كه كارتان درست باشد. سخنران هيچ وقت توضيح نمى‏دهد خودِ مراقبه چه گونه چيزى است، براى اينكه هيچ بنى‏آدمى از عهده توضيح برنمى‏آيد. سخنران مى‏گويد حتماً بايد اين چيز را تجربه كرد. و در يكى از همين جلسه‏هاى سخنرانى است كه مى‏گوييد مى‏خواهيد با يكى از معلم‏ها - يعنى يكى از همان وردست‏هاى ماهاريشى - تنهايى بنشينيد و گپ بزنيد. آنها هم ترتيب كار را مى‏دهند. در همين نشست معلم چند سؤال از شما مى‏كند؛ مثل اينكه نشئه‏جات يا داروى آرام‏بخش مصرف مى‏كنيد يا نه، مشروب مى‏خوريد، پيش روان‏پزشك مى‏رويد يا اينكه همين طور راست راست ديوانه شده‏ايد. نبايد نشئه يا مست باشيد؛ بايد به هوش باشيد، والاّ اجازه نمى‏دهند مشرّف بشويد. اگر سير ماخلق‏الله‏تان لق باشد و تحت درمان باشيد، بِهتان مى‏گويند برويد و بعد از پايان دوره درمان بياييد.

اگر از نظر معلم اوضاعتان روبه‏راه باشد و آمادگى داشته باشيد، بِهتان مى‏گويند در فلان روز و فلان ساعت به فلان محل برويد و چند چيز كم‏ارزش به رسم هديه با خودتان ببريد: يك عدد دستمال، مقدارى ميوه تازه، مقدارى گل و هفتاد و پنج دلار وجه ناقابل. به دانش‏جويان و زنان خانه‏دار تخفيف هم مى‏دهند، آن هم بيش از پنجاه درصد يعنى چهل دلار.
كه با اين حساب تا به امروز من هفتاد دلار در اين دين تازه سرمايه‏گذارى كرده‏ام. ماهاريشى مى‏گويد اين چيزى كه آورده دين نيست، تكنيك است. درست؛ اما اگر در كوكتيل پارتى‏هايى كه من دعوت داشته‏ام، حضور داشته باشيد، حتماً صدايم را شنيده‏ايد كه بلند بلند و با اخم و تخم، آن هم طورى كه به گوش زن و دخترم برسد مى‏گويم: «من يكى كه تا به حال هفتاد چوقِ زبان بسته بى‏پدر بالاى اين دين تازه سُلفيده‏ام.»

اين پول‏ها صرف مسافرت‏هاى استاد و شاگردها، يعنى معلم‏هاى زيردست استاد، مى‏شود كه چندان هم اعيانى زندگى نمى‏كنند. به‏علاوه تعداد آبرومندى كتاب نيز مى‏خرند كه استفاده از آن‏ها مجانى است. اين دين از آن دين‏هايى نيست كه هر روز در يك نقطه از كاليفرنياى جنوبى راه مى‏اندازند. نه، گروهبان جمعه4 تازه‏اى ظهور نمى‏كند.

موقع مشرّف شدن به اين چيز تازه، كه به گفته پيروان آن اصلاً دين نيست، غير از خودتان و معلمتان كس ديگرى حضور ندارد. تشرّف در نور شمع و ميان بخور و بوى عود صورت مى‏گيرد. چند عكس ماهاريشى و مراد متوفاى وى، «حضرتِ قدسى مآب سوامى براهماناندا ساراسواتى، جاگادگورو بهاگون شانكاراچاياىِ جيوتير ماثى»5 را نيز به در و ديوار زده‏اند.
معلمتان به احتمال بسيار زياد مثل خودتان امريكايى است و كت و شلوار و كراواتِ مرتب پوشيده. يك مانترا، يا به قول خودمان ورد، يادتان مى‏دهد، كه خاص خود شماست. خاصيت اين مانترا اين است كه موقعِ مراقبه كمكتان مى‏كند نبذ نبذ به عمق درونتان فرو برويد. انتخاب اين صداها كه معمولاً چند كلمه سانسكريت است، هنر، و اگر بِهتان برنمى‏خورد، علمى است كه فقط در اختيار و در تخصص معلم است.

زنم از يكى از همين معلم‏ها پرسيده بود از كجا مى‏فهمد چه صداهايى (مقصود همان مانترا يا ورد است) مناسب چه كسى است، و معلم در جواب زنم گفته بود: «كار خيلى پيچيده‏اى است؛ به همين سادگى‏ها كه نمى‏شود توضيح داد. ولى حرفم را باور كنيد، اين كار علم مى‏خواهد»
در مورد زنم كه اين علم حسابى كارساز بوده. به مجرّدى كه مانتراى خودش را شنيده بود، به كلّه و با سقوط آزاد همين طور رفته رفته رفته بود تا ژرفاى درونش. در آن ژرفاى درون هر چه دلتان بخواهد جذبه و خلسه و نشئه موجود است. اين حرف را از خودم در نياورده‏ام؛ هر كس به آن عمق رسيده همين حرف را مى‏زند و بسيارى از مريدان ماهاريشى كه تا ژرفاى درون خود غوص رفته‏اند، خُبره‏وار از اين نشئگى حرف مى‏زنند و ادعا مى‏كنند آدم آن قدر حال مى‏كند كه هيچ نشئه‏اى به گرد آن نمى‏رسد؛ مراقبه ترافرازنده بى‏گفت‏وگو از هر نشئه ديگرى در جهان زيباتر و الهام‏بخش‏تر است.

و تازه، سر و كارتان به مأموران مبارزه با نشئه‏جات هم نمى‏افتد.

اين دين تازه (كه - دين - نيست - بلكه - تكنيك – است) لذت بى‏پايانى به پيروان خود نويد مى‏دهد، و مهم آنكه با هيچ يك از نهادهاى حاكم بر جهان سر ستيز ندارد؛ نسبت به هيچ نوع گرايشى جبهه‏گيرى نمى‏كند؛ از پيروان خود هيچ گونه فداكارى‏اى نمى‏طلبد؛ لازم نيست تظاهر به پاكدامنى يا كفِّ نفس كنيد. كبريت بى‏خطر است، بى‏خطر بى‏خطر. اين چيز تازه، همپاى مرگ سياره‏اى كه در آن زندگى مى‏كنيم، همه لايه‏هاى ميانى جمعيت جهان را به خود جذب مى‏كند - سياره‏اى كه به راستى دارد از هواى زهرآلود و آب زهرآلود مى‏ميرد.
تبليغ براى اين مراقبه ترافرازنده چشمگير و فراگير است. ژانويه پارسال خواستم به من اجازه بدهند خدمت عالى‏جناب برسم (اين عنوان را كاتوليك‏ها براى پاپ اعظم به كار مى‏برند و به‏نظرم عنوان مناسبى براى ماهاريشى آمد). يكى از دستياران ايشان به من گفت همين الان به هتل محل اقامت ايشان در كمبريج بروم. برايش يك پاپاسى هم ارزش نداشت من كى هستم؛ البته نه اينكه خيال كنيد من كسى هستم. تنها يك چيز مورد علاقه آنها بود، و آن اينكه حضور من تبليغ خوبى برايشان بود. اين پيروان مراقبه ترافرازنده به هر شكلى كه بتوانند مردم را تبليغ و ارشاد مى‏كنند، براى اينكه از ته دل معتقدند اين تكنيك دنيا را نجات مى‏دهد.
لابد مى‏پرسيد چطور؟

عالى‏جناب ماهاريشى كتابى دارد به اسم علم، هستن و هنر زيستن6، (انتشارات جنبش بين‏المللى احياى روح، 1966) لُب كلام ايشان اين است كه تا آدمى خوش‏دل نباشد، صلح ممكن نيست. هدف‏هاى سازمان ملل قابل ستايش است، اما اگر همه سياست‏مردان جهان همه منابع و همه فكر و ذكر خود را يك كاسه كرده، مراقبه ترافرازنده را تبليغ كنند و فرد فرد آدميان به مراقبه بنشينند، آن وقت است كه چهره جهان يك شبه عوض مى‏شود... تا وقتى سياست‏مردان جهان همچنان در بى‏خبرى بمانند و ندانند زندگى فرد فرد آدميان را مى‏توان از درون بهبود بخشيد و آنان را به سر منزل سعادت رساند، فقط به سطح پرداخته‏ايم و مسئله صلح جهانى همچنان پا در هوا خواهد ماند و آدمى همچنان گرفتار انواعِ جنگ‏هاى سرد و گرم خواهد بود.

در هتل ماهاريشى از يكى از مريدان او پرسيدم: «با آدم‏هايى مثل ليندن جانسون و جرج والاس چه مى‏كنيد؟» جمعى از مريدان پشت در اتاق جناب ماهاريشى ايستاده بودند. اكثرشان سفيدپوست و جوان بودند. درِ اتاقِ استاد و مراد را از تو قفل كرده بودند. مخاطب من جوانكى بود دانشجوى دانشگاه بوستون و نوازنده گيتار. گفتم: «لابد انتظار داريد اين دو نفر را هم بكشانيد به مراقبه؟»

جوانك گفت: "اگر هم خودشان مراقبه نكنند باز هم آدم‏هاى بهترى مى‏شوند، براى اينكه همه آدم‏هاى دوروبرشان به مدد مراقبه ترافرازنده آدم‏هاى بهترى شده‏اند."
پس بگو اين دين تازه چهره جذاب ديگرى هم دارد، و آن اينكه: هر بار كه در درون خودتان غوص مى‏كنيد در عمل داريد با مسائل روز كلنجار مى‏رويد و مشكلات جهان را حل مى‏كنيد.
خانم ميانسالى پشت در ايستاده بود و اجازه مى‏خواست مرشد را زيارت كند؛ مى‏خواست از آن جناب بپرسيد مراقبه‏هاى او درست‏اند يا نه. به نظر خودش كه درست نبودند. به‏نظر من اين طور رسيد كه وقتى اين خانم دارد در درون ذهن خود غوطه مى‏خورد كار بامزه‏اى انجام مى‏دهد، عين اينكه آدم تاتى‏تاتى‏كنان با شناى سگى چاردست و پا از اين ور رودخانه كوياهويا برود آن ور، آن هم در حالى كه دست و پايش به كف رود مى‏خورد.

از خانم پرسيدم: "اگر مراقبه آدم درست نباشد، خطرى هم داره؟ آدم بدحال يا ديوانه نمى‏شه؟"
خانم گفت: "نه. نه. فقط آدم ممكنه سَرخورده و دلزده بشه." پس چندان هم بد نيست؛ قديم‏ها آدم را به صليب ميخكوب مى‏كردند يا جلوِ شير گرسنه مى‏انداختند.

يكى از دستيارهاى استاد با يك بغل روزنامه و مجله آمد پيش من و گفت مال شما. همه جور نشريه بود: لوك، لايف، تايم، نيوزويك، نشنال آبزرور، باستون هرالد تراولر، باستون كلاب، نيويورك تايمز؛ و همه آنها مقاله‏هاى مفصلى درباره عالى‏جناب ماهاريشى چاپ كرده بودند. همان هفته سه گزارش بالابلند چاپ شده بود: يكى درباره پيوند قلب، يكى درباره گرفتن پوئبلو، و سومى هم درباره عالى‏جناب ماهاريشى. غير از اينها، جناب ماهاريشى در سه برنامه (شو)موفق تلويزيونى هم شركت كرده بود: تودى شو Today show، تونايت شو showwTonight، كه مال جانى كارسون است و تلويزيون آموزشى ملى.

به دستيار عالى‏جناب ماهاريشى گفتم: «با اين تبليغات، لابد هزاران هزار امريكايى دلشان مى‏خواهد همين كار شما را بكنند. كتابى، جزوه‏اى، چيزى هم داريد به اون‏ها بدين؟»
جناب دستيار گفت: «نه. نداريم، در آينده هم نداريم. اين درسِ توى كتاب نيست. مرشد بايد طريق تجربه كردن حالت‏هاى ظريف فكر كردن را به شما »نشان« بدهد، و بعد هم كه روى غلتك افتاديد بايد تجربه‏هايتان را چك كنيد.»

گفتم: "يعنى نمى‏شه همين طور سرِ خود بروم پيش يك مراقبه‏گر معمولى و بهش بگم، بيا نشونم بده چطور اين كار رو مى‏كنى، تا من هم از روى دست تو نگاه كنم؟"
گفت: "سرخورده مى‏شى."

جوانك بوستونى بلبل‏زبانى كرد كه يك وقتى دخترى را مى‏شناخته كه مانتراىِ خودش را به دوست پسرش گفته بوده است. كسى نبايد مانتراى خود را به كسى بروز دهد، از تأثير مى‏افتد، ولى اين دختر اين قرار را رعايت نكرده است.

پرسيدم: "خيلى كار ناجورى است؟"
جوانك و دستيار شانه‏هايشان را لاقيدانه بالا انداختند. دستيار گفت: «هيچ كار ناجورى نيس. كار نابخردانه‏اى بوده.»
هنوز هم كنجكاوى من ارضا نشده بود. پرسيدم: "به سر آن دوست پسر چى آمد؟ همانى كه از مانتراى دوست دخترش استفاده كرده بود؟"

"سَر خورد."

ماهاريشى از اتاق بيرون آمد، البته بعد از انجام مراقبه؛ به همه خبرنگارها قول مصاحبه اختصاصى داده بودند، و به همين دليل آن قدر خبرنگار جمع شده بود كه عالى‏جناب ماهاريشى مجبور شد در سالن رقصِ هتل يك كنفرانس مطبوعاتى غول‏آسا ترتيب دهد. و ما هم رفتيم به سالن رقص. تختِ پوستِ عالى‏جناب ماهاريشى را از قبل روى سن انداخته بودند و عالى‏جناب يكراست رفت و نشست روى تختِ پوست. ماهاريشى با يك دسته گل داوودىِ زرد بازى مى‏كرد و از حاضران خواست هر چه دلشان مى‏خواهد بپرسند.
ماهاريشى مرد نازنينى است؛ مرد كوچك اندامى است به رنگ قهوه‏اى مايل به طلايى، كه كِركِر مى‏خندد و ريش خاكسترى، شانه‏هاى پهن و سينه ستبر دارد. بازوهاى او عضلانى و مُچ دست‏هايش كلفت است، آن قدر كه ممكن است فكر كنيد اين مرد پنجاه و شش ساله بيشتر عمرش را كار سخت بدنى مى‏كرده است. ولى نه، اشتباه كرده‏ايد. ماهاريشى اول مى‏خواسته فيزيكدان بشود و براى همين از دانشگاه »الله‏آباد« ليسانس علوم گرفته است. اين اطلاعات مال روزنامه آبزرور چاپ لندن است. خود ماهاريشى يك كلمه از خودش حرف نزد، و هيچ گونه اطلاعاتى درباره خودش به حاضران نداد. از راهبان جز اين هم انتظار نمى‏رود.
ايشان بعد از فراغت از تحصيل به كسوت راهبان تارك دنيا در مى‏آيد، و از مراد خود راه و رسم آسان مراقبه را فرا مى‏گيرد. البته مرشدهاى ديگر هندى براى تكنيك آسان مراقبه احترام چندانى قايل نبودند؛ آنها تلاش مى‏كردند با شيوه‏هاى مشكل و عجيب و غريب و بار رياضت شاهد مقصود را - سعادت را - در آغوش كشند. مراد عالى‏جناب ماهاريشى در آستانه مرگ به شاگرد برجسته خود مى‏گويد ميان خلق برود و اين كار سهل و آسان را به آنها ياد بدهد و اكنون ده سالى است كه ماهاريشى در راه انجام وصيت مراد خود گام برمى‏دارد؛ اما سال آينده ماهاريشى به هند برمى‏گردد و در كسوت يك برهمن ساده خلوت مى‏گزيند و به چلّه مى‏نشيند، و از آن پس هرگز ميان خلق ظاهر نمى‏شود. مى‏گويند تا به امروز چيزى حدود 300 هزار مريد در سراسر جهان پيدا كرده است. از اين جمع عده‏اى به مقام مرشدى رسيده‏اند و پس از وى خلق را ارشاد مى‏كنند.

و چنين شد كه در سالن رقص هتل روى يك صندلى تاشو نشستم، و دويست سيصد مرد و زنِ پيرو مراقبه ترافرازنده پشت سرم. چشم‏هايم را روى هم گذاشتم و منتظر ماندم تا با بال‏هاى شعر اين مرد مقدس به هندوستان برسم.

يكى از خبرنگاران گفت: «جناب ماهاريشى، آيا فكر نمى‏كنيد ديگر وقت آن رسيده است كه آستين‏ها را بالا بزنيد و به وضع دنيا برسيد؟ آيا فكر نمى‏كنيد دنيا دارد بدجورى به سوى سياهى و تباهى مى‏رود؟»

حضرت فرمود: «هيچ وقت نمى‏شود گفت اتاق تاريكِ مطلق است، البته به شرطى كه بدانيد كليد برق كجاست و بلد باشيد كليد برق را بزنيد.»

يكى ديگر پرسيد: «شما مى‏گوييد ذهن آدمى خود در پى سعادت خويش است. براى اين گفته خود چه سندى داريد؟»

ماهاريشى گفت: «اگر آدم بين دو راديو بنشيند كه هر كدام روى يك موج مجزا برنامه پخش مى‏كند، طبيعى است توجه او به برنامه‏اى جلب مى‏شود كه بيشتر او را خوش مى‏آيد.»

«نظرتان در مورد حقوق مدنى چيست؟»
جناب ماهاريشى گفت: «اصلاً اين حقوق مدنى چيست؟»

يك نفر با استعانت از مشكل سياه‏پوستان، و با گفتن اينكه بعضى‏ها تنها به خاطر رنگِ سياهِ پوستشان، نه خانه درست و حسابى دارند، نه مدرسه درست و حسابى مى‏روند و نه كار درست و حسابى پيدا مى‏كنند، حقوق مدنى را براى او تعريف كرد.

ماهاريشى جواب داد: «با انجام مراقبه ترافرازنده همه مردمان تحت ستم مى‏توانند سر بلند كنند و به مقامات عاليه برسند. با مراقبه خود به خود كارشان را بهتر انجام مى‏دهند و اقتصاد پول بيشترى به آنها مى‏دهد، و در نتيجه هر چه دلشان خواست مى‏توانند بخرند و از آن پس گرفتار ظلم و جور نيستند. به عبارت ديگر، مردمان تحت ستم بايد دست از غُر زدن بردارند، بزنند به مراقبه، كمربندشان را محكم كنند و در بازار دادوستد به مقام‏هاى شامخ برسند، بازارى كه همه نقل و انتقال‏هاى آن عادلانه است.»

چشم‏هايم را گشودم، و نگاه تندى به ماهاريشى كردم. عالى‏جناب مرا به هند نبرده بود. مرا به شنكتادى7 برگردانده بود. شنكتادى از شهرهاى ايالت نيويورك است.، و سال‏ها پيش، خيلى خيلى وقت پيش در اين شهر در بخشِ روابط عمومى يك شركت كار مى‏كردم. همان جا بود كه حرف‏هاى خوش‏باورانه كسانى را شنيدم كه از وضع بشر مى‏گفتند، آن هم در چارچوب سويچ و راديو و عادلانه بودن روابط بازار. آنها هم مثل عالى‏جناب ماهاريشى فكر مى‏كردند. آنها نيز فكر مى‏كردند غصه خوردن كار احمقانه‏اى است، آن هم در روزگارى كه چيزهاى ساده فراوان است، چيزهاى ساده‏اى كه مى‏شود با آنها به زندگى سروسامان داد. آنها نيز مثل جناب ماهاريشى ليسانس علوم داشتند. عالى‏جناب ماهاريشى اين همه راه را از هند به امريكا آمده بود تا همان حرف‏هايى را به مردم تحويل دهد كه مهندسان جنرال الكتريك سال‏ها بود تحويل مردم مى‏دادند.

نظر ماهاريشى را درباره عيسى مسيح پرسيدند. البته كه نظراتى داشت. بيان نظرات خود را با اين عبارتِ پيرو شروع كرد: «از روى چيزهايى كه درباره اوـ مسيح ـ برايم تعريف كرده‏اند...»

جلوِ روى من مردى نشسته بود كه چندين سال از عمر خود را با از خودگذشتگى در هتل‏هاى امريكا و اروپاى شمالى گذرانده بود. بى‏ترديد در اتاق اين هتل‏ها انجيل گيدئون8 وجود داشته است. اما عالى‏جناب ماهاريشى حتى يك بار زحمت باز كردن اين انجيل‏ها را به خود نداده بود تا ببيند مسيح چه مى‏گفته است.

بعضى‏ها واقعاً كه چه ذهن جُست‏وجوگرى دارند!

ماهاريشى گفت: »به احتمال زياد مسيح اهلِ چيزى مثل مراقبه ترافرازنده بوده است، اما پيروان ناخلف او حرف‏هايش را تحريف كرده و مراقبه را به فراموشى سپرده‏اند.« و چند لحظه بعد افزود مسيح و قديسانِ نخستين گذاشته‏اند ذهنشان هر جا مى‏خواهد برود. گفت: «آدمى بايد بر ذهن خودش مسلط باشد.» و آشفتگى و هرزه‏گردى ذهن مسيح و قديسان نتيجه‏اى نداشته است جز چيزى كه ماهاريشى به آن »پوچى« مى‏گفت، به آن مى‏گفت: تكيه زيادى به ايمان.

ماهاريشى اعلام داشت: «حداكثر كارى كه از ايمان برمى‏آيد اين است كه آدمى بتواند اميدوارانه زندگى كند و اميدوارانه بميرد. كليسا دارد مردم را فرارى مى‏دهد؛ علت آن هم اين است كه جز همين ايمان چيزى در چنته ندارد.»

و باز گشتيم به همان بازار كذايى: كليساها چيزى در چنته ندارند جز حبه قند، اما عالى‏جناب ماهاريشى داروى سحرآميزى تجويز مى‏كنند كه در قوطى هيچ عطارى پيدا نمى‏شود و قدرت توپخانه قلعه‏كوب را دارد. شما باشيد كدام را انتخاب مى‏كنيد؟

جلسه كه تمام شد رفتم بيرون هواى آزاد بخورم؛ در اين لحظه بيش از پيش نسبت به مسيح احساس محبت مى‏كردم. دلم مى‏خواست بروم يك صليب پيدا كنم، از آن صليب‏هايى كه مسيح روى آن مصلوب است، و خطاب به مسيح بگويم: «مى‏دانى چرا آن بالا هستى؟ تقصير خودت است. بايد مى‏رفتى دنبال مراقبه ترافرازنده، كه مثل آب خوردن است. به علاوه به كار نجارى خودت نيز بايد بيشتر مى‏چسبيدى.»

و بعد به يكى از مديران دانشگاه هاروارد برخوردم كه با من آشناست. من فقط با يكى از مديران هاروارد آشنا هستم، و اين مدير همانى است كه به او برخوردم. ديشب به يُمن حضور ماهاريشى سالن تئاتر سندرز مملو از جمعيت بوده است، پس هاروارد اطلاعات زيادى درباره استاد دارد، و از اين مدير آشنا پرسيدم به نظرش اين بار دانشجويان به جنون مراقبه ترافرازنده مبتلا مى‏شوند يا نه؟

گفت: «ديشب عده زيادى از بچه‏ها وسط جلسه بلند شدند و از سالن رفتند بيرون؛ لابد خودت هم خبر دارى.»

گفتم: «و جگر زن و دختر مرا آتش زدند.»

او ادامه داد: «از دانشجويان شنيدم كه مى‏گفتند حرف‏ها و تعليمات ماهاريشى عوامانه بوده. كسانى كه اهل اين نوع كارها هستند همان مشترى‏هاى ميهمانى چاى بوستون9اند.»

اين «ميهمانى چاى بوستون» اسم يك كافه ساز و ضربى است؛ جاى آن هم توى يك كليسا است كه نماى آن از آجر سرخ است. مشترى‏ها و نوازنده‏هاى آن هم بيشتر بچه‏هاى دانشگاه و سفيدپوست‏اند. اين كافه محل كار گروه «باستون ساوند» است، كه به نظر نيوزويك «ضد هيپى و ضد مواد مخدر» هستند.

گفتم: «به نظر مى‏رسد اين دين تازه دين خوبى است، بخصوص براى كسانى كه مى‏خواهند در اين دنياى پُر از دردسر و گرفتارى بدون دردسر و گرفتارى زندگى كنند.»
مدير هاروارد گفت: «يكى از قهرمانان پرش با نيزه دانشگاه ادعا مى‏كند به لطف ماهاريشى روز به روز دارد به ارتفاع بيشترى مى‏پرد.»

«و تماشاچيان، هم كف مى‏زنند و هورا مى‏كشند.»

دختر من كه هميشه نقاش خوبى بوده، مى‏گويد به لطف ماهاريشى كارهايش بهتر شده است، و زنم كه زمان تحصيل در دانشگاه چيز مى‏نوشته، دوباره دست به قلم برده است. به من هم گفته‏اند اگر هر روز، روزى دو بار در اندرون خودم غواصى كنم در كار نويسندگى پيشرفت مى‏كنم و آثارم بامزه مى‏شوند.

اما چيزى كه مانع مراقبه خود من مى‏شود همانا تنبلى است. اول بايد از خانه بروم بيرون و بعد بايد بروم بوستون و چند شبى هم همان جا در بوستون بمانم. از اينها گذشته، گمان نكنم شجاعت و جديت آن را داشته باشم كه بلند شوم و گل و ميوه و دستمال تميز و هفتاد و پنج دلار به دست، بروم دم در آپارتمان يك آدم غريبه و خودم را معرفى كنم. و به همين دليل از بدجنسى مثلاً به زنم مى‏گويم: «اين چه جور آدم مقدسى است كه وقتى از اقتصاد حرف مى‏زند آدم خيال مى‏كند مدير اتحاديه توليدكنندگان آمده است و دارد سخنرانى مى‏كند؟»

و زنم مى‏گويد: «او كه خودش دلش نمى‏خواهد از اقتصاد حرف بزند؛ مجبورش مى‏كنند. رشته او كه اقتصاد نيست.»

با اين­كه مى‏گويم: «حالا چرا جناب ماهاريشى در خود هند كه مركز مراقبه جهان است راه به جايى نبرده است، اما در اسكانديناوى و آلمان غربى و بريتانيا و امريكا گل كرده؟»

مى‏گويد: «اينكه ديگر معلومه؛ دلايل آن خيلى زياد و خيلى پيچيده است.»

و من هم مى‏گويم: «شايد دليلش اين باشد كه مثل مديرهاى اتحاديه ملّى توليدكنندگان حرف مى‏زند.»

مى‏گويد: «تو يكى نظرت اين است.» چقدر اين زن مرا دوست دارد، دوست دارد. لبخند مى‏زند.

مى‏گويم: «اگر اين جريان به اين خوبى است، پس چرا جناب ماهاريشى يكراست نمى‏رود محله‏هاى فقيرنشين و بدبخت بيچاره‏ها را هدايت نمى‏كند؟ آنها كه از ما محتاج‏ترند.»

او هم مى‏گويد: «براى اينكه مى‏خواهد پيام خود را، هر چه زودتر به جهانيان برساند، و بهترين راه هم تبليغ آدم‏هاى متنفذ است.»

مى‏گويم: «مثل بيتل‏ها.»

مى‏گويد: «از آن جمله.»

«حالا مى‏فهمم چرا آدم‏هاى متنفذ ماهاريشى را به مسيح ترجيح مى‏دهند. حتم دارم اگر بيتل‏ها و خانم ميافارو مى‏رفتند پيش مسيح، بهشان مى‏گفت همه پول‏هايتان را ببخشيد به بدبخت بيچاره‏ها.»

و زنم لبخند تحويلم مى‏دهد.

 

 

--------------------------------------------------
پانوشت‏ها

1- يونيتاريست‏ها به خدا و مسيح اعتقاد دارند. بسيارى از زوايد عيسويت را كنار گذاشته‏اند، و مقام خدايى عيسى‏مسيح و تثليث را قبول ندارند.

2- Maharishi Mahesh.

3- Transcendental Meditation، در ايران به همان دو حرف اول آن يعنى TM (تى ام) مشهور شده است. معادل فارسى آن مى‏شود مراقبه متعالى يا فرارونده. ترافرازنده را آقاى دكتر اديب سلطانى براى Transcendental ساخته است.

4- Sergeant Friday.

5- خواستم ضبط انگليسى نام حضرت قدسى‏مآب سوامى را بنويسم ولى چون خيلى دال و دراز بود جا نشد. خواهش مى‏كنم به همين فارسى آن اكتفا بفرماييد.

6-. The Science of Being and Art of Living.

7- Schenectady

8- . Gideon Bible، گيدئون نام شخص و اكنون نام يك مؤسسه غيرانتفاعى است كه در اتاق هتل‏هاى كشورهاى مسيحى انجيل مجانى مى‏گذارد.

9- ميهمانى چاى بوستون در اصل متعلق به جنگ‏هاى استقلال امريكا است (اواخر سده هيجدهم)، كه امريكايى‏ها صندوق‏هاى چاى انگليسى‏ها را در بندرگاه بوستون به دريا ريختند.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 47 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت