Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - از پشت آن مژه های بلند مشکی
دوشنبه, ۰۶ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

    

   از پشت آن مژه های بلند مشکی       

نویدا هادیان

                                                

        من و صمدی کارمان همین بود. هر کسی توی بیمارستان غزل را می خواند، ما را صدا می کردند؛ البته نه، خدایا ! اگر که آن کس زن بود ما را صدا می کردند؛ کار مردها با ممد آقا و صابر بود که کمک بهیارهای بخش جراحی مردها بودند. توی بلندگو می گفتند: «خانم ها  شایسته، صمدی به بخشَ  . Aخانم ها  شایسته، صمدی به بخش B خانم ها شایسته، صمدی به بخش . ccu خانم ها شایسته، صمدی به بخش  .icu»

    من و صمدی هم  سریع می رفتیم سراغ گنجه. متقال و باند و پنبه بر می داشتیم و راه می افتادیم. قبلش به پرستارهای بخش چشمکی می زدیم و می گفتیم: «ما رفتیم مشاوره جراحی ».

    ادای رزیدنت های سال آخر جراحی را در می آوردیم. البته نه که فکر کنی کار ما فقط این بوده باشد. ما هم مثل رزیدنت های بخش جراحی، توی بخش، کار خودمان را داشتیم، اما اگر کار مشاوره پیش می آمد، بخش مان را ترک می کردیم و برای مشاوره می رفتیم. بابت این کار مختصری اضافه حقوق هم به ما می دادند. زیاد نبود اما از هیچ چیز بهتر بود. چه عیبی داشت. به خانواده های مان که نمی گفتیم. پیش  بچه های بیمارستان هم که این کارها عار نبود.

    طرف ان روز ما، زنی سی و هفت هشت ساله بود. سکته کرده بود. به قول صمدی كه از همان اول ازش خوشش نیامده بود، تیر غیب خورده بود به قلبش. گمانم همان در جا تمام کرده بود. اما مردمی که آن دور و برها بودند، خیال کرده بودند که این جوجه دکترهای بیمارستان ما می توانند مرده را زنده کنند. همین بود که زحمت پیچیدنش افتاده بود گردن ما.

         بیچاره جوان بود و صورت قشنگی هم داشت. این را که گفتم، صمدی چشم غره رفت: «نمی بینی چقدر بلا سر خودش آورده. ما هم اگر اين قدر بلا سر خودمون بیاریم می شیم پری شه رخ...اون پنبه را بذار اینجا ببینم”.»

    بسته پنبه را گذاشتم روي سینه زن. یک باریکه پنبه جدا کردم که بگذارم روی چشم هایش. کسی به فکرش نرسیده بود زودتر پلک های او را هم بیاورد. چشم ها باز مانده بود و مردمک ها از پشت آن مژه های بلند مصنوعی به گوشه سقف زل زده بود. باند برمي داشتم و دور سرش روی پنبه ها را با باند مي بستم. گفتم :« آره راست می گی دماغشو رینو کرده، ابروشو تاتو کرده؛ تازه گمان کنم لب و گونه شو ژلی چیزی تزریق کرده. اما خداییش چه پوست خوبی داره. با این که مرده، کاملا معلومه که پوست بدی نداشته ».

    صمدی همچنانكه سعی می کرد یک گلوله بزرگ پنبه ای را داخل دهان زن جای دهد، گفت: «آره ! بی شرف!»

     من دوتا گلوله کوچکتر را فرو کردم توي سوراخ های بینی. صمدی پنبه داخل مقعد زن  فرو می کرد كه گفت: «کثافت! تا بپیچم از این جور مرده ها».

      دست از کار کشیدم و نگاهش کردم. حالا داشت مچ پاها را با باند به  هم می بست. و زیر لب غر غر می کرد. دانه های عرق روی پیشانیش نشسته بود. گفتم: "وا، چرا فحش می دی؟ بیچاره گناه داره!»

     ادایم را در آورد: «بیچاره گناه داره! هه ! بیچاره!»

    بعد در حالی که سر باند را با دست جر می داد، گفت: «همه شون  از درد بیچارگی بمیرن الهی. این ها شهر را به گند کشیدن"

   بار  دیگر به صورت گل انداخته صمدی نگاه کردم. شانه هایم را بالا انداختم و رفتم سراغ دست های زن تا مچ دست هایش را به هم ببندم.

   صمدی ته مانده باندی را که دستش بود سمت من پرتاب کرد: «اون موهای افشونشو جمع و جور کن. من حوصله این کارها را ندارم.»

   کار دست ها را تمام کردم و رفتم سراغ موها. سرش را بلند کردم و موهای بلند طلایی را از زیر گردنش کشیدم بیرون. دو دسته شان کردم و دو طرف سرش دم  موشی بستم. دیگر بسش بود. ما که مرده شور نبودیم. این کار ها فقط برای این بود که مرده بعد از مردنش تا مدتی روده خالی می کند و  از بینی و دهان و بقیه حفره های بدنش ترشح می زند بیرون. این کارها را می کنیم تا خودش و شکلات پیچش کثپف نشوند و مردم وقتی مرده شان را تحویل می گیرند، وحشت نکنند. متقال را پهن کردیم کنار تخت. زن را قل دادیم روی متقال.  متقال را با باند از دو طرف مثل کاغذ شکلات بستیم. چند دور باند هم در قسمت های سینه، زانو و مچ پا از روی همان متقال به دور بدن طرف بستیم تا بسته بندیش خوب قرص و محکم بشود و دست و پاهایش این طرف و آن طرف نرود. حالا نوبت مردها بود که برانکارد را به سرد خانه ببرند. من زود دستم را شستم و از اتاق زدم بیرون. صمدی کمی وسواسي بود و دست شستنش طول می کشید. گفتم: «من می رم آسانسور را بزنم، تا تو بیایی».

    توی راهرو مردی روی زمین چمباتمه زده بود و گریه می کرد. مرا که دید، دوید جلو: «شما را به خدا بذارین یه بار دیگه ببینمش. شما را به خدا!».

    «نمی شه آقا. دیگه روشو بستیم.»

   «شما را به خدا، تو را به جان هر کس دوست داری.»

   «آقا حالا فرصت زیاده. تا به خاک برسه، هزار بار دیگه روش باز می شه.»

  «خواهش می کنم. تمنا می کنم.»

  آنقدر التماس کرد که طاقت نیاوردم. گفتم: «بفرمایین داخل اتاق.»

   و خودم پشت سرش راه افتادم.

  مرد، رفت توي اتاق مدتی هاج و واج ایستاد و صمدی را نگاه کرد، بعد بدون از این که مرده را ببیند از اتاق زد بیرون.

  صمدی با دهان باز وسط اتاق ایستاده بود: «این این این اینجا چه کار داشت؟»

 «شوهرش بود.»

 «چی؟»

 «شوهرش بود. گفت می خواد یه بار دیگه ببیندش.»

 صمدی جیغی کشید و روی زمین افتاد.

  وقتی با هزار بدبختی به هوشش آوردیم، مدام بین خنده و گریه می گفت: «دیدی آخرش با دست های خودم کفنش کرد؟ دیدی؟ هووم بود! دیدی؟»            

 

                                          نویدا هادیان

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #13 نرگس -پ 1392-04-30 08:36
واقعا نویسنده خوبی هستی به دوستی باهات افتخارمی کنم
قسمت های مرده پیچ کردن استادانه می توانست حس همزادپنداری را بیدارکند
بازگو کردن
 
 
0 #12 مریم نادری 1392-04-28 09:09
نمی دانم هان! اما گمانم هووی رسمی اش نبود. مثل بعضی فیلم هاعمل کرده که به جای دوست پسر می نگویند نامزد.خوب طنز جالبی است که کسی که زیر پای شوهر آدم نشسته به دست خود آدم شکلات پیچ بشود . از طرفی هم باز طنز جالبی است که کسی که به همه بدبین است وحتی با مرده ها هم بدرفتاری می کند یکدفعه متوجه شود که آن مرده دزد شوهرش بوده است.خوب البته حق داشت که بدبین بود چون احتمالا می دانست که شوهرش آدم سر به راهی نیست . و به عنوان یک مکانیسم دفاعی گناه را می انداخت گردن زن هایی که قادرند جلب توجه شوهرش را بکنند. خلاصه فضای نو و عجیبی داشت داستان . و ماجرایش تامل بر انگیز.آیا دنیایی که آخرش مرگ است ارزش خیانت و دزدی را دارد . حتی دزدی از نوع عشق و محبت را
بازگو کردن
 
 
0 #11 .... 1392-04-28 06:28
خوب بعدش چی؟ فرض کنیم یک نفر هووی خودش را شکلات پیچ کند این چه گرهی از کار فرو بسته ما باز می کند؟
بازگو کردن
 
 
0 #10 الناز 1392-04-27 17:24
نمیدانم چه بگویم تمام موهای تنم سیخ شد.خداوندا!!!!! !!!
بازگو کردن
 
 
0 #9 زهره طهماسبی 1392-04-26 10:29
داستان از این نظر جالب بود که مرده فکر نمی کرد روزی به چنگ رقیبش بیفتد و رقیب خیال نمی کرد آن قدر سقوط کند که روزی به مرده ها تف بنیدازد. ممنون از این داستان خوب
بازگو کردن
 
 
0 #8 توران -ن 1392-04-26 10:17
سلام داستان جالب و عبرت انگیزی بود به چند دلیل :
1- در دنیا هیچ چیز پنهان نمی ماند حتی اگر ثانیه نود باشد آشکار می گردد پس بهتر است در زندگی صاف و زلال باشیم و موضوعی برای پنهان کاری نداشته باشیم .
2-قضاوت های عجولانه از ظاهر افراد نداشته باشیم صرف اینکه کسی دنبال زیبائی و آرایش باشد دنیایی را به گند نم کشد .
3- اگر مرده مذکور نسبت به زیبائی خود بی تفاوت بود هرگزدر جایگاه هوو قرار نمی گرفت .
4- هر کس به هر نحوی که با اجساد انسانها سر و کار داردباید با آنها با ملاطفت ومحترمانه رفتار نماید حتی در کلام .
باز هم بخاطر داستان منحصر به فرد تان ممنون .
بازگو کردن
 
 
+1 #7 doj 1392-04-26 08:50
8) سلام :سفر تولد تا مرگ و سرازیری قبر را اگر مد نظر داشته باشید این نوشته بخش کوچکی از انتهای سفراست . اگرچه کمی ترسناک و مشمئز کننده به نظر می رسد . ولی باید در جمع گفت : جالب و جدید بود موفق باشید. 8)
بازگو کردن
 
 
0 #6 مونا مقدس نزاد 1392-04-25 19:07
جالب بود کلی خندیدم.......
بازگو کردن
 
 
0 #5 سپيده 1392-04-25 06:24
داستان متوسطي بود . خوب مثلا يكي مي ايد و رقيبش را ميكند تو گور . بعدش چي ؟
بازگو کردن
 
 
0 #4 گنده جنت آباد 1392-04-25 05:29
دمتون گرم خیلی حال کردم
بازم از این داستانها بنویسید لطفا! خیلی قشنگ بود !
بازگو کردن
 
 
0 #3 حامد عاشق ادبیات 1392-04-25 05:26
ممنون ! :D این یکی از قشنگ ترین داستان هایی بود که تا الان خوندم ! :D خیلی عبرت آموز بود ! :D
بازگو کردن
 
 
+1 #2 علی سیف 1392-04-25 05:19
خیـــــــــــلی عالی بود ! داستانتون حرف نداشت واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم :eek: :eek: :eek:
لطفا بازم از این داستانها بذارید :roll: :roll: :roll: :roll: :roll: :roll: :lol: :D :roll:
بازگو کردن
 
 
+1 #1 سمیعی 1392-04-24 16:03
:roll:
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 56 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت