Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - شبیه پروتاگوراس
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

شبیه پروتاگوراس

عماد عبادی

مرد روشنفکر بود ، روشنگری می کرد.برای خودش اینطور استدلال می کرد که هر چه موجب سوال شود ، روشنگری است.او عادت زدگی را آفت زندگی می دانست و از اینکه می دید ذائقه ی مردم فقط مادیات را می پسندد و برای تجملات و زندگی اشرافی ارزش قایل است ،رنج می کشید.زن هم دست کمی از خودش نداشت و دایم از اینکه می دید زنان دیگر فقط به فکر آراستن ظاهر هستند و از تعقل و تفکرتهی ، عذاب می کشید.مرد خودش را در آینه برانداز می کرد و به زنش می گفت: شبیه سقراط شدم. زن غرق در مطالعه کتاب و سیگار دودکنان لبهای قرمز و تب دارش را می جنباند که : اوهوم،سقراط...خیلی دوستش دارم و مرد می پسندید که جمله ی زن مستقیم باشد و بگوید :خیلی دوستت دارم عزیزم!

باب آشنایی شان چند سال پیش در یکی از خانه های قدیمی کاشان ،احتمالا خانه طباطبایی ها رقم خورده بود.مرد عکاس بود و دستی در شعر و شاعری داشت . برای زیارت آرمگاه سهراب آمده بود تا دلی سبک کند اما بعد که با سنگ قبر ساده و مکان رقت بار و غریبانه ی آنجا مواجه شده بود ،حسابی توی ذوقش خورده بود و خواسته بود تا از دیدن مکانهای تاریخی دیگر محروم نشود.دختر به همراه خانواده اش محو تماشای اتاقها و رواقها و معماری خانه بودند و گوش تیز کرده بودند به صحبتهای راهنمای گردشگری.وقتی خواستند چند عکس یادگاری بگیرند،جوان داوطلب شده بود و برخورد خانواده زن به قدری ساده و صمیمی بود که او را شیفته ی مرامشان کرد و بعد هم کار به شعر و شاعری و بحثهای نقادانه و همراهی آنها در دیدن سایر مکانها و خوردن شام و دادن نشانی و شماره تلفن و غیره رسید.

زن گفته بود که دوست دارد در چنین خانه هایی که سرشار از آرامش و صفا هست زندگی کند اما خانه شان یک جای معمولی توی شهر بود؛ مثل خیابان فرعی ،کوچه دوم ، پلاک 35 ،طبقه چهارم،واحد 7.مرد هم دوست داشت خانه شان جای غیرمعمولی باشد ، مثل بالای شهر یا نزدیک بزرگراه، یا شهرک مهندسین و پزشکان و یا حداقل یک خانه قدیمی و کلنگی توی محله های قدیمی شهر که چنارهای سبز احاطه اش کرده باشند..وقت های بیکاری آنها ساعتهای طولانی با هم گفتگو می کردند و خوش می گذراندند.مرد معتقد بود فضای گفتگو به غنی تر شدن موضوعات کمک می کند بنابراین به ایستگاه قطار می رفتند و در سالن انتظار ساعتها با هم بحث می کردند.اماکن ورزشی  بویِژه سالن تمرینات بدمینتون و محوطه ی ورزشهای دومیدانی را بهتر از جاهای دیگر می دانستند.معماری خانه های قدیمی کاشان در ذهن مرد ماندگار شده بود اما زن می گفت: اینها مهم نیست ،دوست دارم آپارتمان مان محل رفت و آمد آدمهای متمایز باشد.بعد با حوصله برای مرد توضیح می داد که متمایز بودن یعنی وقت و بی وقت کتاب بخوانند و بنویسند و اهل گفتمان باشند و گهگاه فکرهایشان را فریاد بزنند.

مرد می گفت : دانایی ،خوشبختی است و زن با این جمله خیلی موافق نبود و می گفت: دانایی برای جایی که خریدارش نیستند ،نکبت می آورد .مرد می گفت: تفاوت آدمها با هم در نوع نگاهشان به مسایل و میزان ادراک و آگاهی شان نسبت به زندگی است و زن در یک کلام معتقد بودآدمها باید به گونه ای رفتار کنند که بودنشان با نبودنشان متفاوت باشد.

آنها از بحث کردن با هم لذت می بردند و در حالیکه دایم فضاهای گفتگویشان را به کافی شاپ و پارکها و محوطه ی پارکینگ اتوبوسهای شهرداری می کشاندند به این نتیجه می رسیدند که بشر اساسا تنوع طلب است و شاید بخاطر همین هم نمی تواند به آرامش واقعی که مد نظر اخلاق گرایان هست دست پیدا کند .زن گاهی فضای گفتگو را به بالای پشت بام آپارتمان می کشانید و مرد با فلاسک چای او را همراهی می کرد.زن در حالیکه موهایش در باد می رقصید و احتمالا چهره اش برای مرد جذابتر می شد می گفت:اصول اخلاقی، ثبات و چارچوب تعریف شده ای را می طلبد و تو را متضمن به رعایت اصول و متعهد به رفتارهای خاصی می کند.مرد لفاف شکلات فندقی را باز می کرد و آن را در دهان زن می گذاشت.زن چشمهایش را تنگ می کرد و با لحن متفاوتی می گفت: ما دو تا دیوونه ایم مگه نه؟! و مرد با لبخندی شانه بالا می انداخت یعنی اینکه مهم نیست. زن می گفت: چرا ما هیچ وقت از این حرفها خسته نمی شیم؟ مرد می خندید و بطور وسوسه انگیزی در گوش زن آرام می گفت: چون دیوونه ایم! زن یادش می آمد که در دوران دانشجویی فقط تعداد اندکی بودند که از این بحث ها استقبال می کردند و بقیه به فکر پاس کردن فلان درس و مخ زدن فلان استاد و بهمان دختر بودند و اینکه چطوری توی کارهای مختلف می شه یکی رو به اصطلاح تیغ زد و تلکه کرد .

زن و مرد در این چند سال ،تزشان را تقویت می کردند که در همه ی شرایط و موقعیت ها خودشان باشند.برای همین تفکر هم یادداشتهایی برداشته بودند که بعدها منجر به چاپ کتابی شد تحت عنوان ؛ چگونه خودمان باشیم؟

کتاب را با هم نوشته بودند مثل خیلی از کارهای خانه که اوایل با هم انجام می دادند؛ زن رفت و روب   می کرد و مرد شیشه ها را جلا می داد ؛زن کفشها را برق می انداخت و مرد رختها را چنگ می زد .آخر شبها روی تخت دراز می کشیدند و به حرفای بی خودی ریسه می رفتند؛

مرد: اگه دماغتو عمل کنی دیگه دوستت ندارم

زن: پس کجامو عمل کنم !؟(هر دو می خندیدند)

مرد: شبیه لولیتا شدی

زن : دماغت داره دراز می شه ها!

مرد: دروغم چیه!

زن: پس عاشق لولیتا باش

مردادا در می آورد: پینوکیوی عاشق لولیتا.(باز هر دو می خندیدند)

مرد: برم نسکافه درست کنم پای پنجره بشینیم بخوریم؟

زن: این وقته شب؟! حالا که بارون نمیاد؟

 و مرد تا می رفت نسکافه درست کند، آسمان بهم می ریخت و نمه بارانی می زد و دوتایی می رفتند روی تراس و باز تا نیمه شب می گفتند و می شنفتند و ریسه می رفتند.

بر خلاف انتظارشان، چگونه خودمان باشیم؟ مورد استقبال عمومی قرار نگرفت اما در محافل روشنفکری ، نقدهای داغی را متحمل شد که بعدها همین نقدها، سبب توجه بیشتر و چاپ های بعدی کتاب شد.

مرد بیکار نبود اما کار درست و حسابی هم نداشت.چند ماه توی این شرکت انباردار بود و چند ماه توی آن موسسه تدارکاتچی. زن هم توقعش پایین بود و با دار و ندار مرد می ساخت.مرد عاشق کتاب بود و با اندک پس اندازش کتاب می خرید.زن هم شبها سر روی پای مرد می گذاشت و به کتابخوانی اش گوش می داد.

مرد می پرسید: می دونی روش سقراط چی بوده؟

زن با لبای غنچه شده اش جواب می داد: نه! چی بوده؟

مرد می گفت: اون توی کوچه و خیابونای آتن قدم می زده و از عابرین می پرسیده: خوشبختی چیست؟

زن توی دلش گفت: مثل ما!

مرد ادامه می داد:یکی جوابش می داده، داشتن ثروت . سقراط دوباره می پرسیده: آیا پیروزی در جنگ و افتخار آفرینی هم می تواند خوشبختی باشد؟ و مردم با کمی فکر پاسخ می دادن: بله.سقراط می پرسیده: آیا داشتن زن خوب و زیبا و مطیع هم می تواند خوشبختی باشد؟ و مردم بعد از کمی فکر با سر تاکید می کردند که بله ،همسر ایده آل هم می تواند جزء خوشبختی باشد.بعد سقراط یکی یکی موارد دیگر را به جواب آنها اضافه می کرده و سر آخر آنها می فهمیدند برای پاسخ به سوالات سقراط نباید فقط به یک عامل توجه کنند و باید زوایای دیگر هم مدنظر داشته باشند.

زن در حالیکه با انگشتش روی زیرپوش و شکم مرد طرحهای بی شکل می کشید ، می پرسید: تو هم شبیه سقراطی، متواضع و مهربون ،با مردم مراوده داری و اونا رو به آگاهی و دانایی دعوت می کنی و در عین حال همیشه خودت هستی.مرد از این تعریفها کیفور می شد و خود را خوشبخت می دانست. یکبار که مرد موهای مجعدش را بلند کرده بود و تی شرت رنگ تندی به تن داشت، توسط تعدادی از همکارانش مسخره شد و با دلخوری از شرکت بیرون آمد و به خانه رفت و مدتها توی اتاقش بست نشست و عین بچه ها گریه کرد.زن دلداریش می داد و بهش می گفت که باید قوی باشد و گوشش به این حرفا بدهکار نباشد اما مرد دست بردار نبود و با صدایی که از فرط گریه شبیه جیغ شده بود می گفت: این بی انصافیه ،این خودخواهیه، این کمال رذالت و پستیه! و اینقدر این حرفها رو تکرار کرد که همانجا کنار قفسه های کتاب خوابش برد.

وقتی از خواب بیدار شد یکراست رفت از دکه ی روزنامه فروشی سر گذر ،یه بسته سیگار خرید و فرت و فرت شروع کرد به کشیدن. زن متحیر رفتار مرد بود اما گذاشت مرد به حال خودش باشد.چند روز گذشت و مرد سرکارش حاضر نشد.از شرکت اخطاریه دریافت کرد که حقوقش را کسر می کنند و بیمه اش را قطع اما مرد عزمش را جزم کرده بود و جلوی چشمان پستچی و زنش ،نامه را جرت و جرت پاره کرد و چند فحش آب نکشیده هم حواله ی رییس و شرکت و همکارانش کرد و دوباره به اتاقش رفت و سیگار کشید.زن هم فکر کرد بهتر است توی این مدت از پس انداز کمشون برای امرار معاش استفاده کند و تا مدتی کاری به کار مرد نداشته باشد.

مرد شب و روز کتاب می خواند و یادداشت بر می داشت و با این و آن سر صحبت راجع به همه چیز باز می کرد و آخر شب از زنش کمک می خواست تا نوشته هایش را برایش پاک نویس کند.چند تا از نوشته هایش را هم داد روزنامه های محلی که به فوریت چاپ شدند.توی نوبتهای چاپ مطالبش ،از چند محفل ادبی و روشنفکرانه هم برایش کارت دعوت آمد که به اتفاق همسرش در آن جلسات شرکت کرد.

چند وقتی که گذشت مرد آرامشش را بدست آورد و  باتفاق همسرش سیر مطالعاتی برنامه ریزی شده ای را شروع کردند و چکیده نظراتشان را به این محفل و آن مجلس ارائه دادند که مورد استقبال همفکرانشان بویژه قشر جوان و نمایشنامه نویسان و شاعران آوانگارد قرار گرفت.کم کم هر دو به این نتیجه رسیده بودند که مسیر درست زندگی را درپیش گرفته اند و باید همین راه را ادامه بدهند هر چند از این راه ممر درآمد درست و حسابی نداشتند اما شهرتی که کسب کرده بودند ، خرسندشان می کرد.گاهی اوقات که زن کنار پنجره می نشست یا روی تخت طاق باز می خوابید و سیگار می کشید به چشم مرد چقدر روشنفکرانه و متفاوت به نظر می رسید.مرد فکر می کرد که بر خلاف سقراط چه زن خوب و شایسته ای نصیبش شده است.

توی این سالها که مرد بر اثر تمرین و ممارست و سخنرانی های پی در پی لحن و بیان قاطع و در عین حال تحکم آمیزی پیدا کرده بود ، از حضار توفنده می پرسید:

آیا حقیقت وجود دارد؟ آیا حقیقت در ذهن شماست؟ آیا هرگز راجع به یک چیز واحد، دو نظر واحد وجود دارد؟ و بعد که با نگاه های تحسین آمیز آنها و لبخند مغرورانه و رضایتبخش زن مواجه می شد ادامه می داد:همه چیز نسبی است، حواس هم ممکن است به ما دروغ بگویند،احساس ادراک هر یک از ما با دیگری متفاوت است؛ بعنوان مثال بعضی از شما در همین جلسه ممکن است من را روشنفکر،عده ای دیگر شارلاتان و فریبکار و بعضی ها هم یک روانی بی اصل و نسب بدانند...

زن چنان به مرد نگاه می کرد که او می فهمید باید با همان اطمینان و قاطعیت به سخنانش ادامه دهد:

شاید بهتر باشد بگویم من می توانم هم همه ی اینهایی که شما فرض کردید باشم و هم نباشم...این که چه هستم، به نگاه شما و به طرز تفکر و جهان بینی شما بستگی دارد...

بعد از هر سخنرانی مرد بیشتر به فکر فرو می رفت که آیا حرفهایش مبنای درستی دارد یا نه !؟ آیا سقراط درست فکر می کرده یا او هم از سادگی و بلاهت اطرافیان استفاده می کرده و نظرش را به آنها القا        می نموده است!؟یک بار زنش به او گفته بود که کلمات و جملات و طرز ادای آنها می تواند چقدر گمراه کننده باشد و به قول کنفوسیوس هر ظلمی در جهان از ظلم بر کلمات آغاز می شود.بعلاوه به نظرش می آمد هر چند آدمها از تنوع گفتار و شنیده ها لذت می برند اما دایما نمی توانند از این شاخه به آن شاخه بپرند و تغییر مسیر دهند.این شیوه موجب نابسامانی فکر و ناپایداری شخصیت می شود و هرگز نمی توان از چیزی دفاع کرد.با این همه مرد این طرز تفکر را به خاطر بی مرزی در ابعادش دوست داشت و از مشغول بودن به آن لذت می برد.

یک شب که مرد حوصله ی هیچ کاری نداشت و از سر شب پای تلویزیون نشسته بود و دایم این کانال و آن کانال می زد به زن گفت: همه ی روشنفکرا به این نقطه می رسن؟

زن انگار که پاسخ سوال مرد را از قبل آماده کرده بود،گفت:می فهمم، لحظه ی هولناکیه،انگار هیچ نقطه ی اتکایی وجود نداره

مرد زیر گلویش را خاراند و گفت: به نظرم ایمان چیز خوبیه، اینطور نیست؟

زن گفت: اوهوم،لااقل یه آرامش نسبی به آدم می ده

مرد با ریشه های ناخنهایش ور رفت و گفت: پافشاری روی شک و تردید می تونه آدم رو از پا دربیاره

زن گفت: بهش فکر نکردم اما به نظرم همینطوره

مرد روی کاناپه صاف نشست و ادامه داد: از همون روزی که بخاطر موهام و تی شرتم،ریشخند شدم به همه ی باورهام شک کردم.

زن چیزی نگفت .بیشتر دوست داشت در آن لحظه شنونده باشد.

مرد گفت: به نظرم آدم مثبت و خوب بودن هم زیاد خوب نیست.سقراط هم، خیلی خوب بود ،خیلی روشن و آگاه بود اما عاقبتش چی شد؟یه جماعت آدم آس و پاس و رانده از همه جا و مانده از همه چیز بدون هیچ آگاهی و ادراکی از فهم مسایل، حکم به اعدامش دادن.

زن گفت: سقراط از همون روزی که تصمیم به روشنگری گرفت،جام شوکران رو لاجرعه سر کشید.

مرد به فکر فرو رفت.زن کنارش نشست و انگشتانش را در موهای پرپشت و مجعد مرد فرو برد.

خودت رو برای این چیزها اذیت نکن

مرد گفت: چرا من تغییر رویه دادم؟چرا دیگه از خونه ی طباطبایی ها و اشعار سهراب و سایه ی چنارها حرفی نمی زنم!؟ زن سیگاری گیراند و گوشه ی لب مرد گذاشت. مرد پکی به سیگار نزد و گذاشت تا دودش کمی چشمش رو تنگ کند مثل همفری بوگارت بازیگر فیلم شاهین سیاه .زن خود را روی کاناپه ولو کرد و سرش را روی ران مرد گذاشت.مرد بی مقدمه پرسید: به نظرت ما خوشبختیم؟

زن لب چید که نمی داند. مرد سری تکان داد و گفت: به نظرم هستیم.هم خوشبخت و هم موفق.  

زن آرام گفت: و به نظرت عامل این خوشبختیه و موفقیتمون چیه؟ و سیگار را از گوشه ی دهان مرد برداشت.

مرد جدی گفت: با روش سقراطی جلو بریم؟

و زن حلقه های دود را از دهانش به هوا فرستاد.

مرد به نشریات روی میز خیره شد و گفت: خیلی چیزها.

زن خمار نگاهش کرد که یعنی مثلا؟

و مرد ادامه داد:وقتی مبهم حرف می زنیم ، وقتی دایم از این شاخه به اون شاخه می پریم ، وقتی اسامی فلاسفه و روشنفکرا رو یکی یکی کنار هم ردیف می کنیم، وقتی سوال دیگران رو با سوال جواب می دیم، وقتی صحبت از نسبیت در همه ی امور و پدیده ها می کنیم ،وقتی تخم تردید و دودلی رو همه جا  ...

زن در حالیکه به چهره ی برافروخته ی مرد خیره شده بود ،زیر لب با خودش گفت: تو یه سوفیست شدی، شبیه پروتاگوراس!

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #13 حامد 1392-07-10 10:22
اینم یه شکل زندگیه !
بازگو کردن
 
 
0 #12 هومن شهرستانی 1392-05-06 19:25
معنادار ولی پراکنده و اکسپرسیونیسم
فضای عالی در عین حال محدود
شروع داستان باید از جایی دیگر باشد یا طوری دیگر که ضربه بزند، تعلیق ایجاد کند و در نتیجه ، مخاطب را تا آخر بکشاند.
در کلّ استادی عماد عبادی
با احترام
بازگو کردن
 
 
0 #11 منیره 1392-05-02 19:26
واقعیت من حوصلم سر رفت چند بار میخواستم نصفه ولش کنم ولی نمیدونم چرا تا آخر خوندمش.در کل بد نبود ولی هدف مشخصی نداشت.
بازگو کردن
 
 
0 #10 امیرحسین تیکنی 1392-04-30 18:38
بسیار زیبا بود
بازگو کردن
 
 
+1 #9 علیرضا فرخ زادی 1392-04-30 12:43
سلام
دوست داشتم داستانتون را با اینکه مقداری پراکنده بود و زیاد به این شاخه و اون شاخه پریده بود.شاید اگر مقداری متمرکزتر میشد و به یک موضوع می پرداخت قویتر میشد.در هر حال فضاش رو دوست داشتم چون این جور زندگی کردن رو دوست دارم با وجود ینکه خیلی سخته.احساسم اینه که نویسنده یه جوری داره خودشو تو داستان نشون میده یا شاید چیزی که دوست داشته باشه و الان باهاش فاصله داره.
بازگو کردن
 
 
0 #8 مهناز 1392-04-30 09:55
داستان روان و زیبایی بود ، ممنون . موفق باشید .
بازگو کردن
 
 
0 #7 پریسا 1392-04-30 07:24
به نظرم کمی شبیه فیلم های هندی بود داستان شما. به نظرم همه چیز خیلی ساده طرح شده و در نهایت هم به سادگی حل شده بود در حالی که زندگی اغلب به این سادگی نیست، به ویژه زمانی که مرد بی پول باشد و بعد بی کار باشد و زن هم خانه دار باشد و...
بازگو کردن
 
 
0 #6 مهرنوش 1392-04-30 07:09
واقعا اینجور آدمها پیدا می شن؟متفاوت یا بقول نویسنده متمایز!!!
بازگو کردن
 
 
0 #5 عطا 1392-04-30 07:06
داستان بسیار معنا دار و زیبایی بود :roll:
بازگو کردن
 
 
0 #4 علی 1392-04-27 17:14
خوب بود کمی کشش داستانی اش کم بود به زحمت خودت را تا آخر می کشیدی
بازگو کردن
 
 
0 #3 نيلوفر . ن 1392-04-26 07:12
ممنون. فضايش را دوست داشتم
بازگو کردن
 
 
0 #2 سپيده 1392-04-25 08:09
مرد روشنفکر بود ، روشنگری می کرد.برای خودش اینطور استدلال می کرد که هر چه موجب سوال شود ، روشنگری است.او ... به نظرم شروع داستان خوب نيست
بازگو کردن
 
 
0 #1 سمیعی 1392-04-23 17:45
داستان زیبایی بود . فضاسازی و زبان بسیار خوب بود .ممنون
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 47 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت