Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - النورا
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

النورا

ادگار آلن پو

ترجمه منصوره وحدتی احمدزاده


     من متعلق به نسلی هستم که به خاطر قوه تخیل و شور و اشتیاق­اش مورد توجه است. مردم مرا دیوانه خطاب می­کردند اما مسئله اینجاست که هنوز مشخص نشده که آیا دیوانگی یک نوع برتری هوشی است یا  نه، یا حتی بیشتر؛ باشکوه و عظیم است، یا این که عمیق. از بیماری ذهنی ناشی نشده؛ از حالت­های ذهنی تجلی یافته از درک کلی. آن­ها که در طول روز رویا می­بینند، چیزهایی زیادی می­دانند تا کسانی که فقط شب­ها خواب می­بینند. آن­ها در رویاهای خاکستری­شان نگاهی اجمالی و سریع به ابدیت می­اندازند و وقتی از خواب بر می­خیزند و می­فهمند که در آستانه کشف  رازی بزرگ بوده­اند، دچار هیجان می­شوند. با این دریافت­های آنی آن­ها حکمت و دانشی را فرا می­گیرند که متشکل از اطلاعات مفید و بیش از دانشی صرفا" ناشناخته است. هرچند آن­ها بدون هدف و جهت وارد اقیانوسی وسیع از نوری وصف ناپذیر می­شوند و باز روز از نو روزی از نو. مانند ماجراهای جغرافیدان نوبیایی: "آن­ها در دریایی تاریک برای یافتن آنچه در آن بود، جستجو می­کردند."

     در این صورت گفته خواهد شد که من دیوانه هستم. دست کم خودم این موضوع را تصدیق می­کنم که  به لحاظ ذهنی دو وجه متمایز دارم؛ یکی عقل سلیم که اهل مشاجره وجدال نیست و متعلق  به خاطرات حوادثی است که اولین دوره زندگی من را شکل داده­اند. دیگری متشکل از شک و تردید مربوط به زمان حال و تجدید خاطرات دومین دوره بزرگ زندگی من است. بنابراین آنچه را که از دوران اول تعریف می­کنم باور کنید و با آنچه که ممکن است از دوره دوم نقل کنم طوری برخورد کنید که انگار محو و تمام شده، یا کلا به همه چیز شک کنید. چه شک کردید چه نکردید، مثل ادیپوس به حل معما بپردازید.

     دختری که من در جوانی دوستش داشتم؛ کسی که اینک خاطرات­اش را با آرامش و به وضوح می­نگارم، دختر یکدانه­ی تنها خواهر مادرم بود که سال­ها پیش از دنیا رفت. نام دختر خاله­ام النورا بود. ما همیشه با هم زیر آفتاب مناطق گرمسیری در دره­ای از سبزه­های رنگارنگ می­نشستیم. پای هیچ  ناشناسی به آن دره نرسیده بود. چون آن دره در دوردست­ها و در میان تپه­های غول پیکری که از اطراف آن بیرون زده بودند، واقع شده بود. طوری که مانع نفوذ نور خورشید به آن منطقه گود می­شد. هیچ گذرگاهی در اطراف آن دره کشیده نشده بود. ما برای بازگشت به منزل شادمان خود مجبور بودیم شاخ و برگ صدها هزار درخت جنگل را با زور کنار زده و شکوه و جلال میلیون­ها گل خوشبو را تا سرحد مرگ نابود کنیم. این گونه بود که ما تنها زندگی می­کردیم و چیزی از دنیای خارج از آن دره نمی­دانستیم. من، دختر خاله­ام و مادرش.

