Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - جدال
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 



از کتاب: داستان‌های کوتاه آمریکای لاتین/ترجمه‌ی عبدالله کوثری

جدال

یوسا


داشتیم مثل هر روز شنبه آبجومان را می‌خوردیم که سروکله‌ی لئونیداس در درگاه کافه‌ی «رودخانه» پیدا شد. از ریخت و قیافه‌اش پیدا بود که اتفاقی افتاده.

   لئون پرسید: «چی شده؟»

   لئونیداس صندلیی جلو کشید و کنار ما نشست.

   «دارم از تشنگی می‌میرم.»

   لیوانش را چنان لبالب کردم که آبجو سرریز کرد و روی میز ریخت.  لئونیداس خیلی آرام فوتی به لیوان کرد و دلخور و دمغ نشست و زل زد به حباب‌های آبجو. بعد لیوانش را برداشت و یک‌نفس تا ته سر کشید.

   با صدایی غریب گفت: «خوستو[1] امشب دعوا دارد.»

   ما لحظه‌ای ساکت ماندیم. لئون آبجوش را می‌خورد. بریسنیو[2] سیگاری روشن کرد.

   لئونیداس دوباره گفت: «به من گفت به‌‌تان خبر بدهم. می‌خواهد شما هم بیایید.»

   بالاخره بریسنیو پرسید: «ماجرا از چه قرار بود؟»

   «امروز بعدازظهر همدیگر را توی کاتاکائوس دیدند.» لئونیداس پیشانی‌اش را پاک کرد و خودش را با دست باد زد. چند قطره عرق از دستش به کف کافه افتاد. «بقیه‌ش را هم که خودتان می‌دانید.»

   لئون گفت: «اگرقرار باشد دعوا کنند، این جوری بهتر است، با قاعده و قانون. بیخودی هم نباید هول کنیم. خوستو می‌داند چه‌کار کند.»

   لئونیداس با حواس پرت حرفش را تصدیق کرد: «آره، شاید این جوری بهتر باشد.»

   بطری‌ها خالی شده بود. نسیمی می‌وزید؛ از چند دقیقه‌ی پیش دیگر گوش‌مان به دسته‌ی موزیک پادگان گرائو که در میدان هنرنمایی می‌کرد، نبود. پل پر از آدمی‌هایی بود که از کنسرت در هوای آزاد برمی‌گشتند و زوج‌هایی که در سایه‌ی دیواره‌های پایینِ پل پناه گرفته بودند از پناهگاه درمی‌آمدند. کلی از جماعت به طرف کافه‌ی رودخانه راه افتاده بودند. چندنفرشان آمدند توی کافه. تا چشم به‌هم بزنی، کافه‌ی پیاده‌رو پر شد از زن و مرد که بلندبلند حرف می‌زدند و می‌خندیدند.

   لئون گفت: «ساعت تقریباً نه است. بهتر است راه بیفتیم.»

   لئونیداس گفت: «خب، بچه‌ها، ممنون از آبجو.»

   از کافه زدیم بیرون.

   بریسنیو پرسید: «قرار است کنار "کَلَک" باشد، مگر نه؟»

   «آره، ساعت یازده، خوستو ساعت ده و نیم می‌آید سراغ شما. همین‌جا.»

   پیرمرد دستی به خداحافظی تکان داد و در خیابان کاستیا به را ه افتاد. خانه‌اش در حومه‌ی شهر بود، همان‌جا که تپه‌های شنی شروع می‌شد. کلبه‌اش تک و تنها افتاده بود، جوری که انگار برای دفاع از شهر آن‌جا ایستاده. رفتیم طرف میدان. بفهمی نفهمی خالی شده بود. نرسیده به هتل توریست چندتا جوانک بلندبلند جروبحث می‌کردند. رد که می‌شدیم، چشم‌مان به دختری افتاد که وسط معرکه ایستاده بود و لبخند می‌زد. خوشگل بود، و قیافه‌اش داد می‌زد که دارد حسابی کیف می‌کند.

   بریسنیو یکباره به حرف درآمد: «چلاقه حتماً می‌کشدش.»

   لئون پرید به‌اش: «خفه شو!»

   کنج خیابان، کنار کلیسا، از هم جدا شدیم و هر کدام به راه خودمان رفتیم. تند و فرز خودم را رساندم به خانه هیچ کس خانه نبود. لباس کارم را پوشیدم و دوتا پولوور هم روش. چاقو را توی دستمال پیچیدم و توی جیب عقب شلوارم قایم کردم. داشتم بیرون می‌آمدم که به زنم برخوردم، تازه رسیده بود دم در.

   پرسید: «باز داری می‌ری بیرون؟»

   «آره. یک کاری دارم باهاس به‌اش برسم.»

   پسرمان توی بغلش خوابش برده بود، جوری که پیش خودم فکر کردم مرده.

   زنم ول نمی‌کرد: «باید صبح زود بلندشی. یکشنبه‌ها کار می‌کنی. یادت باشد.»

   به‌اش گفتم: «غصه‌اش را نخور. چند دقیقه‌ی دیگر برمی‌گردم.»

   دوباره به کافه‌ی رودخانه برگشتم و همان‌جا گرفتم نشستم. آبجو و ساندویچی سفارش دادم که تمامش نکردم. اشتهام کور شده بود. یکی زد روی شانه‌ام. موسس[3]، صاحب کافه، بود.

   «دعواست؟»

   «آره. قرار است کنار کَلَک باشد. صداش را درنیار.»

   گفت: «لازم نیست نصیحتم کنی. خودم چند دقیقه‌ی پیش شنیدم. دلم برای خوستو می‌سوزد، اما چه کارش می‌شود کرد، خودش چند وقتی هست که دنبال شر می‌گردد. چلاقه هم آدم پر حوصله‌ای نیست ـ این را دیگر همه‌مان می‌دانیم.»

   «چلاقه آدم عوضیِ گُهی‌ست.»

   «یک وفتی رفیقت بود...» موسس می‌خواست سر حرف را باز کند، اما جلو خودش را گرفت.

   یک نفر از میزهای پیاده‌رو صداش می‌زد، از کافه بیرون رفت، اما چند دقیقه‌ی بعد باز بغل دست من ایستاده بود.

   «می‌خواهی من بروم؟»

   «نه. بروبچه‌های خودمان هستند، ممنون.»

   «باشد. اگر کمکی از من ساخته بود بگو. خوستو رفیق من هم هست.»

   بی‌اجازه جرعه‌ای از آبجوی من خورد. «دیشب چلاقه با دارودسته‌ش اینجا بود. فقط و فقط حرف خوستو را می‌زد، قسم می‌خورد قیمه‌قیمه‌اش می‌کند. من خداخدا می‌کردم سروکله‌ی شماها اینجا پیدا نشود.»

   گفتم: «خوش داشتم چلاقه را ببینم. وقتی می‌زند به سرش قیافه‌اش خیلی خنده‌دار می‌شود.»

   موسس خندید: «دیشب عین جن شده بود. دک‌وپوزش این قدر بدریخت است که محال است نگاه‌اش کنی و بالا نیاری.»

   آبجوم را تمام کردم و رفتم بیرون تا کنار رودخانه قدم بزنم، اما دم درِ کافه خوستو را دیدم که تک و تنها کنار میزی در پیاده‌رو نشسته بود. کفش ورزشی پاش بود و پولووری پوشیده بود که تا گوشش بالا می‌آمد. از پهلو که نگاهش می‌کردی توی تاریکیِ بیرون کافه، انگار بچه‌ای بود یا زنی. از دیدِ من خطوط ظریف و پرنرمش بود. صدای پای مرا که شنید رو برگرداند و زخم کبود آن طرف صورتش را نشانم داد، زخمی که از گوشه‌ی دهنش تا پیشانی‌اش بالا رفته بود. (بعضی‌ها می‌گویند این زخم یادگار ضربه‌ای است که وقتی بچه بوده توی دعوا خورده، اما لئونیداس اصرار دارد که این مال آن روزی است که سیل راه افتاد و این کبودی هم به خاطر ترس مادرش است که یکباره دیده بود آب تا درِ خانه‌اش بالا آمده.)

   گفت: «همین الان رسیدم. از بقیه چه خبر؟»

   «می‌آیند. باهاس همین حالا توی راه باشند.»

   خوستو زل زده بود به من. انگار می‌خواست لبخند بزند، اما قیافه‌اش جدی شد و سرش را برگرداند.

   «ماجرای امروز بعدازظهر چی بود؟»

   شانه‌ای بالا انداخت و حرکتی کرد که نفهمیدم یعنی چی.

   «توی کافه‌ی گاری غرق شده به هم برخوردیم. رفته بودم آنجا تا یکی دو گیلاس بزنم که یک دفعه با چلاقه و دارودسته‌ش رو در رو شدم. ملتفتی؟ اگر کشیش پادرمیانی نکرده بود همان‌جا گلوم را بریده بودند. عین سگ پریدند به من. عین سگ هار. کشیش جدامان کرد.»

    چلاقه نعره زد: «به تو می‌گویند مرد؟»

   خوستو فریاد زد: «آره مَردَم، بیشتر از تو هم مَردَم.»

   کشیش گفت: «ساکت وحشی‌ها !»

   چلاقه گفت: «پس قرارمان امشب کنار کلک؟»

   خوستو گفت: «باشد.»

   مشتری‌های کافه بیشترشان رفته بودند. چندتایی هنوز توی کافه بودند، اما ما بیرون نشسته بودیم، تنها بودیم.

   گفتم: «این را برات آوردم.» و دستمال را دادم به‌اش.

   خوستو چاقو را باز کرد و سبک‌سنگین‌اش کرد. تیغه‌ی چاقو درست اندازه‌ی دست‌اش بود، از مچ تا نوک انگشت‌هاش. بعد چاقویی از جیبش درآورد و دوتا چاقو را با هم مقایسه کرد.

   گفت: «عین ‌هم‌اند. مال خودم را برمی‌دارم.»

   آبجویی سفارش داد که بی‌هیچ حرفی خوردیم، فقط سیگار می‌کشیدیم.

   خوستو گفت: «من که ساعت ندارم، اما لابد از ده گذشته. پاشو برویم سر راهِ بچه‌ها.»

   روی پل برخوردیم به بریسنیو و لئون. با خوستو سلام علیک کردند و دست دادند.

   لئون گفت: «گوش کن داداش! حتم دارم ریزریزش می‌کنی.»

   بریسنیو گفت: « این‌که دیگر گفتن ندارد. چلاقه دستش به‌ات نمی‌رسد.»

   هر دوشان همان لباس قبلی تن‌شان بود، این‌جور که پیدا بود با هم قرار گذاشته بودند جلو خوستو خودشان را خاطرجمع و بی‌خیال نشان بدهند.

   لئون گفت: «از این راه برویم پایین نزدیک‌تر است.»

   خوستو گفت: «نه. دور بزنیم. خوش ندارم پام توی این گیرودار بشکند.»

   ترسش بیخود بود، چون همیشه از پایه‌های فولادی پل می‌گرفتیم و پایین می‌رفتیم و خودمان را به کنار رود می‌رساندیم. توی خیابان راه افتادیم، رفتیم طرف راست و مدتی ساکت و بی‌حرف راه رفتیم. وقتی داشتیم از کوره‌راه باریک به طرف رود پایین می‌رفتیم بریسنیو پاش لغزید و افتاد. ماسه‌ها ولرم بودند و پای‌مان توی آنها فرو می‌رفت، انگار که داشتیم روی دریایی از پنبه راه می‌رفتیم. لئون چشم‌هاش را تیز کرد و نگاهی به آسمان انداخت.

   گفت: «کلی ابر توی آسمان است. امشب ماه زیاد کمک‌مان نمی‌کند.»

   خوستو گفت: «خودمان آتش روشن می‌کنیم.»

   گفتم: «مگر خل شده‌ای؟ می‌خواهی پلیس بیاید سروقت‌مان؟»

   بریسنیو گفت: «می‌شود یک‌کارش بکنیم. می‌شود بیندازیمش به فردا. توی این تاریکی که نمی‌شود دعوا بکنند.» اما خودش اعتقادی به حرفش نداشت.

   هیچ‌کس جوابش نداد و او هم حرفش را درز گرفت.

   لئون گفت: «کَلَک اینجاست.»

   روز و روزگاری ـ هیچ‌کس نمی‌دانست چه زمانی ـ درختی توی بستر رود افتاده بود و آن‌قدر بزرگ بود که سه‌چهارم عرض رودخانه را گرفته بود. درخت آن‌قدر سنگین بود که وقتی زیر آب رفت، آب زورش نرسید بلندش کند. فقط چندمتری جلوتر بردش. این‌جوری بود که هر سال این درخت کَمَکی از شهر دورتر می‌شد. معلوم نبود چه کسی اسمش را کَلَک گذاشته بود، اما همه به همین اسم به‌اش اشاره می‌کردند.

   لئون گفت: «هیچ نشده همه‌شان اینجا هستند.»

   ما چندمتری دورتر از کلک ایستادیم. در نور بی‌رمق شب، نمی‌شد از صورت‌شان تشخیص بدهیم کی‌ها به انتظارمان هستند، فقط پرهیب‌شان را می‌دیدیم. پنج نفر بودند. خودم شمردم، سعی کردم چلاقه را توشان پیدا کنم، اما بی‌فایده بود.

   خوستو به‌ام گفت: «تو برو.»

   یواش یواش رفتم طرف تنه‌ی درخت، سعی کردم قیافه‌ی آرامی به خودم بگیرم.

   یکی داد زد: «واستا. کی هستی؟»

   فریاد زدم: «خولیان. خولیان اوئرتاس.[4] مگر کوری؟»

   هیکلی ریزه‌میزه به طرفم آمد. چالوپاس بود.

   گفت: «داشتیم می‌رفتیم. فکر کردیم خوستو کوچولو رفته پیش پلیس تا هواش را داشته باشند.»

   بی‌اعتنا به حرف او داد زدم: «می‌خواهم با یک مرد طرف بشوم. نه با این کوتوله.»

   چالوپاس با لحنی گزنده گفت: «یعنی خیلی جیگر داری؟»

   چلاقه صداش بلند شد: «ساکت!» همه‌شان آمده بودند جلو، چلاقه آمد طرف من. بلندقد بود، خیلی درازتر از بقیه. توی تاریکی صورتش را نمی‌دیدم اما می‌شد مجسمش بکنم، صورتی پر از جوش، پوستش زیتونیِ تیره و بی‌ریش، دوتا چشم ریزش مثل دوتا نقطه توی یک تکه گوشت که گونه‌های برجسته‌اش آن را دو قسمت می‌کرد فرو رفته بود، لب‌هاش مثل دوتا انگشت کلفت آویزان بود، چانه‌اش مثل پوزه‌ی ایگوانا سه‌گوش بود. پای چپش می‌لنگید. مردم می‌گفتند زخمی مثل صلیب روی همان پاش دارد، یادگار خوکی بود که توی خواب به‌اش حمله کرده بود، اما هیچ‌کس آن زخم را ندیده بود.

   چلاقه با صدای خش‌دارش پرسید: «چرا لئونیداس را آوردید؟»

   «لئونیداس؟ کی لئونیداس را آورده؟»

   چلاقه با انگشت به سمتی اشاره کرد. پیرمرد چندمتری عقب‌تر توی ماسه‌ها ایستاده بود، وقتی اسم خودش را شنید جلوتر آمد.

   گفت: «کاری با من داشتی؟» راست زل زده بود به چلاقه. «لازم نبود اینها بیارندم، خودم آمدم با همین دوتا پام، چون خوش داشتم بیام. اگر دنبال بهانه می‌گردی که نجنگی، بگو.»

   چلاقه قبل از این‌که جوابش را بدهد، مکثی کرد. فکر کردم همین حالاست که چندتا کلفت نثار پیرمرد بکند، این بود که تند و فرز دستم را بردم روی جیب عقبم.

   چلاقه با لحنی دوستانه گفت: «خودت را قاطی این دعوا نکن پدرجان. من با تو طرف نیستم.»

   لئونیداس گفت: «فکر نکن خیلی پیرم. خیلی بهتر از تو راه می‌رم.»

   چلاقه گفت: «قبول پدرجان. حرفت را باور می‌کنم.» بعد رو کرد به من: «حاضری؟»

   «آره به رفیقات بگو خودشان را قاطی نکنند، والا کارشان زار می‌شود.»

   چلاقه خندید. «خولیان خودت می‌دانی که من به کسی احتیاج ندارم. به‌خصوص امروز. خاطرت جمع باشد.»

   یکی از مردهایی هم که پشت سر چلاقه بود خندید. چلاقه چیزی را به طرف من دراز کرد. دستم را دراز کردم. تیغه‌ی چاقوش بیرون زده بود و من چاقو را از طرف تیزش گرفتم. خراش کوچکی در کف دستم احساس کردم و تمام تنم لرزید. آن فلز مثل یک تکه یخ بود.

   «پدرجان کبریت داری؟»

   لئونیداس کبریتی کشید و آن را  آن‌قدر میان انگشت‌هاش نگاه داشت که شعله‌اش به نوک انگشت‌هاش رسید. توی نور لرزان کبریت چاقو را درست و حسابی ورانداز کردم. پهنا و درازای تیغه‌اش را اندازه گرفتم. لبه‌ی تیغه و وزنش را سنجیدم. گفتم: «ایرادی ندارد.»

   چلاقه دستور داد: «چونگا، بیا با این برو.»

   چونگا آمد میان من و لئونیداس. وقتی به بچه‌های خودمان رسیدیم بریسنیو داشت سیگار می‌کشید و با هر پُکی که می‌زد یک لحظه صورت خوستو، تودار و با لب‌های به هم فشرده، صورت لئون که داشت چیزی، شاید یک ساقه‌ی علف، را می‌جوید و صورت خود بریسنیو، خیس عرق، روشن می‌شد.

   خوستو با عصبانیت پرسید: «کی گفت که تو بیایی اینجا؟»

   لئونیداس با صدای بلند جوابش را داد: «هیچ‌کی به‌ام نگفت. آمدم، چون دلم می‌خواست. حالا دیگر از من بازخواست می‌کنی؟»

   خوستو جوابی نداد. به‌اش اشاره‌ای کردم و چونگا را نشانش دادم، که کمی عقب‌تر ایستاده بود. خوستو چاقوش را درآورد و پرت کرد. چاقو نزدیک پای چونگا به زمین افتاد و او خودش را عقب کشید.

   گفتم: «می‌بخشی.» بعد خم شدم و کورمال‌کورمال توی ماسه‌ها دنبال چاقو گشتم. «نشد بگیرمش. بیا اینه‌ها.»

   چونگا گفت: «چند دقیقه‌ی دیگر نمک ریختن از یادت می‌رود.»

   بعد او هم درست مثل من توی نور کبریت انگشت به تیغه‌ی چاقو کشید و به ما برش گرداند، بی یک کلمه حرف با قدم‌های بلند رفت طرف کلک. چند دقیقه‌ای ساکت ماندیم، عطر بوته‌های پنبه‌ی مزرعه‌ی نزدیک را که بادی گرم از طرف پل با خودش می‌آورد، در سینه فرو می‌دادیم. در دو طرف بستر رود نور چشمک‌زن چراغ‌های شهر پیدا بود. سکوت تقریباً همه‌جا را گرفته بود، گاه‌به‌گاه عوعو یا ناله‌ی سگ‌ها سکوت را می‌شکست.

   صدایی از آن طرف فریاد زد: «حاضر؟»

   من با فریاد جواب دادم: «حاضر.»

   خش‌خش و پچ‌پچه‌ای از میان مردهایی که کنار کلک بودند بلند شد. بعد سایه‌ای لنگان‌لنگان به طرف مرکز فضایی آمد که ما دو گروه مشخص کرده بودیم. دیدم که چلاقه زمین را با پاش امتحان می‌کند، می‌خواست ببیند سنگی یا سوراخی آنجا هست یا نه. نگاهم به دنبال خوستو می‌گشت؛ لئون و بریسنیو دست‌هاشان را گذاشته بودند روی شانه‌ی او. خوستو تروفرز از آنها کنار کشید. کنار من که رسید لبخند زد. دستم را دراز کردم به طرفش. داشت عقب می‌آمد که لئونیداس پرید و شانه‌هاش را گرفت. پیرمرد پانچوش را که به پشت انداخته بود درآورد. ایستاد کنار من.

   «به‌اش نزدیک نشو، یک آن هم که شده نزدیک نشو.» پیرمرد آهسته حرف می‌زد، صداش بفهمی نفهمی می‌لرزید. «همیشه فاصله‌ات را حفظ کن. این‌قدر دوروبرش برقص تا خسته‌اش کنی. بیشتر از هرجات، مواظب شکم و صورتت باش. بازوت همیشه باید بالا باشد. خودت را خم کن، پات روی زمین محکم باشد. اگر پات لیز خورد و افتادی، توی هوا لگد بپران تا خودش را کنار بکشد... خب، راه بیفت مرد باش.»

   خستو سرش را پایین انداخته بود و به حرف‌های لئونیداس گوش می‌داد. فکر کردم الان است که پیرمرد را بغل کند، اما فقط حرکتی تند و فرز به خودش داد. پانچو را از دست پیرمرد گرفت و پیچید دور بازوی خودش. بعد از ما جدا شد، با قدم‌هایی و سری بالاگرفته، روی ماسه‌ها راه می‌رفت. همین طور که از ما دور می شد آن تکه فلز کوتاه که در دست راستش بود، برق می‌زد. خوستو دو سه قدم مانده به چلاقه ایستاد.

   چند لحظه‌ای هر دوشان بی‌حرکت ایستادند، حتماً داشتند با چشم‌هاشان به هم می‌گفتند چقدر از هم نفرت دارند، همدیگر را ورانداز می‌کردند، عضلات‌شان زیر لباس کشیده شده بود، دست راست‌شان دسته‌ی چاقو را محکم گرفته بود. از دور، نیمه‌پنهان در تاریکی شب، این قدرها به دو تا مردِ آماده‌ی جدال شبیه نبودند، بیشتر به دو تا مجسمه می‌ماندند که سایه‌شان بر پارچه‌ای سیاه افتاده باشد، یا مثل دوتا درخت خرنوبِ جوان و محکمِ کنار رودخانه که سایه‌شان نه بر ماسه‌ها، که بر هوا افتاده بود.

   انگار که فرمانی شنیده باشند، هر دوشان همزمان به حرکت افتادند. شاید خوستو یک ثانیه زودتر راه افتاد. بعد همان‌جا که بود، شروع کرد به جنباندن تمام بدنش، از زانو تا شانه، چلاقه هم از او تقلید کرد، او هم خودش را می‌جنباند بی آن‌که پاهاش را باز کند. حالت بدن‌شان عین هم بود، بازوی راست دراز به جلو، آرنج کمی خم شده، دست‌ها مستقیم رو به میان تنه‌ی حریف، و بازوی چپ، به اندازه‌ای بی‌تناسب و غول‌آسا پیچیده در پانچو و مثل سپر تا مقابل صورت بالا آمده. اول فقط تنه‌شان تکان می‌خورد، سر و پا و دست ثابت بود. بفهمی نفهمی هر دو به جلو خم شده بودند، بدن‌شان قوس برداشته بود، پاهاشان را جوری خم می‌کردند که انگار می‌خواهند توی آب شیرجه بزنند. چلاقه اول حمله کرد. یکباره جلو پرید، دستش دایره‌ای سریع توی هوا کشید. از کنار خستو رد شد، اما زخمی نزد، چاقو نصف مسیرش را رفته بود که خستو جلد و چابک چرخی زد. بی‌آن‌که دست چپش را پایین بیارد دایره‌ای به دور مرد زد، نرم و سبک روی ماسه‌ می‌لغزید و یکسر سرعتش را بیشتر می‌کرد. چلاقه درجا می‌چرخید. خودش را خم کرده بود، همان‌طور که چشم به مسیر حریف داشت دور خودش می‌چرخید و می‌چرخید، و مثل آدمی افسون شده چشمش به حرکت حریف بود. خوستو یک‌هو راست ایستاد. دیدیم که تمام تنه‌اش را روی حریف انداخت و مثل برق سر جاش برگشت.

   بریسنیو گفت: «آها زخمیش کرد.»

   لئونیداس گفت: «زد به شانه‌ش. اما همچو زخمی نبود.»

   چلاقه آخ هم نگفت، همان‌طور سر جاش ایستاده بود و خودش را می‌جنباند، اما خوستو دیگر دور او نمی‌چرخید، یکسر به‌اش حمله می‌برد و باز عقب می‌نشست، پانچو را تکان می‌داد، دست محافظش را پایین می‌انداخت و باز بالا می‌برد، تنه‌اش را جلو می‌داد و پس می‌کشید، نرم و لغزان، تند و چابک، حریف را وسوسه می‌کرد و پس می‌راند، درست مثل زنی شهوت‌زده. می‌خواست حریف را گیج کند، اما چلاقه هم تجربه داشت و هم فوت و فن بلد بود. همان‌طور که به جلو خم شده بود خودش را پس کشید و از آن دایره بیرون آمد، خوستو را واداشت که کمی مکث کند و بعد دنبال او بیفتد، با قدم‌های کوتاه تعقیبش کند. خوستو گردنش را جلو داده بود، صورتش را با پانچویی که دور بازوش بسته بود محافظت می‌کرد. چلاقه عقب کشید، پاش را به زمین کشید، آن‌قدر خودش را پایین کشیده بود که کم مانده بود زانوهاش به ماسه‌ها برسد. خوستو دوبار دستش را به جلو پراند، اما هر دوبار هوا را زخم زد. «این‌قدر به‌اش نزدیک نشو.» لئونیداس بود، کنار من ایستاده بود و صداش آن‌قدر یواش بود که فقط من حرفش را شنیدم. درست همین وقت آن شبح ـ سایه‌ی کژوکوله و پت و پهنی که مثل کرم خودش را جمع کرده بود ـ تند و فرز قد راست کرد و چنان حمله‌ای برد که خوستو را از دید ما پنهان کرد. یک ثانیه، دو ثانیه، شاید هم سه ثانیه نفس توی سینه‌ی ما حبس شد، نگاه‌مان به پرهیبِ عظیمِ دو حریف بود که به هم پیچیده بودند، صدای کوتاهی شنیدیم، اولین صدایی که توی این جدال بلند شده بود، صدایی مثل باد گلو. یک لحظه بعد، از یک طرفِ آن سایه‌ی غول‌آسا سایه‌ی دیگری جدا شد، این یکی باریک‌تر و خوش‌قواره‌تر بود، با دو جست، دیواری نامریی میان دو حریف کشید. این دفعه چلاقه بود که چرخ می‌زد، پای راستش را برمی‌داشت و پای چپ‌ را به دنبال می‌کشید. چشم‌هام را تنگ کردم تا آن تاریکی را بشکافم و از رنگ و روی خوستو بفهمم آن چند ثانیه که دو حریف مثل عاشق و معشوق به هم چسبیده و یکی شده بودند چه اتفاقی افتاده بود، اما چیزی نفهمیدم. لئونیداس با صدایی آهسته گفت: «خودت را بکش کنار. لامصب، چرا این‌قدر جلو می‌ری؟» انگار نسیمی که تازه شروع شده بود این پیغام پنهانی را به خوستو رساند، چون او هم مثل چلاقه افتاد به ورجه وورجه. هر دو حریف تند و فرز، چشم دوخته به هم، خشمگین، از دفاع به حمله می‌رفتند و از حمله به دفاع، چابک مثل صاعقه می‌جنبیدند، اما هیچ یک گول ترفندهای حریف را نمی‌خورد. اگر حریف یک‌هو دستش را تکان می‌داد و جوری می‌گرفتش که انگار بخواهد سنگ پرت کند، اما قصد زدن نداشت و فقط می‌خواست راه حریف را ببندد، گیجش کند و سپر صورتش را کنار بزند، آن یکی بی‌اختیار جوابش را می‌داد، بی آن‌که از جا تکان بخورد دست چپش را بالاتر می‌برد. نمی‌شد صورت‌شان را ببینم، اما چشم‌هام را بستم و این جوری می‌دیدم‌شان، اگر وسط معرکه هم بودم به این خوبی نمی‌دیدم. چلاقه خیس عرق شده بود، ذهنش بسته بود، چشم‌های خوک‌وارش زیر پلک‌هاش مثل آتش شعله می‌کشید، پوستش مرتعش شده بود، پره‌های بینی پخ‌اش و شکاف دهنش لرزشی عجیب داشت. خوستو با همان حالت ریشخندآمیز که از زور خشم شدیدتر هم شده بود، و با لب‌هایی خیس از نفرت و خستگی. چشم‌هام را به موقع باز کردم و دیدم خوستو، دیوانه‌وار و چشم‌بسته خودش را به‌سوی حریف انداخت، و با این کار فرصت هر کاری به او داد، صورتش را جلو برد، هیکلش را در دسترس حریف گذاشت. خشم و بی‌تابی از زمین بلندش کرد، لحظه‌ای در هوا نگاهش داشت، جوری که می‌شد روی هوا ببینیش، بعد با شدت هرچه تمام‌تر روی شکارش افتاد. این حمله‌ی وحشیانه لابد چلاقه را غافلگیر کرد، چون یک آن دست‌وپاش را گم کرد، و وقتی خم شد و دستش را مثل پیکان دراز کرد، آن تیغه‌ی براق که ما در خیال خودمان ردش را می‌گرفتیم، از دیدمان پنهان شد، و ما فهمیدیم که حمله‌ی بی‌هوای خوستو به هدر رفته. یکباره، شب که دور و برمان را گرفته بود، پر شد از غرش‌هایی که مثل جرقه از دو حریف برمی‌جست و خون را توی رگ‌هامان می‌بست. آن وقت نفهمیدیم، هیچ وقت هم نخواهیم فهمید، که آن دو نفر تا کی مثل شکلی چند وجهی به هم پیچیده بودند، اما بی‌آن‌که بدانیم دست کدام‌شان بود که ضربه می‌زد و گلوی کدام‌شان بود که آن غرش‌های پشت‌سرهم را بیرون می‌داد، تیغه‌ی لخت چاقو را می‌دیدیم که پی‌درپی توی هوا بلند می‌شود، رو به آسمان یا توی تاریکی پیچ‌وتاب می‌خورد، بعد به سمت پهلوهای آنها پایین می‌آمد. تند و سریع، برق‌زنان، به چشم می‌آمد و ناپدید می‌شد یا توی تاریکی شب چرخی می‌زد، درست مثل چشم‌بندیِ شعبده‌بازها.

   توی آن اوضاع لابد همه‌مان با دهان باز مات‌مان برده بود، منتظر بودیم، نفس‌مان می‌گرفت، چشم‌مان بیرون زده بود، شاید زیرلب چیزی می‌پراندیم، تا وقتی که آن هرم انسانی ترک برداشت، یکباره با شکافی نادیدنی از وسط باز شد، دو حریف پس نشستند، انگار آهن‌ربایی از پشت کشیدشان، یک‌هو از هم جدا شدند. یک‌متری از هم فاصله گرفته بودند و نفس‌نفس می‌زدند. صدای لئون درآمد که «باید جلوشان را بگیریم. بس است دیگر.» اما هنوز راه نیفتاده بودیم که چلاقه مثل شهاب از جاش پرید. خوستو خودش را کنار نکشید و هر دوشان غلت‌زنان افتادند روی زمین. روی ماسه‌ها به هم پیچیدند، روی هم افتادند، با ضربه‌هاشان، با نفس‌نفس‌هاشان هوا را جر می‌دادند. این دفعه جدال‌شان خیلی زود تمام شد. چیزی نگذشته هر دوشان درازبه‌دراز توی بستر رود افتادند، انگار خواب‌شان برده بود. داشتم خیز برمی‌داشتم که بروم طرف آنها، اما یک نفر، انگار که فکرم را خوانده باشد، یکباره بلند شد و کنار مرد افتاده ایستاد، بدتر از هر مستی خم و راست می‌شد. چلاقه بود.

   توی آن کشمکش پانچوهاشان را انداخته بودند و حالا پانچوها مثل سنگ‌هایی پر از پستی و بلندی آن طرف‌تر افتاده بود. لئون گفت: «برویم.» اما این بار هم چیزی پیش آمد که سر جای‌مان ماندیم. خوستو داشت با زور و زحمت بلند می‌شد، تکیه‌ش روی دست راست بود و با دست دیگر صورتش را پوشانده بود، انگار می‌خواست منظره‌ی ترسناکی را از جلو چشمش پس بزند. وقتی خوستو بلند شد، چلاقه چندقدمی پس نشست. خوستو خم‌وراست می‌شد. هنوز دستش را از روی صورتش برنداشته بود. بعد صدایی شنیدیم که همه‌مان می‌شناختیمش، اما اگر توی تاریکی غافلگیرمان می‌کرد به‌جاش نمی‌آوردیم.

   چلاقه داد زد: «خولیان! بگو دست بردارد.»

   برگشتم تا نگاهی به لئونیداس بیندازم، اما صورت لئون جلو چشمم را گرفته بود. لئون با حالتی وحشت‌زده صحنه را تماشا می‌کرد. دوباره سرم را برگرداندم و دیدم باز به هم چسبیده‌اند. بی‌بروبرگرد، خوستو که از صدای چلاقه کفری شده بود، درست همان وقت که من چشم از آن دو نفر برداشتم با همه‌ی دردی که داشت، با همه‌ی تلخی شکست، ته‌مانده‌ی توش و توانش را جمع کرده بود و خودش را روی حریف انداخته بود. چلاقه جستی به عقب زد و خیلی راحت از آن حمله‌ی بی‌فایده‌ی عصبی جان در برد.

   چلاقه این بار با صدایی خشم‌آلود، به التماس افتاد: «لئونیداس به‌اش بگو ول کند.»

   لئونیداس درجا فریاد زد: «خفه شو، بجنگ.»

   خوستو دوباره حمله کرده بود. اما همه‌ی ما، به‌خصوص لئونیداس که سنی ازش گذشته بود و توی عمرش خیلی از این جدال‌ها دیده بود، می‌دانستیم که دیگر کار از کار گذشته، می‌دانستیم دست‌های خوستو این قدر هم زور ندارد که خراشی بر پوستِ زیتونی رنگِ چلاقه بیندازد. با عذابی که از تهِ دلش درمی‌آمد و به دهانش می‌رسید و لب‌هاش را خشک می‌کرد، و حتا به چشم‌هاش می‌زد و تیره و تارشان می‌کرد، بی‌حال و بی‌رمق تقلا می‌کرد، ما داشتیم نگاهش می‌کردیم، و دیدیم که سایه توی خودش فرو رفت، مچاله شد و یک نفر با صدایی خشک روی ماسه‌ها افتاد.

   وقتی به جایی رسیدیم که خوستو افتاده بود، چلاقه و دارودسته‌اش، بی یک کلمه حرف، راه افتاده بودند و می‌رفتند. صورتم را چسباندم به سینه‌ش، اصلاً متوجه نشدم که مایع گرمی گردن و شانه‌ام را خیس کرد، دست‌هام را روی لباسش به شکمش می‌کشیدم، به پشتش می‌کشیدم، گاه به گاه دستم به جسمی وارفته و نمناک و سرد می‌خورد، درست مثل ماهی افتاده روی خاک. بریسنیو و لئون کت‌شان را درآوردند و با احتیاط تمام پیچیدند دور بدنش، بعد دست‌وپاش را گرفتند و بلندش کردند. من دنبال پانچوی لئونیداس می‌گشتم که چند قدم آن طرف‌تر افتاده بود، بعد بی‌آن‌که نگاه کنم، کورمال‌کورمال پانچو را کشیدم روی صورتش. بعد چهار نفری مثل تابوت گذاشتیمش روی شانه‌هامان و راه افتادیم، قدم‌هامان را با هم میزان کردیم، رفتیم طرف کوره‌راهی که از کنار رود بالا می‌رفت و به شهر می‌رسید.

   لئون گفت: «پیرمرد گریه نکن. من آدمی شجاع‌تر از پسر تو ندیدم. جدی می‌گویم.»

   لئونیداس جوابش را نداد. پشت سر من می‌آمد، نمی‌شد ببینمش.

   وقتی به اولین کلبه‌های کاستیا رسیدیم، پرسیدم: «لئونیداس، می‌خواهی تا خانه برسانیمش؟»

   پیرمرد فوراً جواب داد: «آره.» انگار اصلاً حرفم را نشنیده بود.

 

از کتاب: داستان‌های کوتاه آمریکای لاتین/ترجمه‌ی عبدالله کوثری

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 64 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت