آن طرف خیابان

 

جعفر مدرس صادقی


آن‌ طرف خیابان، درست روبه روی پنجره محبوبه‌ی شکرریز، یک نفر تکیه داده است به درخت و زل زده است به پنجره. محبوبه عصرها پرده‌ی پنجره‌اش را که رو به آفتاب است می‌کشد جلو و آفتاب که غروب می‌کند،‌ پرده را کنار می‌زند تا منظره‌ی غروب آفتاب و آسمان قرمز پشت ساختمان‌های آن‌طرف خیابان را از توی اتاقش تماشا کند. پرده پنجره‌اش را تا نیمه کنار زده است که او را می‌بیند. عقب عقب می‌رود به طرف کاناپه وسط اتاق و خودش را می‌اندازد روی کاناپه.

با همان نگاه اول، او را شناخته است: سیروس، یکی از عشاق سینه‌چاکش. از خود می‌پرسد «یخ نمی‌کنه توی این سرما؟» با تصویر خودش حرف می‌زند که کار استادش آقای مصفاست و بالای سر تلویزیون 21 اینچی‌اش، زده است به دیوار. آقای مصفا این نقاشی را دو سال‌ونیم پیش در کارگاه خودش از محبوبه کشید و به محبوبه هدیه داد و محبوبه از وقتی که آمد اینجا این نقاشی را زده است به دیوار اتاقش و مدام با او حرف می‌زند. محبوبه در کارگاه استاد، کنار یکی از تابلوهای طبیعت بی جان استاد، نشسته است و دستهاش را گذاشته است سر زانوهاش و دارد به بالا نگاه می‌کند- به چیزی بیرون چارچوب قاب. خود استاد، وقتی که محبوبه مدل شده بود، به محبوبه گفته بود «به کنج سقف نگاه کن و محبوبه هفت روز پیاپی و هر روزی چهار ساعت، به کنج تار عنکبوت بسته سقف کارگاه استاد نگاه کرده بود تا تابلو تمام شد. محبوبه توی تابلو شلوار جین رنگ و رفته ای پوشیده است با یک پیراهن قرمز آستین کوتاه که دو تا دگمه بالاییش باز مانده است و لبخند کودکانه و شادی به لب دارد. شبیه یکی از عکسهای دوره دانشجویی محبوبه است، بی آن که آقای مصفا آن عکس را دیده باشد. خود محبوبه هم نمی‌داند آن عکس کجاست، اما خوب یادش هست که آن عکس مال کی بود و خودش توی عکس چه ریختی بود.

پا می‌شود می‌رود دم پنجره و دوباره نگاهی می‌اندازد به آن‌طرف خیابان: خود خود سیروس. تکیه داده است به درخت و سیگاری گذاشته است گوشه لبش و حالا دارد کبریت می‌زند. چند تا کبریت می‌کشد که یکی یکی توی باد خاموش می‌شوند. دست هاش را دور کبریت می‌کشد که یکی یکی توی باد خاموش می‌شوند. دست هاش را دور کبریت حلقه می‌کند و تکانی به خودش می‌دهد تا پشتش به باد باشد. باد پر سر و صدایی از بعد ازظهر شروع شده و هوا ناگهان سد شده. سیروس کاپشن سفیدی پوشیده است با شلوار جین رنگ‌ورو رفته و کلاه بافتنی گرد. با همین ریخت و قیافه بود که آمده بود نمایشگاه. پرده را می‌کشد جلو و چراغ اتاق را روشن می‌کند. به تصویر خودش می‌گوید «تا کی باید تقاص خوشگلی تو را پس بدهم؟» خودش را می‌اندازد روی تختخواب و به سقف نگاه می‌کند.

حوصله هیچ کاری را ندارد. یک عالمه ظرف نشسته توی ظرفشویی روی هم تلنبار شده- ظرف های از صبح شنبه تا حالا. چیزی شبیه به سوسک-، شاید عنکبوت، چسبیده است به سقف. بوی گند از آشپزخانه، از مستراح و از همه جا بلند است. امروز سه شنبه است و از جمعه شب که شامش را خانه مادرش خورد و آمد توی اتاق خودش، از این جا بیرون نرفته است. بعدازظهر جمعه، تابلوهاش را از نمایشگاه تحویل گرفت و همه را بار زد و با وانت برد خانه مادرش. هیچ کدام از تابلوها فروش نرفته بود. مادرش معتقد بود به این دلیل هیچ کدام از تابلوها را نخریدند که قیمت‌ها زیادی بالا بود. قیمت گذاری تابلوها را محبوبه با نظارت استادش کرده بود. استادش معتقد بود که قیمت ها را باید بالا گذاشت تا مردم خیال نکنند که با یک نقاش تازه کار طرفند. مادرش وقتی که وانت پر از تابلو را جلوی در خانه‌اش دید، جا خورد. قرار نبود تابلوها را ببرد آنجا. مادرش توی دهانه در ایستاد و دستش را گرفت به دو طرف چارچوب در تا نگذارد هیچ تابلویی ببرند تو. گفت: «تو برای خودت منزل مستقل داری.»

منزل مستقل، همین اتاق کوچولویی ست که مادر محبوبه دو سال پیش برای محبوبه اجاره کرد. به قول دلال بنگاه معاملاتی، «سوییت»- اتاق کوچولویی با یک آشپزخانه اوپن و دستشویی و دوش و مستراح نقلی. مادر محبوبه این سوییت کوچولو را برای دختر هنرمندش گرفت تا مستقل زندگی کند و کارگاهی برای خودش ترتیب بدهد و نقاشی کند و نقاشی کند و شاگرد بگیرد و روی پای خود خودش بایستد و حالا چه معنی داشت که تابلوهای باد کرده‌اش را بیاورد خانه مادرش؟ «مگه توی خونه خودت جا نیست؟ مگه این تابلوها قبل از نمایشگاهت همونجا نبود؟»

«آره مادر. همونجا بود. کلافه ام نکن! من فعلاً دلم نمی‌خواد چشمم به این تابلوها بیفته.»

جروبحثی دم در خانه مادر محبوبه میان مادر و دختر در گرفت. محبوبه قول می‌داد که تابلوها را آخر هفته آینده ببرد توی اتاق خودش یا جای دیگری. فقط تا هفته بعدی.

«مگه تا هفته آینده چه اتفاقی قراره بیفته؟»

«بعداً بهت می گم. تو فقط یک هفته به من فرصت بده!»

راننده وانت حوصله‌اش سر رفته بود و داشت غر می‌زد. دو تا از تابلوها را گذاشته بود روی زمین و تابلوی سومی‌را تکیه داده بود به سپر عقب و بالاتکلیف بود. گفت: «خانم چه کار کنم؟ بذارم زمین یا ورشون دارم برم؟»

مادر محبوبه گفت: «نه آقا. برشون دار! می‌بری سر همین کوچه بالایی، بر خیابون اصلی، شماره سی‌ویک!» داشت آدرس محبوبه را می‌داد.

خواهرهای محبوبه آمدند بیرون و وساطت کردند.

«عیبی نداره. می‌ذاریمشون روی پشت بام.»

«پشت بام؟ که بارون بیاد، همه تابلوهارو خیس کنه؟» محبوبه اعتراض کرد و از پهلوی خواهرش نیشگونی گرفت.

خواهرش دست او را کنار زد و گفت: «عجب رویی داره! پس کجا بذاریم؟ توی اتاق پذیرایی؟»

«نه.»

«توی راهرو؟»

«نه.»

«توی آشپزخانه؟»

«نه. توی انباری.»

«توی انباری جا نیست.»

«خب بذارین توی اتاق مامان.»

«تو اتاق مامان جا نیست، می‌ذاریم تو حیاط.»

«نه. نه. توی حیاط بارون میاد، خیس میشه.»

«تا هفته آینده بارون نمیاد.»

«خب اصلاً بذارین همینجا، پشت در که آشغالی بیاد ببره.»

مادرش کوتاه آمد. گفت: «باشه. می‌ذارمشون توی اتاق خودم. به شرطی که تا آخر هفته آینده بیایی ببریشون. ما که خودت می‌دونی، جا نداریم. قرار شد تو خرت و پرت‌هاتو ببری توی خونه خودت.»

خانه مادر محبوبه چهار تا اتاق خواب دارد. یک اتاق اتاق مادر محبوبه است و سه تا اتاق دیگر مال سه تا خواهر محبوبه: هر خواهری یک اتاق. تا وقتی که محبوبه اینجا بود، هر دو تا خواهری توی یک اتاق می‌خوابید و یک اتاق هم به اصطلاح کارگاه محبوبه بود که خرت‌وپرت‌ها و تابلوهاش را توش می‌گذاشت و همانجا نقاشی می‌کشید و دوستهاش می‌آمدند و می‌رفتند. رفت‌و‌آمد دوستهای محبوبه و ریخت‌وپاش‌های او مزاحم خواهرها و مادرش بود و خود محبوبه هم از دست خواهرهای خودش کفری بود که ملاحظه او را نمی‌کردند و عصرها که هر سه تا خانه بودند، با سر و صدا و جیغ و ویغ دائمی، آرامش او را به هم می‌زدند. هر سه تا بزرگتر از محبوبه‌اند و هر سه تا زشت‌اند و هیچکدام شوهر نکرده‌اند. هر سه تا کار می‌کنند و سالهاست که دیگر سربار مادرشان نیستند. مادرشان بعد از مرگ پدر، با حقوق مستمری پدر، بچه‌ها را بزرگ کرد و حالا که بچه‌ها بزرگ شده‌اند و خودشان کار می‌کنند، دغدغه مالی دیگر ندارد: حقوق مستمری و خانه حیاط دار بزرگی که شوهرش برای او به جا گذاشته است برای این که چند سال باقی مانده عمرش را به راحتی سپری کند کافی‌ست. تنها دلواپسی و دغدغه ای که دارد دلواپسی و دغدغه دخترهاست: سه تا دختری که سن و سالی ازشان گذشته است، چهل ساله، سی و هشت ساله و سی و شش ساله و هنوز بختشان باز نشده و دختر سی‌ودو ساله ای که نیازمند است و هیچ درآمدی ندارد و هنوز سربار مادر است و هنوز برای مادرش خرج می‌تراشد.

نمایشگاه محبوبه هفتادوپنج هزار تومن خرج روی دست مادرش گذاشت: بیست‌وپنج هزار تومن بابت چاپ کارت دعوت برای روز افتتاح نمایشگاه و پنجاه هزار تومن هم بابت قابل برای نقاشی‌هایی که قاب نداشت.

روز افتتاح نمایشگاه شلوغ بود. پر از روشنفکر. همه با هم سلام و علیک می‌کردند و حرف می‌زدند و دیدارها تازه می‌شد. همه برای همین آمده بودند. هیچکس به نقاشی‌ها نگاه نمی‌کرد. فقط سیروس بود که از وقتی آمده بود، رفته بود توی بحر نقاشی‌ها و بعد هم آمد پهلوی محبوبه ایستاد و از پهلوی محبوبه تکان نخورد. می‌خواست به همه نشان بدهد که دوست نقاش است و با او روابط خیلی نزدیکی دارد. حتی محبوبه خبر داشت که به دوستهای خودش گفته بود که به زودی قرار است با هم ازدواج کنند. در حالیکه محبوبه هیچوقت چنین قولی به او نداده بود و خود سیروس هم هیچوقت جرات نکرده بود صحبت ازدواج را پیش بکشد. این همه روشنفکر و این همه تفسیرها و تحلیل‌های آبکی به چه درد می‌خورد؟ نقاش دلش می‌خواست تابلوهاش را بخرند. این روشنفکرهای آس و پاس سیاهی لشگر بودند، فقط حرف می‌زدند و بی آنکه کسی از آنها چیزی پرسیده باشد، اظهار نظر می‌کردند؛ اظهار نظرهای آبکی که مفت نمی‌ارزید.

وقتی که سرو کله آقای همایون و خانمش پیدا شد، محبوبه رفت جلو و با خوشرویی از این زن و شوهر هنرشناس استقبال کرد. اگر یک نفر توی این جمع بود که سرش به تنش می‌ارزید و می‌توانست حالی به نقاش بدهد، همین آقای همایون بود و بس. آقای همایون کلکسیونر بود و از همه نقاش‌های معاصر لااقل یک تابلو خریده بود. از محبوبه هم چند سال پیش، یک تابلو خریده بود. یکی از تابلوهای اولین نمایشگاه انفرادی‌اش.

ده دقیقه‌ای وقت آقای همایون و خانمش به احوالپرسی و خوش و بش گذشت. کسی نبود که آن دو تا را نشناسد. خانم همایون هم نقاش بود و داشت درباره نمایشگاه بعدی‌اش که قرار بود به زودی برگزار شود توضیحاتی به این و آن می‌داد. بعد، نوبت رسید به تماشا کردن تابلوها و هر دو با هم تابلوها را یکی یکی از دم در به دقت تماشا کردند و روبه روی هر تابلو مکث می‌کردند و گاهی با هم درباره تابلو حرف می‌زدند و مشورت می‌کردند. محبوبه مطمئن بود که به هرحال سر یکی از تابلوها به توافق می‌رسند و قند داشت توی دلش آب می‌شد. حتی یکی از تابلوها را می‌فروخت، هم خرج نمایشگاهش درمی‌آمد و هم می‌توانست رنگ و بوم و این جور چیزها برای خودش بخرد.

آقای همایون و خانمش یک دور کامل زدند و همه نقاشی‌ها را به دقت تماشا کردند و آمدند پهلوی نقاش. به اشاره نقاش، پیشخدمت نمایشگاه ظرف شیرینی را که وسط سالن بود برداشت و آورد به آنها تعارف کرد. یک سینی پر از آب پرتقال هم با لیوانهای یکبار مصرف دور سالن چرخاند که اول از همه با آن دو تعارف کرد و خود نقاش هم یکی برداشت و سیروس هم یکی برداشت.

آقای همایون شیرینی‌اش را خورد و یک جرعه از آب پرتقالش را سرکشد و شروع کرد به حرف زدن. از نقاش پرسید شما چرا این همه از این شاخ به آن شاخ می‌پرید و تا کی می‌خواهید به تجربه‌های مختلف ادامه بدهید؟

نقاش جوابی نداد. فقط سرش را تکان داد و خنده ای کرد و فکر می‌کرد این حرفها مقدمه‌ای باشد برای تعریف کردن از تابلوهای تازه‌اش که حال و هوای کاملاً متفاوتی با کارهای قبلی داشت.

آقای همایون تابلوهایی را که توی نمایشگاه بود به سه دسته تقسیم کرد. دسته اول تابلوهایی که در ادامه کارهای دوره اول نقاشی محبوبه بود و تلفیقی بود از اکسپرسیونیسم آلمانی و مینیاتور ایرانی. دسته بعدی کارهای آبستره بود که کاملاً با کارهای قبلی فرق داشت و دسته سوم نقاشی‌های رئالیستی براساس تصویرهایی از زندگی روزمره شهری که انگار از روی عکس کشیده بودند و خیلی شبیه کارهای بعضی نقاش‌های آمریکایی بود.

آقای همایون معتقد بود حالا، بعد از پنج سال که از اولین نمایشگاه نقاشی محبوبه می‌گذرد، او باید تجربه کردن را کنار بگذارد و راه خودش را پیدا کند و در همان راستا برود جلو.

سیروس هم وارد بحث شد و گفت فکر می‌کند نقاش باید تا آخر عمرش دست از تجربه کردن بر ندارد و محبوبه هم تازه اول کارش است و خیلی زود است که توی یک خط جا بیفتد و باید دستش باز باشد تا بتواند قابلیتهای خودش را در زمینه‌های مختلف آزمایش کند.

بحث آقای همایون با سیروس به درازا کشید و چند نفر دور و برشان جمع شدند و گوش می‌دادند. سیروس کم کم داشت احساساتی می‌شد و از این که آقای همایون به حرفهای او گوش نمی‌داد و فقط حرف خودش را می‌زد، کفرش درآمده بود. محبوبه شنید که با لحن خیلی تند و بی ادبانه‌ای به آقای همایون گفت: «می‌دونین چیه؟ اجازه بدین رک و پوست کنده خدمتتون عرض کنم، شما تجربه‌های جدیدو نمی‌پسندید. فقط دنبال کارهای جا افتاده می‌گردید که خیالتون راحت باشه. شما مجموعه بازید، نه هنرشناس.»

شاید سیروس می‌خواست با این حرف خودش را برای محبوبه لوس کند و نشان بدهد که چقدر خاطرخواه و کشته مرده اوست، اما کورخوانده بود.

محبوبه از فرط عصبانیت از آنها فاصله گرفت تا صدای آنها به گوشش نرسد. حرف نداشت اگر آقای همایون هنوز دودل بود و تصمیم خودش را نگرفته بود، با این حرفهای سیروس تصمیم خودش را می‌گرفت و امکان نداشت که تابلویی بخرد.

چند دقیقه بعد، آقای همایون و خانمش با چند جمله تعارف آمیز و آروزی موفقیت هرچه بیشتر برای نقاش، خداحافظی کردند و رفتند و این تنها امید محبوبه هم به باد رفت. محبوبه خودش را از جمعیت روشنفکرهای آس و پاس که همگی مشغول بحثهای سیاسی و اظهارنظرهای کارشناسانه درباره آخرین تحولات جهانی بودند کنار کشید و رفت توی دستشویی. این تنها جای امنی بود که وجود داشت. نیم ساعتی همانجا ماند. روسری‌اش را برداشت و توی آینه دستشویی نگاهی به خودش انداخت. دستی به موهاش کشید و موهاش را از روی پیشانی و گونه‌هاش کنار زد تا قرص صورتش کاملاً پیدا باشد. خدارا شکر، خدارا شکر! دلش می‌خواست روزی ده هزار مرتبه خدا را شکر کند که او را این همه زیبا آفریده بود. اما این زیبایی به چه درد می‌خورد؟ به جز دردسر هیچ فایده ای نداشت. خواهرهاش چشم دیدن او را نداشتند و به او حسودی شان می‌شد. خیال می‌کدند هزار تا کشته مرده دارد و هر چند صباحی یک نفر خرج او را می‌کشد و به این ترتیب هیچ دلیلی نداشت که او این همه مادرشان را بدوشد. دخترها هر سه تا کار می‌کردند و خرج خانه‌ها با آنها بود و مادرشان هرچه پول می‌گرفت، می‌داد به محبوبه. شاید هم تا حدودی حق با آنها بود. محبوبه تنها که می‌شد و خوب فکرش را می‌کرد، دلش به حال آنها می‌سوخت. از خودش می‌پرسید آخه تا کی این بی چاره‌ها باید تاوان زشتی شان را پس بدهند؟ تازگی‌ها مادرشان شروع کرده بود به غر زدن و از محبوبه خواهش می‌کرد کمتر ولخرجی کند و مگر مجبور است هر روز با آژانس این ور و آن ور برود و مگر مجبور ناهار و شامش را هر روز بیرون بخورد؟ می‌دانست که محبوبه هر وقت با یکی از عشاق سینه چاکش می‌رفت بیرون غذا می‌خورد، خودش پول غذا را می‌داد. می‌دانست که به جای آن که آنها خرجش را بدهند و این طرف و آن‌طرف ببرندش و مهمانش کنند، محبوبه خرج آنها را می‌داد و مهمانشان می‌کرد و چون خانه مستقل داشت، سر او خراب می‌شدند و تلپ می‌شدند و او بود که باید از آنها پذیرایی می‌کرد. محبوبه چه تقصیری داشت که عشاق سینه چاکش همه از دم جیبشان خالی بود و بی بو خاصیت بودند و آه نداشتند که با ناله سودا کنند و فقط حرف می‌زدند و حرف می‌زدند و حرف می‌زدند و بحث می‌کردند و روشنفکر بودند؟ کفرش از دست همه آنها درآمده بود و دلش نمی‌خواست ریخت هیچ کدامشان را ببیند.

از دستشویی که آمد بیرون، سیروس را دید که پهلوی چند تا روشنفکر آس و پاس دیگر ایستاده بود و حرف می‌زد. معلوم بود که منتظر بود محبوبه از دستشویی بیاید بیرون و از وقتی او را دید که آمد بیرون، چشم از او برنمی‌داشت و منتظر فرصت بود که خودش را از دست آنها خلاص کند و بیاید پیش او. از استاد خبری نبود. نیم ساعتی بیشتر به آخر وقت نمایشگاه باقی نمانده بود و هنوز استاد نیامده بود. همیشه استاد آخر وقت‌ها می‌رفت هر نمایشگاهی.

محبوبه رفت دم در و بیرون در نگاهی انداخت. بیرون در، چند نفری توی هوای آزاد ایستاده بودند و سیگار می‌کشیدند. نکند استاد توی این فاصله که او توی دستشویی بود آمده بود و دیده بود که هیچکس نیست که تحویلش بگیرد و رفته بود؟ از سیروس که داشت می‌آمد به طرف او و دهانش را باز کرده بود که چیزی بگوید، پرسید: «آقای مصفا نیامد؟»

سیروس نگاهی به دور و برش انداخت و گفت «نه، نیامد. از وقتی که من اینجا بودم که ندیدمش.»

محبوبه نچ نچ کرد و سرش را تکان داد و گفت: «وای! اصلاً حواسم نبود! تصمیم گرفته بودم که دیگر با تو حرف نزنم.»

سیروس‌هاج و واج مانده بود و با دهان باز به محبوبه نگاه می‌کرد. عینکش را برداشت و آمد جلوتر. بدون عینک حتی بی ریخت‌تر از با عینکش بود. با چشمهای ریز فرورفته و دماغ بزرگ و ابروهای پرپشت به هم پیوسته و کلاه بافتنی گردی که روی سرش بود، شباهت زیادی به یکی از هنرپیشه‌های کمدی فرانسوی داشت. (اسمش چی بود؟ محبوبه هر چه فکر کرد، اسم این هنرپیشه فرانسوی یادش نیامد. زمانی فیلمهای او را که می‌دید، از خنده ریسه می‌رفت، اما این اواخر یکی از فیلمهای او را دیده بود و اصلاً نخندیده بود. به نظرش خیلی بی نمک آمده بود و تعجب کرده بود که زمانی این همه از دست او می‌خندید.) این کلاه بافتنی را از اول پاییز سرش می‌گذاشت تا کله تاسش را مخفی کند. با این همه، قد کوتاه و این چشمهای ریزمیزه و این لبهای کلفت آویزان را که دیگر نمی‌شد مخفی کرد. بهار و تابستان هم کلاه سرش می‌گذاشت- کلاه سفید. بیشتر وقتها پیراهن‌های راه راه می‌پوشید و کفشهای لژدار می‌پوشید تا بلندتر به نظر برسد. هرکاری که می‌کرد فایده ای نداشت، همان خری بود که بود. همان پسره کوتوله دهاتی که فقط بلد بود سیگار بکشد و حرف مفت بزند. حق با مادرش بود که می‌گفت «سیروس به تو نمی‌خوره!» نه قد و قواره اش به محبوبه می‌خورد و نه ریخت و قیافه اش. گفت: «سیروس، خواهش میکنم از من فاصله بگیر! اصلاً حوصلتو ندارم.»

سیروس به التماس افتاد. «آخه چرا؟ لطفاً توضیح بده! من که کاری نکردم.»

محبوبه گفت: «می‌خواستی چه کار کنی؟ بدتر از اینکه تنها مشتری منو پروندی؟ دیگه می‌خواستی چه کار کنی؟» دلش می‌خواست بزند زیر گریه. سرش را برگرداند و رفت به طرف دستشویی. دوباره می‌خواست برود آن تو و همانجا بماند تا آخر وقت و دم در دستشویی، برای آخرین بار نگاهی انداخت به دم در و دید که درست در همین لحظه، استاد آمد تو. چه به موقع! اگر یک لحظه دیرتر آمد بود، بغض محبوبه می‌ترکید. رو کرد به سیروس و برای آخرین بار به او گفت: «دیگه با من حرف نزن! نه حق داری تلفن بزنی و نه بیایی پیش من! همین که گفتم. فهمیدی؟» و بی آنکه حتی نگاهی به صورت او بیندازد، رفت به سمت استاد و با یک لبخند زورکی به استاد خوشامد گفت.

استاد سرحال و قبراق بود. پیدا بود که حسابی به خودش رسیده و کیفش کوک است. هر روز بعد از ظهر می‌نشست پای منقل و تا اول شب خودش را می‌ساخت تا به قول خودش برای زندگی شبانه مهیا باشد. از اول شب راه می‌افتاد و می‌رفت این طرف و آن‌طرف: به یکی دو تا نمایشگاه نقاشی سر می‌زد یا به نمایش خصوصی فیلمی‌ که هنوز اجازه اکران نگرفته بود و یا آخرین تمرین نمایشی که هنوز اجرا نشده بود و یا جلسه ای با حضور نقاش‌ها و فیلمسازها و نویسنده‌های معاصر و آنوقت، بعد از همه این برنامه‌ها می‌رفت مهمانی. شبی نبود که جایی دعوت نداشته باشد و همه جاهای خوب خوب. خانه آدم‌هایی که سرشان به تنشان می‌ارزید: کارگردان، تهیه کننده، بازیگر، روزنامه نگار، نویسنده، مترجم و همه چهره‌های سرشناس و پولدار. با آس و پاس‌ها هیچ حشر و نشری نداشت. زندگی با استاد چه کیفی داشت! آخر شب، نیمه‌های شب، از نیمه شب گذشته، بر می‌گشت خانه و می‌خوابید تا فردا ظهر. ظهر پا می‌شد ناهارش را می‌خورد و بعد از ظهر دوباره می‌نشست پای منقل. فقط کافی بود سه چهار تا تابلو در عرض سال بفروشد: زندگیش تامین بود.

استاد دوست داشت محبوبه را با خودش ببرد این طرف و آنطرف. ببرد مهمانی. محبوبه خوب می‌دانست که استاد چه کیفی می‌کرد. دلش می‌خواست با او پز بدهد. زن جوان و خوش هیکلِ خوش لباس و خوش قیافه‌ای که همه جا با خودش ببرد و خودش را به او بچسباند و چه کسی بهتر از محبوبه؟

بوی تند ادکلن استاد همه جا را پر کرد. همان که همیشه می‌زد: اوساواژ. موهای رنگ کرده اش را روغن زده بود. برق می‌زد. لپ هاش گل انداخته بود و چشمهاش پف داشت. کت و شلوار لیمویی پوشیده بود، با پیراهن سفید و کراوات آبی روشن. چرخی زد و نگاهی به تابلوها انداخت. همه تابلوها را قبلاً دیده بود و لازم نبود به دقت نگاه کند. فقط چند کلمه درباره جای تابلوها اظهار نظر کرد که مثلاً اگر این یکی را رو به روی در می‌گذاشتی بهتر بود یا آن یکی را می‌گذاشتی وسط و این دو تا را می‌گذاشتی این طرف و آن‌طرف.

سیروس سلامی‌کرد و استاد فقط سرش را تکان داد و گذشت. سیروس آمد دنبال او و بعد از تته پته فراوان و سینه صاف کردن‌ها و مقدمه چینی مفصلی درباره این که خوب می‌داند که استاد اهل مصاحبه و این حرفها نیست، گفت تصمیم گرفته است یک مصاحبه متفاوت با استاد انجام بدهد که هم درباره کارهای خودش باشد و هم درباره نقاشی و ادبیات معاصر و سینما و تئاتر و معماری و صنایع دستی و هر موضوع دیگری که خود استاد صلاح بدانند و توسط محبوبه هم بارها پیغام داده است و حالا که تصادفاً خود استاد را زیارت کرده، فرصت را غنیمت می‌شمارد.

استاد پرید وسط حرف او و گفت: «آقای محترم! به نظر من بهتره برای پر کردن صفحه‌های روزنامه فکر بهتری بکنید. خود محبوبه هم می‌دونه که من اهل این برنامه‌ها نیستم. به همین دلیل هم پیغام شما را به من نرسونده.»

سیروس لبخندی زد تا نشان بدهد که از رو نرفته است و داشت خودش را آماده می‌کرد که باز هم حرفی بزند که استاد نگاهی به ساعتش انداخت و رو کرد به محبوبه و پرسید: «تو تا کی باید اینجا بمونی؟»

محبوبه گفت: «تا همین الان! وقت نمایشگاه تموم شده و من هم اینجا کاری ندارم.»

استاد گفت: من ساعت هفت و نیم خانه ی سینما یه قرار مهمی‌دارم. بعدش هم باید برم منزل - پشتش را کرد به سیروس و کمی‌آمد جلو و یواش تر، دم گوش محبوبه، گفت «یکی از نوابغ زنده ی موسیقی ایرانی. قراره امشب تا صبح برای ما سه تار بزنه.» اسمش را هم گفت که تا به حال به گوش محبوبه نخورده بود و این را به حساب پرتی و بی‌خبری خودش گذاشت.

محبوبه گفت «آخه من لباس تنم نیست» اما دروغ گفت. چون که می‌دانست امشب استاد می‌آید نمایشگاه، محض احتیاط زیر روپوشش لباسی که به درد مهمانی بخورد پوشیده بود.

استاد گفت «تو هر لباسی که اون زیر پوشیده باشی مناسبه.» و این جمله را مخصوصا با صدای بلند گفت تا لج سیروس را دربیاورد.

محبوبه گفت «فقط یه دقه صبر کنید تا من یه تلفن به مامانم بزنم»

استاد زد زیر خنده. طنین خنده اش توی سالن نمایشگاه پیچید و هر که آنجا بود برگشت نگاهی به او انداخت. چند نفر لبخند می‌زدند و یکی دو نفر با تعجب به او نگاه می‌کردند. پیدا بود که این دو نفر استاد را نمی‌شناختند. هر که استاد را می‌شناخت، می‌دانست که او همین طور می‌خندد و هیچ ملاحظه ای توی کارش نیست. خنده اش ترکیب عجیبی بود از عطسه و قهقهه. هر که این خنده را می‌شنید، از جا می‌پرید. به قول خود استاد، خنده اش «زنگ بیداری» بود، «ناقوس رهایی» بود، «آبی» بود در خوابگه مورچگان. هر بار که صحبت خنده اش می‌شد، خنده اش را به چیزی تشبیه می‌کرد. به این خنده‌هاش خیلی می‌نازید. این خنده‌ها گاهی به نظر محبوبه تصنعی می‌آمد، اما هیچ وقت عصبانیش نمی‌کرد. بر عکس. به خنده‌اش می‌انداخت. نشانه ای بود از جوانی و قبراقی استاد. از سرحالی و شادابی خبر می‌داد. از ته دل بود. همیشه این خنده‌ها را از سر شب شروع می‌شد.

پیش از ظهرها و بعدازظهرها و تا وقتی که از سر منقل پا نمی‌شد، از این خنده‌ها خبری نبود. یک شب شش سال پیش که تازه چند ماهی بود می‌رفت کلاس استاد و با او هنوز صمیمیتی نداشت، سانس آخر بود، تو سالن سینما بودند با سیروس، دو تایی رفته بودند و نشسته بودند توی یکی از ردیف‌های آخر، سالن سینما پر بود، تا ردیف جلوی جلو آدم نشسته بود، وسط فیلم جایی که اصلا خنده دار نبود و برعکس، صحنه غم انگیز آرام و حساسی بود و تاریک بود و همه تماشاچی‌ها ساکت و بی‌صدا بودند و منتظر بودند که اتفاقی بیفتد، صدای خنده‌ای از یکی از ردیفهای جلو بلند شد که همه سالن را تکان داد و چرت تماشاچی‌ها را پاره کرد. بعضی‌ها به خنده افتادند و بعضی‌ها شروع کردند به نق زدن و اعتراض کردن. محبوبه گفت شرط می‌بندم که استاد توی سینماست. سیروس باور نکرد. فیلم که تمام شد، زودتر از همه آمدند بیرون و دم در خروجی منتظر ماندند و آن قدر منتظر ماندند تا سرو کله استاد پیدا شد. با خانم جوان و خوش بر و رویی بود که دست استاد را گرفته بود و خودش را چسبانده بود به استاد و استاد قیافه خندان و شادابی داشت و داشت حرف می‌زد و حرف می‌زد و پیدا بود که داشت داستان خنده داری برای آن خانم تعریف می‌کرد، چون که آن خانم هم داشت از خنده ریسه می‌رفت و خودش را به زحمت سرپا نگه داشته بود و برای همین بود که همه سنگینی خودش را انداخته بود روی استاد.

محبوبه گفت ممکنه بفرمایید دلیل این خنده چی بود؟

استاد که داشت با دستمال کاغذی اشکهاش را پاک می‌کرد و دماغش را می‌گرفت، گفت آخه تا کی به مامانت زنگ بزنی؟ وقتی که گفتی باید به مامانم زنگ بزنم، بی‌اختیار خنده ام گرفت. تو دیگه برای خودت خانم بزرگی شدی. تا کی باید از مامانت اجازه بگیری؟

محبوبه گفت نمی‌خواهد اجازه بگیرد. مادرش هر شب به او تلفن می‌زد و احوالش را می‌پرسید و اگر خانه نبود، دلواپس می‌شد.

استاد قیافه جدی گرفت، موبایلش زا از توی جیبش درآورد و گفت خب بیا زنگ بزن! حرفی نیست.

محبوبه گفت همین جا تلفن هست و رفت به طرف میز ته سالن نمایشگاه، اما منصرف شد و گفت از توی ماشین زنگ می‌زنم.

دلش می‌خواست هر چه زودتر می‌زد به چاک و از شر نگاه ناراحت و عصبانی سیروس خلاص می‌شد. فقط با مدیر نمایشگاه که نشسته بود پشت میز ته سالن خداحافظی کرد، کیفش را برداشت، دست استاد را گرفت و آمدند بیرون. وقتی که آمدند تو پیاده رو، خودش را چسبانده بود به استاد و همه سنگینی‌اش را انداخته بود روی دست استاد و سرش را بالا گرفته بود تا به نیمرخ استاد زل بزند و دلش لک زده بود برای یکی از آن داستان‌های خنده داری که استاد وقتی که خیلی سرحال بود برای آدم تعریف می‌کرد. دلش می‌خواست از ته دل بخندد- هم به خودش، هم به سیروس و هم به خانم و آقای همایون و هم به تابلوهای خودش و به همه آن روشنفکرهای آس و پاسی که همیشه شبهای افتتاح هر نمایشگاهی می‌آمدند و چرخی می‌زدند و هیچ چی نمی‌خریدند و فقط حرف می‌زدند. همه چی خنده دار بود، حتی خود استاد.

استاد خودش را عقب کشید تا سوییچ ماشین را از توی جیبش بیرون بکشد و از همان توی پیاده رو دگمه دربازکن ماشینش را زد و اپل کورسای آلبالویی مدل نود و چهاری که در بیست متری آنها بود جیغی کشید و چراغ‌هاش روشن شد. استاد جلوجلو رفت تا در ماشین را برای محبوبه باز کند. یک جنتلمن به تمام معنی.

وقتی که ماشین راه افتاد و داشتند می‌رفتند به سمت خانه سینما، محبوبه موبایل را از دست استاد گرفت و به مادرش تلفن زد و گفت که امشب با آقای مصفا می‌رود جایی. مادرش نپرسید کجا. چون خیالش راحت بود. هر شبی که با استاد جایی می‌رفت خیال مادرش راحت بود. استاد به نظر مادرش و به هر کسی که آن دو تا را با هم می‌دید، جای پدر محبوبه بود و هیچ خطری نداشت. سینما، تئاتر، نمایشگاه و اگر مهمانی هم می‌رفتند، مهمانی آدمهای سرشناس و پولداری که سرشان به تنشان می‌ارزید. مادرش آرزو داشت که توی یکی از مهمانی‌ها محبوبه یکی از هنرمندان پولدار و جوان را تو بزند و برای خودش سرو سامانی بگیرد تا برای همیشه خودش را از شر یک لاقباهایی نظیر سیروس خلاص کند. با سیروس هر جا که می‌رفت مادرش دلواپس بود. روز روشن هم که با هم جایی می‌رفتند امکان داشت که آن دو تا را بگیرند. قیافه سیروس جوری بود که پیدا بود که با محبوبه هیچ نسبتی ندارد و هر ماموری که آن دو تا را با هم می‌دید، به شک می‌افتاد و جلوی آنها را می‌گرفت و وقتی که از سیروس می‌پرسیدند شما با این خانم چه نسبتی دارید، به تته پته می‌افتاد و جوابی نداشت بدهد و کار را خراب‌تر می‌کرد. چندین بار آنها را توی خیابان‌های مختلف گرفته بودند و سر هیچ و پوچ نگه داشته بودند و دو سه بار هم زنگ زده بودند به منزل مادر محبوبه و کار به جایی کشیده بود که مادر محبوبه مجبو ر شده بود برود کمیته تعهد بدهد تا آنها را آزاد کنند.

محبوبه موبایل استاد را گذاشت روی داشبورد و گفت آقای مصفا، من فکرهای خودم را کردم و تصمیم خودم را هم گرفتم.

استاد سرش را برگرداند و با تعجب نگاهی انداخت به او. معلوم بود که اصلا توی باغ نیست و روحش خبر ندارد که محبوبه درباره چی حرف می‌زند.

محبوبه ناچار شد توضیح بدهد درباره پیشنهادی که دو هفته پیش داده بودید. که گفتم تا دو هفته ی دیگه جواب خودمو می‌دم. امروز مهلتی که گرفته بودم تمام می‌شه و باید جواب خودمو بدم. قبوله. با شما ازدواج می‌کنم. شما مرد ایده ال من نیستید، اما من به شما احترام می‌ذارم و خیلی چیزها از شما یاد گرفته‌ام و شما استاد منید. اختلاف سنی ما هم خیلی زیاده. اما من هم دیگه بچه نیستم و نمی‌خوام احساساتی فکر کنم. دلم می‌خواد زندگی کنم.

استاد داشت به روبه رو نگاه می‌کرد و از وسط ماشین‌هایی که توی میدان هفت تیر به هم گره خورده بودند، با احتیاط فراوان راه می‌گرفت. مثل این که حواسش آن قدر پرت بود که نشنید محبوبه چی گفت. شاید هم شنید، اما مجال این که جواب بدهد نداشت.

محبوبه پشیمان شد که چنین وقت بدی را برای اعلام تصمیم به این مهمی‌انتخاب کرده بود: توی ماشین و وسط میدان به این شلوغی. شاید هم گوش استاد به تازگی کمی‌سنگین شده بود و حالا محبوبه باید هر چه را که گفته بود با صدای بلند تکرار می‌کرد. اما چیزی به مقصد نمانده بود و استاد اگر هم نشنیده بود که محبوبه چی گففت، دید که او چیزی گفت و اگر می‌خواست، می‌توانست بپرسد چی گفتی عزیزم؟ تا محبوبه تکرار کند و حرف خودش را بزند و استاد هم حرف خودش را بزند و قضیه به این ترتیب حل می‌شد و جای هیچ ابهامی ‌باقی نمی‌ماند. اما استاد چیزی نپرسید و محبوبه هم صلاح ندانست که در فرصت به این کوتاهی موضوع به این مهمی‌را دوباره پیش بکشد. توی خانه‌ی سینما هم دور و بر آنها حسابی شلوغ بود و دوستداران استاد و چهره‌های سرشناس دوره‌اش کردند و بحثهای خیلی جدی و اساسی درباره‌ی سرنوشت هنر هفتم و جایگاه سینمای ایران و جهان سوم در سینمای جهان در گرفت و دیگر مجالی برای صحبت‌های خصوصی باقی نمی‌ماند. اما توی مهمانی آن شب، با این که خیلی شلوغ بود و نیمی‌از وقت مهمانی به بحثهای سیاسی گذشت و نیم دیگر به سر تکان دادن حضار به آهنگ سه تاری که درویشی با موهای بلندی که پشت سرش بسته بود می‌زد، نشسته بودند روی پشتی شاه نشین اتاق پذیرایی و استاد خوش را چسبانده بود به محبوبه و دستش را گذاشته بود روی شانه‌های او و با این که همگی حضار از دور تا دور اتاق توی نخ آنها بودند، هیچ کس حرف هایی را که محبوبه دم گوش استاد می‌زد نمی‌شنید. محبوبه هر نکته ای که درباره ریخت و قیافه مهمان‌ها به نظرش می‌رسید دم گوش استاد می‌گفت و استاد دوبار زد زیر خنده‌های آن چنانی و هر که آنجا بود از جا پرید و بعضی خندیدند و بعضی با تعجب به او نگاه کردند و سرشان را تکان دادند. یکی عینکی بود و لاغر و سفیدرو بود و همین مشخصه کافی بود تا محبوبه را یاد وودی آلن بیندازد. یکی چاق و سبیلو بود و شکم گنده ای داشت و محبوبه را یاد صدام حسین می‌انداخت. خانمی‌هیکل بزرگی داشت و لباس تنگ بلندی پوشیده بود و به نظر محبوبه عینهو قمر خانم بود.....

محبوبه آن شب صلاح ندانست با پیش کشیدن صحبت‌های جدی و خصوصی آن حالت بی خیالی و بی خبری توی مهمانی و بعد از مهمانی را به هم بزند. توی راه برگشتن هم، وقتی که استاد ساعت سه و نیم بعد از نیمه شب داشت او را می‌برد دم در خانه اش برساند، فرصت کافی برای صحبتهای خصوصی وجود داشت، اما بازهم محبوبه صلاح ندانست حرفی بزند.

تا یک هفته‌ی بعدی که نمایشگاه محبوبه دایر بود، از استاد خبری نشد و حتی زنگی نزد که حال و احوال او را بپرسد. محبوبه هم زنگی به استاد نزد. صلاح ندانست. منتظر بود استاد زنگ بزند. کم کم داشت به شک می‌افتاد. نکند استاد آن روز توی ماشین شنیده بود که محبوبه چی گفت و مخصوصا خودش را زده بود به کری؟

سیروس، سه شنبه عصر آمد نمایشگاه و آمد به طرف محبوبه و بعد از یک سلام سرسری که محبوبه جوابش را نداد، روزنامه ای را که دستش بود به طرف محبوبه دراز کرد و گفت «یک مطلب خیلی مفصل درباره‌ی نمایشگاه تو!»

محبوبه روزنامه را گرفت و رفت ته سالن و نشست پشت میز مخصوص مدیر نمایگشاه و روزنامه را باز کرد. هیچ کس توی سالن نمایشگاه نبود. خود مدیر نمایشگاه هم که همیشه مقید بود از اول وقت تا آخر وقت حضور داشته باشد، حوصله‌اش سر رفته بود و رفته بود بیرون. از فردای شب افتتاح، دیگر هیچ کس نمی‌آمد و از اول وقت تا آخر وقت پرنده پر نمی‌زد. خود محبوبه هم حوصله اش سر رفته بود و دقیقه شماری می‌کرد که این ساعت‌های انتظار به سر برسد تا تابلوها را جمع کند و ببرد جایی گم و گورشان کند که هیچ وقت چشمش به آنها نیفتد.

روزنامه را ورق زد تا صفحه ی ادب و هنرش را پیدا کند. بالای صفحه، عکس رنگی بزرگی از یکی از تابلوهای آبستره اش- تابلویی که به نظر خودش تابلوی خیلی افتضاحی بود- و مطلب مفصلی درباره نمایشگاه، با سوتیترهای خیلی چشمگیر و مقدمه داخل کادر درباره ی شرح احوالات نقش و سابقه اش و اسم نویسنده‌ی مطلب که زیر تیتر اصلی چاپ شده بود:

علی اصغر دودانگه.

محبوبه گفت«دودانگه دیگه کیه؟»

سیروس لبخندی زد، سرش را برگرداند و همان طور که به یک طرف دیگر نگاه می‌کرد، گفت نمی‌شناسیش؟ نویسنده‌ی معرفی یه.

محبوبه گفت «نکنه خودتی؟»

سیروس جوابی نداد و منتظر ماند که محبوبه نگاهی به مطلب بیندازد. یک قدم رفت عقب و تکیه داد به ستون وسط سالن.

محبوبه مطلب را از سر تا ته اما سرسری خواند و فهمید که موضوع از چه قرار است. همه تعریف و تمجید و ستایش از نقاش به اضافه‌ی مقداری نقل قول از ماتیش و پیکاسو و فوتوریست‌ها و حتی ژان ژاک روسو و ادموند ویلسن که روح نقاش از هیچ کدام آنها خبر نداشت و بعد تکرار همان حرفهایی که آقای همایون شب افتتاح نمایشگاه زده بود: این که کارهای نقاش را به دوره ی مختلف تقسیم کرده بود- نقاشی‌های اکسپرسیونیستی و آبستره و بعد هم رئالیستی- و درنقاشی‌های دوره ی سوم نقاش، شباهت خیلی زیادی دیده بود با کارهای یک نقاش آمریکایی که اسمش هم به گوش محبوبه نخورده بود و بعد هم نتیجه گیری کرده بود که این نقاش نقاشی ست که کارش دارد به سرعت هر چه تمام تر بهتر و بهتر می‌شود و روی همه‌ی نقاش‌های جا افتاده و اسم و رسم دار معاصر را که ادعای استادی دارند و تابلوهاشان را با قیمت‌های میلیونی می‌فروشند کم کرده است (که این معلوم بود اشاره ای است به استاد محبوبه) و حالا باید ببینیم در نمایشگاه‌های بعدی چه شاهکارهای دیگری رو خواهد کرد.

محبوبه روزنامه را تا کرد و گفت «ببینم سیروس. تو واقعا به این حرفهایی که نوشتی اعتقاد داری؟»

سیروس، همان طور که لبخند می‌زد، گفت«من؟»

«آره تو اعتقاد داری؟»

«منظورت نویسنده مقاله ست؟»

«بازی درنیار، سیروس! من که می‌دونم تو خودت نوشتی! همه ش حرفهای خودته.»

«آره خب. معلومه که اعتقاد دارم.»

«پس خودت نوشتی. معلومه که خودت نوشتی. دودانگه خودتی. حق با آقای مصفاست که معتقده همه‌ی روزنامه نگارها حقه بازند. هم اسمت دروغکی یه، هم همه‌ی حرفهایی که نوشتی. تو حاضری به خاطر این که منو فریب بدی، هر کاری بکنی. ولی متاسفم سیروس. من تصمیم خودمو گرفته‌م و چند روز پیش به آقای مصفاهم گفتم. من تصمیم گرفتم که با آقای مصفا ازدواج کنم. مدتی بود که از من تقاضای ازدواج کرده بود و من هی امروز و فردا می‌کردم و جوابشو نمی‌دادم. ولی چند روز پیش، همه چی تموم شد. دیگه کار از کار گذشته. اگر خبر داشتی، حتما به خودت زحمت نمی‌دادی که این مطلبو بنویسی. عیبی نداره. حالا هم دیر نشده. همین امشب بشین یه مطلب دیگه بنویس. این دفعه عکس حرفهایی که توی این مطلب نوشتی بنویس. بنویس این یارو اصلا الفبای نقاشی هم سرش نمی‌شه. هیچ کدوم از نقاش‌های دنیا رو هم نمی‌شناسه، با هیچ کدوم از اون اسمهایی هم که توی اون مطلب قبلی بود سرو کاری نداره. دو سه تا فحش و بد و بیراه هم به نویسنده اون مطلب قبلی بده! این دفعه به اسم سه دانگه بنویس یا شش دانگه، یا هر اسمی‌که می‌خواهی بذار. اصلا این دفعه به اسم خودت بنویس! این مطلب بعدیت آبرومندانه تر هم هست، با واقعیت کارهای من هم بیشتر جور در میاد. من راستش هیچ اعتقادی به این حرفهایی که تو نوشته ای ندارم، هیچ اعتقادی هم به کاری که خودم می‌کنم ندارم. اصلا من فکر نمی‌کنم که توی این کار چیزی بشم. خودم از تابلوهای خودم عقم می‌شینه. نمی‌خوام ببینمشون. دلم می‌خواد همه را جر بدهم، بریزم دو. دیگه هم دست به این کار نمی‌زنم. آقای مصفا بود که منو به این کار تشویق کرد، من هم بدون این که بدونم چه کار می‌کنم، افتادم توی این خط. اما حالا که چند سالی گذشته، تازه می‌فهمم که من هیچ وقت نقاش نمی‌شم. بی خود نیست که هیچ کس از کارهای من خوشش نمیاد و حتی هیچ کس نمیاد تابلوهای منو تماشا کنه. خریدن طلبشون. حتی یک نفر نمیاد تماشا کنه. خودت که می‌بینی. پرنده پر نمی‌زنه. تو هم که اومدی، به خاطر حقه بازی خودت اومدی. من از اون اولش نباید می‌اومدم توی این خط. باید می‌رفتم توی موسیقی یا توی رشته ی بازیگری یا کارگردانی. شاید استعدادم توی رشته‌های دیگه بیشتر بود. اما من عاشق استادم شدم و به این دلیل شروع کردم به نقاشی کردن و حالا بعد از چندین سال که وقتمو تلف کردم، تازه به این نتیجه رسیدم که من از همون اولش دلم میخواست زن استاد بشم و همه ی این کارها بهانه بود. شاید من اصلا آدم بی استعدادی باشم و اگه مثلا کلاس بازیگری هم می‌رفتم، عاشق استادم می‌شدم و دلم می‌خواست زنش بشم و هیچ وقت بازیگر خوبی نمی‌شدم. همه این حرفها را توی مطلبی که می‌نویسی از قول خود من بنویس. من هیچ باکی ندارم. تو هم هیچ باکی نداشته باش. توی این یکی لااقل سعی کن ریاکاری این مطلبو که امروز چاپ شده جبران کنی. من حرفی ندارم که همه ی این حرفها را از قول من بنویسی و به همه ی دنیا اعلام کنی. تو هم لااقل بیا و یکبار هم که شده، صداقت به خرج بده و به اسم خودت همه ی این حرفها را بنویس و از خواننده‌ها معذرت خواهی کن. فهمیدی چی گفتم؟ من به زودی می‌رم پیش استادم و نقاشی را برای همیشه می‌بوسم و می‌ذارمش کنار. همه ی عمرمو وقف استاد خودم می‌کنم، تر وخشکش می‌کنم و سعی می‌کنم محیط خوب و آرومی‌برای استادم درست کنم که بتونه با خیال راحت به کار خودش برسه. می‌شم یه زن خونه دار واقعی که فقط شوهرش براش مهمه. همین و بس. همه که نباید نقاش و هنرمند بشن. یک هنرمند برای هر خانواده ای کافی یه. برای یک شهر هم کافی یه. چی دارم می‌گم؟ برای یک مملکت هم کافی یه. اگه یک آدمی‌مثل استاد نقاشی می‌کنه، من و امثال من غلط می‌کنیم اسم خودمونو بذاریم نقاش. پس خوب گوش بده! از این به بعد، من تصمیم گرفته ام همه ی عمرمو وقف استادم بکنم. با تو و امثال تو هم هیچ کاری ندارم. خواهش می‌کنم نه دیگه تلفن بزن، نه بیا سراغ من. برو سراغ نقاش‌های دیگه. این همه نقاش‌های خوشگل تر از من توی این شهر ریخته. تو هم که راهشو بلدی. با این مقاله‌ها خیلی راحت میشه دلشونو به دست آورد. اگه خواستی از این مقاله‌های دروغکی بنویسی. برای اونها بنویس، برای من ننویس!

سیروس، همان طور که به ستون وسط سالن تکیه داده بود، بدون یک کلمه اعتراض، همه حرفهای محبوبه را شنید و وقتی که محبوبه همه حرفهاش را زد، بدون خداحافظی، راه افتاد به طرف در. اما همین که رسید به دم در، محبوبه صداش زد. سیروس مکثی کرد و سرش را برگرداند و یک لحظه چشمهاش برقی زد. شاید منتظر بود محبوبه عذرخواهی کند یا دست کم خداحافظی کند یا سعی کند با چند کلمه ی نرمتر، زهر حرفهایی را که زده بود تا حدودی بگیرد. اما محبوبه فقط گفت «روزنامه تو جا گذاشتی.» و روزنامه ی تا شده را داد دست او.

سیروس دهانش را باز کرد که چیزی بگوید، اما منصرف شد. روزنامه‌اش را گرفت و رفت. شاید می‌خواست بگوید این روزنامه را برای تو آورده بودم. اما به موقع فهمید که بعد از همه‌ی آن حرفهایی که شنیده بود، جایی برای چانه زدن وجود نداشت. شاید هم فقط می‌خواست خداحافظی کند.

محبوبه خیلی خوشحال شد که سیروس بدون چانه زدن و بدون خداحافظی، دمش را گذاشت روی کولش و زد به چاک. چنین رفتار معقول و سنجیده ای از عاشق سینه چاکی مثل سیروس بعید بود. محبوبه امیدوار بود که سیروس به همین ترتیب ادامه بدهد و از جلد عاشق پیشگی بیاید بیرون و دیگر هیچ وقت سراغی از او نگیرد. اما سیروس آدمی‌نبود که به این سادگی‌ها ول کن معامله باشد.

تا روز آخر نمایشگاه، از سیروس خبری نشد. اما شنبه تلفن زد. محبوبه گوشی را برنداشت. تلفن روی پیغام گیر بود. سیروس گفت «محبوبه جان، با این که گفتی تلفن نزن، یه کاری پیش اومد که ناچار شدم زنگ بزنم، من خونه‌ام. به من زنگ بزن!»

عصر یکشنبه، دوباره زنگ زد. بازهم تلفن روی پیغام گیر بود. گفت «محبوبه جان، زنگ نزدی! می‌دونم که از دست من عصبانی هستی. ولی فقط می‌خواستم بپرسم اون قضیه که گفتی جدیه؟ واقعا می‌خواهی با آقای مصفا ازدواج کنی؟ نکنه فیلمت کرده باشه؟ تا جایی که من خبر دارم، اون اهل این حرفها نیست.

عصر دوشنبه هم- که دیروز باشد- زنگ زد. گفت «مثل این که واقعا تصمیم خودتو گرفتی و می‌خواهی به تلفن‌های من جواب ندی. من هم دیگه تلفن نمی‌زنم. خیالت راحت باشه. فقط می‌خواستم به ت بگم که -» تلفن به بوق افتاد. دوباره زنگ زد. گفت «این واقعا دفعه آخری یه که تلفن می‌زنم. فقط تا قطع نشده، به ت بگم که خواهش می‌کنم به این قضیه بیشتر فکر کن. آقای مصفا مرد قابل اعتمادی نیست. یعنی اصلا مرد نیست. نمی‌خواستم اینو به ت بگم. ولی ناچار شدم. شاید هم خودت تا حالا فهمیده باشی. یعنی این چیزی نیست که کسی ندونه. همه می‌دونند. تو می‌خواهی با یه مخنث ازدواج کنی، با یه عنین ازدواج کنی؟ آبروت می­ره. اون فقط ادا و تظاهره، فقط نمایشه. هیچ­چی بارش نیست. فکر نکن که از حسادتم اینو می­گم. برو از هرکی که دلت می­خواد بپرس. نقاش هم نیست. اگه تابلوهاشو خوب می­خرند، دلیل نمیشه که نقاش خوبی باشه. روابط عمومیش خوبه. با کلکسیونرها زد و بند داره، توی سفارتخونه­ها آشنا ماشنا داره. بیشتر تابلوهاشو خارجی­ها می­خرند. در حالی­که خودش یه نقاش درپیتی­یه. همه­ی کارهاش آشغاله، کپی­یه، مال خودش نیست، حقه­بازی‌یه. اگه من حقه­بازم، اون هم حقه­بازه. همه ماها حقه­بازیم. می­خوام اون­قدر عصبانیت کنم تا گوشی را برداری. نوارت هم تموم نمی­شه، قطع هم نمی­شه. ولی من قطع می­کنم. حرفهامو زدم. دیگه هم مزاحمت نمی‌شم. فقط بدون هر نقاشی که تابلوهاشو بخرند، معلوم نیست که نقاش درست و حسابی باشه. اگر هم تابلوهای تو را نخریدند، دلیل این نیست که تو نقاش خوبی نیستی. به نظر من، تو خیلی هم نقاش خوبی هستی، خیلی هم استعداد داری، ولی اعتماد به­نفس نداری. چه کارش کردی که قطع نمیشه؟ فقط بدون که من دوست تو هستم و فقط به تو فکر می­کنم و هر کاری بکنم به خاطر توست....» تلفن به بوق­بوق افتاد.

دیگه زنگ نزد. شاید هم زنگ زد، اما حرفی نزد و قطع کرد. بعد از پیغام سیروس، تلفن چند بار زنگ زد و بعد از سوت پیغام­گیر قطع شد و کسی حرف نزد. شاید سیروس بود که زنگ می­زد و قطع می­کرد. اما به محبوبه از این تلفن­ها زیاد می­زدند و وقتی که می­افتاد روی پیغام­گیر، قطع می­کردند. بعضی­ها پیغام هم می­گذاشتند. پیغام­های آنچنانی. بیشتر پیغام­ها عاشقانه بود. اما فحش هم می­دادند یا بدون اینکه خودشان را معرفی کنند، قربان­صدقه­اش می­رفتند. به همین دلیل بود که وقتی هم که خانه بود، تلفن را همیشه می­گذاشت روی پیغام­گیر و تا وقتی که صدای مادرش یا استاد را نمی­شنید، گوشی را برنمی­داشت. تا ده روز پیش، صدای سیروس را هم که می­شنید گوشی را برمی­داشت، اما حالا سیروس هم رفته بود توی لیست سیاه. استاد هم از ده روز پیش زنگ نمی­زد- دقیقاً از روز افتتاح نمایشگاه. تا پیش از آن روز، لااقل یک­روزدرمیان زنگ می­زد. فقط مادرش بود که مرتب زنگ می­زد- هر روز زنگ می­زد. همین امروز صبح هم زنگ زد. نگران حالش بود. محبوبه قول داد که فردا ظهر برود خانه­ی مادرش و تا آخر هفته هم فکری به حال تابلوها بکند.

تابلوها را چه کار کنم؟ دلم می‌خواهد همه را بریزم دور. دلم می­خواهد همه تابلوهایی را که توی این اتاق است ببرم خانه­ی مادرم. ولی نه. آنجا نمی­شود برد. دلم می­خواهد همه­ی تابلوها را بریزم دور. حتا از تابلوی استاد هم بدم آمده. تا چند روز پیش، فقط از این تابلو بدم نمی­آمد، اما از امروز از این تابلو هم بدم می­آید. فکر می­کنم که استاد هم با این تابلو خواسته است دل من را خوش کند، خواسته است فریبم بدهد. من دلم می­خواست مثل این دختری باشم که توی تابلو می­بینم و استاد هم می­دانست که من چی دلم می­خواست و به جای چیزی که از من می­دید، این دختر سرحال و تودل­برو و مکش­مرگ­ما را کشید. اما من که می­دانم که دیگه این ریختی نیستم. دو سه سال پیش هم که استاد این تابلو را کشید، این ریختی نبودم. شاید هفت سال پیش که دانشجو بودم و هنوز نرفته بودم پیش استاد، شباهتی به این دختره داشتم، اما دو سه سال پیش و حالا نه. نه، نه، نه. می­گم نه. می­گم نه و سر حرف خودم هستم. نه، نه، نه. محبوبه با خودش حرف می­زد. با دختر توی تابلو حرف نمی­زد. تابلو را از روی دیوار برمی­دارد و می­گذارد روی زمین، تکیه می­دهد به دیوار- پشت و رو.

می­خواهد سر خودش را با ظرف شستن گرم کند. یکی دو تا از ظرف­های توی ظرفشویی آشپزخانه را برمی­دارد و می­گیرد زیر شیر آب گرم، اما حوصله­اش را ندارد. آب گرم را باز نگه داشته است و دستهایش را گرفته است زیر آب گرم. آب گرم حالش را جا می­آورد. گرما از دستها می­رود توی تنش و تنش را گرم می­کند. تازه می­فهمد که تا حالا چه­قدر سردش شده بود. از سرما سر جای خودش خشکش زده بود و هیچ کاری نمی­کرد، حوصله هیچ کاری نداشت. حتا حوصله تلفن زدن نداشت. دلش می­خواست به استاد تلفن بزند. چند روزی بود که توی این فکر بودکه به استاد تلفن بزند یا نزند و امروز، درست در همین لحظه که دستهاش را زیر آب گرم گرفته است، تصمیم خودش را می­گیرد. دلش می­خواهد تلفن بزند به استاد و ماجرای امروز را برای استاد تعریف کند. سرما رفته بود توی تنش و داشت یخ می­زد. پس برای همین بود که هیچ کاری نمی­توانست بکند. تلفن زدن مگر کاری داشت؟ آن هم به استاد. شماره­ی استاد را داده است به حافظه و با فشار دادن یک دگمه می­تواند استاد را بگیرد. یک هفته بود که می­خواست این دگمه­ی کوفتی را فشار بدهد و همت می­کرد. شاید هم این دست و آن دست کردنش تا حدودی به این دلیل بود که داشت دنبال بهانه­ای می­گشت. چه خوب شد که امروز بهانه­ای پیدا کرد!

دگمه­ی استاد را فشار می­دهد و از آن‌طرف، صدای «الو»ی متین و موقری که با آرامش و طنین پرابهتش مو به تن آدم سیخ می­کند.

«چیه، دخترم؟ چرا صدات گرفته؟ نکنه سرما خوردی؟»

«نه، چیزیم نیست. می­خوام یه ماجرای بامزه­ای براتون تعریف کنم. من چند روز پیش همه­چی را به سیروس گفتم. گفتم که شما یک ماه پیش به من پیشنهاد ازدواج داده بودید و من بالاخره همون روز افتتاح نمایشگاه بعله را گفتم و دیگه قراره که ما همین روزها بریم محضر و قال قضیه را بکنیم. بعدش هم به­ش گفتم که دیگه حق نداری به من تلفن بزنی و این طرف­ها هم پیدات نشه. بماند که چه­قدر ناراحت شد و چه­قدر گریه و زاری کرد و التماس کرد، ولی خب، من دمشو چیدم که حساب کار خودشو کرد و دیگه نیامد نمایشگاه، تلفن هم نزد. اما امروز از صبح اومده اینجا-»

«الان پیش توئه?

«نه. اون طرف خیابون، تکیه داده به تیر چراغ­برق. درست روبه­روی پنجره­ی من. از سر شب هم یه برفی گرفته که نگو. تموم خیابون پر از برفه-»

«برف؟»

«آره. چه برفی! تماشایی­یه. همه­جا را سفید کرده.»

«اینجا که هوا صافه.»

«صافه؟»

«صاف صاف که نه. یه چند تا لکه ابر توی آسمون پیداست. اما ماه و ستاره­ها را من از همین­جا دارم می­بینم.»

«خب، اینجا مثلاً شمال شهره. نباید فرقی با خیابون هدایت بکنه؟ اینجا که از عصری هوا ابری بود و بعد، یه­هو سرد شد. از دم غروب، یه چیزی از آسمون می­بارید، ولی من نمی­دونستم چیه. سرم گرم کار خودم بود. یه­دفعه­یی، اومدم دم پنجره، دیدم بیرون سفید سفیده. شاید یه متر برف. یه دونه ماشین هم توی خیابون رد نمی­شه. یعنی نمی­تونه رد بشه. می­گم یه متر، شاید هم دو متر برف نشسته روی زمین. اون­وقت، اون بیچاره­ی فلکزده هم همون­جا که عصری وایساده بود هنوز وایساده و تکون نمی­خوره. زیر چراغ. زیر چراغ وایساده که من ببینمش. تکون هم نمی­خوره. می­گم نکنه یخ بسته باشه؟ چه کار کنم، استاد؟ نکنه مرده باشه واقعاً؟ درست عین مجسمه. برم بیرون، صداش کنم؟ پر رو نشه؟ من قسم خورده بودم که دیگه یک کلمه هم باهاش حرف نزنم. اگه برم بیرون صداش بکنم، خب معلومه که می­خواد بیاد تو، بچه توی خونه­ی من خودشو گرم کنه. اگه البته هنوز نمرده باشه. دلم می­خواست اینجا بودید و این منظره را تماشا می­کردید. آدم از خنده روده­بر می­شه. با همون کلاه بافتنی­یه که همیشه سرش می­ذاره، با همون کاپشن سفیده که اون­شب دیدید، تکیه داده به تیر چراغ­برق و زل زده به من. یعنی به پنجره. من از ترسم پرده­ها را کیپ کردم، زنجیر پشت در هم انداختم. هم ترسیدم، هم دلم به حالش می­سوزه. چه کار کنم، استاد؟ یه فکری به حال من بکنید!»

استاد می­خندد. اما نه از خنده­های خودش. یک خنده سرسری و بااحتیاط که زود تمام می­شود. «دخترم، چرا سربهسر من پیره­مرد می­ذاری؟ من در این لحظه دستم بنده، مهمان دارم، وقت این مسخره­بازی­ها را هم ندارم. اصولاً این شوخی­های جلف در شأن من پیره­مرد نیست، در شأن همون بچه­مزلف قرتی­یه که بغل دستت وایساده. اگه دستم به­ش برسه، قیمه­قیمه­ش می­کنم -»

«بچه­مزلف قرتی کیه، استاد؟ اگه منظورتون سیروسه، اون­طرف خیابون، وایساده زیر برف. به­خدا اگه دروغ بگم. اگه باور نمی­کنید، یه دقه پاشید بیایید اینجا تا به­تون نشون بدم -»

«من می­گم دستم بنده، می­گم مهمون دارم، اون­وقت تو می­گی پا شو بیا اینجا تا به­ت نشون بدم؟ به­قول خودت، توی این برف و سرما؟ من که باور نمی­کنم شمال شهر برف اومده باشه. ولی چه برف اومده باشه و چه نیومده باشه، من نمی­تونم از اینجا تکون بخورم. گفتم که دستم بنده. حالیت شد؟»

هر وقت نشسته بود پای منقل، اگر کسی تلفن می­زد، می­گفت «دستم بنده». محبوبه که می­نشست کنار دست او، گوشی تلفن را برمی­داشت و می­گذاشت دم گوشش، چون که آنقدر دستش بند بود که حتا فرصت نداشت گوشی تلفن را بردارد و آن­وقت استاد به هر کسی که آن‌طرف خط بود و کاری داشت، می­گفت «دستم بنده» و می­گفت «مهمان دارم» و بعد، محبوبه گوشی را می­گذاشت سر جاش. حالا هم، درست در همین لحظه، یک نفر کنار دست او نشسته است و گوشی را چسبانده است دم گوش او تا او توی دهنی گوشی بگوید «دستم بنده» و بگوید «مهمان دارم» و بعد که گوشی را گذاشتند، هر دوتا به ریش آن که آن­طرف خط بود بخندند. استاد همیشه دوست داشت پای منقل که می­نشست، یک نفر کنار دست او نشسته باشد – یک نفر دختر خوشگل­مشگل و ترگل­ورگل. هر که می­خواهد باشد. فقط دختر باشد و خوشگل­مشگل باشد و خوش ناز و ادا باشد، تا استاد همان­طور که مشغول است قربان­صدقه­اش برود و دستی به سر و گوشش بکشد. فقط همین. استاد فقط تا همین حد می­آید جلو. فقط تا حد لاس زدن و دستمالی کردن. حق با سیروس است که می­گوید استاد مرد نیست. خب، بله. این که معلوم است. استاد مرد نیست. مخنث و عنین و هر چه سیروس می­گفت همان است.

محبوبه روپوش و روسری­اش را می­پوشد و یک پالتوی کلفت از توی کمد لباس­هایش پیدا می­کند و می­پوشد روی روپوش. چکمه­ای هم از جاکفشی زیر کمد، از پشت یک عالمه کفش پاشنه­بلند و بی­پاشنه، پوشیده و نپوشیده، می­کشد بیرون. همان­طور که دارد پاهاش را فرو می­کند توی چکمه­ها و ساقه­ی چکمه­ها را به­زور بالا می­کشد، با خودش می­گوید «دیگه وقتشه که لباس­های زمستانی را بکشیم بیرون» و توی این فکر است که پالتوی پوستی که دو سه سال پیش استاد برای او خریده بود همین­جاست یا توی خانه­ی مادرش جا مانده است. دگمه­های پالتو را از بالا تا پایین می­بندد و می­رود بیرون.

از همان پشت در، تا مچ پاهاش فرو می­رود توی برف. برف سفید پانخورده­ای همه­ی سطح پیاده­رو و خیابان را گرفته است. از زیر درخت­های کنار خیابان با احتیاط قدم برمی­دارد، چون که جوب آب کنار خیابان و باغچه­ی باریک زیر درخت­ها همه با برف پر شده و معلوم نیست. سیروس را صدا می­زند، اما صبر نمی­کند که سیروس بیاید این طرف خیابان. دلش می­خواهد خودش را برساند به آن‌طرف خیابان و دست سیروس را بگیرد و با هم بروند توی برف به این قشنگی قدم بزنند و حرف بزنند. نمی­خواهد به این زودی بزند زیر حرف خودش و سیروس را ره بدهد توی خانه­اش. دلش به حال او می­سوزد، دلش به حال استاد هم می­سوزد، دلش به حال خودش و مادرش و خواهرهایش و همه­ی مردم دنیا می­سوزد. دلش به حال خودش بیشتر از همه می­سوزد. پاهاش تا زانو فرو رفته است توی برف و دارد می­رود آن‌طرف خیابان و آن‌طرف خیابان، سیروس رفته است خودش را پشت درخت­ها قایم کرده است. اما هرچه می­رود جلو، پاهاش بیشتر توی برف فرو می­رود و هرچه می­رود جلو، به آن‌طرف خیابان نمی­رسد و برف پانخورده و سفید وسط خیابان چسبیده است به چکمه­هاش و چکمه­هاش سوراخ است و پاهایش دارد از سرما یخ می­زند. دست می­کند توی جیب هایش و تازه یادش می­آید که دسته کلیدش را با خودش نیاورده است. وقتی که از اتاقش آمد بیرون، در پشت سرش بسته شد و حالا اگر کلید نداشته باشد، یعنی مانده است پشت در. دامن پالتو را کنار می­زند تا دستش را بکند توی جیبهای روپوشش و بعد دامن روپوش را کنار می­زند تا دستش را بکند توی جیبهای شلوارش. همه­ی جیبها را یکی­یکی می­گردد. از کلید خبری نیست.

چه بامزه! حالا مجبور است با سیروس تا صبح توی خیابان­ها قدم بزند و تا صبح وقت دارد که با او حرف بزند. می­خواهد به او بگوید حق با تو است که گفتی استاد مرد نیست. خب، مرد نیست که نباشد. این موضوع چه اهمیتی دارد؟ می­خواهد به او بگوید تو خیال نکن که ما زنها همیشه دنبال اینیم که یک مرد پیدا کنیم. ما زنها فقط دلمان می­خواهد که چشم مردها دنبالمان باشد و قلب مردها برای ما بتپد و عاشق و کشته و مرده فت و فراوان داشته باشیم، اما آخر سر یک نفر را هم می­خواهیم که اسم شوهر روش باشد و اصلاً مهم نیست که این یک نفر مرد باشد یا نباشد. خیلی حرفها دارد که با او بزند، اما هر چه تقلا می­کند بیشتر توی برف فرو می­رود و هر چه می­رود جلو، نمی­رسد به آن‌طرف خیابان. توی این فکر است که با سیروس برود دم خانه­ی مادرش و جلوی چشم سیروس همه­ی تابلوهای باد کرده­اش را که توی اتاق مادرش روی هم تلنبار شده یکی­یکی از وسط جر بدهد تا به او ثابت کند که لاف نمی­زده و واقعاً دلش نمی­خواهد نقاشی کند. بعد، کلید یدک سوییت خودش را از مادرش می­گیرد و با هم برمی­گردند اینجا و با سیروس همه­ی تابلوهای تمام شده و تمام نشده و تابلوی استاد و هر چه رنگ و بوم و قلم­مو و وسایل نقاشی دارد، همه را برمی­دارند و می­برند می­ریزند روی برف و آن­وقت نفس راحتی می­کشد و به سیروس می­گوید به جای این شر ورهایی که توی روزنامه­ات می­نویسی، همین داستانی را که به چشم خودت دیدی بنویس. بنویس همان­طور که بعضی وقتها نویسنده­ها داغ می­کنند و هر چه می­نویسند جر می­دهند یا آتش می­زنند، نقاش هم ممکن است داغ کند و هر چه کشیده است جر بدهد و بریزد روی برف. فقط خدا کند مادرش خیال نکند که او دیوانه شده! مادرش هر کاری که از دستش بر می­آمده کرده است تا محبوبه هنرمند بزرگی بشود و حالا که محبوبه از خر شیطان آمده است پایین و می­خواهد برگردد پیش مادرش و پیش مادرش و خواهرهای ترشیده­اش زندگی کند و مثل خواهر خواهرهایش برود سر کار آبرومند و مثلاً منشی یک دکتری بشود یا تایپیست یک اداره­ای یا شرکتی بشود و حقوق ثابتی بگیرد، بار سنگینی از روی دوش مادرش برداشته می­شود و مادرش نفس راحتی می­کشد و خدا را هزار مرتبه شکر می­کند.

همه­ی این کارها مال وقتی­ست که محبوبه رسیده باشد به آن‌طرف خیابان و سیروس از پشت درخت­ها بپرد بیرون و هر دو با هم راه بیفتند و تا مادرش نخوابیده، خودشان را برسانند به خانه­ی او. اما محبوبه تا زانو فرو رفته است توی برف و هرچه سیروس را صدا می­زند، از پشت درخت­ها نمی­پرد بیرون و هرچه راه می­رود، نمی­رسد به آن‌طرف خیابان.