     از مناطق کم نور و تاریک پشت کوهها در انتهای بخش فوقانی منطقه­ای که ما را احاطه کرده بود، رودی باریک و عمیق عبور می­کرد که از چشمان النورا هم درخشان­تر بود و در خفا در مسیرهای سردرگم پیچ و تاب می­خورد و به صورتی طویل از میان دره­ای تنگ و پر سایه در میان تپه­هایی که از محل سرچشمه­اش نیز تاریکتر بود، می­گذشت. ما اسم آن را، رودخانه­ی آرام گذاشته بودیم. به این خاطر که در جریان آن نوعی خاموشی و آرامش وجود داشت. هیچ زمزمه­ای از بستر آن برنمی­خاست و به آرامی پیش می­رفت. سنگریزه­های مروارید مانندش که در اعماق و در آغوش رود بودند و ما همیشه دوست داشتیم به آن­ها خیره شویم، ذره­ای تکان نمی­خوردند و بی­حرکت در آنجا قرار گرفته بودند و هر یک در جایگاه قدیمی خود باشکوه تا ابد می­درخشیدند.

     حاشیه رود و حاشیه بسیاری از جویبارهای درخشانی که از مسیرهای دیگر وارد این آبراه می­شدند، همچنین سطوحی که از این حاشیه­ها گسترش یافته و به سمت پایین و به اعماق رودخانه کشیده شده و به بستر سنگریزه­ها در کف رودخانه می­رسیدند، کمتر از سطح کل دره نبودند. از رودخانه گرفته تا کوههایی که اطراف آن را احاطه کرده بودند، همه با چمن­های سبز ملایم، انبوه، کوتاه و در عین حال کاملا" مسطح و هموار فرش شده بودند، و در میان آن­ها گل­های آلاله زرد، مروارید سفید، بنفشه و سوسن قرمز یاقوتی با رایحه وانیل پاشیده شده بود. چمن­هایی که زیبایی فوق­العاده­اشان با صدای بلند با دل­های ما از عشق و بزرگی خدا سخن می­گفتند.

     اینجا و آنجا در بیشه­های اطراف این چمن، مانند سرزمین­های رام نشدنی رویاها، درختانی خارق­العاده ریشه دوانده بودند؛ درختانی که تنه­های باریک­شان راست بالا نرفته، بلکه به صورت باشکوهی به سمت نوری که در روشنایی روز به مرکز دره می­تابید، خم شده بودند. بارزترین­شان هم درخت آبنوس نقره­ای باشکوهی بود که از گونه­های النورا هم نرم­تر و صاف­تر می­نمود. چنان­که برگ­های بزرگ و شفاف آن­ها که از نوک درختان تا مسافتی طولانی پخش شده بودند، در صفوفی، لرزان در باد بازی می­کردند و ممکن بود کسی آن­ها را به صورت مارهای بزرگ سوریه تصور کند که دارند با پادشاه خورشید بیعت می­کنند.

     من و النورا پیش از این که عشق در قلب­هایمان رسوخ کند، به مدت پانزده سال دست در دست هم در اطراف این دره گردش می­کردیم. یک شب در آستانه سومین دوره پنج ساله زندگی او و چهارمین دوره زندگی من، در آغوش یکدیگر زیر درختان مار مانند نشسته بودیم و به پایین و به تصویر خودمان در آب رودخانه خاموش و آرام نگاه می­کردیم. در ساعات باقیمانده آن روز دوست داشتنی و شیرین ما دیگر اصلا" با هم صحبت نکردیم و صحبت­های ما حتی فردای آن روز هم کوتاه و با ترس و لرز بود. ما خدای عشق را از میان آن امواج بیرون کشیده بودیم و اینک احساس می­کردیم که او  روح خشمگین نیاکان­مان را در درونمان برافروخته است. شور و اشتیاقی که قرن­های متمادی نسل ما را متمایز می­کرد، با قوه تخیلی که آن هم به همان اندازه مورد توجه بود، ادغام شده و با هم روح سعادت دیوانه­واری را دردره سبزه­های رنگارنگ دمیدند. ناگهان در همه چیز تغییری رخ داد. روی درختان، جایی که قبلا" هیچ گلی دیده نشده بود، گل­های براقِ عجیب ستاره­ای شکل  درخشیدند. فرش سبزکمرنگ پررنگ­تر شد و گل­های مروارید سفید یکی یکی پژمردند و جای آن­ها ده تا ده تا سوسن­های قرمز یاقوتی روئیدند. در مسیر ما زندگی جان گرفت، چرا که مرغ آتشین بلند قامت که تا آن لحظه دیده نشده بود به همراه تمام پرندگان سرخوش و پُر شور شروع به خودنمایی و به رخ کشیدن پر و بال قرمزشان کردند. ماهی­های طلایی و نقره­ای در رودخانه ظاهر شدند. از بستر رودخانه زمزمه­ای برخاست و کم کم تبدیل به ملودی آرامی شد که بسیار الهی­تر از صدای چنگ رب­النوع باد و شیرین­تر از صدای النورا بود. اینک ابری حجیم نیز که ما آن را تا مدت­ها در محل  ستاره زهره تماشا می­کردیم، در آنجا شناور بود، تماما" به رنگِ قرمز و طلایی پرزرق و برق که بالای سر ما به صلح و آرامش می­رسید. این ابر حجیم روز به روز بیشتر فرود می­کرد و پایین و پایین­تر می­رفت تا جایی که لبه­های آن روی کوهها آرام ­گرفتند، آن کم نوری و تاریکی تبدیل به شکوه و عظمت ­شد، انگار که می­خواست ما را در خانه­ای بزرگ و باشکوه، همچون زندانی سحرانگیز، برای همیشه حبس کند.

     عشق النورا، عشقی اسرافیلی بود. اما او درست مثل زندگی کوتاهی که در میان گل­ها گذرانده بود دختری پاک، و بی­ریا و معصوم بود. هیچ مکری حرارت عشقی را که موجب سرزندگی قلبش می­شد،  تغییر نمی­داد. وقتی با هم در دره سبزه­های رنگارنگ قدم می­زدیم، پسرفت درونی آن دره را بررسی  و از تغییرات بیشمار اخیر آن مکان، صحبت می­کردیم.

     سرانجام یک روز او با اشک و زاری درباره آخرین تغییر غم­انگیزی که می­بایست در بشریت رخ دهد صحبت کرد، از آن به بعد فقط با آن موضوع اندوهگین زندگی می­کرد. در تمام گفتگوهامان  این موضوع را دخالت می­داد و همچون نغمات شاعر شیرازی، مدام در عبارات گیرایش همان تصاویر پی در پی پدیدار می­شدند.

     او فهمیده بود که انگشت مرگ روی سینه­اش نشانه رفته، این که عمری بسیار کوتاه دارد و کاملا" تاسرحد مرگ برای دلربایی و عشق ورزی ساخته شده است، اما یک روز به هنگام غروب، کنار رود آرام برایم فاش کرد که از قبر و به تنهایی دفن شدن می­ترسد. از فکر این­که در دره سبزه­های رنگارنگ دفن شود، مغموم می­شد. من از این دوران فترتِ شادی دست کشیدم و با واگذاری عشقی که حالا کاملا" متعلق به خود او بود، عشقم را به دختری معمولی و از دنیای بیرون انتقال دادم، اما در این هنگام با عجله خود را روی پاهای النورا انداختم و در پیشگاه عرش الهی به او قول دادم که هیچ گاه خود را اسیر ازدواج با هیچ دختر زمینی­ای نخواهم کرد، که به هیچ طریقی به خاطره عزیز او یا خاطره آن مهر الهی­ای که او به واسطه آن موجب سعادت­ام شده بود، خیانت نکنم. و پروردگار مقتدر عالم را گواه پیمانم گرفتم. از خدا و از او که اینک یکی از اولیاء خدا در بهشت است، خواستم که اگر به قولم وفا نکردم، مرا چنان مجازات کنند که از ترس شدید نتوانم  آن را در اینجا بنگارم. چشمان درخشان النورا با شنیدن حرف­های من بیشتر برق زد و طوری آه کشید که انگار که بار طاقت فرسایی از روی سینه­اش برداشته شد. شروع به لرزیدن کرد و به تلخی گریست، اما قول من را پذیرفت (مگر نه اینکه او فقط یک بچه بود؟) همین موضوع مرگ را برایش آسان کرد. چند روز بعد او گفت که بعد از این مرگ آرام، به خاطر کاری که برای آرامش روح او کردم، روحش همیشه نظاره ­گرم خواهد بود و اگر به او اجازه داده شود شب هنگام به صورت مریی پیش من بازخواهد گشت، اما اگر این کار واقعا" فراتر از قدرت اولیاء بهشت باشد، حداقل او دائما نشانه­هایی از حضور خود برای من خواهد فرستاد، به همراه باد شبانگاهی برای من عشق خواهد فرستاد، یا هوایی را که تنفس می­کنم با عطر مِجمر فرشتگان پر خواهد کرد و در حالی که این کلمات بر روی لبانش جاری بود، زندگی معصومانه خود را ترک کرد و نقطه پایانی بر اولین فصل زندگی من گذاشت.

     تا اینجای ماجرا را صادقانه تعریف کردم، اما به محض عبور ازمانع "مسیر زمان" که با مرگ محبوبم و ورود به فصل دوم زندگی­ام شکل گرفت، احساس می­کنم که هاله­ای اطراف مغزم را احاطه کرده و من به صحت کامل این نوشته شک دارم. با این حال اجازه دهید که ادامه بدهم. سال­ها با سختی می­گذشت و من همچنان در دره سبزه­های رنگارنگ ساکن بودم، اما تغییر دیگری در همه چیز رخ داد. گل­های ستاره­ای شکل روی ساقه درختان پژمردند و دیگر ظاهر نشدند. فرش سبز ناپدید شد و سوسن­های یاقوتی یکی یکی خشکیدند و جای آن­ها ده تا ده تا گل­های بنفشه­ی تیره و به شکل چشم روئیدند که با ناراحتی به خود می­پیچیدند و همیشه زیر بار قطرات شبنم خَم بودند. زندگی از قلمرو ما رخت بربست. مرغ آتشین بلند قامت دیگرجلوه ­گری نمی­کرد و پرهای زینتی قرمزش را به رخ ما نمی­کشید، بلکه به همراه تمام پرندگان شاد و زیبایی که به همراه او آمده بودند، محزون از دره به سوی تپه­ها پرواز ­کرد. ماهی­های طلایی و نقره­ای که در گلوگاه تحتانی ملک ما شنا می­کردند دیگر هیچ گاه زینت بخش آن رودخانه عزیز نشدند. ملودی آرامی که ملایم­تر از صدای چنگ مانند رب­النوع باد بود و بسیار الهی­تر از صدای النورا کم کم به زمزمه­ای تبدیل شد و به تدریج از بین رفت تا این که رود دوباره به آن وقار و سکوت آغازین­اش بازگشت. در نهایت آن ابر حجیم بالا رفت و قله کوهها را به همان نور اندک گذشته واگذار کرد و به قلمرو ستاره زهره بازگشت و تمام درخشندگی و شکوه بیشمار را از دره سبزه­های رنگارنگ بیرون برد.

     النورا هنوز وعده­هایش را فراموش نکرده بود، چون من صدای چرخش مجمر فرشته­ها را می­شنیدم و جریان عطر مقدسی را که همیشه و همیشه در آن دره شناور بود حس می­کردم. در ساعات تنهایی وقتی ضربان قلبم شدید می­شد، بادهایی که سرشار از آه های نرم بودند پیشانی­ام را شستشو می­دادند و اغلب زمزمه­ای مبهم هوای شب را پر می­کرد. یک بار، وای، فقط یک بار، از خواب پریدم، از خوابی شبیه خواب مرگ، با فشارلب­های یک روح بر روی لب­هایم.

     اما آن جای خالی درون قلب من بعد از آن هم از پر شدن سرباز می­زد. من مشتاق عشقی بودم که پیش­ترها قلبم را تا حد سرریز شدن پر کرده بود. بالاخره آن دره با خاطرات النورا موجب رنجم شد و من آن را برای همیشه به قصد فتح دنیایی آشفته و پوچ ترک کردم.

     ناگهان خود را در شهری غریب یافتم، جایی که همه چیز در جهت محو خاطرات آن رویاهای شیرینی که سال­ها در دره سبزه­های رنگارنگ داشتم، به کار می­رفت. شکوه و جلال دربار مجلل، سروصدای دیوانه کننده جنگ افزارها، دلفریبی و زیبایی زن­ها مغزم را گیج و از خود بی خود می­کردند. اما روح من همچنان به وعده­هایش وفادار مانده و نشانه­های حضور النورا هنوز در ساعات آرام شب بر من پدیدار می­شدند. ناگهان این حضور و تجلی متوقف شد و دنیا پیش چشمان­ام تیره و تار گشت. من در نتیجه دود شدن و به هوا رفتن تصوراتم و به خاطر آزمایش سختی که داشتم پشت سر می­گذاشتم، وحشت زده و مات مانده بودم. چون دختری از سرزمین­های بسیار دور و ناشناخته به دربار مجلل پادشاهی که من برایش خدمت می­کردم، آمده بود. دختری که قلب بی­وفای من فورا" خود را تسلیم زیبایی او کرد. کسی که من برای ستایش عشق به پرشورترین و حقیرانه­ترین شکل مقابل صندلی­اش تعظیم کردم. در مقایسه با اشتیاق شدید و دیوانگی و خوشی روح افزا  و ستایشگرانه­ای که به واسطه آن­ها با تمام وجود و اشک و زاری خود را به پای آرمنگارد که مثل هدیه­ای آسمانی بود، ریختم، احساس من نسبت به دختر جوان آن دره واقعا" چه بود؟ آه، فرشته من آرمنگارد می­درخشید و قلب من برای عشقی دیگر جای نداشت. آه، آرمنگارد یک فرشته الهی بود. وقتی به اعماق چشمان خاطره انگیز او نگاه می­کردم، فقط به آن­ها و به او فکر می­کردم.

     من ازدواج کردم و هیچ از نفرینی که طلب کرده بودم نترسیدم، احساس نکردم که از عقوبت آن ممکن است گزندی به من برسد. یک مرتبه، یک مرتبه دیگر در سکوت شب، آن آه های نرمی که مرا ترک کرده بودند، دوباره به سراغم آمدند و در غالب صدایی شیرین و آشنا شروع به صحبت کردند:

"با آرامش بخواب. به حکم روح عشق که سلطه گر و حاکم است و به خاطر قلبت که با حرارت عشق آرمنگاد گرم، گناهانت بخشیده شدند. به دلایلی که در بهشت بر تو آشکار خواهد شد، به خاطر وعده­هایت به النورا."    

 

 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #7 یاسمین رامش 1392-08-17 21:15
با تشکر از انتخاب و ترجمه خوب شما
بازگو کردن
 
 
+1 #6 مهناز سلیمی 1392-05-21 03:14
با تشکر از مترجم محترم و ترجمه خوب شان و سایت مرور که داستان را چاپ کرد.
بازگو کردن
 
 
0 #5 سمانه 1392-05-15 17:53
خیلی خیلی ممنون از مترجم محترم و سایت مرور.
بازگو کردن
 
 
0 #4 نادر سپهرآرا 1392-05-10 02:57
آلن پ. نویسنده مورد علاقه من است با تشکر از مترجم محترم .
بازگو کردن
 
 
0 #3 سیامک مجیدی 1392-05-07 05:19
ممنون از زحمتی که کشیدید.
بازگو کردن
 
 
0 #2 آتوسا صالحی 1392-05-05 12:21
با تشکر . ترجمه خیلی خوبی بود.
بازگو کردن
 
 
0 #1 نيلوفر . ن 1392-05-05 04:50
ممنون از ترجمه خوب شما
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 43 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت